اينم از e-mail ساسان .....
So, I'm sure you all know by now that we have an "ultimate" reason to
party tonight. I'm so excited about the Nobel prize... I'm gonna get some
champaign. Idin, have your glasses ready:))
-Sasan
جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
ساعت ۱۱:۳۰ شب ... کافه اسپرسو ... اومدم درس بخونم خير سرم ... نه که نخوندم ... خوندم .اما نصفه کاره ولش کردم .... مثل خيلي کاراي ديگه که نصفه کاره ول کردم .... (اين موزيک کافه بدجوري رو نروم رفته ).... بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... امروز نامه Jack Hu اومد .... گفته بود مبارکا باشه ... قبولي .... حالا پروپوزال بنويس ... ۲ صفحه .... مينويسم.... ۲ صفحه ... ميخوام مفصل ماجراي ۳ اکتبر رو تعريف کنم ... بگم که چجوري اشک مردم رو در اورديم .... نه که مخصوصا .... خودش شد ...وبلاگستان شهر شيشه ايي .... پاک يادم رفته بود ... مرسي پپر ... خب کافه داره تعطيل ميشه ....بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... چرا نوشته هام رو نمي تونم پاراگراف بندي کنم من .... وبلاگم مريضه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۴ ب.ظ. |
اين بچه هاي آفيس ما خيلي باحالن .... الان« نوراله» (با اون ريش و پشم و عمامش)داره با« لليت» اينترنتي Age of Empire بازي ميکنه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۴ ب.ظ. |
گروه ما معرکست ... همه هزار تا کار دارن و ميخوان به همه کاراشون هم برسن از طرفي ميخوان اجرا هم داشته باشن...براي يه برنامه تو ماه نوامبر کلي اي ميل رد و بدل شد ...اينم يکيش که شروين فرستاد .........
Hi All,
>>This is an extremely important message. If you do not reply after 1 hour,
>>something very bad happens to one of your friends.
>>So… please read this test and answer the questions as soon as possible.
>>
>>There are 9 people, called “Al”, “F”, “Sh”, “I”, “S”, “RD”, “Re”, “Sa” and
“Az”.
>>The majority of them "apparently" want to perform in an event called “The
>>League Basement”. There are some possible dates for that event: 10/9, 10/23,
>>11/13 and 11/20. There are also some constraints as below:
>>
>>1) “Al” and “RD” can’t make it on 11/20.
>>2) The only day “Al” can make it is 10/23.
>>3) “S” can’t make it on 10/23. Also he is not sure if he will perform or
>>not.
>>4) “Sa” needs a piano which is not there.
>>5) “I” thinks that they should perform as soon as possible.
>>6) “Al” doesn’t want to perform the piece called “Y” and he prefers “SEP”
>>7) “Y” and “SEP” are the only things “I” can sing.
>>8) “Az” is not answering e-mails.
>>9) “F” is not saying anything.
>>10) On Mondays, Wednesdays and Fridays “Re” thinks that he’ll perform and
>>the
>>rest of the days he thinks he won’t.
>>11) “Sh” is f***ed up.
>>12) All the dates are taken except 11/20.
>>
>>Answer the following questions:
>>I) Do you think these people can ever perform?
>>(a) Yep (b) Nop (c) Yes (d) No (e) Maybe
>>
>>II) What is the best date for them to perform?
>>(a) 10/9 (b) 10/23 (c) 11/13 (d) 11/20 (e) Never
>>
>>III) What is the best song they can perform?
>>(a) “Y” (b) “SEP” (c) “Invar-gher-bedam” (d) “Lo’batiii” (e) None
>>
>>IV) What is the best set of performers?
>>(a) All of them
>>(b) All of them except “Al”, “S”, “Az” and “RD”
>>(c) Only “Sh”, “F” and “I”
>>(d) “Re” and “ShaadRavaan”
>>(e) None
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۹ ق.ظ. |
دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲
۱۵۰ تا صندلي کمه ... حداقل ۳۰۰ تا ميخواييم .... آخه مردم تو آنتراک چي بخورن ؟!؟! چايي قهوه چي ميشه پس ... وااااي ...فرهاد ضرب رو قاطي کردي ... تازه تند هم ميزني ... ساسان زنگ بزن ايران تاريخ تولد همايون خرم رو چک کن ... آزاده ... پس عکست با ويلون چي شد ؟! ميخوام بذارم تو سايت ... اوووففف ...پسر چه پوستري درست کردي ....خيلي توپه ... ولي الاغ جون تاريخو اشتباهي نوشتي ... سوم دسامبر نه ...سوم اکتبر .... بابا ...رضا .... چه خبرته !!! ۲۰ دقيقه مي خوايي بزني ؟!؟!!؟ مردمو فراري مي دي توکه ... ۱۰ دقيقه حداکثر ... سالومه !!! تورو خدا يکم ژيلا رو با احساس تر بزن ... چرا عين آدم آهني ميزني ... علي ...تنبورتو غنيمت ميبرم خونه بلکه بيايي تمرين ...بابا مثلا ۴ روز ديگه مونده ها ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
اتاقم رو صداي شپره و جيرجيرک پر کرده ... برنامه هر شبشونه ... هر شب کنسرت دارن و من هر شب با همين صدا خوابم مي بره..بعضي وقتا صداي تلق تولوق قطار هم قاطيش ميشه ... ...شب با صداي جيرجيرک خوابت ببره و صبح چشمت رو به آسمون آبي وا بشه ... يعني قشنگ آبي...خب من احمقم اگه قدر اين شب و روز رو ندونم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۵ ب.ظ. |
لباسمو انداختم تو ماشين ... کم کم بايد بندازمشون تو خشک کن ... ساعت ۱۰ صبه ... ساعت ۳ بعدازظهر ميرم که آخرين امتحان زندگيم رو بدم . البته اميدوارم .... بعد اين امتحان ميوفتم تو سر پاييني... درست مثل رد شدن از تونل کندوان ميمونه ... مخصوصا وقتي داري ميري سمت شمال ...از تونل که در ميايي انرژي عجيبي مي گيري... راه که سر پايينه ... خودتم گازشو بيشتر ميگيري ... بعدش کم کم طراوت هواي دريا رو رو پوستت حس ميکني ....و اشتياقت براي رسيدن بيشتر ميشه ....يادته فيروزه ؟... نزديکاي شمال که ميرسيديم مسابقه ميذاشتيم ببينيم کي دريا رو زودتر ميبينه ... چون تو پشت سر بابا ميشستي معمولا زودتر از من دريا رو ميديدي ... بعد بلند ميگفتي: دريا ...دريا ... دريا ... منم تو اين مسابقه معمولا از باختن خيلي دلخور نمي شدم... ميگفتم : آآآآرررر ه ه ه ه .... دريا و بابا به رانندگي ادامه مي داد و مامان نگاه مهربونش رو به سمت دريا ميگردوند و دريا حس مي کرد پيش مامان يه قطرست....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
هفته ديگه يه امتحان گنده دارم ...تو يه اتاق گنده با سه تا آدم گنده ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲
بازم مدرسه رفتن ... بازم کلاس ...مشخ .... معلم ... امروز روز اول کلاسا بود ...براي بيست و چندمين سال کيف به دست برو مدرسه ... تا سر کلاس نشستم از همون ثانيه اول نگام به ساعت بود ببينم کلاس کي تموم ميشه برم خونه ... درست مثل بيست و چند سال پيش .... اونقدر ازدرس و مدرسه فراريم که ديگه هيچ جوري نمي تونم ازش دل بکنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲
يه سوزن ته گرد با ته سبز رنگ فروکردم درست وسط ستاره تهران ... بعديه سوزن آبي زدم تو اصفهان براي ساسان ...يکي هم زدم تو تبريز واسه آيدين و يکي هم تو مشهد براي رضا که احتمالا اون موقع بالاي اقيانوس بود ..... بعد يه قدم عقب رفتم و به نقشه نگاه کردم ... يکي سوزن زده بود يه جايي وسط قطب شمال ....يکي تو گوام ...يکي تو نيجريه ... يکي تو نيوزلند ...فندلاند .... ژاپن ....فرانسه ...لوگزامبورگ....فلسطين ...اسرائيل ... چين و هند که شده بودن عين جوجه تيغي از بس توشون سوزن فرو کرده بودن .... فرداش که بعد نهار از جلوي اون نقشه رد شدم همه دنيا پر سوزن بود ... تو ايران هم چهار تا سوزن بود ....يکي تو تهران درست وسط ستارش ...يکي تو تبريز... يکي تو اصفهان و يکي هم تو مشهد ... رضا هم رسيده بود و تو خونش خواب بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
شروين داشت يه مقاله مي خوند که نويسندش از MIT بود و تاريخ انتشارشم همين ديروز بود .... بش گفتم پسر حسابي رو cutting edge علم سوارييا !!! .... اينو که گفتم يهو از کوره در رفت ...گفت cutting edge کدومه !!! گردنمو داره ميزنه !!! اشکمو در اوورده لامصب !!!! ... ببين چقدر خفنه !!! فرمولاشو نميتونم بخونم چه برسه به اينکه بفهمم و ........ خوب که نقاشو زد گفتم : باشه ... پس بيخيال شو برگرد ايران ....... اينو که گفتم عين گردن شکسته ها نگام کرد و بعدش به خوندن مقاله ادامه داد و جيکشم در نيومد .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲
پرده هاي دو بکار،لاکرون و سل بمل سه تار باهم پاره شد .... بدون اينکه بهشون دست بزنم ... همينطور خودبخود ...معنيش اينه که اين سه تا پرده جونشون به هم بنده ... که اگه يکيشون پاره بشه اون دوتاي ديگه دليلي براي موندن پيدا نمي کنن ....خيلي دلم ميخواد بدونم جون چه پرده هايي به پرده «مي بمل» بنده ... فکر کنم اگه «مي بمل» پاره بشه همه پرده ها از قصه دق کنن و پاره بشن ... آخه خداييش صداي مي بمل خيلي به دل ميشينه ....ولي اگه همه پرده ها پاره بشن اون چهار تا رشته تار چه کيفي ميکنن ... ديگه گير نت نيستن ... ميتونن هر صدايي که عشقشون ميکشه در بيارن ... اونقدر آزاد و رها ارتعاش کنن تا يکي يکي پاره بشن .... چه مرگ باشکوهي ... اونوقت کاسه و دسته سه تار رو بايد خاک کرد و سر خاکش اونقدر دف زد تا پوست دف پاره بشه ....تا دف، به قول کردا، شهيد بشه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۵ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲
آخر هفته پيش با کامران و کاوه و بهزاد رفتيم مسافرت شمال ميشيگان .... يه جايي که بهش ميگن Sleeping Bear Dune يا تلماسه خرس خوابيده .....قشنگيه شمال ميشيگان يه جورايي روياييه ... همش جنگل و چمنزار و درياچه ... انگار همه چيز رو با دقت و در وضعيت ايده آل نقاشي کرده باشن .... من که زبونم قشنگ بند اومده بود ... کامران هم دست کمي از من نداشت ... از هر سه تا ماشيني که تو راه بود يکيش يا يه قايق موتوري بهش بکسل بود يا يه جت اسپيد .... مثل کارتون زباله ساز ... خلاصه اون منطقه فقط يه کاربري داشت و اونم حال و حول بود .... حالا تازه اونجا رو ياد گرفتيم و باهاش کلي کار داريم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۰ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۲
نميدونستم خارج هم بعضي وقتا برقش ميره ... اونم نه يه ساعت دو ساعت بلکه يه روز .... ما هم از بس که برق نداشتيم رفتيم روچمن نشستيم ... بستني فروش بيچاره چون بستنياش داشت آب ميشد حراجشون کرد ... ما هم خورديم ... کاوه بدبخت هم چون استيکاش داشت خراب ميشد همه رو به باربيکيو دعوت کرد ..ماهم خورديم .... از همه باحال تر بابک نگون بخت بود که روز قبلش براش با پست از آلاسکا ماهي قزل آلاي يخ زده فرستاده بودن ... ايندفه ما نخورديم .... يعني هيچکس نخورد ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲
با «در آمد شور» خيلي حال ميکنم ....ديشب که از فوتبال برگشتم شروين خونه نبود ... سه تار رو ميز بود و کتاب نت رديف ميرزا عبداله رو صفحه در آمد شور باز بود ...طبيعتا کار ديگه اي هم نميتونستم بکنم به خصوص وقتي ۵-۱ هم باخته باشي ..... تو دستگاه شور يه غم کهنه اي موج ميزنه... وقتي شورميزني انگاري همه اندوه ناشي مصيبتهايي که طي چند هزار سال به سر ايران و ايراني اومده مي خواد از سازت بزنه بيرون ... بيخود نيست که دستگاه شور کامل ترين و مفصلترين دستگاه موسيقييه ايرانيه .... گويا غم ميراث مشترک همه ايرانياست و يه جورايي تو DNA مون رفته ....اردلان زنگ زد و گفت پاشو بيا اينجا .... شروين و ساسان و تارا هم اينجان .... رفتم ..... اونجام تار بود ...شمع و شور بود ....موقع برگشتن همه خيلي خوشحال بوديم ....چون تاخرخره «دپ*» زده بوديم ....
