شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶
یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۶
جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۵
آنچه ميان من و توست"
فكر ميكردم غزل حافظه. نگو كه سايه گفته. شهريار هم كم آورده جلوى سايه خشمش گرفته بهش گفته "حالا ديگه جلوى دكون من دكون باز ميكنى ؟!"
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵
ودرختارو سیراب. همه چیز بوی گرما ومهربونی میداد. گفتم چرا مادر از این گرما استفاده نکنند. باهم رفتیم تو بالکن
چقدر از برفایی که مونده بود وهوای گرم بیرون خوششون آمده
بود. منهم برای اینکه نگویند ببرم تو اتاق هی براشون شعرای بلند میخوندم تایه کم آفتاب به تنشون بخوره. خلاصه که کلی خوش گذشت. الان اینجا جای همه خالی شاید یکی از اون شعرهارا براتون خوندم.
- مامان
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۳ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۲ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۹ ب.ظ. |
--- عكس گلهاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان:" این گلای پاییزی تقدیم به شما ببخشید که بی موقع روشون برف نشست"
--- عكس درختاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان: " امیدوارم درخت زندگیتون همیشه شاداب وپایدار باشد
درضمن این عکس ها را خودم گرفتم".
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۷ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۸ ق.ظ. |
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۹ ق.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۷ ق.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۵ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۵
چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۹ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۰ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴
ديكشنرى لغات ماشينكارى
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۵ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۶ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۲ ب.ظ. |
شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۴
روزاى اول بعد از تصادف كه حال مامان خوب بود، تلفنى به من ميگفت تا تو بيايى من و بابا برات ميرقصيم. اما وقتى كه اومدم اين مامان اون مامان نبود. روزاى آى سى يو بود. مامان كتاب ضخيم "سهم من" رو كه فيروزه براش خريده بود بدون مكث يكسره خوند و ٣ روزه تمومش كرد. فيروزه براى من هم سه تا كتاب خريده بود به عنوان كادوى تولد. يكيش ترجمه عادل فردوسى پور بود با عنوان هنر" شفاف انديشيدن". آخرين روزى كه پشت در آى سى يو منتظر نشسته بودم تا شايد دكتر بابا رو ببينم فرصت كردم ٥-٦ صفحه اش رو بخونم. روز هفت تير بود. به بهانه رسوندن كپى دفتر چه و كارت ملى بابا به منشى آى سى يو رفتم بيمارستان و بعد از منشى خواستم كه اجازه بده برم پاى تخت بابا و ببينمش كه نذاشت. پرسيدم ميتونم با دكتر بابا صحبت كنم. گفت دكتر فعلن نيست. بيرون منتظر باش شايد بياد. موقع خروج تونستم از دور بابا رو ببينم كه ماسك اكسيژن به صورت داشت و به سقف خيره شده بود. نميدونستم اين آخرين باريه كه بابا رو ميبينم. بابا خيلى اذيت ميشد اما به خاطر من ٤ روز ديگه هم دووم آورد تا روز رفتنش با روز تولد من فاصله بگيره.
ميدونستم اين سفر براى من سفر سنگين و متفاوتى ميشه. اما شدت سنگينيش رو نميتونستم تصور كنم. پر از بالا و پايين هاى احساسى. اميدوارى و نا اميدى مدام. هر روز با مترو خودم رو به ميدون بهارستان و بيمارستان شفا ميرسوندم. هيچوقت از تهران و خيابوناش اينقدر بدم نيومده بود. طبقه ٤ بخش مردان. آسانسور بيمارستان با موزيكش و اسلايداش از كوهاى آلپ و جنگلاى سر سبز شده بود سوهان روح براى من. وارد اتاق كه ميشدم بابا اگه خواب نبود طبق معمول خيلى خوشحال ميشد و ميگفت " به به به " و از سعيد ميخواست كه با آب هويج ازم پذيرايى كنه و تا چيزى نميخوردم رها نميكرد. موقع رفتن هم اصرار داشت يكى از غذاهاى بيمارستان رو براى فرشاد ببريم. بابا نازنين بود. مهربون و خوش قلب. روح يك كودك ٥ ساله بود در بدن يك مرد ٧٨ ساله. شب اولى كه اومده بودم پيشش با خودم آلبوم عكساى سفر آمريكا رو با خودم آوورده بودم كه نشونش بدم. به وسط آلبوم نرسيده بوديم كه گريه امونم نداد. آلبوم رو دادم به فرزاد و از اتاق رفتم بيرون و تو راهرو خودم رو خالى كردم. ولى از اون به بعد سعى كردم جلوى كسى ضعف نشون ندم.
