امروز اول صبح
قبل از همه کار
هنوز روي تخت
با چشم نيمه بسته از خواب
سه تار زدم ...
«مثنوي» ... دستگاه بيات ترک ... کوک دو-فا-دو-دو
يعني چي ؟!
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۵ ق.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
برگاي حسن يوسفي که مامان شروين برام چيده بود حسابي ريشه کرده ... بايد از ليوان آب درشون بيارمو بکارمشون تو گلدون ... همين جاي الانشون ، کنار پنجره، خيلي خوبه ... هنوز منظره پاييزو زمستون اين پنجره رو هنوز نديدم ... بايد قشنگ باشه ... تازگيا کشف کردم طبق سال ميلادي زمستون قبل پاييز مياد ... زمستون قبل پاييز مياد
بهار بعد زمستون
يعني اصولا درختا اول برگ ندارن
بعد برگ دار ميشن
يا اينکه اول مردن بعد زنده ميشن
اينجا اول مرگه بعد تولد
که اشکالي هم نداره ... اگه درخت باشي يا نباشي
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۸ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
من کنسرت راه انداختم ...
نه که کنسرت الکي
سيما بينا و گروه دستان
نيلوفر گفت من گروه داستان نميشناسم .... گفتم داستان نه دستان !!
امين گفت وقتي براي « سندي» ۲۰۰ نفر بيشتر نيومدن حتما براي «اينا» ۱۰۰ نفر هم نمياد ...
من زدم تو سرم
من کنسرت راه انداختم واسه دلم
اما سيما بينا و گروه دستان واسه پولش ميان
«حسين بهروزي نيا» گفت چون بقيه خر خر ميکنن من يه اتاق تکي ميخوام ....
اتاق تکي براي حسين بهروزي نيا ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۱ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳
براي کوزه گري سه چيز کم ...
گل و کوزه گرو چرخ کوزه گري
براي نونوايي سه چيز کم
تنورو آردو آتيش
گل کم
کوزه گر کم
چرخ کم
تنور کم
آرد کم
آتيش کم
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳
وقتي که گذاشتي امروز مثل ديروز باشه
ديگه نه امروزي در کار هست و نه فردايي
همش «ديروزه» ... حتي خود امروز
و وقتي فردا هيچوقت نرسه ... حتي خود فردا
چطور ميشه بزرگ شد ... پير شد ... مرد ؟
وقتي بين امروزو فردا فاصله يه خوابه
و بين ديروز و امروز فاصله يه خواب
پس بين دو خواب فاصله امروزه
يا فاصله فرداست
يا فاصله ديروز ...
وقتي بعد هر بيداري خوابي باشه
و بعد هر خواب بيداري
چرا بيدار بودن ؟
چرا خواب؟
وقتي هر شبي روز ميشه
و هر روزي شب ....
چرا روز ؟
چرا شب ؟
چرا ديروز ...امروز .. فردا ؟
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۳ ق.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
«علي محرز» دو تا گلدون بهم داد ... يکي کوچيک ... يکي بزرگ
که آبشون بدم هر سه روز يه بار
که خشک نشن
از اين به بعد هر سه روز يه بار بايد يادم باشه که به گلدونا آب بدم
به کوچيکه کمتر ... به بزرگه بيشتر
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳
«آرنو» امروز اومد ...
حتي قدش هم از من بلندتر بود
«آرنو» منو ياد روز اول خودم انداخت
حالا شديم پنج نفر ... سه تا هندي ... يه ايراني .... يه فرانسوي
هفته ديگه هم دو تا کره اي ميان ... که بشيم هفت نفر
اونوقت براي مدتها ميشه گفت :
« يه روز سه تا هنديه و يه ايرانيه و يه فرانسويه و دوتا کره ايي داشتن کار ميکردن بعدش ........»
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳
سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون
دو سال و نيم لوله بود ...زير يه تخت
ديشب رفتم دنبالش آوردمش خونه ... پهنش کردم
خوب نگاهش کردم ...
سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۴ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳
بوي کوکو سبزي ... با سبزي نطنز
کاري ميکنه کارستون
لامصب هزار تا خاطره رو مياره جلوي چشام ..
. آشپزخونه خونه قديميه مادرجون ....
شب اول که از راه رسيديمتو اتاق بغل آشپزخونه ... همون اتاقي که تهش صندقخونه هست
بابا پشتي رو خابونده و بالش کرده و خوابيده
صداي مامان و مادر جون از تو آشپزخونه مياد
تلويزيون سياه سفيد بلر ... روشم يه ساعت روميزي که رو صحفش عکس کعبه هست ... از لابلاي صداي مامان و مادر جون صداي تيک تيکش رو ميشه تشخيص داد ... نميدونم چرا صداي تيک تيک هيچ ساعتي اينجوري تو گوشم نمونده ..
.پاي پنجره اتاق که ميشيني صداي جريان آب حوضچه حيات همراه با خنکاي هواي کويري پاک خمارت ميکنه ....گوشه اتاق يه ميز چوبي هست ... کشوي اين ميز انگاري دريه که به دنياي خرتو پرتا باز ميشه ... هر وقت اين کشو رو باز ميکنم مطمئنم يه چيز تازه توش پيدا مي کنم ... و چشام برق ميزنه ... کشويي که جز چند تا مدادو چند تا تراش و چند تا مداد پاکن هيچ چيز ديگه ايي توش نبود ....
جيش دارم ... وقتي از پنجره به تاريکيه حيات و مسيري که بايد طي کنم نگاه ميکنم ترجيح ميدم يه جوري موضوع رو فراموش کنم ...
بابا ميگه اخبار رو بگير ... تلويزيون سياه سفيد بلر ...
بوي کوکو سبزي اتاقو پر کرده .... من مستم
مادر جون همينجور که داره حرف ميزنه با سفره مياد تو و صداش نزديکتر ميشه ... همون سفره ايي که روش عکس چلو کباب داره ... با دوغ ...مامان ميگه بچه ها بيايين کمک
نون ممد بهرام ... سبزي خوردن حيات خاله فريده .... ماست کيسه ... بشقابايي که عکس عروس دارن ....
موقع خواب ... هنوز کاري لذت بخش تر از تماشاي رخت خواب انداختن و انتظار براي شيرجه زدن تو اونا پيدا نکردم ..
. و بازهم بقيه حرفاي مامان و مادرجون .....
همه اينا
همه اينا
وصله به بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳
طبقه چهارم کتابخونه که ميري حس ميکني زمان وايساده ... يا برگشته به سي چل سال پيش ... سکوتش بد سنگينه
وارد راهروي کتابا که ميشي حس ميکني وارد راهروي سردخونه شدي ...کتابا عينه جسدمرده از دو طرفت بالا رفتن .... از زمين تا سقف ... تو نورکم سوي کتابخونه از سايه خودت که رو کتابا تيکه تيکه شده ميترسي .. حتي اسم کتابا و رنگ جلدشون و تاريخ انتشارشون ترسناکه .....اما لابلاي اون همه کتاب قديمي کتاباي جديد هم پيدا ميشه .عجيبه.... مگه اينجا تو ياد کسي مونده کي براي اينجا کتاب تازه ميخره ؟!نقد فيلم سگ کشي... آخرين فيلمي که تو ايران ديدم ... حتي ته بليطش رو هم با خودم آوردم و هنوز دارمش....
يادمه ۵ نفري رفتيم فيلم سگ کشي رو ببينيم ...قبلنا ۶ نفر بوديم ...شده بوديم ۵ نفر ...داشتن ميشدن ۴ نفر.اون سينمايي که بايد نشد... رفتيم يه سينماي ديگه ... ۵ نفري تو يه ماشين بوديم ... دير شده بود ... تو يه کوچه تاريک پشت سينما ... ۲ نفر گفتن که ديره ... ۲ نفر ديگه هم که به ۲ نفر قبلي وصل بودن هيچي نگفتن ... يعني اينکه آره ديره ... اما من ديرم نبود... يکيشون يه کيف پول بهم داد يادگاري ... گوشه سمت راست پايينش نوشته بود persia ... هنوزم دارمش ... یکم کهنه شده .اما اگه دقت کنی میشه نوشته گوشه سمت راست پايينش رو خوند که نوشته persia... تشکر کردم و پیاده شدم ... هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم ... شروین میگه مدل فرهاد تنهاییه اما من هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم .... تنهایی رفتم سینما ... چون من همش دو روز وقت داشتم ... بلیطشو هنوز دارم
از سرجاش نصفه بیرون کشیدمش که نشونش کرده باشم... رفتم سراغ کتابای دیگه ... شاملو میخواستم ...پیدا کردم... چشمم خورد به کاریکلماتورهای پرویز شاپور ... چاپ سال ۱۳۵۲ ... یعنی یک سال قبل از اختراع من ... ورش داشتم ...به هر حال آدم تو زندگیش اونقدری وقت داره که به پرویز شاپور هم برسه .... با اون نقاشیای جکو جونورش
با سنجاق قفلیای کج معوجش
با گربه آویزون از چوب لباسی
اومدم بیرون ...بدون اینکه یادم باشه « سگ کشی » رو نشون کردم
مرد کتابخونه چی به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب احمد شاملو رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد اصلا کارت کتابخونه نداشت....کتاب احمد شاملو رو هیچکس نخونده بود کارت چسبوند تاریخ زد تحویل داد
بازم به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب پرویز شاپور رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که بازم اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد بازم کارت کتابخونه نداشت.... کتاب پرویز شاپور رو هیچکس نخونده بود زیر چشمی یه نگاهی بهم انداخت ... کارت چسبوند تاریخ زد تحویل دادبهم گفت تاریخ برگشت کتابا ۱۴ سپتامبره ... وقت زیادی داشتم
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
اگر كه بيهده زيباست شب
براي كه زيباست شب
براي چه زيباست؟
احمدشاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۱ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
از بيل تو اتاقم راضيم
و از کتلتي که ديشب درست کردم هم.