*دپ = depression
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۴۹ ق.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲
نشسته از چپ :بچه ها
ايستاده از چپ : بقيه بچه ها ....
اون خوشتيپه هم خب منم ديگه (وايساده از چپ نفر پنجم )
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۸ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲
مرغابيمونو عقابه خورد .... رو چمناي جلوي کافه لئوناردو هميشه دوتا مرغابي وول ميخوردن و دنبال غذا ميگشتن ....يکيشون هم طفلي يه کم ميشليد ... چند روز پيش موقع نهار خوردن ديدم يه عقاب گنده اومد و رو تير چراغ برق نزديک کافه لئوناردو نشست.... اين عقابه هموني بود که من شروين وقتي رو چمنا خوابيده بوديم و واسه ابراي آسمون اسم ميذاشتيم ديديمش ....روز بعدش وسط چايي خوردن بودم که چشمم خورد به يه عالمه پرمرغابي که روچمنا پخش بود ...خبري از اون مرغابي شله و رفيقش هم نبود ....بله .....جناب عقاب لطف کرده بودن زحمت يکي از مرغابياي قصه ما رو کشيده بودن ... غير من بقيه هم فهميده بودن چي به سر يکي از مرغابيا اومده چون فرداش يکي رو پرا يه گل گنده گذاشته بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۹ ق.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
سل سل سل سل دو لا سي دو ..... (دوبار) .... دو مي مي مي ررررر .... دو لا سي دو (دوبار) .... خب ... «مرغ سحر» هم حفظ شد رفت پي کارش ... ميمونه بقيه موسيقييه ايراني منهاي «مرغ سحر» !!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۶ ب.ظ. |
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
خب ديگه شيطوني بسه .....
دوشنبه آقاي رئيس از مسافرت ۳ هفته اي تشريفشونو ميارن ... يحتمل سه شنبه حوالييه ساعت ۱۱ يه اي ميل ميزنه که : بيا يه سر پيش من معنيشم اينه که مي خوام بدونم تو اين چند وقت چه غلطي مي کردي و اين اصلا خوب نيست چون من تقريبا مطمئنم که تو اين چند وقت هيچ غلط قابل عرضي نکردم و بدتر اينکه هيچ وقت استعداد دروغ گفتن هم نداشتم .... يه راهش اينه که آخر هفته خودم خفه کنم بلکه يه غلطي کرده باشم ... اما اينم نميشه چون واسه اين هفته يه برنامه توپ دارم... عکاسي ... وقتي با دوربين تزرتيه خودم اينهمه عکساي نوستالژيک ميگيرم ديگه با دوربين ۷۰۰ دلارييه مملي عکسايي ميگيرم خراب .... بعدش ميتونم عکسامو بذارم تو يه آلبوم آبرومند و به آقاي رئيس نشون بدم که در اون صورت رئيس از داشتن همچين زيردست خوش ذوقي به احتمال زياد احساس خوبي بهش دست ميده ....تازه ...يه خوبي ديگه هم داره و اونم اينکه ميتونم براي هميشه بدون هيچ نگراني از بقيه چيزايي که تو دنيا مونده تندوتند عکس بگيرم !!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
تيم حريف ضعيف نبود هيچي خوبم قوي بود ... نکته جالب اين بود که نصفشون دختر بودن ... اول که اومدن تو زمين همچين با پوزخند نگاشون ميکرديم يعني اينکه سه سوت چپو چولشون ميکنيم ... اما فقط ۱۰ دقيقه لازم بود که بفهميم که نه بابا .. اونجوريام نيست... يار مستقيم من يه دختره فسقلي بود ... اولش گفتم بيام نايس بازي در بيارم يه هوا شل بازي کنم نگن ضعيف کشي کرد ... اما وقتي ۲-۳ دفعه سوسکم کرد حساب کار دستم اومد ...بعدش ديگه نذاشتم جم بخوره ... يه بارم که دورم زد همچين تکلش کردم که ۵ متر اونورتر رو زمين ولوشد ...(البته بعدش يه خورده پشيمون شدم) ...
خلاصه بازي رو ۵-۳ برديم .... هورررااااا ..... هندونه هم نخورديم ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۴ ق.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲
امروز روز بازيه دومه ... اولي رو ۴-۳ باختيم ... ۲-۰ جلو بوديما !!!! ... مهاجم چک و دروازبان حرفه اييه آمريکايي و دفاع راست ژاپني و لباساي متحدالشکل هم به دردمون نخورد ... بعد بازي ،خوب که باختيم، نشستيم کنار زمين و آي هندونه خورديم ...
حالا واسه بازي اول زبونمون دراز بود که از تيم منتخب اروپا خورديم ولي اگه امروز از نردهاي Business School که متوسط نمره چشمشون چهارونيمه ببازيم بدجوري ضايع ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲
چي ؟!؟!؟! ...برج ساعت دانشگاه آهنگ ايراني بزنه ؟؟!؟! ميشه ؟!؟! ...خوبه بشه !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲
وقتي تو نمايشگاه هنر ديدمش اومد جلو و با اشاره به تي شرتش پرسيد :«اينو ديدي ؟» .. همون تي شرتي بود که چند وقت پيش از تو سطل آشغال پيدا کرده بود ... روش با رنگ روغن يه قلب گنده کشيده بود و وسطش نوشته بود Pray ... دست خطش برام خيلي آشنا بود ... خيلي طول نکشيد تا يادم اومد اين کلمه رو با همين دستخط کجا ديدم ... روي پل قطار که از رو رودخونه پشت خونه رد ميشه ... پس کار خودش بود ... پيرمرد عجيبيه ... داستاناش رو در مورد اينکه از طرف خدا بهش وحي ميشه خيلي جدي نميگيرم ... اما بعضي وقتا فکر ميکنم خب هيچکس هيچ پيامبري رو از روز اول جدي نگرفت ... خلاصه داستان مايکل پيامبر حکايت غريبيه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۹ ق.ظ. |
یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۲
تو خونه نشستي پشت ميز نهار هنوز اولين قاشق پلوخورشت کدو رو نخوردي که ميشنوي يکي از بيرون صدات ميکنه ... ميري پشت پنجره ميبيني اميرو علي و ريچي سوار قايقن ... دعوتت ميکنن به قايق سواري ..ميري پايين سوار قايق ميشي ...ريچي و امير هم پارو ميزنن و هم سوت ... وسط راه قايق به گل ميشينه ... پياده ميشي و با بقيه قايق رو هل مي دي ... تو رو با قايق مي رسونن در خونه ... ميري بالا و پلو خورشت کدو رو ميذاري گرم بشه و ميخوري ...بعد خواب ظهر ميري فوتبال دستي ... بد مي بازي ... بعد ميري فوتبال راستکي با يه سري سياه ... شام خونه کامران دعوتي ... خونه که مياي به چيزي فکر نميکني جز خواب ... بد نگذره ؟!؟!؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
امشب قراره فيلم «باران» رو ببينيم ... يکي از صحنه هايي که خوب تو ذهنم باقي مونده درست آخرين صحنه فيلمه ؛ اونجايي که نگاه اون پسره رو جاي پايي که از آب بارون پر شده خيره ميمونه ...
الان داره بيرون بارون مياد ... بعد فيلم قراره با جاويد بريم دوچرخشو پيدا کنيم ... اين پسر شاهکاره ... يادش نيست دوچرخشو کجا بسته
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
هورااا .... توالت جلوي آفيس بعد ۳ ماه دوباره راه افتاد .... به همين مناسبت منم تصميم گرفتم بلاگردون رو دوباره راه بندازم ... آخه حيف بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
اين بابايي که ميخواد از من امتحان بگيره کچلم کرده ....
***
سلام پروفسور کورن ... من ميخوام در Reconfigurable Manufacturing Systems امتحان بدم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
باشه جانم ... برو جزوه هاي کلاسم رو بخون بيا امتحان بده ....
(دو هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من جزوه هاي کلاستونو خوندم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
اما جزوه هاي کلاس کافي نيست جانم ...بايد ۴ تا مقاله هم بخوني .....
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۴ تا مقاله رو هم پيدا کردم و خوندم ...ميشه امتحان ؟!؟!
اما اين چهار تا مقاله همش عين همه ... در واقع شما يک مقاله خوندين جانم نه ۴ تا ... برو ۳تا مقاله ديگه پيدا کن ...
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۳ تا مقاله رو هم خوندم .... امممم... ؟؟
بسيار خوب جانم .... هفته بعد ازت امتحان مي گيرم
(هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اومدم امتحان بدم ...
