سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵
Judy and I will be in our Kolbeh where we normally hustle and bustle. At 7:30 we'll have a big pot of coffee brewing with cups, napkins , forks & knives and hugs, one from each, except the ones who rather have a handshake and a smile.
اونا برای عکاسی میرن
A reminder ... don't forget your camera. And especially don't forget your tripod, monopod or two-legged pod, like your wife or husband to carry it for you
حسین مساوات فکر کردن زیاد در مورد اومدن یا نیومدن رو جایز نمیدونه
And for all those who think they're going to think twice before they do this, forget thinking twice. No amount of thinking is going to help you. Just get your camera and see you in the morning.
ولی من بیشتر که فکر کردم تصمیم گرفتم که نرم .... لعنت به فکر کردن زیاد ...
My name is Hosain and I approve this message, and Judy does not
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵
وقتی وارد کافه شد قیافه تابلوش توجه همه رو جلب کرد. کت و شلوار سیاه و چروکیده ای که یه هوا براش گشاد بود. یه پیرهن کرم با یقه های بلند و کروات بادمجونی که گرش زیادی بزرگ بود. کلاه معروفش هم سرش بود و یه کیف مخمل قهوه ای رنگ که سنگین هم به نظر میرسید دستش بود ... حالت بی قرار و سراسیمه ای داشت... نزدیکترین میز خالی رو (که میز بغلی من بود ) نشون کرد به سرعت به سمتش حرکت کرد ... قبل از اینکه به میز برسه نگاهش به آینه پشت میز افتاد و انگار که چیزی غیر عادی تو آینه دیده باشه ناگهان متوقف شد ... برای چند ثانیه به آینه خیره شد و بعد و رفت پشت میزی که نشون کرده بود نشست ... بی اختیار حرکاتش رو زیر نظر داشتم ... میدونستم آدم کافه رویی هست اما نمی دونستم گذرش به «اسپرسو رویال» هم میوفته ... کافه ایی که موزیک جازش خیلی وقتا رو اعصاب منم میره چه برسه به صادق هدایت !! ... کیف مخمل قهوه ای رنگش رو روی میز گذاشت و زیپش دور تا دوریش رو (که بین راه یکی دو بار هم گیر کرد) باز کرد و به محتویاتش خیره شد ... چند تا کتاب کهنه، یه لیوان پلاستیکی و یه جلد عینک چرمی ... غم سنگینی تو چهرش موج میزد ...
همینطور که نگاهش رو محتویات کیف خشک شده بود یه دفعه عطسش گرفت ولی نصفه نیمه کنترلش کرد ... قبل از اینکه عطسه دوم بیاد سریع دست کرد تو جییباش و به نظر میومد دنبال دستمال میگرده ... اما پیدا نکرد این بود که پاشد تا از میزی که اونور کافه بود دستمال برداره .. و مسیری انتخاب کرد که درست از روی سیم لپ تاپ من رد میشد .. حس کردم الانه که پاش بگیره به سیم ... تا اومدم بگم « مواظب باشید آقای هدایت !! » اون به شکل میلیمتری از روی سیم به سلامت گذشت و رفت سمت دستمال ... مطمٔن بودم که سیم رو ندید .. اصلا انگاری تو این عالم نبود ... از دیدرسم که خارج شد نگاهم برگشت رو صفحه مونیتورو مشغول کار خودم شدم ... بعد یکی دو دقیقه یهو حس کردم کامپیوترم داره به سرعت از من دور میشه ... درست قبل از اینکه از روی میز زمین بیوفته دو دستی گرفتمش و بلافاصله متوجه صادق هدایت شدم که سکندری خوران به سمت پنجره در حرکت بود و اگر میز مانعش نمیشد با کله میرفت تو پنجره ... چند ثانیه ای گذشت تا بخودش اومد و فهمید که چی شده ... یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سیمی که از روی زمین افتاده بود ... با نگاهی شدیدا شرمنده و نگران رو به من کردو گفت : « اصلا ندیدم ... عذر میخوام» ... گفتم : « نه ... چیزی نشد» ... میخواستم بگم اشتباه از من بود که سیم رو تو مسیر گذاشتم اما دیدم که حواسش اصلا به من نیست ... این بود که چیزی نگفتم . پشت میزش نشست و خیلی سریع زیپ کیفش رو بست ... گفت: « اینروزا فکرم خیلی مشغوله » ... معلوم نبود داره با من حرف میزنه یا با خودش ... « من دارم میرم ... من خیلی زود از اینجا میرم» ... حالتش و حرفاش آدمو یاد کسایی مینداخت که میخوان به زودی خود کشی کنن ... اینو گفت و پا شد رفت.... با همون سرعت و حالتی که اومده بود ... و بر خلاف لحظه ورودش، کسی متوجه خروجش نشد ... سعی کردم با نگاه دنبالش کنم تا سوار ماشینش بشه ... برام جالب بود بدونم ماشینش چیه ... اما بدون اینکه سوار ماشینی بشه تو تاریکی شب گم شد ... یه هورت از چای زرد آلو کشیدم و با خودم فکر کردم که خیلی سخته تو این مملکت آدم بدون ماشین باشه ..
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ... یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟... تو همچین حرفی زدی ؟
گوش کنید
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۳ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۷ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۶ ق.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵
ایندفعه کارامل لاته رو همچین با لهجه آمریکایی گفتم که هنوز به ته نرسیده دخترک قهوه چی شروع کرد به آماده کردن کارامل لاته ... دفعه پیش وقتی گفته بودم کارامل لاته برای چند ثانیه عین بز بهم زل زده بود .. وقتی کارامل لاته آماده شد کارت قهوه خونه رو بهش دادم تا یه سوراخ دیگه بزنه روش بلکه روزی سوراخا به ده تا برسه و یه نوشیدنی مفتی بگیرم ... این تنها انگیزه منه برای شروع روزی تازه در اینروزها !!!
یاد شایان افتادم که بعد از اینکه از اینجا رفت کارتاش رو برای شروین پست کرد .... از اون کارایی که اینروزا دیگه خیلی مرسوم نیست و به همین خاطر حسابی به دل آدم میشینه. ۲ روز بعد از اینکه رفت تو صندق پستم یه کارت پستال پیدا کردم با عکس بوفالو ... از شایان بود ... نوشته بود هنوز به مقصد نرسیده دلش تنگ شده و چون در حال گذر از سرزمین بوفالوها بوده یاد ماها افتاده و هوس کرده دو خط بنویسه ... آخرشم نوشته بود خاک پای دوست ...مدل نامه های قدیمی ... امروز بعد یه سال و اندی برام این سوال پیش اومد که ربط ما و بوفالوها چی بوده ؟ سوالای دیگه ای هم برام پیش اومد. مثلا اینکه چه حکایتیه که خوب که به یکی نزدیک شدی یهو همچین ازت دور میشه که نمیفهمی کی رفت ... انگاری به آدما یه کش وصله که یهو در میره ... یه سر کش دست تو و یه سر دیگش بسته شده به یه درختی چیزی در یک نقطه نا معلوم و به اندازه کافی دور اونطرف سرزمین بوفالوها و پنگؤناو فیلهای آبی ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۲ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
امروز و قتی بعد سه هفته به صفحه ۷۷ از این کتاب سیصد صفحه ای رسیدم با خودم فکر کردم چی باعث شد تو اونروز همه کتاب رو ظرف ۶-۷ ساعت بخونی ... بهت گفته بودم اینروزا فرصت کتابخونی ندارم و راست گفته بودم. موقع رفتن ازت خواسته بودم کتابی رو که برای من آورده بودی برگردونی ... البته از اول هم قرارمون همین بود چون گفته بودی کتاب یادگاریه از یه دوست و قرار بود تا وقتی اینجا هستی من بخونمش ... و من تنها وقتی که برای خوندن اون کتاب پیدا کرده بودم توی هواپیما بود ... و تو هم کتابی رو که میخواستی تو هواپیما بخونی اشتباهی به بار تحویل داده بودی و به همین خاطر کلی اعصابت به هم ریخته بود ... گرچه میدونستم پیشنهادم مسخرست اما بهت گفتم اگه میخوایی میتونی کتاب منو بخونی ... و تو هم بدون اینکه چیزی بگی با نگاهت تایید کردی که پیشنهادم مسخرست....