با گوجه و خيار شور ...
جلوي چندتا چيني خوردمش
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۳ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳
Mattie Stepanek ديروز مرد ... همش سيزده سال داشت ... اين دنيا خيلي خيلي براش کوچيک بود .... نميدونم اگه ميتونست با بيماريه مادرزاديش مبارزه کنه و زنده بمونه و وارد دنياي آدم بزرگا بشه بازم ميتونست مثل بچه گياش شعر بگه ....
دنياي بچه ها خيلي زيبا تر از دنياي آدم بزرگاست .... هرچي آدم بزرگتر ميشه دنياش کوچيکتر ميشه و مشغوليتاش ابلهانه تر ...
پس بايد کودک موند
Every journey begins
With but a small step
And every day is a chance
For a new, small step
In the right direction
Just follow your Heartsong
By : Mattie Stepanek
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۱ ق.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳
خونه جديد من يه راهروي دراز داره
راهروي درازمن يه لامپ کم نور داره که راهروم رو حسابي خراباتي ميکنه ....
ميخواستم چندتا قاب عکس خراباتي بکوبم به ديوارش اما ............
ميخ به ديوار نرفت
به ديوار راهروي من ميخ نرفت ولي هنوز خراباتيه ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۹ ب.ظ. |
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۳
پشت خونم يه تابه ....
امروز سرظهر رفتم تاب سواري
و هيچکس نگفت تاب مال بچه هاست ....پياده شو
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۹ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳
باربيکيوي روز شنبه ...
براي درست کردن ميرزا قاسمي بايد بادمجون رو رو باربيکيو کباب کرد ...
باربيکيو آتيش ميخواست پس از رو ميز تو حال يه دسته از کاغذايي رو که شروين پرينت گرفته بود ورداشتم اومدم پايين ....
وقتي کاغذا داشتن آتيش ميگرفتن چشمم افتاد به نوشته ها ...
«نامه اي براي فردا » ... خاتمي .....
نامه اي براي فردا ميرزا قاسمي شنبه ظهرمون رو رديف کرد ...
قرار شد براي سري بعد تو باربيکيو يه کم چوب خشک هم بريزيم تا بادمجونا يه کم بو دود بگيرن چون همه مرام ميرزا قاسمي به بوي دودشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳
هفته پيش با ۶۰-۷۰ نفر از بچه هاي دانشگاه رفتيم کمپ ميشيگانيا ... همونقدر که طبيعت اونجا رويايي بود تجربه ۵ روزه من هم تو کمپ به رويا شبيه بود ... انگار اون تيکه از زمين و آدماش ماله يه سياره ديگه بودن ...
روز اول هيچکس رو نميشناختم و روز آخر اونقدر به همه نزديک شده بودم که سخت ميتونستم ازشون جدا بشم .....
سيب زميني پختن رو آتيش لب ساحل
استپ هوايي بعد از سالها
تارزان بازي تو جنگل
رقص دست جمعي
تيرکمون بازي
فوتبال
يه بازي که اسمشو بلد نبودم
...
روز آخر نميدونم بهشون چي گفتم که همه بلند شدن و ۲ برابر زمان حرف زدن من برام دست زدن ..... جدا خيلي يادم نيست که چي گفتم اما يه جملم اين بود که : تو اين دوسالي که تو اين سرزمين هستم لحظه اي احساس نکردم که يه خارجي هستم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۰ ب.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳
اولاي شب بود .. داشت خوابم ميبرد که از لابلاي بوته هاي پايين پنجره صدايي شنيدم ...
پا شدم و از پنجره پايينو نگاه کردم ... يکي لاي بوته ها بود ... يه داس بزرگ دستش بود که تيغش تو نور ماه برق ميزد ...يه تيکه پارچه تيره رنگ به سرش بسته بود ... ريش سفيد نسبتا بلندي هم داشت ...بين چشاشم يه نقطه نوراني بود ...با دقت بيشتري نگاش کردم ... بله.... مايکل پيامبر بود ... اون نقطه نوراني هم تيکه الماسي بود که وسط فريم عينکش چسبونده بود ...
پنجره رو باز کردم
- سلام مايکل ... چيکار مي کني ؟
کارشو متوقف کرد و به من نگاه کرد
- دارم شاخه هاي اضافي اين بوته ها رو قطع ميکنم .. آخه مزاحم رهگذراست
- اونقدريم مزاحم نيستنا .....
جوابمو نداد ... با داسش يه ضربه به يه شاخه زدو اونو انداخت .گفت : مهتاب قشنگيه ..نه ؟
يه نگاه به ماه انداختم و گفتم : آره ...قشنگه
شب بخير گفتم و خوابيدم
رو بالش جاي سرم رو جوري تنظيم کردم که بتونم از لاي پرده ماه رو ببينم..
مايکل پيامبر هم اون پايين مشغول بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳
تو کارت تبريک تا شده نوشته شده بود
مامان : اينروزا که همه جا سبز و باران خورده و بهاريه بيشتر از هميشه به يادت هستم ...
بابا : ... فقط و فقط و فقط مواظب سلامتي و رانندگيه خودت باش ....
فيروزه : ... يادگاري امسال دير شد . ولي خب بدون يادگاري که نميشد....
فرزاد : ..... صبحانه کامل بخور ... مسواک بزن ...
فرشاد : من از سلاله درختاتم .... تنفس هواي مانده ملولم مي کند
سه شنبه ۱۸ فروردين ۸۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳
بايد کانديد بشي !
نميشم .... بشو ... نميشم .... بشو ... نميشم .... بشو ...
کانديد شدم
انتخاب ميشي ... نميشي... ميشي ... نميشي ... ميشي ... نميشي
انتخاب شدم
نميتوني کاري بکني ... ميتونم ... نميتوني .... ميتونم ..... نميتوني
بايدديد .....
(با لهجه مورچه خوار بخونيد) من نميدونم چرا قبول کردم تو اين سريال بازي کنم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۱ ق.ظ. |
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳
وقتي اون پيرمرد ازوسط جمعيت پاشد وآروم آروم اومدبه سمت استيج گفتم : آرتور ميلر ؟!؟!؟!؟! ... فقط من نبودم که حواسم به پيرمرده بود ... بقيه هم به اون نگاه ميکردن و در گوش هم پچ پچ ميکردن ... تو تاريکيه سالن تئاتر چهرش خوب معلوم نبود .... نزديکتر که اومد تونستم چهرشو تو نور کمرنگ کنار استيج بهتر ببينم ... بعد يه نگاهي به عکس آرتور ميلر که روجلد بروشور تئاتر بود انداختم ...پيرمرده کاملا يه آدم بي ربط بود ....آروم آروم از سالن رفت بيرون ... ميشد حدس زد کجا داره ميره !!
آرتور ميلر ... فارغ التحصيل دانشگاه ميشيگان در سال ۱۹۳۶ .... وقتي از پله هاي تئاتر پايين ميومدم خيلي زور زدم از هم دانشگاهي بودن با آرتو ميلر يه حسي بگيرم ..اما هيچ خبري نشد ... پس رفتم کافه هميشگي
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳
بالاخره نذرم رو ادا کردم.... کليپ «اي ايران» شوي امسال رو من ساختم ....
اون موقع که ۱۲۰۰ نفر آدم به احترام سرود بلند شده بودن خيلي حس خوبي داشتم ...
دماوند
نون سنگک
شيرين عبادي
لبو
علي دايي
ايران اير
.....
خيلي سخت بود همه ايران رو تو ۴ دقيقه نشون بدم
و بعدش نوبت به کليپ «بم » رسيد ...