خوب شد اومدي ... من الان داشتم به تو فکر مي کردم ... راستشو بخوايي من نمي دونم چجوري ازت امتحان بگيرم ... يعني نمي دونم ازت چي بايد بپرسم ...به من يکم فرصت بده ....
ومن دارم فرصت مي دم ...فرصصصصصصصتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۵ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۲
خب .... اينم يه عکس از آخرين اجراي زنده گروه خراباتيان ...
نشسته از چپ: شروين ، اردلان ، فرهاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
خب .... حالا يه «بيل» تو اتاقم دارم ...
آويزون از ديوار ...دکور اتاق .... خيلي هم خوب ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۷ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
کفش تابستوني ... انگشتاي معلوم ...
کفش فوتبال کوچيک يا پاي فوتبال بزرگ ...انگشت شست سياه ...بعد ۲ ماه ...
سقف برزنتي ... صداي باد تو اتوبان ...
خانوم کتابخونه چي ... کامپيوتر خاموش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
خيلي سخته ...
با يکي ميخوايي تلفني صحبت کني و حتما بايد احوال يکي ديگه رو هم بپرسي..در حاليکه اون ديگه نيست .... بايد وانمود کني که نمي دوني ولي مي دوني ....
خب .... راستي رضا چطوره ؟!؟!؟!
مرده !!
چي مرده ...يعني چي ؟!؟! ...باورم نميشه....نميدونستم ...آخه چرا ؟!؟! کي ؟!
دروغ ميگي ...مي دونستي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۳ ق.ظ. |
يه ديواره يه ديواره يه ديواره ...
يه ديواره که پشتش هيچي نداره ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۳۵ ق.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲
دل ديوانه ام ديوانه تر شي
خراب خانه ام ويرانه تر شي
بابا طاهر
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۴ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
امروز صبح وقتي از پنجره خونه به رودخونه نگاه مي کردم چشمم به يه قايق پارويي کهنه خورد که اون طرف رودخونه لاي درختا متوقف شده بود ... انگارکه سالهاست اونجا مونده باشه ...ولي من مطمئنم که ديروز اون اونجا نبود ... يعني آب آوردتش ؟ صاحباش کجان ؟ چرا اينجا ولش کردن ؟ ... خلاصه از امروز يه سوژه ديگه به سوژه هاي پشت پنجره اضافه شد .... از فردا :
اول به آسمون نگاه مي کنم ببينم هوا ابرييه يا آفتابي
بعدپنجره رو باز مي کنم ببينم هوا چطوره
بعد به رودخونه نگاه مي کنم ببينم آب زلاله يا گل آلود
بعد به چمناي اينور رودخونه و درختاي اونور رودخونه نگاه مي کنم ببينم چقدر سبز شدن
بعد نگاه مي کنم ببينم قايقه هست .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۶ ب.ظ. |
شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲
امروز بعد ناهار با شروين رفتيم با ماشين يه دوري بزنيم .... هوا سرد بود و ابري ... بخاري ماشين خيلي مي چسبيد ... رفتم تو يکي از جاده هاي تپه ماهورييه اطراف شهر ... بعد پيچيدم تو يه فرعيه خاکي که تو دل جنگل گم ميشد ... همينطور ميچرخيديم و بي هدف مي فتيم ... هر راه بي ربطي پيدا مي کردم ميپچيدم توش ...
هر چي بي ربطتر و غير قابل پيش بيني تر بهتر ... چه هيجاني داشت ...
مي خوام بگم زندگي تو بهترين حالتش چيزي غير از اين نيست ....کشف چيزاي بي ربط و غير قابل پيش بيني و لذت بردن از هيجان کشفشون ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۷ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۲
وقتي تو تاريکي مطلق زير اندازمو رو صحنه پهن ميکردم صداي نفس کشيدن هزار نفر آدم رو قشنگ مي شنيدم .... و وقتي چراغاي صحنه روشن شد سنگيني نگاه هزار جفت چشم رو کاملا حس مي کردم ...
اول ريچي شروع کرد ....سه تار ...تکي
بعد رضا شروع کرد .....سنتور ... تکي
بعد اردلان و شروين و رضا و ريچي با هم شروع کردن ... و بعدش ...بوم ....من هم بهشون اضافه شدم ..... حالا پنج تايي ....اووووفففففف...چه حسي .....چه پروازي ...
با اولين ضربي که به دف زدم ديگه نه چيزي ميشنيدم و نه چيزي ميديدم .... سبک سبک ... بوم ديش دام دام بوم ديش دام بوم
عجب شبي بود ......... عجب شبايي داريم
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۶ ب.ظ. |
وقتي خواستم سوار ماشين بشم متوجه کاغذ ي شدم که رو در ماشين چسبيده بود .روش نوشته بود :
«زندگي بهتر از اين نميشه
زندگي ......
يک آشنا ! »
آي گفتا !!!!!!!!!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۲۸ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۲
ديروز وقتي يه دستم به فرمون بود و با دستم ديگم کيسه ماهي قرمز رو گرفته بودم به اين فکر مي کردم که « زندگي در جريانه » ... و وقتي ۴-۵ دقيقه قبل سال تحويل زير بارون از بيرون ماشين ، در حاليکه همه دراش قفل بود،به سوئيچ ماشين نگاه مي کردم که تو ماشين جا مونده بود به اين فکر مي کردم که « زندگي سخت در جريانه »....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۲ ق.ظ. |
شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۱
به بالاي تهران که رسيدي مي خوام اول از همه دنبال کوهها بگردي ... بايد الان روشون يه کم برف باشه پس پيدا کردنشون خيلي سخت نيست .... اگه من جاي تو بودم يه جور بي خبر ميومدم که کسي نياد فرودگاه دنبالم ... بعد تاکسي مي گرفتم و به راننده تاکسي مي گفتم ۲-۳ ساعتي بي هدف تو شهر بچرخه... تا ميتوني سينما برو.... مي دونم حتما جاي من رو هم خالي مي کني .... از طرف من تا ميتوني توشهر راه برو ... تابلوي همه مغازه ها رو بخون ... مردم رو خوب نگاه کن ...مي دونم هيچي هيچ فرقي نکرده .... همينش خوبه ... اگه يه سرم بتوني بري پارک ساعي که ديگه عالي ميشه ... اگه نشد گذرت به «نياوران» که افتاد سر خيابون « مهماندوست» يه نيش ترمزي بزن و يه نگاهي توي خيابون بنداز .... خلاصه تويي و تهرون و يه ماه ... ببينم چيکار مي کني ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۶ ق.ظ. |
دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۱
خب .... حالا ۳ تا ظرف عدس سبز کرده دارم که دارن روز به روز بيشتر قد مي کشن ... صبحا تا از خواب پا مي شم زودي مي رم سراغشون ببينم چقدر بلند شدن ...خداييش هيچوقتم رومو زمين ننداختن ... هر روز بلندتر ميشن ... بعضي وقتا براشون دف ميزنم بلکه بلندتر بشن ...سبز تر ...... امسال ديگه مطمئنم هيچکدوم از اهاليه آباديمون سبزشون به بلندي و سبزي و صفاي عدساي من نيست .... سبزي و بلندي و صفا
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۵ ب.ظ. |
جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱
چيزه ... يعني من الان که دارم اينا رو مينويسم ۱۰ دقيقه ديگه امتحان دارم ... خب من برم ... گودلاکم باشه !!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۳ ب.ظ. |
دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۱
هوراااا ...... بالاخره رفتم اسکي ...يادمه آخرين باري که رفتم اسکي زمستون ۷۹ بود ...آبعلي... اونم تنهايي !!! .... اينجا هم تنهايي رفتم ....
***
موقع اومدن وقتي سوار هواپيما بودم از اون بالا خوب همه جارو برانداز کردم بلکه يه کوه پيدا کنم .... نبود که نبود ...تا اومدم به راننده بگم :« داداش دمت گرم لطفا منو برگردون » هواپيما نشست و آقاي راننده ترمز دستي رو کشيد و به خارجي گفت « آخرشه .... مسافرا پياده شن » ...منم پياده شدم چون هرچي باشه آخرش بود ...
***
صبح که از خواب پا شدم اول از همه کار از پنجره بيرون رو نگاه کردم ... مه بود ...
وقتي از خروجيه ۱۴۵از اتوبان I-96 بيرون اومدم خيلي زود خودمو کنار پيست اسکي پيدا کردم ....
***
وقتي به سمت ماشين برمي گشتم با خودم فکر ميکردم که « تازه اولشه » .... سوار شدم و استارت زدم ..... روشن نشد .... واي ..... چراغاي ماشين رو صبح خاموش نکرده بودم ....باطري مرخص .... اين ديگه آخرش بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۶ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱
امروز رفتيم لب دريا ...
هيچوقت نشده بود تو ساحل وايسم و دريا رو گم کنم ... تو خود ساحل لب لب خود خود دريا بودم بودم ولي از دريا خبري نبود .... نمي دونم .... شايدم رو دريا وايساده بودم و ساحل رو گم کرده بودم ... دريا و ساحل عين هم بودن ... هردو يه دست سفيد .... هردو بي حرکت ... دريا سفيد بود از بس که يخ زده بود ... ساحل سفيد بود از بس که روش برف اومده بود ... اونجايي که فکر مي کردم دريا شروع ميشه وايسادم .... از همونجا که وايساده بودم ردپاهايي شروع ميشد که تا اون دورا روي يخ دريا ادامه داشت ....نه يخ تموم مي شد نه ردپا ..... پس برگشتيم خونه ...
خونه گرم بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۸ ب.ظ. |
یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۱
يه روز آقتابي با يه عالمه برف دست نخورده ...
امروز من و آقاي جيپ سعي کرديم خودمونو گم و گور کنيم ....
هر چي بيراهه پيدا کرديم پيچيديم توش .... هر چي راهش کج و کنجول تر بهتر ... هر چي برفش بيشتر بهتر ... سربالايي و سرپاييني خوراکمون بود ... ميرفتيم تو يه راههاي عجيبي که بلکه يه جوري گير کنيم ....اما گير نميکرديم ...آقاي جيپ چار چرخ همينطور هي مي رفت .... منم نارفيق نبودم که ..منم مي رفتم ...
وقتي ديديم که نه هيچ جور گم مي شيم و نه هيچ جور گير مي کنيم اومديم خونه .... تو راه يک کلوم هم حرف نزديم ...
بابا !!!!! ...يکي منو گم کنه .....يکي منو گير بندازه .... لطفا
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۵۰ ب.ظ. |
شنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۱
باربيکيو با چتر زير برف .....
دوتا تابلوي جديد عکس رو ديوار ...
تماشاي دسته جمعي قطار لابلاي درختا ....
ميرزا قاسمي خوردن با «ژرمي» ...