اسم کتاب یادم نیست مثل خیلی اسمای دیگه ای که یادم نیست اما داستان یه زن و شوهر بود که تو اروپا زندگی میکردن ... ماجرای داستان تو یه قطار میگذشت ... مرد و زن حرفی نداشتن که بزنن این بود که زن قصه زندگیش مرور میکرد. کتاب نیمه کاره موند چون وقت دیگه ای نبود که بخونمش ... البته وقت که بود اما ترجیح میدادم تا تو اینجا هستی خودمو غرق کتاب نکنم . روزی که داشتی چمدونتو می بستی کتاب رو بهت دادم. تو گفتی پیشم باشه و بخونمش اما من گفتم که ببریش چون میدونستم تا مدتی نه وقت کتاب خوندن دارم نه دلو دماغشو ... و راست هم میگفتم ... اما بعدها فکر کردم نکنه دلیلی خاصی وجود داشته که تو میخواستی من این کتاب رو بخونم ... نکنه میخواستی به واسطه این کتاب من متوجه موضوع خاصی بشم . یا نکنه اینم یه تست بود . مثل تست کاست « قاصدک» شجریان که هفت سال پیش تو ماشین گذاشتی تا ببینی عکس العمل من چیه ... اینو بعدا خودت به من گفتی. و من بدترین نمره ممکن رو گرفتم چون اون موقع هیچ عکس العملی نشون نداده بودم ... شاید برای جبران اون نمره افتضاح بود که من بعده ها ۲ تا ساز یادگرفتم و اکثر گوشه های دستگاههای موسیقی ایرانی رو از بر کردم و یه گروه موسیقی جفتو جور کردم و ۶-۷ تا اجرا جلوی جمعهای بزرگ داشتم ... نمی دونم ... به هر حال اگه این کتاب هم یه تست دیگه بود پس بازم رد شدم ... خدا میدونه جریمم چیه. شاید مجبور شم بعدها یه کتاب بنویسم.
وقتی تلفنی بهت گفتم شروع کردم به خوندن کتابی که تو کافه خوندی تو گفتی « تو که گفتی وقت کتاب خوندن نداری ... باز تعارف کردی ؟!؟! » ... و باز هم هواس جمع تو و هواس پرت من ... جواب قانع کننده ای نداشتم ولی میدونستم که واقعا نه تعارف کرده بودم و نه وقت کتاب خوندن داشتم .... همونروز دوباره بهت زنگ زدم که بگم واقعا تعارف نکرده بودم . کارم احمقانه بود ... اما نمیدونم چرا نسبت به متهم شدن به تعارف اینقدر حساسم ... قبل از کنسرت شهرام ناظری هم وقتی تو ماشین یه قلوپ از آب تو خوردم و تو گفتی تمومش کن و من گفتم که تشنم نیست و بعدش تو سالن دنبال آبخوری میگشتم و تو گفتی چرا تعارف داری تو من باز هم سعی کردم متقاعدت کنم که تعارف ندارم و واقعا هم نداشتم ... اما فکر کنم نتونستم متقاعدت کنم مثل خیلی وقتای دیگه...
امروز وقتی به صفحه ۷۸ کتابی که تو کافه خونده بودی رسیدم فهمیدم چرا با علاقه یه ضرب تا آخرشو رفتی ... یا حداقل حدس میزنم ...
آرزو به دریا نگاه کرد : « بچه که بودم از دریا میترسیدم» یقه پالتوی خاکستری رو بالا زدو دستها رو کرد توی جیب « راستش هنور هم میترسم ... زیادی گندست .. نه ؟ همش در حال عوض شدن. هیج وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلیه ...نه ؟ »
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵
من امروز برای ۲ ساعت سرچشمه موسیقی محلی ایرانی رو به خونم آووردم ... حسین بهروزی نیا، جمال محمدی و علیرضا شیروانی با بربط و کمونچه و دوتار غوغایی به پا کردن که تاهمیشه در خاطرم میمونه ...

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۰ ق.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
تا اینکه تو اومدی. بدون اینکه چیزی بگم یا چیزی بگی کنارم نشستی ... و نگاهتو،مثل من، دوختی به افق ... و سنگریزه بعدی رو توی دریا انداختم. و نگاهت رفت سمت کف روی آب و تا محو کامل دنبالش کردی ... همون کاری که من کردم ... سنگهای بعدی رو هم من انداختم ... سنگی برداشتی تا پرتاب کنی ... پرتاب کردی اما به آب نرسید ... سنگ تو سراشیبی دماغه قل خورد و کنار یه سنگ بزرگتر از حرکت ایستاد ... اونموقع نگاهم رو سمت تو گردوندم ... و نگاهمون برای باراول به هم تلاقی کرد ... نمیدونم تو تو نگاه من چی پیدا کردی اما من تو نگاه توهیچ چیز پیدا نکردم ... پس هردو به افق خیره شدیم ... سنگ بعدی رو پرتاب کردم اما قبل از اینکه سنگ به سطح آب برسه تو بلند شدی ... و رفتی ... و وقتی کف روی آب محو شد تو کاملا دور شده بودی ... من موندم و یک دریا و کلی سنگریزه ... به علاوه یک سنگریزه که تو انداخته بودی ... به زحمت لابلای بقیه سنگریزه ها با نگاه پیداش کردم و از ترس اینکه مبادا گمش کنم هنوز که هنوزه نگاهمو از روش بر نداشتم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۲ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵
پرده کنار رفت و اجرا شروع شد.
و مثل سال گذشته ...
دو سال گذشته
سه سال گذشته
وچهار سال گذشته من دلم میخواست هیچوقت تموم نشه
و سینااینجوری تمومش کرد :
پیش از منو تو بسیار
بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را
اینگونه یادگاران
این نغمه محبت
بعد از منو تو ماند
تا در زمانه باقیست
آواز باد و باران ... آواز باد و باران
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۸ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۱ ب.ظ. |
دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴


فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
.
.
.
.
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۵۴ ب.ظ. |
شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴
همیشه ازسلام احوالپرسی یهو میکشه به یه خاطره بدون اینکه به من فرصت بده که بگم باهاش چیکار دارم... امروز از ماجرای یکی از افسرای حزب توده که قبل از انقلاب تو دانشگاه میشیگان حقوق می خوند شروع کرد و رسید به داستان زن دوم آرتور میلروبعدش از یه شاعر بی ربط به اسم لنبونی گفت و اینکه چطورراجع به این شاعر برای دایره المعارف ایرانیکا اطلاعات جمع کرد و زد به تاریخچه رادیو ژاندارمری و چی شد که محمد نوری از این رادیو سر در آووردو...و من هم از یه طرف میخواستم فرار کنم و از یه طرف دوست داشتم پای قصه هاش بشینم ... و معمولا بهترین فرصت برای بریدن رشته کلامش وقتیه که داره سعی میکنه یه اسم یادش بیاد ...خسرو کیوانکی ؟!؟ ...نه ایوانکی ...نه ... آها میدانکی ... که باباشم تو چهارراه مشیر چاپخونه داشت ... و من میپرم وسط حرفشو میگم راستی آقای براتلو من باید برم ... اومده بودم که بگم ....
نمیدونم چراهوس کردم اینچیزا رو بنویسم. شاید به این خاطره که مدتیه به وقایع اطرافم به چشم یه فیلم نگاه میکنم ... یعنی همیشه یه دوربین فرضی همراهم هست و از اتفاقای دوروورم فیلم میگیره... خیلی وقتا خودم بازیگر نقش اولم و بعضی وقتا نقش راوی رو به عهده میگیرم ... و هروقت حس میکنم لحطاتی که سپری میکنم قابل فیلمبرداری نیست میفهمم که عمرم داره تلف میشه ...و میگم کات... برداشتی دیگر
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۷ ب.ظ. |
یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴
مدتی بود که ...
به دو مسواک توجا مسواکی عادت کرده بودم
به دو جفت کفش تو جا کفشی عادت کرده بودم
به شب بخیر گفتن قبل از خواب عادت کرده بودم
به تنهایی تلویزیون ندیدن عادت کرده بودم
به تنهایی خرید نرفتن عادت کرده بودم
به خوردن کره بادوم زمینی عادت کرده بودم
مدتهاست که ...
به خداحافظی عادت کردم
به انتظار عادت کردم
به دوری عادت کردم
به امبدواری عادت کردم
اما هنوز به جای خالی عادت نکردم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴
مي وزد از سراميد نسيمي
ليک تا زمزمه اي ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۶ ب.ظ. |
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
براي اينکه به اسب مجار جفت شيش ميزنم از بس کار ميکنم ...