فکر نميکردم جو رو اينقدر سنگين بکنه .... اشک همه در اومده بود ... حتي خودم ... موزيکش داغون ميکرد آدمو .... از آلبوم شب ٬ سکوت ٬ کوير شجريان گرفتم ...اول آلبوم اونجا که بهروزي نيا بربط ميزنه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۰ ق.ظ. |
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲
من تا خرخره تو کار غرقم
عجب ماه کوفتيه اين ماه مارچ
کلي چيز واسه نوشتن داشتم
ولي هيچکدومو ننوشتم
الانم که دارم مينويسم
کارام دارن دنبالم ميدوون
و من فرار ميکنم
تا يکي از کارام بهم نرسيده زود يه چيز بگم برم ....
دلم هواي سينماهاي تهروونو کرده ...بدفرم
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۴ ق.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲
امروز هوا اونقدري گرم شده بود که پوشيدن لباس گرم و کلاه و دستکش واقعا معني داشت ...
هفته بعد تعطيلات بهاريه
از بس که تعطيله براي من پرکارترين هفتست
و از بس که بهاره يخ رودخونه پشت خونه هنوز هست
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۰ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲
شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲
«مسودوپاميا» مگه تو ايران نيست ؟!؟!
کجا ؟!؟! مسوچي چي ؟!؟!
وا !!!! نميدوني کجاست ؟! هر بچه کوچولويي تو اتريش ميدونه «مسودوپاميا» کجاست ... بيا تا کتابفروشي تعطيل نشده بريم تا بهت نشون بدم ....
اون تند تند راه مي رفت و منم پشت سرش ميدوييدم ...بارون ميومد ... همينجوري که تند تند راه مي رفت غرولند هم ميکرد ....
لعنت به اين بارون .... همه برفا رو آب ميکنه
اما من زياد از بارون دلخور نبودم .... بارون اونم وسط ژانويه خيلي هم حال ميده ....چيزي نگفتم
به کتابفروشي که رسيديم سريع رفت سراغ يه ديکشنري ....
بيا ايناهاش ... مسودوپاميا ... «سرزميني ما بين دو رود دجله و فرات که تمدنهاي آشوري، کلداني ..............»
آها اااا .... بين النهرين ....
روي زير ليوانيه مقوايي رستوران نقشه ايران رو براش کشيده بودم ....با رودخونه هاش ... کوهاش ... صحراهاش ... همسايه هاش ....
اون زير ليواني رو بده....
و بهش نشون دادم که مسودوپاميا کجاست .... و گفتم که هر بچه کوچولويي تو ايران ميدونه بين النهرين کجاست ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۱ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۲
پس از آنکه گردم به مستي هلاک .... به آيين مستان بريدم به خاک ...
با امضاي خودش بود و تاريخ : زمستان ۸۲
پرسيد شعرش چي باشه ؟... گفتم شعرش رو خودت انتخاب کن ...و چه انتخابي کرد !! ...
وقتي در صندوق پست رو باز کردم و اون پاکت زرد رنگ رو ديدم فهميدم توش چيه .... پس بالاخره رسيد ... درست همون موقعي که نبايد مي رسيد ....
به تابوتي از چوب تاکم کنيد
به راه خرابات خاکم کنيد
مريزيد بر گور من جزشراب
مياريد در ماتمم جز رباب
وليکن به شرطي که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
يه قاب چوبي قهوه ايه سوخته با زمينه سياه براش مناسبه ... جاش رو هم رو ديوارقبلا خالي کردم...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۳ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۲
کفش من دهن باز کرده بود....
ديروز مايکل پيامبر چسبوندش
بدون اينکه بهم بگه
يه چسب داشت مخصوص چسبوندن کفشاي دهن بازکرده
چون کفش خودش خيلي دهن باز ميکنه
از بس که شبا با نوک کفش به برفاي يخ بسته لگد ميزنه
تا اونا رو تيکه تيکه رو هم بچينه
و آدم برفي عجيب درست کنه .... آدم برفي هايي که اصلا شبيه آدم نيستن
پارکينگ دانشکده معماري پره از آدم برفيهاي عجيب مايکل
تا ماه آوريل آدم برفيهاي مايکل پيامبر آب نميشه
اما تا اون موقع شايد يخ رودخونه پشت خونه آب بشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۵۵ ب.ظ. |
شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۲
دوازده تا ۲۰ دلاري
يازده تا ۱۰ دلاري
هجده تا ۵ دلاري
چهل و هشت تا يه دلاري
هفت تا ۲۵ سنتي
نه تا ۱۰ سنتي
شيش تا ۵ سنتي
سه تا يه سنتي
ميکنه به عبارتي چهارصدو نود دلارو پنجاه و هشت سنت
کاسبي ديروز تو دانشگاه ...
مرسي مردم ...
با اين پول ميشه :
يکي از کنگره هاي ارگ بم رو صاف کرد
يه تلويزيون ۲۸ اينچ براي يه خونه اي که فعلا خرابه خريد
يا يه کاراگاه خصوصي استخدام کرد تا بشه فهميد اين پول رو کي قراره بدزده ...
يکي به من بگه اين پول رو چجوري بفرستم بهتره .... سوالم جديه به خدا ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ق.ظ. |
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲
اول ژانويه ...
اين روز براي من روز کاملا خاصيه
اول ژانويه ۲۰۰۲ روزي بود که من پام رو گذاشتم اينطرف کره زمين و هنوز همين طرفم
شد ۲ سال تموم ....
خيلي چيزا رو اونطرف جا گذاشتم ... تعداد زيادي آدم .... دوتا شهر ... چند تا کوه
تو اين مدت اينطرف با آدما٬شهرا و کوههاي زيادي آشنا شدم که باآدما٬شهرا و کوههايي که قبلا ميشناختم فرق داشتن ...
يکي از اين آدما خودم بودم ...
اونطرف که بودم ازبس دوروبرم شلوغ بود نمي تونستم خودمو بين بقيه آدما پيدا کنم ... هرروز يکي ديگه رو با خودم اشتباه ميگرفتم
اما اينطرف که اومدم از همون روز اول که جز خودم هيچکس رو نميشناختم زود خودم رو با يه ضربدر مشخص کردم که ديگه قاطي بقيه آدما گم نشم ...
۲سال چشم از روش ورنداشتم و خوب زير نظرش داشتم ...حالا ديگه خوب ميشناسمش و به اون ضربدر هم ديگه نيازي نيست گرچه٬ براي احتياط هنوز پاکش نکردم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۷ ق.ظ. |
شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲
آبادي اون شهر به خاطر اون خرابه بود
کوير که همون حوالي خونه داشت
به سکوت خرابه و هياهوي آبادي خو کرده بود
اون روز صبح وقتي کوير بيدار شد
خبري از هياهوي آبادي نبود
فقط سکوت خرابه بود وبس
کوير همينطوري که تو رختخوابش دراز کشيده بود نگاهشو سمت آبادي گردوند
و وقتي اثري ازش پيدا نکرد
با بي حوصلگي رو به آسمون کرد و سعي کرد خواب ديشبش يادش بياد
هر چي زور زد يادش نيومد فقط يادش اومد دم صبح پاش به يه چيزي خورد که تلپي افتاد
بعد فکر کرد که چرا اينقدر تو خواب غلت ميزنه
با خودش گفت شايد واسه همينه که هميشه تنهاست
چون هيچکس حاضرنيست کنار اون بخوابه
بعدش ديگه به چيزي فکر نکرد چون شب شده بود و بايد ميخوابيد
مردم آباديهاي اطراف هم رفتن خوابيدن
اونا بازم مثل قبل نجابت به خرج دادن
هيچکس واسه گلگي نرفت پيش کوير که بهش بگه :
سر جدت اينقدر شبا تو خواب غلت نزن
چون ميدونستن کوير خيلي دل نازکه و زود بهش بر ميخوره
اونا به خراب شدن و آباد کردن عادت کرده بودن
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
امروزيه تابلوي خط زدم به ديوار اتاقم ....
شعر : تره ٬جعفري و شنبليله .... فرهاد و شروين عزيز
شاعر و خطاط : سرکار خانوم مامان
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۹ ب.ظ. |
صبح روز کريسمس
وداره برف مياد
کاوه نهار مياد پيش من چون تو خونش هيچي نداره و همه جام تعطيله
پلو خورش کدو
حتي پمپ بنزين هم بسته بود
من تو برف رفتم که بنزين بزنم
که بسته بود
برف پاک کن ميگفت: خرت خورت ...
هستم صداشو
ميخوام به همسايه يه کارت «مري کريسمس» بدم
يعني از زير در خونش بدم تو
امضاشم اينه: دوست شما درآپارتمان ۲۰۸ ب
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۹ ق.ظ. |
دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲
خب از يه شهر بزرگ اومده بودي ... عادت داشتي تو شلوغي وول بخوري ...هر روز خيلي بيشتر از اوني که آشنا ببيني غريب ميديدي .... غير از اينه ؟ ...
دفعه اولت بود اين شهر رو ميديدي ...