روندن آقاي جيپ توجاده برفي با شيشه يخ زده ...
روز اول تعطيلات بهاري .... فرصت خوبيه که حسابي کار کنم و با زمستون حال کنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱
اگر دل مي کشيدت سوي دلخواهي به سويش مي توانستي خزيدن ليک تا آنجا که رخصت بود .... تا زنجير ....
اينجا من دف نمي زنم ...ساسان تار ميزنه و آيدين هم ميخونه ... ولي به اينجا که ميرسه من خراب ميشم ....داغون ..... تازه اونوقته که ميشه دف زد ....
هلا ...يک ....دو ...سه ... ديگر بار
اينجا من شروع مي کنم ...
هلا ...يک ....دو ...سه ... ديش دام
هلا ...يک ....دو ...سه ... ديش دام
عرقريزان ، عزا دشنام -گاهي گريه هم کرديم
هلا،يک،دو،سه،زينسان بارها
چه سنگين بود اما سخت شيرين بود پيروزي
و ما با آشناتر لذتي،هم خسته هم خوشحال
زشوق و شور مالامال
اينجا هم بايد حسابي شلوغش کنم ..ديش دارادام دام ....ديش دارادام دام.... اينجاست که ديگه هيچ زنجيري نمي تونه بگه ديگه بسه ....... اگه بتونم ريتم ديش دارادام دام رو هيچوقت قطع نکنم که خيلي خوبه .... يعني همش ديش دارادام دام ....ديش دارادام دام ....آي کيف داره .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۰۶ ب.ظ. |
دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۱
خيلي وقته فرصت نکردم بشينم سير مرغابياي رودخونه پشت خونه رو تماشا کنم
اين هفته که تموم بشه اگه من تموم نشم بايد بشينم و فکر کنم ...بعضي از فکرامو هم بايد بنويسم و پست کنم به يه آدرس اشتباهي ...
يکي از کارام اينه که فکر کنم معنيه اون عکسي که از يه نيمکت خاليه بزرگ کنار يه نيمکت خاليه کوچيک بغل اون برکه تو پاييز گرفتم چيه .... مي دونم خيلي واسم معني داره اما هنوز نفهميدم منظورم از اين عکس چي بوده ..بزرگش کردم و ميخوام بزنم به ديوار اتاقم.... بذار اين هفته تموم شه .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۴ ق.ظ. |
جمعه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۱
بعد از اينکه از کتابخونه بيرون اومديم «ريمون» ازم پرسيد: برنامنت واسه «ولنتاين» چيه ؟ گفتم :«ميخوام «دف» بزنم....
يه کم نگام کرد به اين معني که :« نمي فهمم چي ميگي» ...
منم بهش گفتم : سر کلاس مي بينمت ....
اونم رفت ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۱
وقتي قراره نامه اي به دستت برسه حتما ميرسه حتي اگه به آدرس اشتباهي پست شده باشه .... و وقتي براي خوندنش اشتياق داشته باشي حتما ميخونيش حتي اگه تو تاريکي باشي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۱۷ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۱
بابا جيپ !! بابا رانگلر !! بابا قرمز ..... بابا آرزو ............... مبارکه :)
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۰ ق.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۱
The essentials to happiness are something to love, something to do, and something to hope for.
William Blake
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۴ ب.ظ. |
جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱
من ترجيح مي دم نقش «سنگ» رو بازي کنم تا اينکه گوني بپوشم و يکي از « خسته انبوهي »باشم ...
ولي جالبه ها ..... تو ايران هيچوقت به فکرمم نمي رسيد که برم تئاتر بازي کنم ...يعني از بس تو خودم و تو بقيه گم بودم نه خودم خودم رو مي ديدم نه کسي منو مي ديد ... اما اينجا که اومدم تونستم يه ورق سفيد بذارم جلوم و خودمو پاکنويس کنم ... حالا بهتر مي دونم که کيم و چه کاري ازم ساختست ...بقيه هم بهتر مي دونن ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۶ ق.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱
لا مصب ۳تار عجب ساز توپيه ..... ديشب بچه ها تا نصفه شب خونه ما تمرين داشتن ...قرار براي مراسم سال نو « اي ايران سراي اميد .... » رو اجرا کنن ... منم قراره دف بزنم ...البته اگه دفم برسه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۲ ق.ظ. |
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۱
نقش پايي مانده بود از من به ساحل چند جا
ناگهان شد محو با فرياد موجي سينه سا
آنکه يکدم بر وجودمن گواهي داده بود
از سر انکار مي پرسيد : کو ؟ کي ؟ ............. کي کجا ؟
* * *
اين جهان : دريا
زمان : چون موج
ما : مانند نقش
لحظه اي مهمان اين هستي ده هستي ربا
هرکه بر لوح جهان نقشي نيفزايد زخويش
بي گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
«فريدون مشيري »
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۱
سهشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۱
تا آب شدم سراب ديدم خود را
دريا گشتم حباب ديدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را ديدم
بيدار شدم به خواب ديدم خود را
(مولوي ؟؟؟)
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۶ ق.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱
امروز با يکي از دوستام چت مي کردم ...پرسيد « حالا خداييش راضي هستي از اونجا » منم در جواب نوشتم « آره راضيم» و قبل از اينکه جوابم رو بفرستم اينجوري اصلاحش کردم ... « آره ... خداييش راضيم »
من راضيم چون خداييش توقع زيادي از زندگي ندارم ...
وقتي ميتونم هر هفته روي برف بدووم ...
وقتي قراره جلوي هزار نفر دف بزنم در حالي که هنوز دف دستم نگرفتم ...
وقتي با Visible آن لاين شدن ۶۳ نفر مي ريزن سرم ...
وقتي صبحا با صداي غاز از خواب بيدار ميشم ...
وقتي موجودي بانکيم اندازه روز اوله ...
ديگه چرا راضي نباشم ... خداييش
اما راستش براي اينکه راضيه راضي باشم دو چيز کم دارم .يکي .... و يکي هم ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
يه «اطلس راهها » بايد بگيرم ...
بايد عينک يدکم رو هم بدم پيچش رو سفت کنن...
يه کم هله هوله واسه تو راه ميخواييم ...
فيلم دوربين و باطري هم که دارم ...
يه ساله تو آمريکا هستم و هنوز آمريکا رو نديدم ...قراره بريم «خود» آمريکا ...يعني واشينگتون.. منو و شروين و محمد و کامران .اول ژانويه بر ميگرديم.اول ژانويه سال پيش هم تو راه بودم..تو راهه اومدن به آمريکا ...ميدونم با يه سال پيشم خيلي فرق کردم ...بعد سفر از سالي که گذشت بيشتر مي نويسم ... اما همينقدر بگم که فقط به يک دليل سال خيلي خوبي بود .دليلش اينه که « اونايي رو که قبلا دوست داشتم حالا خيلي بيشتر دوست دارم ....»
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۴ ق.ظ. |
شب کريسمس برف اومد ...يه برف حسابي
بچه که بودم هميشه آرزو داشتم شب کريسمس برف بياد چون فکر مي کردم اگه برف نياد آبرومون جلوي مسيحيا ميره ....و معمولا هم آبرومون ميرفت !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۲ ق.ظ. |
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱
امروز شيرين (همسر محمد) ويزا گرفت وبه زودي مياد اينجا .به قول شروين مثل زندانيهاي هم سلولي که از شنيدن خبر عفو يکيشون همه خوشحال ميشن هممون خوشحال شديم .... بعضي از خوشحاليها خيلي ناب و متفاوته... امروز براي چندمين بار به من ثابت شد که تنها واقعيت مطلق هستي غير از «خدا» «عشقه» ... کسي چه ميدونه ...شايد خدا هم همون عشقه ...
امروز يه زنداني عفو خورد و کار بقيه زندانيها انتظاره ....
انتظار عفو....
انتظار فرار ...
حتي اونايي که «حبس ابد» خوردن هم «نا اميد » نيستن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱
الان که دارم اينجا مي نويسم يه لواشک گوشه دهنمه .... فکر کنم تا ۷-۸ روز ديگه تمومشون کنم ...تو کشوي ميزم هم قد ۲-۳ ماه ترشاله دارم ... تازه ...قد ۱۰-۱۲ روز ديگه هم آجيل دارم ....خوبه ...وضعم خيلي هم بد نيست...هنوز دلخوشي زياده
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۴ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
ديشب يه دل سير فريدون مشيري خوندم :
نغمه خاطر نواز مرغ شب
آسمان ماه را همراه بود
نيمه شبها آسمان را عالميست
آه اگر اين آسمان بي ماه بود
روزهاي آرومي رو پشت سر مي ذارم ...منتظر يه «دف» هستم .... اومدن شروين بهونه خوبي شد تا تصميم بگيرم دف ياد بگيرم... اون سه تارميزنه ... هيچکس نيست که ازش دف ياد بگيرم ... شروين فقط ميدونه چجوري بايد دف رو دست گرفت .... مبارزه جالبيه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۷ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱
وقتي در طول روز ۱۲ ساعت پشت کامپيوتر بشيني احتمالا چشمات از خستگي ازحدقه در مياد ...بعدش وقتي از پنجره بيرون رو نگاه کني و ببيني که داره برف مياد چشمات باز بيرون ميزنه ولي ايندفعه از خوشالي ....و اونوقتيکه وارد آفيس ميشي و ميبيني که همه پشت ميزشون مثل بچه هاي خوب مشغول کارن در حاليکه ساعت ۱ بعد از نصفه شبه بازم چشات بيرون تر ميزنه اما از تعجب .....تازه تو عکس فهميدم که اونشب چقدر قيافم ديدني بوده ..ترکيبي از خستگي و خوشحالي و هيجان و تعجب ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱
مواد لازم : يه ليوان آرد .... يه ليوان آب ... نصف ليوان شکر ... گلاب ... زعفرون ... وقت ... حوصله
دستورالعمل : يه ليوان آردو ميريزي تو تابه بعد فکر ميکني کمه بيشتر ميريزي تقصيري هم نداري چون دفه اولته ... بعدش کره ميندازي توش چون که خيلي لارجي وگرنه روغن مي ريختي ... بعد هم ميزني و مثلا تف مي دي تا رنگ آرد ارواح عمش طلايي بشه ولي نميشه عوضش دلت خوشه که همون بويي رو ميده که حلواي مامانا ميده ...بعد نمي دونم چرا آرد گوله گوله ميشه و گ... ميزنه تو حالت اونقدر که بي خيال آرد ميشي و مي ري سراغ بقيه خرت پرتا .... زعفروناي نازنين رو ميريزي تو کاسه چيني و با ته کارد پودرشون ميکني چون هاون نداري... به عقلتم نمي رسيده که ممکنه لازم بشه ...شکر و آب و گلاب قمصر شيکاگو و رو هم قاط مي کني و ميريزي تو آرد گوله ....گلاب به روتون تر کيب حاصل اصلا خوش منظره نيست تا اينکه يه کم هم ميزني و اوضاغ بهتر ميشه... بعد يه کم مي خوري بيني چه کوفتي سر هم کردي... نه بابا ....همچين بدم نشده ...بعد الکي ذوق مي کني و حلوا رو تو ۲-۳ تا بشقاب پخشو پلا مي کني ..هه هه هه ...خنده دارش اينجاست که با چنگال و قاشق به حلوا طرح هم ميدي ...بابا گرافيک ديزاينر !!!! .....بعد منتظر ميموني تاهمخونت بياد و سورپريز بشه ولي نميشه ....