از صبح تا عصر تو دانشگاه ... بعدشم تو يه قهوه خونه تا وقتي که پرتم کنن بيرون
الانم تو قهوه خونه « آبهاي شيرين» تمرگيدم
روبرومم يه کارتن خواب انتلکتوال داره روزنومه مي خونه عين چي
لعنت به من که قهوه غليظ گرفتم
اگه امشب خوابش نبره چي ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۸ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴
توي بسته هاون بودو زعفرونو لوليان ناظريو گردوو توت خشکو لواشکو پسته و آلو خشکو سبزي خشکو و خيلي چيزاي ديگه .... و نامه ها بود ....از اون نامه هايي که ميشه از حالا تا هميشه خوندو باز هم خوند.
کارتن خالي اداره پست کوي دانشگاه رو کنار بقيه کارتناي خالي اداره پست کوي دانشگاه ميذارم، نامه ها رو کنار بقيه نامه ها و سبزي خشکا رو کنار بقيه سبزي خشکا و .... هاون رو هم ميذارم يه جايي که هر روز جلو چشمم باشه .... و هرکي ازم پرسيد تو اين چهار سالي که اينجا بودي چي گيرت اومد ميگم : يه هاون و چيزهاي ديگه اي از جنس هاون ... هستن کسايي که بفهمن من چي ميگم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴
بعد هزار سال هنوز کسي نميدونه آيا « آمادئوس» فرداي اونروز به تماشاي مسابقه گرز پروني رفت يا نه اما همه اينو ميدونن که اگر « آمادئوس» به اينترنت دسترسي داشت و يه سربه weather.com ميزد، اونموقع حداقل تا يه هفته بي خيال شهر ميشد !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴
يکي پرسيد : چيکار بايد کرد ....
وقتي افتادن و شکستن قاب عکس از رو يه ديوار تبديل به يه خبر در ستون «حوادث» روزنامه ميشه .... و از اون بدتر اينکه پليس مياد و گزارش تهيه ميکنه !!
و تو صفحه مقابل اين خبر يه خبر ديگه مي خوني که ميگه : يه هواپيما تو ايران از آسمون افتاد و شکست .. با آدماش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴
و يه اي ميل از مت ناوارا، مسئول تاسيسات دپارتمان، مبني بر اينکه يه طوفان برف حسابي تو راه و ساعت ۶ ميرسه به شهر ما و تا ۶ صبح فرداش يه بند برف مياد از قرار ساعتي يه اينچ ...
نکته هيجان انگيزش اينه که فردا صبح با صداي ماشين برف روب که از دور نزديک ميشه بيدار ميشم ... نزديک و نزديکتر و بعد دور و دور تر و بعد تنها سکوت برف باقي ميمونه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴
نميتونست کمتر از صداي سه تار باشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۸ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
امروز همه خيابوناي اصلي شيکاگو رو پياده گز کرديم. من مرده اين شهرم از بس که زندست ... من خراب بوق و ترافيکم ... ده ما ترافيکش کجا بود ؟! من ديوونه وول خوردن آدماي زيادم تو پياده روهاي پهن با مغازه هاي شيک ... امروز رو زندگي کرديم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
رئیس دانشکده در لباس جادوگر
پستچی در لباس دراکولا
منشی دانشکده در لباس سیندرلا
قهوه چی در لباس اتاق عمل
نظافتچی در لباس پنگوئن
راننده اتوبوش در لباس دلقک
امروز شهر پر بود از قیافه های مسخره اما دلنشین
درست مثل بقیه روزا
امروز شهر پر بود از شادی و خنده
درست مثل بقیه روزا
امروز Halloween بود ... و هیچ هم تو خالی نبود ...
من این مردم رو دوست دارم ... مردمی که در عین «خالی» بودن «پر» زندگی میکنن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴
فيلم خوبي بود چونکه به تست اشک جواب مثبت داد ... هر فيلمي که شده حتي براي يک ثانيه اشک منو در بياره از نظر من فيلم خوبيه ... من به تست اشک شديدا اعتقاد دارم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ق.ظ. |
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴
جاويد معمولا وقتي منو ميبينه بجاي سلام ميگه : « تو به روح اعتقاد داري؟ » که اگه من بگم آره اونم در جواب بگه : « پس تو اون روحت !!! » ... اولاش مي پرسيدم: «چطور مگه ؟ » اما مدتيه که ميگم: «تو روح خودت ... »
تو آفيس مشغول چک کردن اي-ميل بودم که يکي در زد .... گفتم خوبه جاويد باشه ... در رو باز کردم ... جاويد بود ... بدون سلام عليک گفت : « تو به روح اعتقاد داري؟ » ... بعد از چندثانيه سکوت گفتم : « آره » ... که با لبخند پيروزمندانه اي گفت : « پس تو اون روحت »
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
همینطور که دنبال گیت A64 میگشتم
چشمم خورد به تابلوی International Departure و بی اختیار نگاهم برای چند لحظه روش متوقف شد ... اما باعث نشد به چیزی جز گیت A64 فکر کنم ...
چند قدم جلوتر همین داستان بود برای تابلوی International Arrival
گیت A64 رو پیدا کردم پس دیگه چیزی نداشتم که بهش فکر کنم ... نشستم روی یه صندلی گرم از آفتاب و مشغول تماشای باند فرودگاه شدم ... یک ساعت به پرواز مونده بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
بهترين شلوار دکتر افشار که تو خشکشويي جامونده بود
مقداري توتون مرغوب باز هم براي دکتر افشار که ببرم سوغات
امروز اينا رو گرفتم
توپ فوتبالي که تو ماشين من بود و بقيه ايي که شايد ميخواستن فوتبال بازي کنن
قبض تلفني که بيخود گرون شده بود
آمپر بنزيني که کار نمي کرد
امروز نگران اينا بودم
خورش کدويي که شانسي خوب در اومده بود
تاب خالي پشت خونه که خيس بارون بود و منو ياد بچگيا انداخت
درآوردن يه تيکه از نت «به تماشاي آبهاي سفيد» با فلاکت
امروز اينا منو سر شوق آوورد
آ هاي زندگي معمولي ... با همين فرمون بيا ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۴ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴
يا بيشتر
ريحون چيدم
از حياط خونه «احسان»
پس اگه هنوز ميشه ريحون چيد
اونم درست وسط اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
هيچ دليلي وجود نداره
که آدم يادش بره
چطوري ميشه ريحون چيد
حتي اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
روز برگشت با لب و لوچه آويزون تو صندلي عقب خودمو فرو کردم و سعي کردم بقيه رو متوجه ناراحتيم بکنم ... و نطق هم نکشم که نکشيدم ... اما همين که ماشين راه افتاد همه چيز رو فراموش کردم و دماغم رو چسبونم به پنجره و با حرص و ولع مشغول تماشاي منظره هاي بيرون شدم ... نميدونم چرا هر موضوع خسته کننده اي از تو ماشين در حال حرکت جذاب و ديدني ميشه ...
و يک اعتراف ... من هنوزم بيلام رو با دست خودم خاک ميکنم به شوق اينکه يک روز پيداشون کنم ... که بعضي وقتا پيدا ميکنم و بعضي وقتاهم پيدا نمي کنم

ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
خوب بر اندازشون کردم تا آخرين نفرشون از ديدرسم خارج بشه .... و دم آخر يکم گردنمو کج کردم تا بتونم يکم ديگه ببينمشون ... وقتي مطمئن شدم که ديگه ديده نميشن به صندلي تکيه دادم و يه قورت از چاييم، که شکرش کافي بود، سرکشيدم و با خودم فکر کردم که اين اصلا خوب نيست که نزديکيهاي شهر ما هيچ کوهي نيست ... ميتونستم بيشتر به اين موضوع فکر کنم اما ترجيح دادم بقيه مردم رو تماشا کنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۳ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق ميريزدش آهسته از هر بند.
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴
جاي من تو تهران ديشب حسابي خالي بود ... عکساي خوشالي مردم رو که ميديدم دلم غش ميرفت . مطمئنم فرزاد و فرشاد جاي من هم عر زدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟!خب چهار سال فرصت دارم که خودم رو به ايران برسونم تا از خوشالي جام جهاني ۲۰۱۰ عقب نمونم که نميمونم ..... دم پرستوو رفيقاشم گرم که ترکوندن !!!!