امروزکه تو پياده رو هاش همينطور بي هدف ميچرخيدي چشات قشنگ برق ميزد ... پياده رو پرآدماي غريب ... ولي انگاري هيچکدومشون نميديدنت ... يکي دوبار خيال کردم مردم ميان از وسط تو رد ميشن ...باور کن راست ميگم ... ولي تو اصلا حاليت نبود ...يجوراي گيج و ويج بودي ... همينطور راه ميرفتي و نگاه مي کردي
همون غريبه هاي آشنا
يه خورده ترافيک ... يه هوا دود ...بوق
خب البت از شهر خودت خيلي بزکش بيشتر بود ... ساختموناي خشگل ... آدماي خوشلباس ... مغازه هاي شيک و پيک ... اما تو کفشون نبودي ...قبول داري ؟
يه جورايي راه ميرفتي انگاري شهرو بلدي عين کف دستت ...کوه که نداشت بفهمي شمال جنوبت کجاست اما خب مي رفتي گمم نشدي ...
ولي خداييش حال کرديا ..... يعني يه حال و هوايي که داشت پس ذهنت کم کم يادت ميرفت باز زنده شد ...
بالاغيرتا راستشو بگو ...شب که ميومدي خونه تو راه به چي فکر ميکردي ؟ اون موقع که تو ماشين نشسته بودي و به تاريکي زل زده بودي ....
به اينکه آخرش چي ؟ اينکه کدوم وري باس بري ...نه ؟؟؟
نه
پس به چي ؟
به اينکه صداي زنجير دف پوستي يه چيز ديگست ... تو راهه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۶ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
شب يلداي بدون هندونه مثل خيلي چيزا بدون خيلي چيزاي ديگه ميمونه...
مثل زمين بدون آسمون ...
ديواربدون اونور
يادرخت بدون بالا
ولي هندونه بدون شب يلدا مثل چيزاي کمي بدون چيزاي کم ديگه اي ميمونه ...
مثل چرخ بدون قطار
يا دگمه بدون شيپور
همين ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲
Oh the weather outside is frightful
But the fire is so delightful
And since we've no place to go
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۲
فردا تولد شروينه
قراره سورپريزش کنيم .... اينجوري :
سويئچ ماشينشو دارم من
فردا که ميره با دوستاش شام بيرون
۵-۶ نفري گوني ميپوشيم و پاکت سرمون ميکنيم ...
دو تا سوراخ واسه چشم ...
يکي هم واسه دهن
سوار ماشينش که شد بهش ميگيم برو خونه .... با يه صداي عجيب که نشناسه
و تو راه هيچي نميگيم ... و نميخنديمم .... يعني ميشه نخنديد ؟ ...
ولي نبايد خنديد ...
چيزي هم نبايد گفت ...
اما نکنه نياد !!!! .... يا با يکي ديگه بره خونه ...
اونوقت پنج شيش نفر آدم
که گوني پوشيدن و پاکت سرشون کردن
با دوتا سوراخ واسه چشم و يه سوراخ واسه دهن
که نه ميتونن چيزي بگن يا اينکه بخندن
بد خيط ميشن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲
اي ايران اي مرز پرگهر
بزن ....
اي ايران اي مرز پرگهر
اااي خاااکت سرچشمه هنر
از «ر» شروع کن بيا بالا ...
اااي خاااکت ....
اااي خاااکت سرچشمه هنر
لا کرن نه ....لا بکار ...تو دشتي اگه لاکرن و لابکار رو قاطي کني همه چيز بهم ميريزه ..
حالا ...دور از تو انديشه بدان
دور از تو انديشه بدان
آخه اين چه طرز انگشت گذاريه ؟!؟!؟ ... مثلا سه تا انگشت داريا !!! ... کمم دراز نيستن ..
پاينده ماني تو جاودان
پاينده ماني تو جاودان
آها ....خوب بود .....
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
روي «ر» ريز بزن ....ااااااااااااااااااااي
اااااااااااااااااااي
هنوز ريزت کار داره ...ولي حالا مهم نيست ....بزن ...در ضمن اينقد اون لاکرن رو هم نزن !!!
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
جان من فداي خاك پاك ميهنم
همينجوري ميايي پايين دسته... بقيشم ميزنم گوش کن ...
مهر تو چون شد پيشه ام دورازتو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاك ايران ما
حالااز اول خودت بزن ...
اي ....
اي ايرن ...
اي ايران ...
بکي ...همه چيز يادت رفت که ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲
من دارم تو کتابخونه درس مي خونم ....الان يه دختروپسر اومدن يه بسته شکلات بهم دادن ...
گفتم براي چي ؟! ....
گفتن همينطوري ... چون دم امتحاناست گفتيم بياييم شکلات بديم به همه ...
گفتم من بايد کاري بکنم ؟
گفتن خب يه کار خوب ...
- مثلا ؟
-يه کار خوب ديگه ....
و رفتن
رو بسته شکلاتشون يه روبان بود که روش نوشته بود :
I can do everything through Christ who gives me strength
يا
Todo lo puedo en Cristo que me fortalece
خب اينجوري هم ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۶ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
شبکه Sundance ...
مستندي در باره ايران ...
Iran ..Veiled Appearances
سکانس اول : نمايي از تهران از بالاي کوههاي البرز ...
من اينجا چيکار ميکنم ؟!؟!؟
سکانس دوم : زندگي مردم ... خيابونا ... شلوغي ....ترافيک
من ... اينجا... چيکار... ميکنم ؟!؟!؟
سکانسهاي بعدي : انقلاب ... جنگ ... اخبار حياتي .... درکه ....اعتراف افشاري ...کلاس تئاتر ... حرفاي خاتمي .... مردمسالاري ديني در چارچوب قانون اساسي
ولي من اونجا چيکار بکنم؟!؟!؟
اونجا .... من ... چيکار بکنم ؟؟!؟؟!
سکانس آخر : شهريار قنبري
در اين غربت خانگي ، بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگي
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
ازم پرسيد: « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » گفتم:« والا راستشو بخوايي دوست دارم استاد دانشگاه بشم ... ولي خب ميدونم آسون نيست ... حالا اگه تو صنعت هم کار خوبي بهم پيشنهاد شد ردش نمي کنم »
درست يه روز قبلش يکي ازم پرسيده بود : « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » منم درجواب گفته بودم : « والا صنعت رو ترجيح ميدم .... ولي حالا اگه يه کار خوب تو دانشگاه هم گيرم بياد ردش نمي کنم »
من آخه چه مرگمه ؟!؟! ... من اصلن چي مي خوام ؟!؟! ... يا که چي نميخوام !؟!
اول نخواستنيا ...
بچگيا به بابام ميگفتم : « روبروي سبزي فروشيه داره ...» منظورم دوچرخه بود ....
دوچرخه ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
رامين(مدير عاملون) ميگفت :« دلمون ميخواد وضع شرکتمون اونقدر خوب بشه که فرهاد با حقوقش بتونه جيپ مورد علاقشو بخره»
جيپ ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
به شروين ميگفتم : « عکاسي تو شب پايه دوربين ميخواد .... ميبيني اين عکسا چقدر تار شده ؟ »
پايه دوربين ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
من چيزاي زياد ميخواستم .... که حالا دارمشون ... که ديگه نميخوامشون ...
و هنوز چيزاي زيادي مونده که نخوام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
اي- ميل يادآوري سمينار هفتگي دانشکده .... فرستنده :«جين جاگر» ... اصلا موضوع سمينار اين هفته دانشکده برام جالب نبود :
van der Waals Interaction Forces in Single Walled Carbon Nanotube Arrays
اما اين چي بود آخر اي ميل «جين» ؟!
The soul would have no rainbow, had the eye no tears
ولي من اين سمينار رو نميرم .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۵ ق.ظ. |
دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲
پيدا کردن پول تو جيب کتي که يه مدتي نپوشيديش آي کيف داره ... بااون پول فقط بايد ولخرجي کرد ... بايد رفت سراغ کارايي که هميشه تو مرحله «يه برنامه توپ» ميمونه ... مثل....
گذروندن تعطيلات ژانويه تو يکي از پيستاي اسکي تو کلورادو
يا رفتن به هاوايي يا جامائيکا
فعلن با پولي که تو جيب اين کتم پيدا کردم مي تونم يه ليوان چاي هل دار متوسط بخرم ... فکر کنم براي اينکه بتونم«يه برنامه توپ» داشته باشم بايد کتهاي بيشتري بخرم تا پولاي بيشتري توشون جا بذارم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۱ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
حالا که برگ درختا ريخته ديگه وقتي از پشت خونه٬ اونور رودخونه٬ قطار رد ميشه ميتونم ببينمش ... اگه دم پنجره وايساده باشمو صداي بوق قطار رو بشنوم حتما ميمونم تا قطار بياد و ردبشه و ببينمش ... روز اولي که اومدم اين خونه گفتم همه چيش خوب اما با تلق تولوق قطارش چيکار کنم ... اما حالا عجيب باهاش حال ميکنم ... مخصوصا روزاي برفي يا باروني ... يه جورايي صداي نوستالژيکي داره ... يه کم اونورتر يه رستوراني هست که قبلا ايستگاه قطار بوده . يه رسم خيلي با مزه داره. هر وقت قطار رد ميشه همه مشترياي رستوران بايد دست بزنن ..