بعد منتظر ميموني تاهمخونت بخوره وبگه به به ...ميخوره و ميگه به به ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱
دلم نمیاد صفحه این هفته تقویمم رو ورق بزنم... شعرش از فریدون مشیریه ...
مرا کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
مرا با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
عکسش برام خیلی آشنا بود .... یه منظره پاییزی.... وقتی تو صفحه آخر شرح عکس رو خوندم فهمیدم موضوع چی بود ...« اطراف نطنز»
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۵۸ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۱
هوراااااااااا .........
از امروز برج ساعت دانشگاه علاوه بر زنگ ساکسيفون هم مي زنه .....
ديگه نمي دونم تو زندگيم چي کم دارم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۵ ب.ظ. |
جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۱
عليرضا :دينگ .....
عليرضا :هستي ؟...
فرهاد : سلام
فرهاد : خوبي ؟
عليرضا :ميگم نظرت چيه بجاي شيکاگو بريم بوستون ؟
عليرضا :البته محمد ميگه بريم واشنگتن
فرهاد :از نظر من خيلي فرق نميکنه..کامران چي ميگه ؟
عليرضا : پاشو بيا آفيس من ... بچه ها اينجان...
فرهاد : چند بودي ؟
عليرضا : ۳۴۳۱
فرهاد : اوکي ..اومدم سي يو
***
۵ دقيقه بعد تو آفيس عليرضا .... من ميگفتم فقط ژانويه اينجا نباشيم حالا کجا مي ريم مهم نيست ... عليرضا به بوستون گير داده بود و محمد به واشنگتن ... قرار اولمونم شيکاگو بود ... خب بچه ها ... عيد بريم شمال يا نطنز ؟ من ميگفتم يا جيپ ليبرتي بگيرم يا فورد اسکيپ يا نيسان اکسترا ...آخه هر چي باشه راننده منم...ولي بچه ها مي گفتن گرون ميشه ...فرهاد نمي دوني ...قالپاق RD رو عوض کرديم قالپاق پژويي انداختيم ..خيلي با حال شده ....
***
نمي دونم کيف نطنز رفتن براي بار هزارم بيشتره يا کيف شيکاگو رفتن براي بار اول ...
نمي دونم هيجان روندن RD قالپاق پژويي بيشتره يا هيجان روندن جيپ۲۰ هزاردلاري...
ولي مي دونم تو دنيا اونقدرکاراي کيف دارفراوونه که به همه کلي مي رسه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
You cannot discover new oceans unless you have the courage to lose the sight of shore
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۷ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۱
امروز یکی برام از کوههای تهران گفت ... گفت که اینروزا زیاد بارون میاد و تو هوای پاک بعد بارون کوهها خیلی دیدنی میشن ... گفتم آره خوب می دونم چی میگی ....
***
دیروز اینجا یه نمایشگاه برگزار شد که توش کشورای خاورمیانه کشور خودشون رو معرفی میکردن ... به آیدین قول داده بودم برای نمایشگاه یه سری عکس از ایران آماده کنم ... با وجود اینکه خیلی گرفتار بودم اینکارو کردم ... مگه میشد از کوههای تهران عکسی نبرم ...
***
اینجا کوه نداره .... جلوی خونه من یه ساختمونی هست که یه دیوار یه دست سفید داره.. نمیدونم این دیوار چجوریه که و من همیشه اونو با کوههای تهران وقتی که از برف سفیدن اشتباه می گیرم .... امروز برای دویست و پنجاه و ششمین روز متوالی مخصوصا بازم اشتباه کردم ...
***
کوه که سنگه ... وقتی از سنگ نمیتونه دل بکنه دیگه حساب آدما معلومه ... طفلی همین روزا خل میشه ....یعنی شده رفته پی کارش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۵ ب.ظ. |
جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۱
اينجا يکي هست که دنياش يه «دايره»ست که يه «بعلاوه» وسطشه ....بهش ميگن Sniper تو دنياي اون فقط يه نفر جا ميشه و چون زود از اون يه نفر خسته میشه سريع عوضش ميکنه... نميدونم چرا هيچکس دوست نداره تو دنياي اون باشه ... بامزه اينجاست هرکي از دنياي اون بيرون ميره ديگه تو دنياي معمولي بقيه آدما هم جايي نداره ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۹ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۱
نه که ندونم دارم چيکار مي کنم ... مي دونم
نه که بگم حالم گرفته ... کوک کوکم
ولي نميدوم چمه .....خيلي فکر کردم سر در بيارم چه مرگمه ...هنوز نفهميدم.. شايد مامانمو مي خوام !! ...ياشايد مال اينه که دارم زيادي تند ميرم ... ديگه عقبيا رو نمي بينم ... جلوم هيچکس نيست ... اگرم به کنار کسي برسم قبل از اينکه فرصت «سلام» کردن داشته باشم ازش رد ميشم ... طرف پيش خودش ميگه اين يارو چي مي خواست بگه ؟! ...
مي خوام تو اولين پارکينگ بزنم بغل جاده ... پارکينگ نبود شونه خاکي ... وايميسم تا همه بهم برسن ... تازه يه وقت ديدي اصلا ديگه راه نيفتادم ... شايد موندم ... اگه موندم خوب نگاه ميکنم ببينم گردوخاک بقيه کجا ميخوابه ... بعد چشمامو ميبندم و فکر ميکنم همونجايي هستم که گرد و خاک بقيه اونجا خوابيد ... بعدش سعي ميکنم بفهمم اونجا بهتره يا اينجايي که من وايسادم ... مي دونم که نميفهمم ... اما مي دونم دلم خيلي طاقت نمياره و باز راه ميوفتم ...
هروقت ميخوام خير سرم به کسي درس زندگي بدم فقط بلدم بگم : « زندگي يه مسافرت بي مقصده ... کجا ميري مهم نيست ..فقط توقف ممنوع » ... اما ايندفه يه چيزاي ديگه هم ميگم .اينا رو تازگيا ياد گرفتم .
ميگم مسافرت تکي کيفش زود تموم ميشه ...سفر دستجمعي يه چيز ديگست
ميگم بغل پدال گاز ترمز هم هست !!
ميگم از راهي نرو که برگشتي نداشته باشه ... اگه راهت بن بست بود چيکار ميخوايي بکني ؟!
***
پاييز معرکست ... کاشکي يکي بود پاييزو بهش نشون ميدادم ... ميدونم اگه مامان اينجا بود اون پاييزو بهم نشون ميداد .... آها !! ...پس فهميدم چمه ... من مامانمو ميخوام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۵ ب.ظ. |
یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۱
ديشو شو شي بود ...
لمکلليرون بود ...
آخه «سندي» ديشب اينطور ميگفت ... وقتي مي خوايي برقصي ديگه «معني» مي خوايي چيکار ...اتفاقا هرچي چرند تر و بي معني تر بهتر ... وقتي مغزت خاموشه ديگه چه فرقي ميکنه کي چي ميگه ...
ديشب همه چيز از معني و محتوا خالي بود ولي از خيلي از روزاي پر محتواي من «بامعني تر» بود ... يعني به معني زندگي نزديکتر بود ... زندگي يعني ببين و برقص و جشن بگير ولي فکر نکن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۹ ب.ظ. |
Life is like riding a bicycle. You won't fall off unless you stop pedaling ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۱
بدو بدو .... خب ...وايسا..رسيدي
چي ؟!؟! مگه نمي خواستي برسي... ديگه چه مرگته ؟!؟!
به جهنم !! اصلا به من چه ...
بازم بدو .... اونقدر که جونت دراد .....
وقتي رسيدني در کار نيست
اهه .... من مي خوام کنار پنجره بشينم ...
ميشه يواشتر ؟؟ .... آخه داريم مي رسيم...
ااااا ....حيف شد که رسيديم .... همه کيفش به راهش بود ...
***
اونقدر ميرم ..خوب که نرسيدم وايميسم و نفس تازه مي کنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۰ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۰۵، ۱۳۸۱
ديروز يه بازييه مسخره کرديم ...اين بازي مال وقتيه که يه عده قراره به هم معرفي بشن..
بازي اينجوريه :
دور تا دور اتاق صندلي چيده ميشه که تعداد صندليها يکي کمتر از تعداد آدماست .بعد همه رو صندليها ميشينن و يکي ميره وسط اتاق وايميسه و بازي رو شروع ميکنه.اينجوري که اول اسمش رو ميگه ...مثلا عباس .... بعد همه عين احمقا ميگن :« سلام عباس » ... بعد عباس مثلا ميگه که « من کله پاچه خيلي دوست دارم» ....بعد همه اونايي که کله پاچه دوست دارن بايد بدوون بيان وسط اتاق و بعدش زودي يه صندلي خالي پيدا کنن و روش بشينن ...اوني که بي صندلي ميمونه بايد بره وسط و مثلا بگه « من کامبيزم » و ادامه ماجرا تا اينکه همه خودشونو معرفي کنن ....
من احمدم ...
سلام احمد ....
من عراقي هستم ...
هيچکس ...
پس کفشم قهوه اييه ..
۶ نفر ....
من مريمم ...
سلام مريم ...
من تو ايران متولد شدم ...
۵ نفر ....
من ناصرم ...
سلام ناصر ...
من از دانشگاه برکلي فوق دکترا دارم ...
هيچکس ...
درس ميدم من ...
۷ نفر ...
من مهشيدم ...
سلام مهشيد ...
من شلوار جين پوشيدم ...
۳۲ نفر ...
من فرهادم
سلام فرهاد ...
من گرسنمه ...
۱۸ نفر ...
من جينا هستم ..
سلام جينا ....
من ايراني نيستم ...
۴ نفر ...
من کيم ؟
سلام کي ...
من هيچي نيستم ...
هيچکس ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱
به خودم که اوومدم دورو ورم اونقدر آدم جمع شده بود که نميتونستم تکون بخورم ... اولش خيلي شلوغ نبود ولي بعدش زياد شدن شايد ۴-۵ هزار نفر ...