يه چيز ديگه هم اينکه جالبه که مسابقه هاي مقدماتي جام جهاني با انتخابات رياست جمهوري تو يه سال ميوفته ... تو اون ساله که اميد و نااميدي قاطي پاطي ميشه و مردم يهو به سرشون ميزنه و کاراي عجيب و غريب ميکنن .... درست مثل ۸ سال پيش که رفتيم جام جهاني يا ۴ سال پيش که نرفتيم جام جهاني .... خدا کنه مردم امسال هم به سرشون بزنه ... آي من حال مي کنم وقتي ميبينم مردم يهو آمپر مي چسبونن همينطور الکي... شلوغش مي کنن نا فرم ... خلاصش اينکه به هزار و يک دليل بايد امسال هم خل شد ... بايد راي داد . دليل اولش رو مولوي گفته :
خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
من مطمئنم فرزاد و فرشاد هم راي ميدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴
خونه سوزي واقعابنفش بود
من شهري رو که خونه هاش رنگو وارنگه دوست دارم
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۴
Ain’t it sad
That’s too bad
In my dreams I have a plan
If I got me a wealthy man
Money, money, money
Must be funny
In the rich man’s world
Money, money, money
Always sunnyIn the rich man’s world
All the things I could do
If I had a little money
It’s a rich man’s world
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۰ ق.ظ. |
اينجا همه چيز خيلي منظمه ... همه چيز همونجور پيش ميره که بايد
...من از اين همه نظم خسته شدم ... دلم « خرتوخري» مي خواد
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۴ ق.ظ. |
جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۴ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۴
خدايا کجا گذاشته بودمش ... همه زونکنام رو زيرو رو کردم... نبود که نبود. يادمه خونه هم آوورده بودمش ... کتابخونم رو حسابي گشتم ... روي ميز ... اما نبود. اون مقاله تو پروژه کلاس پروفسور فيکسون خيلي بهم کمک کرده بود ...من بازم لازمش داشتم ...برگشتم آفيس ... همينطور که در نهايت نا اميدي داشتم رو ميزم رو ميگشتم چشمم خورد به يه دسته کاغذ که روهم يه گوشه ميز تلنبار شده بود ... تو دلم گفتم بايد لاي اين کاغذا باشه ... شروع کردم به زيرو رو کردن کاغذا تا اينکه .... آره خودش بود ....بالاخره پيداش کردم ... خب صفحه چند بود ؟ ... همون اولاي مقاله بود ... صفحه يک پشتش سفيد بود ... صفحه دو هم پشتش سفيد بود ... و صفحه سه ... پشتش ... آهان .. ايناهاش !! ... دستور تهيه خورش قيمه
اول پياز سرخ ميکني بعد گوشت رو به همراه پياز سرخ ميکني ... نمک و زرچوبه يادت نره ... يکم دارچين هم خوشمزش ميکنه ... بعد يه استکان لپه و ۲ ليوان آب .... لپه که پخت رب گوجه و ليمو عماني لطفا ... سيب زميني سرخ کرده هم که جاي خود ...
ممنون مامان .... دستورت حرف نداشت ... خورش قيمه امروز من هم ... نکته هيجان انگيزشم اين بود که آلو خشک هم داشتم ... يعني ديگه آخرش بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ب.ظ. |
شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴
امروز برنامم اين بود که برم از گل و بلبل و بهار و اينجور حرفا عکس بگيرم که برف گرفت و همه چيز بهم ريخت ... به هر حال ۲۳ آوريل هيچوقت موقع خوبي براي برف نبوده ... پس خونه موندم و به طبع کتاب داستان خوندم ...
«صداي ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قيژ در فلزي حياط و صداي دويدن روي راه باريکه وسط چمن. لازم نبود به ساعت ديواري آشپزخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود ..... »
به ساعت ديواريه آشپزخانه نگاه کردم . ساعت پنج و نيم بعد ازظهربود. قرار بود براي مهموني عليرضا سمبوسه درست کنم. يادم افتاد تو مهمونا چند نفر هستن که گوشت غير حلال نميخورن. لباس پوشيدم که برم از علاء دين گوشت بخرم که تلفن زنگ زد. کامران بود. بعد از چند کلمه صحبت از هوا و برف بي موقع سراغ يکي از آهنگاي فرهاد رو ازم گرفت. گفت همون که راجع به عيد بود. سعي کرد شعرش يادش بياد اما نتونست. ميدونستم کدوم رو ميگه. گفتم : همون که ميگه « با اينا زمستونو سر ميکنم ... با اينا خستگيمو در مي کنم » گفت : آها .. آره همون ....داريش ؟ . نداشتمش. قرار شد براش لينک اينترنتيش رو اي ميل کنم. و بعد گفت که شب با محمد رضا و شيرين و بهزاد دارن ميرن سينما. ميخواست ببينه منم ميام يا نه ... بهش گفتم حالا ببينم و خداحافظي کرديم ... نمي دونم چرا بهش نگفتم که شب دارم ميرم خونه عليرضا.... صداي زوزه باد هيچوقت به دلم نشسته ... بيرون باد بود و برف... از تو بايگاني لباساي زمستوني نديد يه پليور کشيدم بيرون و پوشيدم. داشت دير ميشد ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۶ ق.ظ. |
دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳
آخرين باري که به خاطر برف مدرسه نرفتم خيلي وقت پيش بود شايد ۱۳-۱۴ سال پيش ... اما هنوز شبا تو نور چراغ پشت پنجره دنبال دونه هاي برف ميگردم ... با وجود اينکه ميدونم ديگه مدرسم تعطيل نميشه... و معمولا پيداشون ميکنم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳
صميمانه شعر گفتن به جاي فاضلانه شعر گفتن
صميمانه زندگي کردن به جاي فاضلانه زندگي کردن
خودشه !!!
ممنون فروغ
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۷ ق.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳
من نامه هاي زيادي دارم قاطيه کاغذهاي زيادتري که دارم ... و نامه هاي زيادي بايد بنويسم که نمي نويسم ... و حرفهاي زيادي دارم که بزنم ... و حرفاي زيادتري که ندارم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳
بيرون کولاک برف ... من کنار شوفاژ ... چايي داغ تو دستم .... مغز خاموش
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۲۲ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳
اتوبان I-94 ..به سمت فرودگاه.... من ... حمید متبسم .... حسین بهروز نیا ... سیما بینا
CD کوهستان بهروزی نیا ... «میخوام برم کوه ..... »
و سیما بینا رو صندلی عقب میزنه زیر آواز ...
حمید متبسم گفت : «شازدگی کردید ..... » .... و تار یحیاش رو مثل یه بچش بغل کرده بود
اتوبان I-94 ..به سمت فرودگاه.... شروین .... پژمان حدادی .... حسین فرج پوری ... بهنام سامانی
پژمان حدادی گفت : « چون باهاتون حال کردم دیشب توپرتر دمبک زدم »
شروین زنگ زد گفت تو تصویر ندارمت ... گفتم پشت سرتم .....
بعد کنسرت نه من ... نه ساسان ... نه شروین ... خوابمون نبرد .... شبی بود اون شب ..
این گروه دستان ......
این سیما بینا .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۶ ق.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳
-کفشام خوب نيست
-چطور مگه ؟ پاتو ميزنه ؟!!
-نه ... تق تق ميکنه
-خب !!! .....
-آخه مرده ها ناراحت ميشن .....
وايساد ....کفششو در آوورد ... پاچه شلوارش رو بالا زد ... کفشاشو دستش گرفت ...وبه حرکت ادامه داديم ....
بارون اومده بود ...راههاي بين قبرا پر گل بود و برگ ... مهتاب بود و مه و نسيم ... سنگ قبراي نقره اي از نور ماه ...
۲:۳۰ نصفه شب ... قبرستون «گدس» .....۳۱ اکتبر ۲۰۰۴
من و « امير برنا» .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۲ ق.ظ. |
سهشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳
امروز اول صبح
قبل از همه کار
هنوز روي تخت
با چشم نيمه بسته از خواب
سه تار زدم ...
«مثنوي» ... دستگاه بيات ترک ... کوک دو-فا-دو-دو
يعني چي ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۵ ق.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
برگاي حسن يوسفي که مامان شروين برام چيده بود حسابي ريشه کرده ... بايد از ليوان آب درشون بيارمو بکارمشون تو گلدون ... همين جاي الانشون ، کنار پنجره، خيلي خوبه ... هنوز منظره پاييزو زمستون اين پنجره رو هنوز نديدم ... بايد قشنگ باشه ... تازگيا کشف کردم طبق سال ميلادي زمستون قبل پاييز مياد ... زمستون قبل پاييز مياد
بهار بعد زمستون
يعني اصولا درختا اول برگ ندارن
بعد برگ دار ميشن
يا اينکه اول مردن بعد زنده ميشن
اينجا اول مرگه بعد تولد
که اشکالي هم نداره ... اگه درخت باشي يا نباشي
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۸ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
من کنسرت راه انداختم ...