ميشه به افتخار قطار دست زد
يا با سنگ زد شيششو شکست
از بس ترکيبه و بد صدا
از بس سياهه و دراز
اصلا ميشه رفت زيرش
تا از شر هر چي قطاره راحت شد
براي هميشه ...
يا ميشه به افتخار قطار دست زد
و گفت : هوررررراااااااا ....... قطار
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۱ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۲
من خواب ظهر ميخوام
يعني ميخوابم
ولي خوابم نميبره
درست مثل بچگيا .... که ميخوابيدم ولي خوابم نميبرد .....
حالام ميخوابم
ولي خوابم نميبره
اما با يه فرق ....
بچگيا نمي خواستم بخوابم که خوابم ببره
اما حالا ميخوام بخوابم که خوابم ببره ...
ولي خوابم نميبره
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۵۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۲
Communication Protocol .... خب من راجع بش کلي کتاب خونده بودم .... کلاس رفته بودم ... اما اون نور الهي تو دلم روشن نشده بود تا اينکه يه اي -ميل از آقاي رئيس گرفتم :
فرهاد
از اين به بعد Communication Protocol بين من و تو اينه :
اگه ازت خواستم کاري رو انجام بدي در جواب بايد بگي ....
۱) بله ...انجام ميدهم يا نه .... انجام نميدهم
۲)اگه انجام نميدهم چراانجام نميدهم
۳)اگه انجام ميدهم کي انجام ميدهم
حالا ديگه خوب بلتم يعني چي اين Communication Protocol
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۲ ق.ظ. |
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲
امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...
خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم ... پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست ... وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره ... بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه ... خيلي مهم نيست چي ميکشه ... همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...
من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم ...
هااااااااااااااااااااااا .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۶ ب.ظ. |
جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲
عجب رسميه رسم زمونه .....
قصه برگو باد خزونه ...
ميرن آدما .... از اونا فقط خاطره هاشون بجا مي مونه ...
کجاست اون کوچه ؟
چي شد اون خونه ؟
آدماش کجان ؟
خدا ميدونه ....
بوته ياس باباجون هنوز گوشه باغچه توي گلدونه ...
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش کجاست ؟
خدا ميدونه ....
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز گوشه تاقچه توي ايوونه ....
خودش کجاست ؟
خدا ميدونه ....
پرسيد زير لب يکي با حسرت ....
از ماها بعدها ...
چه يادگاري مي خواد بمونه ؟
خدا ميدونه ....
ميرن آدما .... از اونا فقط خاطره هاشون بجا مي مونه ...
کجاست اون کوچه ؟
چي شد اون خونه ؟
آدماش کجان ؟
خدا ميدونه ....
(از آلبوم بي بي جان - رسول نجفيان )
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۹ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۲
من که نمي دونستم که ...
ديشب خواستم ازش عکس بگيرم نشد ...
ماه رو ميگم ...
ديشب اونقدي سرد نبود ...
امشب داشتم ميرفتم آفيس يه کتاب بردارم تو پارکينگ نگام بش افتاد ...
ديدم يه جوريه ...
يکم نگاه ترش کردم ...
(من عقده Enter زدنم گرفته چون که قبلا نميتونستم خط روبشکنم ... حالا مي تونم ) ...
فهميدم خسوفه ...
نه تو اخبار شنيده بودم نه تو روزنومه خونده بودم ...
انگار که قديم باشه ... همونجوري فهميدم .... با ديدن ....
«جاويد» بهم تلفن زد گفت خسوف رو از دست ندي ....
گفتم باشه ... خسوف رو از دست نمي دم ...
تو شهر ....
ديدم دوتا Homeless ذل زدن به ماه که خسوفه ... (ذل رو درست نوشتم ؟)
يکيشون سياه بود ... چون من ازش فقط دوتا چشم ميديدم ...
يکيشون هم سفيد ...
منم تو کافه چاي هل دار خوردم پشت به پنجره ...
ولي چطور ميشه خسوف رو از دست داد يا نداد ؟! ...«جاويد» چي ميگي تو ؟!؟!
شايد به درد رزومم بخوره .... که بگم من ماه گرفتگيهاي زيادي ديدم من ...
چرنده اين حرف !! بسه ديگه ....
اماامشب شب سردي بود ... ديشب بهتر بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
«خانه شن و مه» ...مسعود امير بهراني يه افسر زمان شاهه که حواليه روزاي انقلاب ايران براي فرار از دست انقلابيون به همراه خانوادش به آمريکا ميره و ... Sir Ben Kingsley برنده جايزه اسکار به خاطر فيلم Gandhi نقش مسعود رو بازي ميکنه و نقش مقابلش رو Jennifer Connelly برنده جايزه اسکار به خاطر فيلم A Beautiful Mind بر عهده داره ... شهره آغداشالو هم نقش همسر مسعود رو بازي ميکنه ...
اين اولين فيلميه که موضوعش تا اين حد به ايران نزديکه و با همچين بازيگرايي و با اين سطح از تبليغات و سرمايه گذاري قراره تو آمريکا اکران بشه ... ماجرا چيه ؟!؟! ... جايزه نوبل ... اين فيلم ....چه خوابي واسه ايران ديدن .... خيره Hopefully !!!! ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۱۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲
روبروم يه ديوار خيلي بدترکيب بود ... يه ديوار با آجراي درب و داغون که ملات خاکستري بد رنگش از لابلاي آجراش بيرون زده بود ... سمت چپم «عامر»٬ ژورناليست فلسطيني٬ نشسته بود و با رفيقش حرف ميزد ...سمت راستم هم يه نفر«ني ني» تو کالسکش بود ... من اومده بودم کافه که طبق معمول درس بخونم پس جلوم کتاب باز بود اما روم به ديواربود ... يه ديوار بدترکيب که مال قشنگي بود .... عامر ٬که اتفاقا خوب هم بربط ميزنه٬ داشت از «دلار» حرف ميزد ... ني ني هم هي صدا در مي آورد ... ولي من درس نميخوندم ... سعي کردم با خطاي لاي آجرا بازي « اين بچه خرگوش را به خانه اش برسانيد » بکنم اما نشد .....عامر هنوز از دلار ميگفت .... بجاش منم با ني ني يواشکيه مامانش دالي بازي مي کردم ... ني ني هم مثل گوساله نگام ميکرد ... چاي «هل دار » رو هورت کشيدم ... مني که فقط صبحا چايي شيرين ميخوردم شبا هم مي خورم .... من درس نميخوندم ... ديوار هم حتما قشنگ بود از بس که زشت بود ...ني ني رو بردن ... ديوار موند ...من رفتم .... عامر موند ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۱۵ ق.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲
اين منم «حيران علي شاه» ....حيران حيرانان ... ومن امروز بجاي «موبايل», ماشين ريش تراشي را در جيب نهاده و به سرکار رفتم ... خوش به حالم ....راحتم !!! ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲
در اين خاک ... در اين خاک ... بجز مهر ...بجز عشق دگر بذر نپاشيد ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۳ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲
اهاليه کافه آدماي جالبين .... يکي هست که نقاشه ...کاراش شباهت عجيبي به نقاشيهاي سالوادور دالي داره ... قيافش هم يه جورايي شبيه نقاشياش شده ... پر از بلاهتي نوستالژيک ... يکي کارش جمع کردن قوطي نوشابست ... شبا کارش که تموم ميشه مياد يه قهوه ميگيره و گوشه ميشينه .... وقتي وارد کافه ميشه از تلق تولوق گونيش همه متوجه حضورش ميشن ... مرد روشنفکري به نظر مياد ... از همه جالبتر اون پيرمردست که دم در ميشينه .... کارش اينه که نوشته هاي روزنامه ها رو با قيچي ميبره و با دقت و وسواس تموم روشون چسب نواري مي چسبونه و ميذاره ه تو يه کيسه ... وقتي يه بريده روزنامه آماده رفتن تو کيسه ميشه خوب نگاش ميکنه که روش چروک نباشه و اگه نبود اونوقته که رضايت و غرور تو چهرش موج ميزنه .... اون اصلا مثال خوبي براي بيهودگي نيست .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۳ ق.ظ. |
شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲
بيدار شدن با صداي بارون رو خيلي هستم .... با صداي بارون پا شدم پس گفتم امروزو بايد زندگي کرد ... بدون دمپايي رفتم پشت پنجره تا بيرون رو تماشا کنم.... منظره پشت خونه هر روز يه شکليه .... يه روز يه ورش زرد و يه ورش سبز ....فرداش سبزا شدن زرد و زردا شدن نارنجي .... روز بعدش يهو سر و کله قرمز پيدا ميشه ... ولي رودخونه همش يه جوره ... هميشه از سمت اتاق شروين ميره سمت خونه مايکل پيامبر .... داشتم زرد تازه پيدا ميکردم چشمم خورد به يه پينه دوز که تو تار يه عنکبوت گير افتاده بود ... پينه دوزه داشت دست و پا ميزد و عنکبوته هم همون بغل نشسته بود تا بخوردش .... منم اولين فکري که به ذهنم رسيد اين بود که با دوربين جديدم يه عکس کلوزآپ ازشون بگيرم ...بدون دمپايي برگشتم تو اتاقم و دوربينم رو اووردم .... من از عنکبوت و پينه دوز عکس کلوزآپ گرفتم .... من عکس خوبي گرفتم ....مرسي عنکبوت ... مرسي پينه دوز ... من امروز رو زندگي کردم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۴ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۳ ق.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲
لواشک ... آلو ... سبزي کوکو ... گردو... توت خشک ...نامه ... فيلم ويدئو ... اينا تو جعبه بود ... مرد پستچي جعبه رو بهم داد و گفت :«بگير» ... نامه اينطوري شروِع ميشد ... «۷۵ دقيقه از خودمون و دورواطراف فيلم گرفتيم ...» نامه اينطوري تموم ميشد ... « ... تو هم مواظب خودت باش . تند نرو و کمربندت رو حتما ببند.خدا رو شکر کن که هميشه خوب داري زندگي مي کني .... قربانت .... خداحافظ ...فرزاد + بابا+مامان+فيروزه+فرشاد و RD ... » .... من امروز خوشحال بودم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ب.ظ. |
گفت ميخواد سرويس موبايلشو عوض کنه ... گفتم الآن ميگه ديگه ميتونم بهت تلفن بزنم .... گفت ديگه ميتونم تلفناتو جواب بدم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲
براي آنها که زنده اند (سيد ابراهيم نبوي)
... خبر دريافت جايزه صلح نوبل توسط شيرين عبادی نشانه شکست تمام تلاش های يک ايدئولوژی حکومتی و يک شيوه تفکر برای انکار ملتی است که نمی خواهد زنده نباشد. ملتی که می خواهد وجودش را به رخ حکومتی بکشاند که جز با تحقير مردم و انکار آنان راهی برای ادامه ماندنش ندارد. ملتی که هست، زندگی را دوست دارد، شادی را می خواهد، خنديدن را بلد است، و حاضر نيست به عنوان رعايای يک مشت عقب مانده تروريست شناخته شود. ملت ما زنده است و شاد است و می خواهد زنده بماند. خدا را شکر می کنيم که نوبل صلح را نمی شود با پول نفت خريد و ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۰ ب.ظ. |
اينم از e-mail ساسان .....
So, I'm sure you all know by now that we have an "ultimate" reason to
party tonight. I'm so excited about the Nobel prize... I'm gonna get some
champaign. Idin, have your glasses ready:))
-Sasan
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
ساعت ۱۱:۳۰ شب ... کافه اسپرسو ... اومدم درس بخونم خير سرم ... نه که نخوندم ... خوندم .اما نصفه کاره ولش کردم .... مثل خيلي کاراي ديگه که نصفه کاره ول کردم .... (اين موزيک کافه بدجوري رو نروم رفته ).... بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... امروز نامه Jack Hu اومد .... گفته بود مبارکا باشه ... قبولي .... حالا پروپوزال بنويس ... ۲ صفحه .... مينويسم.... ۲ صفحه ... ميخوام مفصل ماجراي ۳ اکتبر رو تعريف کنم ... بگم که چجوري اشک مردم رو در اورديم .... نه که مخصوصا .... خودش شد ...وبلاگستان شهر شيشه ايي .... پاک يادم رفته بود ... مرسي پپر ... خب کافه داره تعطيل ميشه ....بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... چرا نوشته هام رو نمي تونم پاراگراف بندي کنم من .... وبلاگم مريضه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۴ ب.ظ. |
اين بچه هاي آفيس ما خيلي باحالن .... الان« نوراله» (با اون ريش و پشم و عمامش)داره با« لليت» اينترنتي Age of Empire بازي ميکنه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۴ ب.ظ. |
گروه ما معرکست ... همه هزار تا کار دارن و ميخوان به همه کاراشون هم برسن از طرفي ميخوان اجرا هم داشته باشن...براي يه برنامه تو ماه نوامبر کلي اي ميل رد و بدل شد ...اينم يکيش که شروين فرستاد .........
Hi All,
>>This is an extremely important message. If you do not reply after 1 hour,
>>something very bad happens to one of your friends.
>>So… please read this test and answer the questions as soon as possible.
>>
>>There are 9 people, called “Al”, “F”, “Sh”, “I”, “S”, “RD”, “Re”, “Sa” and
“Az”.
>>The majority of them "apparently" want to perform in an event called “The
>>League Basement”. There are some possible dates for that event: 10/9, 10/23,
>>11/13 and 11/20. There are also some constraints as below:
>>
>>1) “Al” and “RD” can’t make it on 11/20.
>>2) The only day “Al” can make it is 10/23.
>>3) “S” can’t make it on 10/23. Also he is not sure if he will perform or
>>not.
>>4) “Sa” needs a piano which is not there.
>>5) “I” thinks that they should perform as soon as possible.
>>6) “Al” doesn’t want to perform the piece called “Y” and he prefers “SEP”
>>7) “Y” and “SEP” are the only things “I” can sing.
>>8) “Az” is not answering e-mails.
>>9) “F” is not saying anything.
>>10) On Mondays, Wednesdays and Fridays “Re” thinks that he’ll perform and
>>the
>>rest of the days he thinks he won’t.
>>11) “Sh” is f***ed up.
>>12) All the dates are taken except 11/20.
>>
>>Answer the following questions:
>>I) Do you think these people can ever perform?
>>(a) Yep (b) Nop (c) Yes (d) No (e) Maybe
>>
>>II) What is the best date for them to perform?
>>(a) 10/9 (b) 10/23 (c) 11/13 (d) 11/20 (e) Never
>>
>>III) What is the best song they can perform?
>>(a) “Y” (b) “SEP” (c) “Invar-gher-bedam” (d) “Lo’batiii” (e) None
>>
>>IV) What is the best set of performers?