وقتي بعد از کلاس داشتم سمت خونه ميرفتم عده زيادي رو ميديدم که شمع به دست به طرف کتابخونه اصلي دانشگاه در حرکت بودن .. .بي اختيارراهمو کج کردم و با اونا همراه شدم ...معلوم بود چه خبره ... مراسم يادبود قربانيان ۱۱ سپتامبر ...وقتي ديدم بين جمعيت گير افتادم همونجا موندم و شدم يکي مثل همه ....اگه پارسال تو ميدون محسني شمع روشن مي کردي برچسب بچه سوسول روت مي زدن .. خيلي دلم ميخواد بدونم امشب من لايق چه برچسبي هستم ...
جمعيت همه نشستن پس منم نشستم ....
بعد سرود ملي آمريکا پخش شد ...پس همه وايسادن پس منم وايسادم
خيليا گريه مي کردن ولي من گريه نمي کردم چون مثل اونا نبودم ...
بعد يادم افتاد اونجايي هم که مثل بقيه بودم هيچوقت پيش نيومد همراه بقيه واسه مرگ آدماگريه کنم چون ميگفتن اونايي که کشته شدن با ما فرق داشتن ...
قبل از تموم شدن مراسم يه جوري از لابلاي جمعيت راه باز کردم و خودمو بيرون کشيدم ... نمي خواستم نماي دور جمعيت شمع به دست رو از دست بدم ... همينطور که داشتم از لابلاي آدما رد ميشدم به چهره هايي نگاه مي کردم که با نور شمع روشن شده بودن... خيلي با اونا فرق نداشتم ....اما يه تيکه پارچه راه راه قرمز که گوشش يه مستطيل آبي ستاره دار داشت و تو پيش زمينه همه منظره هاي امشب بود داد ميزد که فرق داري بابا جون فرق داري ..... خيلي دلم ميخواد يکي بودن رو تجربه کنم...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۳ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۱
اين مامان خانوم من اصلا مال اينجاها نيست ..يعني فکر کنم اصلا قرار نبوده بياد روزمين . آره .... حتما يه اشتباهي شده ...مگه ميشه يه آدم اينهمه خوب باشه... مامان خانوم ۲ تا عکس خوشگل از خودش برام فرستاده ... بهتر از أسمون جايي براشون پيدا نکردم ...
فکر نمي کردم آسمون اينقدر کوچيک باشه چون تا عکسا رو توش گذاشتم آسمون پر شد ... حالا ديگه نه ماه ميخوام نه خورشيد
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۶ ق.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۱
امروز روز اول سال تحصيلي جديد بود ... شهر حسابي شلوغ بود . آدما عين مورچه تو هم وول مي خوردن و تند تند اينور اونور مي رفتن ... وقتي وسط اون همه شلوغي رو چمن دراز کشيدم و از لابلاي برگاي درختا به آسمون خيره شدم به اين فکر مي کردم چند تا اول مهر ديگه بايد برم مدرسه ... تا حالاش من همش ۲۸ تا اول مهر تو زندگيم داشتم که تو ۲۰ تاش کيف به دست بودم ...کم کم ۲-۳ تا ديگه از اول مهرام هم قراره بوي درس وکلاس بده... خوبه يا بده ؟.... نميدونم ... راستش همين که يه جوري سرم گرم شده واسم بسه ... اماخيلي دلم مي خواست بدونم اگه از ۲۰ سال پيش يه کار ديگه رو شروع کرده بودم حالا خوشحالتر بودم يا نه ....
مثلا اگه پسر يه چوپان بودم که از ۷-۸ سالگي تو بيابونا همراه باباش دنبال گوسفند و بزغاله مي دوييدم چقدر کيفش از حالا بيشتر بود .. اصلا بيشتر بود ؟ .. ...شايد اونموقع دنيام و معلوماتم خلاصه ميشد تو گوسفند و بيابون و ينجه و گرگ و پشگل ... اما ميدونم اون موقع تکليم روشنتر بود ...
اگه گوسفنداي شب > گوسفنداي صبح => روز خوبي داشتم
اگه گوسفنداي شب < گوسفنداي صبح => روز بدي داشتم
اگه گوسفنداي شب =گوسفنداي صبح => يه روز معمولي داشتم
مدل زتدگي بايد به همين سادگي باشه ... به سادگي تماشاي گوسفنداو شمردن هرروز اونا..... حالا اگه بتوني يه نواي ني هم همراش کني ديگه عالي ميشه....اما ديگه بسه .... ديگه شلوغتر نه ...
آدما خيلي دوست دارن خودشونو گيج کنن ... اگه داورايي که چهار گوشه زمين زندگي نشستن و آخر زندگي آدما بهشون امتياز ميدن بخوان به من و اون بچه چوپون امتياز بدن اصلا دلم قرص نيست که امتياز من بيشتره ....
وقتي رو چمن غلت خوردم و امتداد نگاهم موازيه زمين شد يه عالم پا مي ديدم که تند تند راه مي رفتن ... چاق و لاغر .... پارچه دار و بي پارچه ...اين پاها يه جوري راه مي رفتن انگار که ميدونن کجا دارن مي رن ....
۲۰ سال مدرسه ... پاشدم برم سراولين کلاس سال بيست و يکم ... رفتم که بلديم بيشتر بشه ... رفتم باز خودمو گيجتر کنم ..... آخ که خوابيدن رو چمن چقدر کيف داره ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۳۵ ب.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۱
وقتي صحبت مي کرد بيشتر از اينکه متوجه حرفاش باشم به قطعه کريستال الماس شکلي دقت مي کردم که دقيقا بين دوتا شيشه عينکش نصب شده بود. اومده بود به محکم بستن در آپارتمان اعتراض کنه. به محض اينکه در رو باز کردم شناختمش.همون پيرمردي بود که تو Common Cafe پيانو ميزد.
يه روزمستوني وقتي دنبال يه گوشه دنچ ميگشتم تا دلتنگيهام رو ياد کنم صداي دلنشين و گرم موسيقي شرقي توجه منو به خودش جلب کرد.وقتي به دنبال منبع صدا اينورو اونور مي رفتم پيرمردي روديدم که روي پيانوي کافه که در اون موقع روز کاملا خالي بود مشغول نواختن موسيقي بود . يه گوشه نشستم و چشمامو بستم و گوش کردم .... زير . بم صداي پيانو عجيب روحمو نوازش مي داد . وقتي پشت در أپارتمان با احترام به اعتراض متينش گوش کردم و ازش عذر خواهي کردم بهش گفتم که چقدر از پيانو زدنش لذت بردم .... وقتي اينو گفتم چشاش برقي زد و عين بچه ها با شور شوق از کارهاش برام حرف زد و گفت که همه آهنگاشو خودش ساخته ... بعد از علاقش به فرهنگ شرقي گفت و از اينکه چطور به يه نفر هندي فلج کمک کرده و براش يه مغازه ساخته ... به همه حرفاش گوش کردم و اصلا حواسم نبود که غذام داره مي سوزه ....
خوشحالم که يه روح بزرگ همسايه منه ... درو آروم ميبندم مبادا ناراحت بشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۹ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۱
موبايلاي نوکيا ....تو رو خدا خفه شيد !!!!
وقتي ايران بودم گوشيه موبايلم نوکيا ۵۱۱۰ بود ... گرچه با اومدن گوشيهاي فانتزي و کوچولو موچولو به بازار ديگه حکم گوشکوب موبايلا رو پيدا کرده بود ولي خيلي دوسش داشتم و هيچ وقت به فکر عوض کردنش نيوفتادم ....
اينجا هر وقت زنگ يه موبايل نوکيا رو مي شنوم بي اختيار مي خوام گوشي رو وردارم و جواب بدم ......
الو...سلام مامان .... من شرکتم ...نگران شديد ؟ ...کارم طول کشيد... شما بخوابيد من شام خوردم ..کم کم دارم راه ميوفتم..
الو ...فرزين تويي ؟ آقا خيلي مخلصيم ...چي ؟ پول ؟ آخه فدات شم تو که هنوز کارتو تحويل ندادي ... تو که رامينو ميشناسي ...
الو... ااااا...سلام پرشنگ ...مرسي ..سينما ؟ آخ جوووووون ...خب چه فيلمي ؟ ..نسل سوخته ....اوکي ..ساعت هفتوربع دم در عصر جديد ...
الو ... سلام سروش... خوبي ؟ من ديزينم ... جات خيلي خاليه .... چي ؟!؟!؟! ۱۷ فروردين ميري آلمان ؟!؟!؟! باورم نميشه .... چرا اينقدر ناگهاني ؟!؟!
الو ... سلام فيروزه ... نامه از آمريکا ؟ حتما باز گفتن مدارکت ناقصه ... بازش کن ببين چيه ...
الو... سلام آقاي سميع زاده ...حال شما خوبه ؟ ....بله ؟ ... باور کنيد من روزي ۲-۳ بار به خندان زنگ مي زنم ...قول داده تا قبل عيد پول بده ....
الو ... سلام بابا .... مرسي ... ماشينو فروختين ...خب به سلامتي ... بابا !!!! داري گريه مي کني !؟!؟!؟! ... من چيکار مي کنم ؟؟! خب اينهمه تاکسي تو خيابونا هست ...
الو ... سلام هادي ... طبق معمول نامه انگليسي .. ها ؟ ... من وقت دارم ...بگو چي مي خوايي بنويسي .....
الو ...سلام نيما .... قرارمون امروز بود ديگه ؟.....باشه ..پس حواليه ۷ من و فريسروش مياييم ... من CDهاي MSDN رو هم رايت کردم....قربان تو ..
الو ...سلام .... شما ؟ ...خوبي آقاي هاشمي ...چي ؟نمره؟ ببين آقاي هاشمي ..من همينجوريش به تو ۵ نمره ارفاق کردم .... ديگه حرفشو نزن ... راستي تو شماره منو از کجا گير اوردي ؟!؟ ...
الو ... سلام علي جون ... آره ..الان من زنگ زدم ... تو که همش تو نقطه کوري ...مي خواستم بگم باز اين سيستم قاط زده ... رامين شاکي ميشه ها ...بعد از ظهر ؟اوکي ...
الو ... سلام ماني ... کوه ؟ ..هووورررراااااااا ....تو جاده چالوس ...اي ول ...خيلي حال ميده .... ۳۰/۷ ميدون کرج...باشه
الو .... الو..... اگه صداي منو ميشنويد لطفا شرکتو بگيريد .....نيروان ...
الو ... سلام وحيد جان ... امروز صبح خوبه ؟...بسيار خب ...پس قرار دم در مرکز خدمات تلفن همراه تو خيابون خشايار ..آره .. يکي بالاتر از ميدون ونک .... باشه ...شارژرش رو هم ميارم ...خدافظ
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۳ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۱
ديگه درست اومدم پشت رودخونه .... امروز اولين صبح رو تو خونه جديد تجربه کردم ... وقتي از پنجره اتاقم بيرون رو نگاه کردم فهميدم يکي از قشنگترين تابلو هاي نقاشي دنيا هميشه جلوي چشمه ...رود خونه اي پهن که آروم در حاشيه يه جنگل انبوه جريان داره ...امروز صبح مه رقيقي جنگل رو پوشونده بود و منظره رو عجيب رويايي کرده بود ... الان جنگل سبزه ولي خيلي زود رنگي ميشه ..قرمز ...زرد ..نارنجي...قهوه ايي ...