نه که کنسرت الکي
سيما بينا و گروه دستان
نيلوفر گفت من گروه داستان نميشناسم .... گفتم داستان نه دستان !!
امين گفت وقتي براي « سندي» ۲۰۰ نفر بيشتر نيومدن حتما براي «اينا» ۱۰۰ نفر هم نمياد ...
من زدم تو سرم
من کنسرت راه انداختم واسه دلم
اما سيما بينا و گروه دستان واسه پولش ميان
«حسين بهروزي نيا» گفت چون بقيه خر خر ميکنن من يه اتاق تکي ميخوام ....
اتاق تکي براي حسين بهروزي نيا ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۱ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳
براي کوزه گري سه چيز کم ...
گل و کوزه گرو چرخ کوزه گري
براي نونوايي سه چيز کم
تنورو آردو آتيش
گل کم
کوزه گر کم
چرخ کم
تنور کم
آرد کم
آتيش کم
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳
وقتي که گذاشتي امروز مثل ديروز باشه
ديگه نه امروزي در کار هست و نه فردايي
همش «ديروزه» ... حتي خود امروز
و وقتي فردا هيچوقت نرسه ... حتي خود فردا
چطور ميشه بزرگ شد ... پير شد ... مرد ؟
وقتي بين امروزو فردا فاصله يه خوابه
و بين ديروز و امروز فاصله يه خواب
پس بين دو خواب فاصله امروزه
يا فاصله فرداست
يا فاصله ديروز ...
وقتي بعد هر بيداري خوابي باشه
و بعد هر خواب بيداري
چرا بيدار بودن ؟
چرا خواب؟
وقتي هر شبي روز ميشه
و هر روزي شب ....
چرا روز ؟
چرا شب ؟
چرا ديروز ...امروز .. فردا ؟
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۳ ق.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
«علي محرز» دو تا گلدون بهم داد ... يکي کوچيک ... يکي بزرگ
که آبشون بدم هر سه روز يه بار
که خشک نشن
از اين به بعد هر سه روز يه بار بايد يادم باشه که به گلدونا آب بدم
به کوچيکه کمتر ... به بزرگه بيشتر
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳
«آرنو» امروز اومد ...
حتي قدش هم از من بلندتر بود
«آرنو» منو ياد روز اول خودم انداخت
حالا شديم پنج نفر ... سه تا هندي ... يه ايراني .... يه فرانسوي
هفته ديگه هم دو تا کره اي ميان ... که بشيم هفت نفر
اونوقت براي مدتها ميشه گفت :
« يه روز سه تا هنديه و يه ايرانيه و يه فرانسويه و دوتا کره ايي داشتن کار ميکردن بعدش ........»
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳
سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون
دو سال و نيم لوله بود ...زير يه تخت
ديشب رفتم دنبالش آوردمش خونه ... پهنش کردم
خوب نگاهش کردم ...
سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۴ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳
بوي کوکو سبزي ... با سبزي نطنز
کاري ميکنه کارستون
لامصب هزار تا خاطره رو مياره جلوي چشام ..
. آشپزخونه خونه قديميه مادرجون ....
شب اول که از راه رسيديمتو اتاق بغل آشپزخونه ... همون اتاقي که تهش صندقخونه هست
بابا پشتي رو خابونده و بالش کرده و خوابيده
صداي مامان و مادر جون از تو آشپزخونه مياد
تلويزيون سياه سفيد بلر ... روشم يه ساعت روميزي که رو صحفش عکس کعبه هست ... از لابلاي صداي مامان و مادر جون صداي تيک تيکش رو ميشه تشخيص داد ... نميدونم چرا صداي تيک تيک هيچ ساعتي اينجوري تو گوشم نمونده ..
.پاي پنجره اتاق که ميشيني صداي جريان آب حوضچه حيات همراه با خنکاي هواي کويري پاک خمارت ميکنه ....گوشه اتاق يه ميز چوبي هست ... کشوي اين ميز انگاري دريه که به دنياي خرتو پرتا باز ميشه ... هر وقت اين کشو رو باز ميکنم مطمئنم يه چيز تازه توش پيدا مي کنم ... و چشام برق ميزنه ... کشويي که جز چند تا مدادو چند تا تراش و چند تا مداد پاکن هيچ چيز ديگه ايي توش نبود ....
جيش دارم ... وقتي از پنجره به تاريکيه حيات و مسيري که بايد طي کنم نگاه ميکنم ترجيح ميدم يه جوري موضوع رو فراموش کنم ...
بابا ميگه اخبار رو بگير ... تلويزيون سياه سفيد بلر ...
بوي کوکو سبزي اتاقو پر کرده .... من مستم
مادر جون همينجور که داره حرف ميزنه با سفره مياد تو و صداش نزديکتر ميشه ... همون سفره ايي که روش عکس چلو کباب داره ... با دوغ ...مامان ميگه بچه ها بيايين کمک
نون ممد بهرام ... سبزي خوردن حيات خاله فريده .... ماست کيسه ... بشقابايي که عکس عروس دارن ....
موقع خواب ... هنوز کاري لذت بخش تر از تماشاي رخت خواب انداختن و انتظار براي شيرجه زدن تو اونا پيدا نکردم ..
. و بازهم بقيه حرفاي مامان و مادرجون .....
همه اينا
همه اينا
وصله به بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳
طبقه چهارم کتابخونه که ميري حس ميکني زمان وايساده ... يا برگشته به سي چل سال پيش ... سکوتش بد سنگينه
وارد راهروي کتابا که ميشي حس ميکني وارد راهروي سردخونه شدي ...کتابا عينه جسدمرده از دو طرفت بالا رفتن .... از زمين تا سقف ... تو نورکم سوي کتابخونه از سايه خودت که رو کتابا تيکه تيکه شده ميترسي .. حتي اسم کتابا و رنگ جلدشون و تاريخ انتشارشون ترسناکه .....اما لابلاي اون همه کتاب قديمي کتاباي جديد هم پيدا ميشه .عجيبه.... مگه اينجا تو ياد کسي مونده کي براي اينجا کتاب تازه ميخره ؟!نقد فيلم سگ کشي... آخرين فيلمي که تو ايران ديدم ... حتي ته بليطش رو هم با خودم آوردم و هنوز دارمش....
يادمه ۵ نفري رفتيم فيلم سگ کشي رو ببينيم ...قبلنا ۶ نفر بوديم ...شده بوديم ۵ نفر ...داشتن ميشدن ۴ نفر.اون سينمايي که بايد نشد... رفتيم يه سينماي ديگه ... ۵ نفري تو يه ماشين بوديم ... دير شده بود ... تو يه کوچه تاريک پشت سينما ... ۲ نفر گفتن که ديره ... ۲ نفر ديگه هم که به ۲ نفر قبلي وصل بودن هيچي نگفتن ... يعني اينکه آره ديره ... اما من ديرم نبود... يکيشون يه کيف پول بهم داد يادگاري ... گوشه سمت راست پايينش نوشته بود persia ... هنوزم دارمش ... یکم کهنه شده .اما اگه دقت کنی میشه نوشته گوشه سمت راست پايينش رو خوند که نوشته persia... تشکر کردم و پیاده شدم ... هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم ... شروین میگه مدل فرهاد تنهاییه اما من هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم .... تنهایی رفتم سینما ... چون من همش دو روز وقت داشتم ... بلیطشو هنوز دارم
از سرجاش نصفه بیرون کشیدمش که نشونش کرده باشم... رفتم سراغ کتابای دیگه ... شاملو میخواستم ...پیدا کردم... چشمم خورد به کاریکلماتورهای پرویز شاپور ... چاپ سال ۱۳۵۲ ... یعنی یک سال قبل از اختراع من ... ورش داشتم ...به هر حال آدم تو زندگیش اونقدری وقت داره که به پرویز شاپور هم برسه .... با اون نقاشیای جکو جونورش
با سنجاق قفلیای کج معوجش
با گربه آویزون از چوب لباسی
اومدم بیرون ...بدون اینکه یادم باشه « سگ کشی » رو نشون کردم
مرد کتابخونه چی به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب احمد شاملو رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد اصلا کارت کتابخونه نداشت....کتاب احمد شاملو رو هیچکس نخونده بود کارت چسبوند تاریخ زد تحویل داد
بازم به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب پرویز شاپور رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که بازم اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد بازم کارت کتابخونه نداشت.... کتاب پرویز شاپور رو هیچکس نخونده بود زیر چشمی یه نگاهی بهم انداخت ... کارت چسبوند تاریخ زد تحویل دادبهم گفت تاریخ برگشت کتابا ۱۴ سپتامبره ... وقت زیادی داشتم
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
اگر كه بيهده زيباست شب
براي كه زيباست شب
براي چه زيباست؟
احمدشاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۱ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳
از بيل تو اتاقم راضيم
و از کتلتي که ديشب درست کردم هم.