هيچوقت فرصت نكرده بودم به اجزاى صورت بابا دقت كنم. چشما، ابروها، پيشونى، بينى. روى تخت كه بود فرصت داشتم تو چشماش خوب نگاه كنم و معصوميتى رو توى چشماش ببينم كه قبلاً هم بود اما فرصت نشده بود ببينمش. خيلى اميدوار بودم بابا راه بيوفته با وجود حرفاى متناقضى كه از دكترا ميشنيدم. به حسين نمازى گفتم هيچوقت تو زندگيم تا اين حد براى رسيدن به يه هدف مصمم نبودم. هر روز كارم بردن بابا به فيزيوتراپى بود. بابا هم آقاى روحانى، فيزيوتراپيست بيمارستان شفا، رو خيلى دوست داشت و به كارش خيلى اعتقاد داشت. پيگير بود كه حتماً سر ساعت بريم فيزيو تراپى. البته واقعيت اينه كه آقاى روحانى و بقيه كار خاصى نميكردن و عملاً من و سعيد و البته دايى ابراهيم بوديم كه با بابا كار ميكرديم. فرزاد بيشتر نگران زخم بستر بود كه اتفاقاً همين زخم لعنتى بود كه نهايتاً مشكل ساز شد.
شبى كه بابا رو آى سى يو ميبردن با مامان رفتيم ديدن بابا. خبر نداشتيم حال بابا خرابه. بابا تا مامان رو ديد شروع كرد به گريه. هق هق ميزد. هيچوقت نديده بودم بابا اينطور گريه كنه. آيا چيزى ميدونست؟ شب آخرى بود كه مامان بابا رو ميديد. مامان در برابر دكترا و پرستارا كه ميخواستن بابا رو ببرن آى سى يو مقاومت ميكرد. ميگفت شما اصلاً مال اين بيمارستان نيستيد. شما دكتر نيستيد. فقط وقتى تلفنى با دايى صحبت كرد قبول كرد كه بابا رو ببرن. شب عجيبى بود. مامان رو كه بردم خونه حوالى ١٢ شب بود كه سعيد زنگ زد و گفت حال بابا اصلاً خوب نيست خودت رو برسون. وقتى رسيدم باباى نازنين داشت هشياريش رو به تدريج از دست ميداد. به يه نقطه خيره شده بود و با كمك ماسك اكسيژن به سختى تنفس ميكرد. نفهميدم اصلا متوجه حضور من شد يا نه. منو ميديد؟ صدام رو ميشنيد؟ هيچوقت نفهميدم. اون شب رفتم اتاق بابا و رو تختش كه خالى بود خوابيدم. پرستار آى سى يو ميگفت تا صبح اسم تو و فيروزه رو صدا ميكرد.
بابا خوب بود. نازنين بود. زندگى رو دوست داشت. همه دوستش داشتن. اصلاً وقتش نبود كه بره. خيلى حيف بود. جاى خاليش خيلى حس ميشه. همه پيغاماى تلفنيش رو دارم كه مثل يه گنج تا هميشه نگرش ميدارم. آخرين نفرى بودم كه چشماش رو ديدم. آخرين نفرى بودم كه رو صورت سردش دست كشيدم. ميخواستم عطر گل ياسى رو براش از تبريز خريده بودم روى صورتش بمالم در لحظه آخر اما پيداش نكردم.
روزاى آخر سفره و دارم كم كم وسايلم رو جمع ميكنم كه برم. با كوهى اميد و انرژى اومدم اما باباى نازنين رو نتونستيم نگه داريم. ولى به زندگى بايد برگشت. بابا رو به خاك سپردم اما اونو به آرزوش رسوندم. رو صندلى بغلى من تو هواپيما يه آشنا نشسته اينبار. كسى كه همه زندگى من هست حالا.به قول بابا يارم رو پيدا كردم. روى سنگ آرامگاه بابا نوشته " هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق". تابستونى بود تابستون ٩٤.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۶ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۴
سهشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۴
وقتى كه مردم ميخوام سوزونده بشم و خاكسترم از روى گنبد باز به باد سپرده بشه تا روى نطنز پخش بشه. هر كى اينكار رو ميكنه ميخوام يه بطرى شراب مرغوب هم با خودش ببره و اون بالا بنوشه. موسيقى هم فراموش نشه ... هم موقع بالا رفتنش هم موقع پايين اوومدن.