من با اين منظره خيلي کار دارم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۷ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۱
ديروز ۲ تا پروانه کوچولو خريدم و زدم اينورواونور آينه دستشويي ..خيلي کيف داشت...
وقتي پروانه باشي سبکي
زندگي رو بو ميکشي
زندگي رو جشن ميگيري
وقتي پروانه باشي رو هرگلي مي شيني
زندگيت همش رنگيه
اگه پرواز نکني ميميري
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۲ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۱
يه اي ميل از داداش فرزاد ...
سلام
چاکر داش فرهاد خودم که به فکر ماست و ما رو از فاصله۱۰.۰۰۰ مايلي کوچ مي کنه.اين همه خاطره گفتي کلي نگفتي ...يادته کشتي مي گرفتيم ؟ يادته فوتبال دستي بازي مي کرديم ليگ راه انداخته بوديم کاغذاشم زير موکت مي ذاشتيم ؟ يادته با چوب کبريت رنگ شده سرباز درست کرده بودي و اونا رو تو شيشه مي ذاشتي؟ اون سه چرخه آبيه چطور ؟ يکي سوار ش مي شد اون يکي پشت واي ميساد و پا مي زد!... اووووففف ..استخر مهندسي .. ساک آديداسه ...ساندويچاش ..سالن نمايش که رو پله هاش پرچم آمريکا داشت ... يادته شب که خواب بوديم يه دفه از زير تخت ظاهر ميشدي و ما مي ترسيديم ؟ يادته نزديک بود ماشينو موقع پيچيدن بندازم تو جوب بلوچستان ..تو فقط مي گفتي :« کمک ....واااااااي ...» دستامو بگو گره مي خورد ...نيم کلاچ چاراه دوم بيست و هشتم !!!!! ......
خلاصه از اين چيزا اينقدر هست که بگم ....من ميدونم تو به چي فکر مي کني ...به آينده ما ...که خوب زندگي کنيم... از عمرمون استفاده کنيم . از استعدادمون استفاده کنيم. علافي ممنوع ...شايد من قدر خودمو نميدونم و بايد بدونم . يه روزي دوباره سفره زرده رو ولو مي کنيم و شيش تايي دورش مي شينيم .همه جا جاي تو خالييه....
ولي بايد مثل اسب کار کرد و درس خوند.«همين جولي که مميشه » .... مرسي که روشنم کردي.هر چي گفتي من بيشتر ...
.قربان تو ....Farzad -a58
فرزادي ... يادته تو کشتي چجوري نفر برنده مشخص ميشد ؟ اوني ميبرد که اون يکي رو از پشت به زمين بخوابونه و روش بشينه و هر دوتا دستشو به زمين بچسبونه ...مي خوام يه اعترافي کنم .. من خيلي وقتا مخصوصا خودمو مي بازوندم ... آخه نمي دوني ديدن چهره تو وقتي با اون چشماي سبز شيطون و موهاي لخت خيس از عرق روم ميشستي و به نشونه پيروزي مي خنديدي و نگام مي کردي چه کيفي داشت ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۱ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۱
در زندگي مانند يک قمارباز اهل ريسک باش،نه همچون يک تاجر حسابگر
اوشو
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۲ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۱
وقتي پارو رو از سمت چپ تو آب ميزني نوک قايق يه کم ميره سمت راست و وقتي پارو رو از سمت راست تو آب ميزني نوک قايق به سمت چپ برميگرده.اينجوري قايق يه مسير مستقيمو طي مي کنه ...
زندگي مجموعه اي از تضاد هاست و اگه نتوني اونا رو باهم هماهنگ کني مسيرت کج ميشه .
اگه خيلي تند تند پارو بزني و شلپ شلوپ راه بندازي هم حسابي خيس مي شي و هم اينکه احتمال داره قايق چپ شه و اگرم شل وول و يواش پارو بزني خب جلو نميري ....
تو زندگي آدم بايد به اعتدال رفتار کنه. زياده روي يا کوتاهي تو هيچ چيز خوب نيست.
وقتي يه سنجاقک اومد صاف نوک قايق نشست حس کردم دارم با انرژي بيشتري پارو مي زنم ...
آدما هر چقدر هم که حس کنن تنهايي از پس همه کارا بر ميان خيلي زود مي فهمن يه جاهايي بايد يکي بهشون نيرو بده وگرنه کم ميارن.
همينجور که داشتم پارو ميزدم ديدم يه قايق داره در جهت مخالف به من نزديک ميشه که يه دختر خوشگل توش نشسته .منم براي اينکه ژستت قايقراناي حرفه اي رو بگيرم سعي کردم با سرعت بيشتري پارو بزنم .يهو تعادلم رو از دست دادم و نزديک بود چپ کنم .بازم دم دختره گرم که خيلي به روي خودش نيوورد !! ...
آدم تو زندگي بايد خودش باشه.
وقتي داشتم در خلاف جهت جريان رود خونه پارو ميزدم مي دونستم هرچي که جلو ميرم به خاطر پارو زدن خودمه و از اين موضوع احساس خوبي داشتم ولي وقتي در جهت جريان حرکت مي کردم ميدونستم همه جلو رفتنم در اثر پارو زدن من نيست...
اگه آدم تو زندگيش حس کنه که داره مبارزه ميکنه از پيشرفتهاش لذت بيشتري ميبره.
وقتي موقع شروع قايقروني داشتم از اسکله دور مي شدم مطمئن نبودم که استيل پارو زنيم درسته يا نه .آخه کاياک يه مدل قايق حرفه اييه.کسي هم اون موقع صبح اونجا نبود که باهاش چک کنم. ولي وقتي به سمت اسکله بر ميگشتم مطمئن بودم مي تونم به يه تازه کار کاياک سواري رو خوب ياد بدم...
زندگي کوتاهتر از اونيه که آدم بخواد همش صبر کنه تا يکي راه رو بهش نشون بده .
رودخونه امروز من
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۰ ب.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۱
من امروز به معني کلمه «حمال» بودم !!!! و پروژه حماليه من هم کاملا جدي بود به طوري که مجبور شدم «کاميون» کرايه کنم .... وقتي اون آقاهه از تو دفترش کاميون رو که تو پارکينگ بود بهم نشون داد خيلي به نظرم گنده نبود اما وقتي رفتم کنارش وايسادم تازه به عمق فاجعه پي بردم .....ميشد همه اسباب اثاثيه يه خونه ۲ خوابه رو توش بار زد ... باورم نمي شد بتونم برونمش ...وقتي روشنش کردم موتورش همچين غرشي کرد که از ترس نفسم بند اومد و وقتي پامو گذاشتم رو گاز و اون هيولا تکون خورد داشتم فکر مي کردم که خدا «غلط کردن» رو واسه همين موقعها آفريده .احساس خلبان يه هواپيماي ملخييه سمپاش پيزوري رو داشتم که براي اولين بار پشت رول يه جمبو جت ۷۷۷ نشسته ..... تو همين فکرا بودم که يه دفه خودمو وسط خيابون و لابلاي ماشينا پيدا کردم ...
دستام روي فرمون به خوبي ساعت ۱۰ و ۱۰ دقيقه رو نشون مي داد ...همه چي واسه اينکه حس يه راننده کاميون رو بگيرم کافي بود و فقط يه لنگ دور گردن و يه شاگرد شوفر کم داشتم ....ياد جوک « ديگه گو ...يدي» افتادم !! ملت چه احترامي بهم ميذاشتن فقط چون گنده بودم ... تو اين دنيا بزرگي کردن به گنده بودنه نه به بزرگ بودن وقتي کاميون رو رسوندم به مقصد و پارک کردم همون حسي رو داشتم که کريستوف کلمب موقع لنگر انداختن در سواحل قاره آمريکا داشت البته اوان ديگه حمال نبود !!! اسباب حمالي هم تو اتاق کاميون مهيا بود ..يه گاري دستيه مامان !!
***
موقع برگشتن يه دستم به فرمون بود و يه دستم از پنجره بيرون بود اوتس اوتس موسيقيه جاز راديو بلند بود و منم هيچ جوري راضي نمي شدم به هيچ ماشيني راه بدم که ازم سبقت بگيره ....
***
- هر تجربه تازه اي تو زندگي آدم هيجان انگيز و لذت بخشه حتي اگه بار کشي باشه
- هر چيزي که از دور کوچيک به نظر مياد مي تونه به اندازه کافي بزرگ باشه
- اگر بخوايي هيچ چيزگنده اي تو دنياحريفت نيست
- بزرگي اصلا به گندگي نيست
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۱
تنهايي هم واسه خودش عالمي داره .... از طرفي ميتونه آدمو تا مرز جنون پيش ببره و از طرف ديگه مي تونه موقعيت خوبي باشه تا آدم تجربه هاي تازه اي تو زندگيش بدست بياره ...وقتي تنهايي اووني که مي تونه تنهاييت رو پر کنه فقط خودتي .پس بيشتر با خودت سرو کار داري واونوقته که بيشتر و بهتر مي توني خودتو بشناسي ...
اينکه مي گن آدما بيشتر اوقات نقاب به صورت دارن حرف درستيه .اين نقاب لعنتي وقتي لازم ميشه که با بقيه معاشرت داري ... وقتي خودتيو خودت ديگه نقاب مي خوايي چيکار ؟! ... مگر اينکه بخوايي از واقعيت فرار کني و حتي چهره واقعيت رو از خودتم پنهان کني که اين ديگه بدترين ظلميه که يکي مي تونه در حق خودش بکنه ... من شک ندارم چهره واقعي آدما از قشنگترين صورتکهاي دنيا هم قشنگتره ...... وقتي خودتو خوب شناختي ديگه حتي اگرم بخوايي نمي توني خودتو پشت چيزي قايم کني و هر ماسکي رو صورتت زود خورد ميشه.... با کف دست هيچ وقت نميشه جلوي نور خورشيد رو گرفت ...
وقتي تنهايي بايد تنهايي کني ...
وقتي تنهايي روحتو پرواز مي دي و نگاش مي کني ببيني خودش کجا مي شينه ... ديگه نمي خواد هي تو هوا فوتش کني تا اونجايي بشينه که «مد روز» ميگه ...