با گوجه و خيار شور ...
جلوي چندتا چيني خوردمش
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۳ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳
Mattie Stepanek ديروز مرد ... همش سيزده سال داشت ... اين دنيا خيلي خيلي براش کوچيک بود .... نميدونم اگه ميتونست با بيماريه مادرزاديش مبارزه کنه و زنده بمونه و وارد دنياي آدم بزرگا بشه بازم ميتونست مثل بچه گياش شعر بگه ....
دنياي بچه ها خيلي زيبا تر از دنياي آدم بزرگاست .... هرچي آدم بزرگتر ميشه دنياش کوچيکتر ميشه و مشغوليتاش ابلهانه تر ...
پس بايد کودک موند
Every journey begins
With but a small step
And every day is a chance
For a new, small step
In the right direction
Just follow your Heartsong
By : Mattie Stepanek
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۱ ق.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳
خونه جديد من يه راهروي دراز داره
راهروي درازمن يه لامپ کم نور داره که راهروم رو حسابي خراباتي ميکنه ....
ميخواستم چندتا قاب عکس خراباتي بکوبم به ديوارش اما ............
ميخ به ديوار نرفت
به ديوار راهروي من ميخ نرفت ولي هنوز خراباتيه ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۹ ب.ظ. |
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۳
پشت خونم يه تابه ....
امروز سرظهر رفتم تاب سواري
و هيچکس نگفت تاب مال بچه هاست ....پياده شو
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۹ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۳
باربيکيوي روز شنبه ...
براي درست کردن ميرزا قاسمي بايد بادمجون رو رو باربيکيو کباب کرد ...
باربيکيو آتيش ميخواست پس از رو ميز تو حال يه دسته از کاغذايي رو که شروين پرينت گرفته بود ورداشتم اومدم پايين ....
وقتي کاغذا داشتن آتيش ميگرفتن چشمم افتاد به نوشته ها ...
«نامه اي براي فردا » ... خاتمي .....
نامه اي براي فردا ميرزا قاسمي شنبه ظهرمون رو رديف کرد ...
قرار شد براي سري بعد تو باربيکيو يه کم چوب خشک هم بريزيم تا بادمجونا يه کم بو دود بگيرن چون همه مرام ميرزا قاسمي به بوي دودشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۳
هفته پيش با ۶۰-۷۰ نفر از بچه هاي دانشگاه رفتيم کمپ ميشيگانيا ... همونقدر که طبيعت اونجا رويايي بود تجربه ۵ روزه من هم تو کمپ به رويا شبيه بود ... انگار اون تيکه از زمين و آدماش ماله يه سياره ديگه بودن ...
روز اول هيچکس رو نميشناختم و روز آخر اونقدر به همه نزديک شده بودم که سخت ميتونستم ازشون جدا بشم .....
سيب زميني پختن رو آتيش لب ساحل
استپ هوايي بعد از سالها
تارزان بازي تو جنگل
رقص دست جمعي
تيرکمون بازي
فوتبال
يه بازي که اسمشو بلد نبودم
...
روز آخر نميدونم بهشون چي گفتم که همه بلند شدن و ۲ برابر زمان حرف زدن من برام دست زدن ..... جدا خيلي يادم نيست که چي گفتم اما يه جملم اين بود که : تو اين دوسالي که تو اين سرزمين هستم لحظه اي احساس نکردم که يه خارجي هستم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۰ ب.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳
اولاي شب بود .. داشت خوابم ميبرد که از لابلاي بوته هاي پايين پنجره صدايي شنيدم ...
پا شدم و از پنجره پايينو نگاه کردم ... يکي لاي بوته ها بود ... يه داس بزرگ دستش بود که تيغش تو نور ماه برق ميزد ...يه تيکه پارچه تيره رنگ به سرش بسته بود ... ريش سفيد نسبتا بلندي هم داشت ...بين چشاشم يه نقطه نوراني بود ...با دقت بيشتري نگاش کردم ... بله.... مايکل پيامبر بود ... اون نقطه نوراني هم تيکه الماسي بود که وسط فريم عينکش چسبونده بود ...
پنجره رو باز کردم
- سلام مايکل ... چيکار مي کني ؟
کارشو متوقف کرد و به من نگاه کرد
- دارم شاخه هاي اضافي اين بوته ها رو قطع ميکنم .. آخه مزاحم رهگذراست
- اونقدريم مزاحم نيستنا .....
جوابمو نداد ... با داسش يه ضربه به يه شاخه زدو اونو انداخت .گفت : مهتاب قشنگيه ..نه ؟
يه نگاه به ماه انداختم و گفتم : آره ...قشنگه
شب بخير گفتم و خوابيدم
رو بالش جاي سرم رو جوري تنظيم کردم که بتونم از لاي پرده ماه رو ببينم..
مايکل پيامبر هم اون پايين مشغول بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۳
تو کارت تبريک تا شده نوشته شده بود
مامان : اينروزا که همه جا سبز و باران خورده و بهاريه بيشتر از هميشه به يادت هستم ...
بابا : ... فقط و فقط و فقط مواظب سلامتي و رانندگيه خودت باش ....
فيروزه : ... يادگاري امسال دير شد . ولي خب بدون يادگاري که نميشد....
فرزاد : ..... صبحانه کامل بخور ... مسواک بزن ...
فرشاد : من از سلاله درختاتم .... تنفس هواي مانده ملولم مي کند
سه شنبه ۱۸ فروردين ۸۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳
بايد کانديد بشي !
نميشم .... بشو ... نميشم .... بشو ... نميشم .... بشو ...
کانديد شدم
انتخاب ميشي ... نميشي... ميشي ... نميشي ... ميشي ... نميشي
انتخاب شدم
نميتوني کاري بکني ... ميتونم ... نميتوني .... ميتونم ..... نميتوني
بايدديد .....
(با لهجه مورچه خوار بخونيد) من نميدونم چرا قبول کردم تو اين سريال بازي کنم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۱ ق.ظ. |
جمعه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۳
وقتي اون پيرمرد ازوسط جمعيت پاشد وآروم آروم اومدبه سمت استيج گفتم : آرتور ميلر ؟!؟!؟!؟! ... فقط من نبودم که حواسم به پيرمرده بود ... بقيه هم به اون نگاه ميکردن و در گوش هم پچ پچ ميکردن ... تو تاريکيه سالن تئاتر چهرش خوب معلوم نبود .... نزديکتر که اومد تونستم چهرشو تو نور کمرنگ کنار استيج بهتر ببينم ... بعد يه نگاهي به عکس آرتور ميلر که روجلد بروشور تئاتر بود انداختم ...پيرمرده کاملا يه آدم بي ربط بود ....آروم آروم از سالن رفت بيرون ... ميشد حدس زد کجا داره ميره !!
آرتور ميلر ... فارغ التحصيل دانشگاه ميشيگان در سال ۱۹۳۶ .... وقتي از پله هاي تئاتر پايين ميومدم خيلي زور زدم از هم دانشگاهي بودن با آرتو ميلر يه حسي بگيرم ..اما هيچ خبري نشد ... پس رفتم کافه هميشگي
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۳
بالاخره نذرم رو ادا کردم.... کليپ «اي ايران» شوي امسال رو من ساختم ....
اون موقع که ۱۲۰۰ نفر آدم به احترام سرود بلند شده بودن خيلي حس خوبي داشتم ...
دماوند
نون سنگک
شيرين عبادي
لبو
علي دايي
ايران اير
.....
خيلي سخت بود همه ايران رو تو ۴ دقيقه نشون بدم
و بعدش نوبت به کليپ «بم » رسيد ...