>>(a) All of them
>>(b) All of them except “Al”, “S”, “Az” and “RD”
>>(c) Only “Sh”, “F” and “I”
>>(d) “Re” and “ShaadRavaan”
>>(e) None
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۹ ق.ظ. |
دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲
۱۵۰ تا صندلي کمه ... حداقل ۳۰۰ تا ميخواييم .... آخه مردم تو آنتراک چي بخورن ؟!؟! چايي قهوه چي ميشه پس ... وااااي ...فرهاد ضرب رو قاطي کردي ... تازه تند هم ميزني ... ساسان زنگ بزن ايران تاريخ تولد همايون خرم رو چک کن ... آزاده ... پس عکست با ويلون چي شد ؟! ميخوام بذارم تو سايت ... اوووففف ...پسر چه پوستري درست کردي ....خيلي توپه ... ولي الاغ جون تاريخو اشتباهي نوشتي ... سوم دسامبر نه ...سوم اکتبر .... بابا ...رضا .... چه خبرته !!! ۲۰ دقيقه مي خوايي بزني ؟!؟!!؟ مردمو فراري مي دي توکه ... ۱۰ دقيقه حداکثر ... سالومه !!! تورو خدا يکم ژيلا رو با احساس تر بزن ... چرا عين آدم آهني ميزني ... علي ...تنبورتو غنيمت ميبرم خونه بلکه بيايي تمرين ...بابا مثلا ۴ روز ديگه مونده ها ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
اتاقم رو صداي شپره و جيرجيرک پر کرده ... برنامه هر شبشونه ... هر شب کنسرت دارن و من هر شب با همين صدا خوابم مي بره..بعضي وقتا صداي تلق تولوق قطار هم قاطيش ميشه ... ...شب با صداي جيرجيرک خوابت ببره و صبح چشمت رو به آسمون آبي وا بشه ... يعني قشنگ آبي...خب من احمقم اگه قدر اين شب و روز رو ندونم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۵ ب.ظ. |
لباسمو انداختم تو ماشين ... کم کم بايد بندازمشون تو خشک کن ... ساعت ۱۰ صبه ... ساعت ۳ بعدازظهر ميرم که آخرين امتحان زندگيم رو بدم . البته اميدوارم .... بعد اين امتحان ميوفتم تو سر پاييني... درست مثل رد شدن از تونل کندوان ميمونه ... مخصوصا وقتي داري ميري سمت شمال ...از تونل که در ميايي انرژي عجيبي مي گيري... راه که سر پايينه ... خودتم گازشو بيشتر ميگيري ... بعدش کم کم طراوت هواي دريا رو رو پوستت حس ميکني ....و اشتياقت براي رسيدن بيشتر ميشه ....يادته فيروزه ؟... نزديکاي شمال که ميرسيديم مسابقه ميذاشتيم ببينيم کي دريا رو زودتر ميبينه ... چون تو پشت سر بابا ميشستي معمولا زودتر از من دريا رو ميديدي ... بعد بلند ميگفتي: دريا ...دريا ... دريا ... منم تو اين مسابقه معمولا از باختن خيلي دلخور نمي شدم... ميگفتم : آآآآرررر ه ه ه ه .... دريا و بابا به رانندگي ادامه مي داد و مامان نگاه مهربونش رو به سمت دريا ميگردوند و دريا حس مي کرد پيش مامان يه قطرست....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
هفته ديگه يه امتحان گنده دارم ...تو يه اتاق گنده با سه تا آدم گنده ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲
بازم مدرسه رفتن ... بازم کلاس ...مشخ .... معلم ... امروز روز اول کلاسا بود ...براي بيست و چندمين سال کيف به دست برو مدرسه ... تا سر کلاس نشستم از همون ثانيه اول نگام به ساعت بود ببينم کلاس کي تموم ميشه برم خونه ... درست مثل بيست و چند سال پيش .... اونقدر ازدرس و مدرسه فراريم که ديگه هيچ جوري نمي تونم ازش دل بکنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲
يه سوزن ته گرد با ته سبز رنگ فروکردم درست وسط ستاره تهران ... بعديه سوزن آبي زدم تو اصفهان براي ساسان ...يکي هم زدم تو تبريز واسه آيدين و يکي هم تو مشهد براي رضا که احتمالا اون موقع بالاي اقيانوس بود ..... بعد يه قدم عقب رفتم و به نقشه نگاه کردم ... يکي سوزن زده بود يه جايي وسط قطب شمال ....يکي تو گوام ...يکي تو نيجريه ... يکي تو نيوزلند ...فندلاند .... ژاپن ....فرانسه ...لوگزامبورگ....فلسطين ...اسرائيل ... چين و هند که شده بودن عين جوجه تيغي از بس توشون سوزن فرو کرده بودن .... فرداش که بعد نهار از جلوي اون نقشه رد شدم همه دنيا پر سوزن بود ... تو ايران هم چهار تا سوزن بود ....يکي تو تهران درست وسط ستارش ...يکي تو تبريز... يکي تو اصفهان و يکي هم تو مشهد ... رضا هم رسيده بود و تو خونش خواب بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۲
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
شروين داشت يه مقاله مي خوند که نويسندش از MIT بود و تاريخ انتشارشم همين ديروز بود .... بش گفتم پسر حسابي رو cutting edge علم سوارييا !!! .... اينو که گفتم يهو از کوره در رفت ...گفت cutting edge کدومه !!! گردنمو داره ميزنه !!! اشکمو در اوورده لامصب !!!! ... ببين چقدر خفنه !!! فرمولاشو نميتونم بخونم چه برسه به اينکه بفهمم و ........ خوب که نقاشو زد گفتم : باشه ... پس بيخيال شو برگرد ايران ....... اينو که گفتم عين گردن شکسته ها نگام کرد و بعدش به خوندن مقاله ادامه داد و جيکشم در نيومد .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۲
چهارشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۲
پرده هاي دو بکار،لاکرون و سل بمل سه تار باهم پاره شد .... بدون اينکه بهشون دست بزنم ... همينطور خودبخود ...معنيش اينه که اين سه تا پرده جونشون به هم بنده ... که اگه يکيشون پاره بشه اون دوتاي ديگه دليلي براي موندن پيدا نمي کنن ....خيلي دلم ميخواد بدونم جون چه پرده هايي به پرده «مي بمل» بنده ... فکر کنم اگه «مي بمل» پاره بشه همه پرده ها از قصه دق کنن و پاره بشن ... آخه خداييش صداي مي بمل خيلي به دل ميشينه ....ولي اگه همه پرده ها پاره بشن اون چهار تا رشته تار چه کيفي ميکنن ... ديگه گير نت نيستن ... ميتونن هر صدايي که عشقشون ميکشه در بيارن ... اونقدر آزاد و رها ارتعاش کنن تا يکي يکي پاره بشن .... چه مرگ باشکوهي ... اونوقت کاسه و دسته سه تار رو بايد خاک کرد و سر خاکش اونقدر دف زد تا پوست دف پاره بشه ....تا دف، به قول کردا، شهيد بشه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۵ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۲
آخر هفته پيش با کامران و کاوه و بهزاد رفتيم مسافرت شمال ميشيگان .... يه جايي که بهش ميگن Sleeping Bear Dune يا تلماسه خرس خوابيده .....قشنگيه شمال ميشيگان يه جورايي روياييه ... همش جنگل و چمنزار و درياچه ... انگار همه چيز رو با دقت و در وضعيت ايده آل نقاشي کرده باشن .... من که زبونم قشنگ بند اومده بود ... کامران هم دست کمي از من نداشت ... از هر سه تا ماشيني که تو راه بود يکيش يا يه قايق موتوري بهش بکسل بود يا يه جت اسپيد .... مثل کارتون زباله ساز ... خلاصه اون منطقه فقط يه کاربري داشت و اونم حال و حول بود .... حالا تازه اونجا رو ياد گرفتيم و باهاش کلي کار داريم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۰ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۲
نميدونستم خارج هم بعضي وقتا برقش ميره ... اونم نه يه ساعت دو ساعت بلکه يه روز .... ما هم از بس که برق نداشتيم رفتيم روچمن نشستيم ... بستني فروش بيچاره چون بستنياش داشت آب ميشد حراجشون کرد ... ما هم خورديم ... کاوه بدبخت هم چون استيکاش داشت خراب ميشد همه رو به باربيکيو دعوت کرد ..ماهم خورديم .... از همه باحال تر بابک نگون بخت بود که روز قبلش براش با پست از آلاسکا ماهي قزل آلاي يخ زده فرستاده بودن ... ايندفه ما نخورديم .... يعني هيچکس نخورد ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۲
با «در آمد شور» خيلي حال ميکنم ....ديشب که از فوتبال برگشتم شروين خونه نبود ... سه تار رو ميز بود و کتاب نت رديف ميرزا عبداله رو صفحه در آمد شور باز بود ...طبيعتا کار ديگه اي هم نميتونستم بکنم به خصوص وقتي ۵-۱ هم باخته باشي ..... تو دستگاه شور يه غم کهنه اي موج ميزنه... وقتي شورميزني انگاري همه اندوه ناشي مصيبتهايي که طي چند هزار سال به سر ايران و ايراني اومده مي خواد از سازت بزنه بيرون ... بيخود نيست که دستگاه شور کامل ترين و مفصلترين دستگاه موسيقييه ايرانيه .... گويا غم ميراث مشترک همه ايرانياست و يه جورايي تو DNA مون رفته ....اردلان زنگ زد و گفت پاشو بيا اينجا .... شروين و ساسان و تارا هم اينجان .... رفتم ..... اونجام تار بود ...شمع و شور بود ....موقع برگشتن همه خيلي خوشحال بوديم ....چون تاخرخره «دپ*» زده بوديم ....
*دپ = depression
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۴۹ ق.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۲
نشسته از چپ :بچه ها
ايستاده از چپ : بقيه بچه ها ....
اون خوشتيپه هم خب منم ديگه (وايساده از چپ نفر پنجم )
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۸ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۲
مرغابيمونو عقابه خورد .... رو چمناي جلوي کافه لئوناردو هميشه دوتا مرغابي وول ميخوردن و دنبال غذا ميگشتن ....يکيشون هم طفلي يه کم ميشليد ... چند روز پيش موقع نهار خوردن ديدم يه عقاب گنده اومد و رو تير چراغ برق نزديک کافه لئوناردو نشست.... اين عقابه هموني بود که من شروين وقتي رو چمنا خوابيده بوديم و واسه ابراي آسمون اسم ميذاشتيم ديديمش ....روز بعدش وسط چايي خوردن بودم که چشمم خورد به يه عالمه پرمرغابي که روچمنا پخش بود ...خبري از اون مرغابي شله و رفيقش هم نبود ....بله .....جناب عقاب لطف کرده بودن زحمت يکي از مرغابياي قصه ما رو کشيده بودن ... غير من بقيه هم فهميده بودن چي به سر يکي از مرغابيا اومده چون فرداش يکي رو پرا يه گل گنده گذاشته بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۹ ق.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۲
سل سل سل سل دو لا سي دو ..... (دوبار) .... دو مي مي مي ررررر .... دو لا سي دو (دوبار) .... خب ... «مرغ سحر» هم حفظ شد رفت پي کارش ... ميمونه بقيه موسيقييه ايراني منهاي «مرغ سحر» !!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۶ ب.ظ. |
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
خب ديگه شيطوني بسه .....