وقتي تنهايي نه فقط نقاب خودتو ور ميداري که چهره واقعي آدما رو هم راحتتر مي بيني... وقتي تنهايي فرصت داري به خودت حسابي بخندي ... فرصت داري واسه خودت قصه بسازي و همين قصه هاي خيالي خيلي زود ميشن داستان واقعيه زندگيه آدم ...وقتي قدر تنهاييت رودونستي اونوقت به اين راحتيا خرابش نمي کني ... فقط کسايي رو به عالم تنهاييه خودت راه مي دي که قصه تو رو خراب نکنن و بتونن يکي از قهرماناي قصت بشن و قشنگترين قصه ها اونيه که همه آدماي دنيا توش يه نقشي داشته باشن ....صاحب همچين قصه اي شلوغترين تنهايي ها رو داره و مي تونه به همراه بقيه زندگي رو تا آخرين ورقش جشن بگيره ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۱
ديشب
با صداي جيرجيرک
و بوي کنده سوخته جنگلي خوابم برد .......
خدايا شکرت
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۱۴ ب.ظ. |
شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۱
اولين تورنادوي زندگييه من
ديشب وقتي رسيدم خونه طبق معمول تلويزيون رو روشن کردم و بعدمشغول درست کردن شام شدم .سوسيس تخم مرغ ...گفتم از اون سوسيس تخم مرغاي فابريک خونه ايي درست مي کنم . البته مي دونستم که موفق نمي شم ... تلويزيون رو شبکه تاريخ بود .موضوعشم تاريخ اعدام و وسايل و روشهاي اعدام بود ... همينحور که تو آشپز خونه مشغول آشپزي بودم يه خط در ميو ن هم تلويزيونو نگاه مي کردم... هيچي اون کوکتل دودي هاي ايراني نميشه که از «سوپر بيست» مي خريديم ... اصلا خوردنيهاي ايران هر چقدرم کثيفو قلابي بودن يه مزه ديگه ايي داشتن ... دلم لک زده واسه اون نوشابه سياها که رو شيشش هيچ نام و نشوني از کارخونش نيست يا اون همبرگرايي که موقع برگشتن از مدرسه با بچه ها از ساندويچي هاي دور ميدون انقلاب مي خريدم و بيشتر به گوشت الاغ مي مونست تا هر چيزه ديگه .... از مک دونالد ديگه اوقم مي گيره ....
وسط کار آشپزي بودم که يه دفه برنامه تلويزيون قطع شد ودو سه خط نوشته با زمينه آبي رو صفحه ظاهر شد ... از تو آشپزخونه نمي تونستم بخونمشون .... چاقو بدست رفتم پاي تلويزيون ......« هشدار ...... در منطقه شما طي ۴ ساعت آينده احتمال بروز پديده ترنادو وجود دارد ..... تدابير ايمني وضعيت ترنادو را رعايت کنيد » .... شبکه هواشناسي رو گرفتم ....بله(از نوع کشيدش) ..... ماجرا جدي بود ....کارشناس هواشناسي داشت با آب و تاب تمام از رو نقشه مناطقي رو که در معرض ترناردوي احتمالي بودن نشون ....کم مونده بود ملق بزنه ... به سلامتي خونه من هم درست وسط منطقه ترنادو بود ....تو بقيه کانالها هم همش يه نوار قرمز از اين ور صفحه مي رفت اونور که بگه: « آي ملت ترنادو !!!!! اي واي خطر ....يالا زود باشيد فرار کنيد .... ابر قدقد اومد !!!!!!! » يه دستم چاقو بود و يه دستم کنترل .... خب .... تدابير ايمني ترنادو چي بود ؟!؟!؟ .....من از ترنادو فقط همينو مي دونستم که زورو بعضي وفتا به عنوان اسب ازش استفاده مي کرد و شبا مي پريد روش و صاف رو زينش پايين مي اومد ... پس طبيعتا مشغول سوسيس تخم مرغ شدم ...
اينجا يه سري آدم هستن که به مفهوم کلمه مخشون تاب داره ... کارشون اينه که ماشينشونو آتيش کنن و بيوفتن دنبال ترنادوي مردم ...... حالا ترنادو بدو اونا بدو .... آخه اينم شد کار ؟! داشتم دنبال يه کار مي گشتم که از نظر عمق حماقت با ترنادو بازي برابري کنه که يادم افتار اين اولين ترنادوي زندگيه منه ....... پس مهمه .... اين بود که سوسيس و تخم مرغ با سرعت بيشتري پخته شد و خورده شد ...ظرفارو که شيش تا بشقاب بود و يه تابه و کلي کارد چنگال و ليوان(اندازه يه شام ۴ نفره)شستم و با دستمال سفره جديد ميزو پاک کردم ...دستمال سفره قبلي روش عکس چند تا گربه پخمه و کودن بود که عين گاو نگام مي کردن...اين جديده عکس چند تاخونه پرنده داره که يه عالمه پرنده فسقلي دورشون وول ميخورن ....از بابت عوض کردن دستمال سفره کلي ذوق دارم و بزرگترين دلخوشيم تو ۴-۳ روز گذشته بوده و فکر نمي کنم طي ۴-۳ روز آينده هم دلخوشييه بزرگتري سراغم بياد ...
وقتي ميز رو پاک کردم ديگه مي تونستم با خيال راحت به اولين ترنادوي زندگيم برسم ...يعني اينجور موقها بايد چيکار کرد ؟ «اولين» هر چيز هميشه خيلي مهمه ومعمولا براي به چيز مهم بيشتر از يه نفر بايد خبر بشن پس رفتم در اتاق «کوانهوو» رو زدم ....ديگه فکر کنم اين بشر رو ترنادو بتونه از جاش بلند کنه .آخه اين پسر ۲۴ ساعته چپيده کنج اتاقشو و پاي کامپيوتر سيگار مي کشه ... يادمه تو جام جهاني من خودمو خفه مي کردم که اين بچه بياد يه ذره از فوتبالاي کره جنوبي رو ببينه ....آخه هر چي باشه کشورشه ولي انگار داشتم با هويج حرف مي زدم ... نميومد که نميومد ... من نصفه شب از هيجان فوتبال از لامپ سقف آويزون بودم و شازده خرو پوفش هوا بود .....گفتم قراره امشب ترنادو بياد ... به سختي نگاهشو از رو مونيتور ورداشت و گفت : « واقعا ؟ ..خب ...باشه » د لامصب يه تعجبي ....يه وايو ووويي ..... آخه نا سلامتي اين اولين ترنادوي زندگييه منه .... هيچي که هيچي .... شيشه هاي ماشينت بالاست گفت :« بالا مي کنم » و تو دلم گفتم صد سال سياه مي خوام بالا نکني .........
رفتم پايين که در ساختمونو ببندم .... نمي دونم کي تازگيا هي اين درو شبا واز مي ذاره ...تو پارکينگ « لوييجي» رو ديدم که داشت دور وانت لگنش مي چرخيد ....در ۹۹ درصد اوقات لوييحي يه شورت مامان دوز چارخونه پوشيده و در ۱ درصد باقيمونده هم يه زيرپيرني رکابي سرمه ايي به مجموعه اضافه ميشه ...بار وانتش هم يه عالم تير تختس که هيچوقت کم نميشه ... همين حالاش قد ۳ تا کشتي تخته پاره بار وانتشه و اگه همينجوري پيش بره فکر کنم تا قبل از باز شدن مدرسه ها بتونه همه تير تخته هاي قاره آمريکا رو بار وانتش کنه ....... سلام لوييجي ..ميدوني امشب قراره ترنادو بياد ؟
کله از ته تراشيدشو رو به آسمون چرخوند و ستاره ها رو نگاه کرد و بعد رو به من گفت :« تو قرارداد اجارتو تمديد کردي ؟» و گفتم هنوز نه.
به اتاقم برگشتم و پنجره ها رو بستم ...تختمو قد يه وجب از پنجره دور کردم و خوابيدم.
من معمولا وقتي مي خوابم تا قبل از اينکه خوابم ببره به اتفاقاتي که طي روز رخ داده فکر مي کنم ....بعدشم روزمو جمع بندي مي کنم و صورت جلسه اون روز رو امضا مي کنم ...بعضي وقتام واسه فردام برنامه مي چينم و بعد احتمالا خوابم مي بره البته اگه قطار بذاره !!!... آخه اون طرف رودخونه اي که از پشت خونم رد ميشه يه ريل راه آهن هست که هر از چند گاهي تلقو تولوق قطار ازش بلند ميشه .... حالا تلق تولوقش تو سرش بخوره ...اين بوقش منو کشته ...... امون از وقتي که اين لوکوموتيو ران از خدا بي خبر ويرش بگيره که بوق بزنه ...حالا مگه ول مي کنه !!! هيم فشار ش مي ده .... بعضي وقتا حس مي کنم قطار داره از وسط اتاقم ردميشه .... تا حالا چند بار خواستم پامو از رو تخت دراز کنم و واسه قطاره جفت پا بگيرم هي دلم نيومده ....
طبيعتا اون شب نمي تونستم به موضوعي جز تورنادو فکر کنم ... قيف تورنادو با اون چيزايي که توش گير ميوفتادن بايد خيلي ديدني باشه .... چه با مزه ميشه اگه لوييجي و وانتش بيوفتن تو قيف ..اونوقت لوييجي با شورت مامان دوز و وانتش و تخته پاره هاش همينطور مي چرخن و مي رن بالا...البته اميدوارم مادر لوييجي از کش مرغوبي استفاده کرده باشه !!!! آي چه حالي ميده اگه قطاره هم گير تورنادو بيوفته ...مطمئنم کووانهو تو قيف تورنادو هم از پشت مونيتورش بلند نميشه ... مي چرخه و مي ره بالا .... احتمالا فردا صبح برج ساعت دانشگاه عين ابري که چلونده باشيش پيچ خورده ....قاعدتا کراوات پروفسور لونتز هم بايد دور گردنش پيچ بخوره و موهاش که هميشه دم اسبي بود بافته مي شه و با همين وضعيت در حاليکه طبق معمول محور هاي چوبيه x,y,z دستشه وارد کلاس ميشه .... ها ها ... چه حالي ميده ...
مطمئن بودم که اگه تورنادو بياد بيدار مي شم چون اتاقم پر ماشين و خونه و آدم ميشه و در اين شرايط معمولا خوابيدم يکم سخته ... از طرفي تختم با ديوار پنجره اونقدي فاصله داشت که من زير مهموناي نا خونده له نشم ...به همين خاطر با خيال راحت خوابم برد ...
فردا صبحش که ساعت زنگ زد طبق معمول اول ساعتو خاموش کردم و نيم ساعت بين خواب وبيداري تو تخت وول خوردم .... وقتي پا شدم به رسم هر روز اول رفتم کتري آب رو پر کنم براي چايي صبحونه ..... همينطور که داشتم با چشماي نيمه بسته از خواب کتري رو پر مي کردم حس کردم يه موضوع خيلي مهمي رو فراموش کردم ....... وااااااي ي ي
من چقدر گيجم !!! ..... براي صبحونه مربا نداشتم ...............
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۵ ق.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۱
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيافروزيش رقص شعله اش در هر کران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست ......
سياوش کسرائي
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۷ ب.ظ. |