فکر نميکردم جو رو اينقدر سنگين بکنه .... اشک همه در اومده بود ... حتي خودم ... موزيکش داغون ميکرد آدمو .... از آلبوم شب ٬ سکوت ٬ کوير شجريان گرفتم ...اول آلبوم اونجا که بهروزي نيا بربط ميزنه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۰ ق.ظ. |
جمعه، فروردین ۰۷، ۱۳۸۳
پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲
من تا خرخره تو کار غرقم
عجب ماه کوفتيه اين ماه مارچ
کلي چيز واسه نوشتن داشتم
ولي هيچکدومو ننوشتم
الانم که دارم مينويسم
کارام دارن دنبالم ميدوون
و من فرار ميکنم
تا يکي از کارام بهم نرسيده زود يه چيز بگم برم ....
دلم هواي سينماهاي تهروونو کرده ...بدفرم
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۴ ق.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲
امروز هوا اونقدري گرم شده بود که پوشيدن لباس گرم و کلاه و دستکش واقعا معني داشت ...
هفته بعد تعطيلات بهاريه
از بس که تعطيله براي من پرکارترين هفتست
و از بس که بهاره يخ رودخونه پشت خونه هنوز هست
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۰ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲
شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲
«مسودوپاميا» مگه تو ايران نيست ؟!؟!
کجا ؟!؟! مسوچي چي ؟!؟!
وا !!!! نميدوني کجاست ؟! هر بچه کوچولويي تو اتريش ميدونه «مسودوپاميا» کجاست ... بيا تا کتابفروشي تعطيل نشده بريم تا بهت نشون بدم ....
اون تند تند راه مي رفت و منم پشت سرش ميدوييدم ...بارون ميومد ... همينجوري که تند تند راه مي رفت غرولند هم ميکرد ....
لعنت به اين بارون .... همه برفا رو آب ميکنه
اما من زياد از بارون دلخور نبودم .... بارون اونم وسط ژانويه خيلي هم حال ميده ....چيزي نگفتم
به کتابفروشي که رسيديم سريع رفت سراغ يه ديکشنري ....
بيا ايناهاش ... مسودوپاميا ... «سرزميني ما بين دو رود دجله و فرات که تمدنهاي آشوري، کلداني ..............»
آها اااا .... بين النهرين ....
روي زير ليوانيه مقوايي رستوران نقشه ايران رو براش کشيده بودم ....با رودخونه هاش ... کوهاش ... صحراهاش ... همسايه هاش ....
اون زير ليواني رو بده....
و بهش نشون دادم که مسودوپاميا کجاست .... و گفتم که هر بچه کوچولويي تو ايران ميدونه بين النهرين کجاست ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۱ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۲
پس از آنکه گردم به مستي هلاک .... به آيين مستان بريدم به خاک ...
با امضاي خودش بود و تاريخ : زمستان ۸۲
پرسيد شعرش چي باشه ؟... گفتم شعرش رو خودت انتخاب کن ...و چه انتخابي کرد !! ...
وقتي در صندوق پست رو باز کردم و اون پاکت زرد رنگ رو ديدم فهميدم توش چيه .... پس بالاخره رسيد ... درست همون موقعي که نبايد مي رسيد ....
به تابوتي از چوب تاکم کنيد
به راه خرابات خاکم کنيد
مريزيد بر گور من جزشراب
مياريد در ماتمم جز رباب
وليکن به شرطي که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
يه قاب چوبي قهوه ايه سوخته با زمينه سياه براش مناسبه ... جاش رو هم رو ديوارقبلا خالي کردم...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۳ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۲
کفش من دهن باز کرده بود....
ديروز مايکل پيامبر چسبوندش
بدون اينکه بهم بگه
يه چسب داشت مخصوص چسبوندن کفشاي دهن بازکرده
چون کفش خودش خيلي دهن باز ميکنه
از بس که شبا با نوک کفش به برفاي يخ بسته لگد ميزنه
تا اونا رو تيکه تيکه رو هم بچينه
و آدم برفي عجيب درست کنه .... آدم برفي هايي که اصلا شبيه آدم نيستن
پارکينگ دانشکده معماري پره از آدم برفيهاي عجيب مايکل
تا ماه آوريل آدم برفيهاي مايکل پيامبر آب نميشه
اما تا اون موقع شايد يخ رودخونه پشت خونه آب بشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۵۵ ب.ظ. |
شنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۲
دوازده تا ۲۰ دلاري
يازده تا ۱۰ دلاري
هجده تا ۵ دلاري
چهل و هشت تا يه دلاري
هفت تا ۲۵ سنتي
نه تا ۱۰ سنتي
شيش تا ۵ سنتي
سه تا يه سنتي
ميکنه به عبارتي چهارصدو نود دلارو پنجاه و هشت سنت
کاسبي ديروز تو دانشگاه ...
مرسي مردم ...
با اين پول ميشه :
يکي از کنگره هاي ارگ بم رو صاف کرد
يه تلويزيون ۲۸ اينچ براي يه خونه اي که فعلا خرابه خريد
يا يه کاراگاه خصوصي استخدام کرد تا بشه فهميد اين پول رو کي قراره بدزده ...
يکي به من بگه اين پول رو چجوري بفرستم بهتره .... سوالم جديه به خدا ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ق.ظ. |
پنجشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۲
اول ژانويه ...
اين روز براي من روز کاملا خاصيه
اول ژانويه ۲۰۰۲ روزي بود که من پام رو گذاشتم اينطرف کره زمين و هنوز همين طرفم
شد ۲ سال تموم ....
خيلي چيزا رو اونطرف جا گذاشتم ... تعداد زيادي آدم .... دوتا شهر ... چند تا کوه
تو اين مدت اينطرف با آدما٬شهرا و کوههاي زيادي آشنا شدم که باآدما٬شهرا و کوههايي که قبلا ميشناختم فرق داشتن ...
يکي از اين آدما خودم بودم ...
اونطرف که بودم ازبس دوروبرم شلوغ بود نمي تونستم خودمو بين بقيه آدما پيدا کنم ... هرروز يکي ديگه رو با خودم اشتباه ميگرفتم
اما اينطرف که اومدم از همون روز اول که جز خودم هيچکس رو نميشناختم زود خودم رو با يه ضربدر مشخص کردم که ديگه قاطي بقيه آدما گم نشم ...
۲سال چشم از روش ورنداشتم و خوب زير نظرش داشتم ...حالا ديگه خوب ميشناسمش و به اون ضربدر هم ديگه نيازي نيست گرچه٬ براي احتياط هنوز پاکش نکردم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۷ ق.ظ. |
شنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۲
آبادي اون شهر به خاطر اون خرابه بود
کوير که همون حوالي خونه داشت
به سکوت خرابه و هياهوي آبادي خو کرده بود
اون روز صبح وقتي کوير بيدار شد
خبري از هياهوي آبادي نبود
فقط سکوت خرابه بود وبس
کوير همينطوري که تو رختخوابش دراز کشيده بود نگاهشو سمت آبادي گردوند
و وقتي اثري ازش پيدا نکرد
با بي حوصلگي رو به آسمون کرد و سعي کرد خواب ديشبش يادش بياد
هر چي زور زد يادش نيومد فقط يادش اومد دم صبح پاش به يه چيزي خورد که تلپي افتاد
بعد فکر کرد که چرا اينقدر تو خواب غلت ميزنه
با خودش گفت شايد واسه همينه که هميشه تنهاست
چون هيچکس حاضرنيست کنار اون بخوابه
بعدش ديگه به چيزي فکر نکرد چون شب شده بود و بايد ميخوابيد
مردم آباديهاي اطراف هم رفتن خوابيدن
اونا بازم مثل قبل نجابت به خرج دادن
هيچکس واسه گلگي نرفت پيش کوير که بهش بگه :
سر جدت اينقدر شبا تو خواب غلت نزن
چون ميدونستن کوير خيلي دل نازکه و زود بهش بر ميخوره
اونا به خراب شدن و آباد کردن عادت کرده بودن
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
امروزيه تابلوي خط زدم به ديوار اتاقم ....
شعر : تره ٬جعفري و شنبليله .... فرهاد و شروين عزيز
شاعر و خطاط : سرکار خانوم مامان
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۹ ب.ظ. |
صبح روز کريسمس
وداره برف مياد
کاوه نهار مياد پيش من چون تو خونش هيچي نداره و همه جام تعطيله
پلو خورش کدو
حتي پمپ بنزين هم بسته بود
من تو برف رفتم که بنزين بزنم
که بسته بود
برف پاک کن ميگفت: خرت خورت ...