دوشنبه آقاي رئيس از مسافرت ۳ هفته اي تشريفشونو ميارن ... يحتمل سه شنبه حوالييه ساعت ۱۱ يه اي ميل ميزنه که : بيا يه سر پيش من معنيشم اينه که مي خوام بدونم تو اين چند وقت چه غلطي مي کردي و اين اصلا خوب نيست چون من تقريبا مطمئنم که تو اين چند وقت هيچ غلط قابل عرضي نکردم و بدتر اينکه هيچ وقت استعداد دروغ گفتن هم نداشتم .... يه راهش اينه که آخر هفته خودم خفه کنم بلکه يه غلطي کرده باشم ... اما اينم نميشه چون واسه اين هفته يه برنامه توپ دارم... عکاسي ... وقتي با دوربين تزرتيه خودم اينهمه عکساي نوستالژيک ميگيرم ديگه با دوربين ۷۰۰ دلارييه مملي عکسايي ميگيرم خراب .... بعدش ميتونم عکسامو بذارم تو يه آلبوم آبرومند و به آقاي رئيس نشون بدم که در اون صورت رئيس از داشتن همچين زيردست خوش ذوقي به احتمال زياد احساس خوبي بهش دست ميده ....تازه ...يه خوبي ديگه هم داره و اونم اينکه ميتونم براي هميشه بدون هيچ نگراني از بقيه چيزايي که تو دنيا مونده تندوتند عکس بگيرم !!!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
تيم حريف ضعيف نبود هيچي خوبم قوي بود ... نکته جالب اين بود که نصفشون دختر بودن ... اول که اومدن تو زمين همچين با پوزخند نگاشون ميکرديم يعني اينکه سه سوت چپو چولشون ميکنيم ... اما فقط ۱۰ دقيقه لازم بود که بفهميم که نه بابا .. اونجوريام نيست... يار مستقيم من يه دختره فسقلي بود ... اولش گفتم بيام نايس بازي در بيارم يه هوا شل بازي کنم نگن ضعيف کشي کرد ... اما وقتي ۲-۳ دفعه سوسکم کرد حساب کار دستم اومد ...بعدش ديگه نذاشتم جم بخوره ... يه بارم که دورم زد همچين تکلش کردم که ۵ متر اونورتر رو زمين ولوشد ...(البته بعدش يه خورده پشيمون شدم) ...
خلاصه بازي رو ۵-۳ برديم .... هورررااااا ..... هندونه هم نخورديم ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۴ ق.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲
امروز روز بازيه دومه ... اولي رو ۴-۳ باختيم ... ۲-۰ جلو بوديما !!!! ... مهاجم چک و دروازبان حرفه اييه آمريکايي و دفاع راست ژاپني و لباساي متحدالشکل هم به دردمون نخورد ... بعد بازي ،خوب که باختيم، نشستيم کنار زمين و آي هندونه خورديم ...
حالا واسه بازي اول زبونمون دراز بود که از تيم منتخب اروپا خورديم ولي اگه امروز از نردهاي Business School که متوسط نمره چشمشون چهارونيمه ببازيم بدجوري ضايع ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲
چي ؟!؟!؟! ...برج ساعت دانشگاه آهنگ ايراني بزنه ؟؟!؟! ميشه ؟!؟! ...خوبه بشه !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲
وقتي تو نمايشگاه هنر ديدمش اومد جلو و با اشاره به تي شرتش پرسيد :«اينو ديدي ؟» .. همون تي شرتي بود که چند وقت پيش از تو سطل آشغال پيدا کرده بود ... روش با رنگ روغن يه قلب گنده کشيده بود و وسطش نوشته بود Pray ... دست خطش برام خيلي آشنا بود ... خيلي طول نکشيد تا يادم اومد اين کلمه رو با همين دستخط کجا ديدم ... روي پل قطار که از رو رودخونه پشت خونه رد ميشه ... پس کار خودش بود ... پيرمرد عجيبيه ... داستاناش رو در مورد اينکه از طرف خدا بهش وحي ميشه خيلي جدي نميگيرم ... اما بعضي وقتا فکر ميکنم خب هيچکس هيچ پيامبري رو از روز اول جدي نگرفت ... خلاصه داستان مايکل پيامبر حکايت غريبيه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۹ ق.ظ. |
یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۲
تو خونه نشستي پشت ميز نهار هنوز اولين قاشق پلوخورشت کدو رو نخوردي که ميشنوي يکي از بيرون صدات ميکنه ... ميري پشت پنجره ميبيني اميرو علي و ريچي سوار قايقن ... دعوتت ميکنن به قايق سواري ..ميري پايين سوار قايق ميشي ...ريچي و امير هم پارو ميزنن و هم سوت ... وسط راه قايق به گل ميشينه ... پياده ميشي و با بقيه قايق رو هل مي دي ... تو رو با قايق مي رسونن در خونه ... ميري بالا و پلو خورشت کدو رو ميذاري گرم بشه و ميخوري ...بعد خواب ظهر ميري فوتبال دستي ... بد مي بازي ... بعد ميري فوتبال راستکي با يه سري سياه ... شام خونه کامران دعوتي ... خونه که مياي به چيزي فکر نميکني جز خواب ... بد نگذره ؟!؟!؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
امشب قراره فيلم «باران» رو ببينيم ... يکي از صحنه هايي که خوب تو ذهنم باقي مونده درست آخرين صحنه فيلمه ؛ اونجايي که نگاه اون پسره رو جاي پايي که از آب بارون پر شده خيره ميمونه ...
الان داره بيرون بارون مياد ... بعد فيلم قراره با جاويد بريم دوچرخشو پيدا کنيم ... اين پسر شاهکاره ... يادش نيست دوچرخشو کجا بسته
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
هورااا .... توالت جلوي آفيس بعد ۳ ماه دوباره راه افتاد .... به همين مناسبت منم تصميم گرفتم بلاگردون رو دوباره راه بندازم ... آخه حيف بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
اين بابايي که ميخواد از من امتحان بگيره کچلم کرده ....
***
سلام پروفسور کورن ... من ميخوام در Reconfigurable Manufacturing Systems امتحان بدم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
باشه جانم ... برو جزوه هاي کلاسم رو بخون بيا امتحان بده ....
(دو هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من جزوه هاي کلاستونو خوندم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
اما جزوه هاي کلاس کافي نيست جانم ...بايد ۴ تا مقاله هم بخوني .....
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۴ تا مقاله رو هم پيدا کردم و خوندم ...ميشه امتحان ؟!؟!
اما اين چهار تا مقاله همش عين همه ... در واقع شما يک مقاله خوندين جانم نه ۴ تا ... برو ۳تا مقاله ديگه پيدا کن ...
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۳ تا مقاله رو هم خوندم .... امممم... ؟؟
بسيار خوب جانم .... هفته بعد ازت امتحان مي گيرم
(هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اومدم امتحان بدم ...
خوب شد اومدي ... من الان داشتم به تو فکر مي کردم ... راستشو بخوايي من نمي دونم چجوري ازت امتحان بگيرم ... يعني نمي دونم ازت چي بايد بپرسم ...به من يکم فرصت بده ....
ومن دارم فرصت مي دم ...فرصصصصصصصتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۵ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۲
خب .... اينم يه عکس از آخرين اجراي زنده گروه خراباتيان ...
نشسته از چپ: شروين ، اردلان ، فرهاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
خب .... حالا يه «بيل» تو اتاقم دارم ...
آويزون از ديوار ...دکور اتاق .... خيلي هم خوب ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۷ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
کفش تابستوني ... انگشتاي معلوم ...
کفش فوتبال کوچيک يا پاي فوتبال بزرگ ...انگشت شست سياه ...بعد ۲ ماه ...
سقف برزنتي ... صداي باد تو اتوبان ...
خانوم کتابخونه چي ... کامپيوتر خاموش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
خيلي سخته ...
با يکي ميخوايي تلفني صحبت کني و حتما بايد احوال يکي ديگه رو هم بپرسي..در حاليکه اون ديگه نيست .... بايد وانمود کني که نمي دوني ولي مي دوني ....
خب .... راستي رضا چطوره ؟!؟!؟!
مرده !!
چي مرده ...يعني چي ؟!؟! ...باورم نميشه....نميدونستم ...آخه چرا ؟!؟! کي ؟!
دروغ ميگي ...مي دونستي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۳ ق.ظ. |
يه ديواره يه ديواره يه ديواره ...
يه ديواره که پشتش هيچي نداره ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۳۵ ق.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲
دل ديوانه ام ديوانه تر شي
خراب خانه ام ويرانه تر شي
بابا طاهر
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۴ ق.ظ. |