هستم صداشو
ميخوام به همسايه يه کارت «مري کريسمس» بدم
يعني از زير در خونش بدم تو
امضاشم اينه: دوست شما درآپارتمان ۲۰۸ ب
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۹ ق.ظ. |
دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲
خب از يه شهر بزرگ اومده بودي ... عادت داشتي تو شلوغي وول بخوري ...هر روز خيلي بيشتر از اوني که آشنا ببيني غريب ميديدي .... غير از اينه ؟ ...
دفعه اولت بود اين شهر رو ميديدي ...
امروزکه تو پياده رو هاش همينطور بي هدف ميچرخيدي چشات قشنگ برق ميزد ... پياده رو پرآدماي غريب ... ولي انگاري هيچکدومشون نميديدنت ... يکي دوبار خيال کردم مردم ميان از وسط تو رد ميشن ...باور کن راست ميگم ... ولي تو اصلا حاليت نبود ...يجوراي گيج و ويج بودي ... همينطور راه ميرفتي و نگاه مي کردي
همون غريبه هاي آشنا
يه خورده ترافيک ... يه هوا دود ...بوق
خب البت از شهر خودت خيلي بزکش بيشتر بود ... ساختموناي خشگل ... آدماي خوشلباس ... مغازه هاي شيک و پيک ... اما تو کفشون نبودي ...قبول داري ؟
يه جورايي راه ميرفتي انگاري شهرو بلدي عين کف دستت ...کوه که نداشت بفهمي شمال جنوبت کجاست اما خب مي رفتي گمم نشدي ...
ولي خداييش حال کرديا ..... يعني يه حال و هوايي که داشت پس ذهنت کم کم يادت ميرفت باز زنده شد ...
بالاغيرتا راستشو بگو ...شب که ميومدي خونه تو راه به چي فکر ميکردي ؟ اون موقع که تو ماشين نشسته بودي و به تاريکي زل زده بودي ....
به اينکه آخرش چي ؟ اينکه کدوم وري باس بري ...نه ؟؟؟
نه
پس به چي ؟
به اينکه صداي زنجير دف پوستي يه چيز ديگست ... تو راهه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۶ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
شب يلداي بدون هندونه مثل خيلي چيزا بدون خيلي چيزاي ديگه ميمونه...
مثل زمين بدون آسمون ...
ديواربدون اونور
يادرخت بدون بالا
ولي هندونه بدون شب يلدا مثل چيزاي کمي بدون چيزاي کم ديگه اي ميمونه ...
مثل چرخ بدون قطار
يا دگمه بدون شيپور
همين ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲
Oh the weather outside is frightful
But the fire is so delightful
And since we've no place to go
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۲
فردا تولد شروينه
قراره سورپريزش کنيم .... اينجوري :
سويئچ ماشينشو دارم من
فردا که ميره با دوستاش شام بيرون
۵-۶ نفري گوني ميپوشيم و پاکت سرمون ميکنيم ...
دو تا سوراخ واسه چشم ...
يکي هم واسه دهن
سوار ماشينش که شد بهش ميگيم برو خونه .... با يه صداي عجيب که نشناسه
و تو راه هيچي نميگيم ... و نميخنديمم .... يعني ميشه نخنديد ؟ ...
ولي نبايد خنديد ...
چيزي هم نبايد گفت ...
اما نکنه نياد !!!! .... يا با يکي ديگه بره خونه ...
اونوقت پنج شيش نفر آدم
که گوني پوشيدن و پاکت سرشون کردن
با دوتا سوراخ واسه چشم و يه سوراخ واسه دهن
که نه ميتونن چيزي بگن يا اينکه بخندن
بد خيط ميشن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲
اي ايران اي مرز پرگهر
بزن ....
اي ايران اي مرز پرگهر
اااي خاااکت سرچشمه هنر
از «ر» شروع کن بيا بالا ...
اااي خاااکت ....
اااي خاااکت سرچشمه هنر
لا کرن نه ....لا بکار ...تو دشتي اگه لاکرن و لابکار رو قاطي کني همه چيز بهم ميريزه ..
حالا ...دور از تو انديشه بدان
دور از تو انديشه بدان
آخه اين چه طرز انگشت گذاريه ؟!؟!؟ ... مثلا سه تا انگشت داريا !!! ... کمم دراز نيستن ..
پاينده ماني تو جاودان
پاينده ماني تو جاودان
آها ....خوب بود .....
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
روي «ر» ريز بزن ....ااااااااااااااااااااي
اااااااااااااااااااي
هنوز ريزت کار داره ...ولي حالا مهم نيست ....بزن ...در ضمن اينقد اون لاکرن رو هم نزن !!!
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
جان من فداي خاك پاك ميهنم
همينجوري ميايي پايين دسته... بقيشم ميزنم گوش کن ...
مهر تو چون شد پيشه ام دورازتو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاك ايران ما
حالااز اول خودت بزن ...
اي ....
اي ايرن ...
اي ايران ...
بکي ...همه چيز يادت رفت که ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲
من دارم تو کتابخونه درس مي خونم ....الان يه دختروپسر اومدن يه بسته شکلات بهم دادن ...
گفتم براي چي ؟! ....
گفتن همينطوري ... چون دم امتحاناست گفتيم بياييم شکلات بديم به همه ...
گفتم من بايد کاري بکنم ؟
گفتن خب يه کار خوب ...
- مثلا ؟
-يه کار خوب ديگه ....
و رفتن
رو بسته شکلاتشون يه روبان بود که روش نوشته بود :
I can do everything through Christ who gives me strength
يا
Todo lo puedo en Cristo que me fortalece
خب اينجوري هم ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۶ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
شبکه Sundance ...
مستندي در باره ايران ...
Iran ..Veiled Appearances
سکانس اول : نمايي از تهران از بالاي کوههاي البرز ...
من اينجا چيکار ميکنم ؟!؟!؟
سکانس دوم : زندگي مردم ... خيابونا ... شلوغي ....ترافيک
من ... اينجا... چيکار... ميکنم ؟!؟!؟
سکانسهاي بعدي : انقلاب ... جنگ ... اخبار حياتي .... درکه ....اعتراف افشاري ...کلاس تئاتر ... حرفاي خاتمي .... مردمسالاري ديني در چارچوب قانون اساسي
ولي من اونجا چيکار بکنم؟!؟!؟
اونجا .... من ... چيکار بکنم ؟؟!؟؟!
سکانس آخر : شهريار قنبري
در اين غربت خانگي ، بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگي
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
ازم پرسيد: « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » گفتم:« والا راستشو بخوايي دوست دارم استاد دانشگاه بشم ... ولي خب ميدونم آسون نيست ... حالا اگه تو صنعت هم کار خوبي بهم پيشنهاد شد ردش نمي کنم »
درست يه روز قبلش يکي ازم پرسيده بود : « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » منم درجواب گفته بودم : « والا صنعت رو ترجيح ميدم .... ولي حالا اگه يه کار خوب تو دانشگاه هم گيرم بياد ردش نمي کنم »
من آخه چه مرگمه ؟!؟! ... من اصلن چي مي خوام ؟!؟! ... يا که چي نميخوام !؟!
اول نخواستنيا ...
بچگيا به بابام ميگفتم : « روبروي سبزي فروشيه داره ...» منظورم دوچرخه بود ....
دوچرخه ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
رامين(مدير عاملون) ميگفت :« دلمون ميخواد وضع شرکتمون اونقدر خوب بشه که فرهاد با حقوقش بتونه جيپ مورد علاقشو بخره»
جيپ ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
به شروين ميگفتم : « عکاسي تو شب پايه دوربين ميخواد .... ميبيني اين عکسا چقدر تار شده ؟ »
پايه دوربين ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
من چيزاي زياد ميخواستم .... که حالا دارمشون ... که ديگه نميخوامشون ...
و هنوز چيزاي زيادي مونده که نخوام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
اي- ميل يادآوري سمينار هفتگي دانشکده .... فرستنده :«جين جاگر» ... اصلا موضوع سمينار اين هفته دانشکده برام جالب نبود :
van der Waals Interaction Forces in Single Walled Carbon Nanotube Arrays
اما اين چي بود آخر اي ميل «جين» ؟!
The soul would have no rainbow, had the eye no tears
ولي من اين سمينار رو نميرم .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۵ ق.ظ. |