اميدوارم يكى بخونه اينو و يادش بمونه. لطفاً يادتون بمونه.
آستين- تگزاس
فروردين ١٣٩٤
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۰ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۵ ق.ظ. |
جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۳ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۴ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۷ ب.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳
بابا هر وقت ميره پارك جيب پيرهنش رو پر گل ميكنه. خيلى وقتا حواسش نيست كه جيبش جا نداره اما بازم گل ميچينه و ميذاره تو جيبش. در طول روز گلا يكى يكى از جيبش آويزون ميشن و ميوفتن. ميخوايى بابا رو پيدا كنى بايد خط گلها رو زمين رو بگيرى و برى
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۳ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳
همه چيز خوبه فقط نگران چمنا هستم. خدا كنه آستين بارون بياد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۷ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۲
جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ق.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۷ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۷ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۵ ق.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲
خونه
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ق.ظ. |
شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱
بطالت
وحشتناکی حاکم است- بطالت ریشه تمام گناهان است- مردم چه کارها که از فرط
ملال نمی کنند. از فرط ملال مطالعه می کنند و از فرط ملال نیایش می کنند،
عشق می ورزند، ازدواج می کنند، زاد و ولد می کنند و سرانجام از فرط ملال می
میرند و طنز قضیه در این جاست- آنها همه چیز را به جدی ترین وجه انجام می
دهند، بدون این که بفهمند چرا و خدا می داند که چرا. تمام این قهرمانان،
این نوابغ، این احمق ها، این مقدسین، این گناهکاران و این پدران خانواده،
اساساً هیچ نیستند جز بیکاره های محض.
(لئونس و لنا. کارل گئورگ بوشنر. ترجمه پرویز جاهد. نشر پیراسته)
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۴ ب.ظ. |
سهشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۲ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱
از شانس بد من آرايشگرى كه موهاى من راه دستشه تو مال كار ميكنه. اينه كه ماهى يه بارمجبورم بيام مال. الان نشستم تا نوبتم بشه. بدى مال اينه كه وقتى ميايى توش دنيات ميشه قد خود مال و بايد با يه جور حس بيخود ى سر كنى. حس پسيگون تباهيدگى ناايستا. نخجيرگاه قيراندود گان شب نيام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۱ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۹ ق.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۹ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۲ ب.ظ. |
جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۱
یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۴ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱
من موندم چطور اين دورى رو بايد براى خودم توجيه كنم. به ازاى هر يه روزى كه پيششون نيستم چى بايد به دست بيارم تا ضرر نكرده باشم ؟! چرا بابا بايد از كوه هاى تهران خرج كنه تا منو متقاعد كنه براى سفر ؟! من اينجا چه كار مهمى دارم ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱
دقيقاً يادم نيست كى ولى يكى از دوستان بود كه مى گفت "اين بدن بايد نابود بره زير خاك " و من هميشه وقتى با بچه ها سيگار ميكشم به بهانه اى اين جمله رو تكرار ميكنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱
آپديت : بالاخره جنيتور دانشكده اون لكه رو پاك كرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۸ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
سوشال رايد
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
این "آزاد بودنِ" دل، همان"سرگردانیِ"جان است که بَزکَش کردهاند.
قلههای داستانِ زندگی لحظههایی هستند که باید بهموقع و بهجا دریابیشان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ.... از قدیم گفتهاند؛ میوه را باید به وقتش چید.".... یکباره صدایشان در هم آمیخت، یکی شد، و با هم شروع کردند به گفتنِ جملههایی عینِ هم: "ما وقتی همدیگر را دیدیم که انگار وقتش نبود. زود بود یا دیرشده بود؟ نمیدانم! یکیمان کال بود و آن یکی، رسیدنِ دیگری را ندید. من کدام بودم و تو کدام؟ نمیدانم! ناچار با لبخندی تلخ از کنارِ هم رد شدیم و هر کدام به سمتی رفتیم. به کجا؟ این را هم نمیدانم! تنها چیزی که میدانم اینست که درین میان چیزِ دیگری بود که تلف شد."..... و بی وقفه جملهی آخرشان در سرم منعکس میشود وسرم سنگینتر و سنگینتر میشود:"....درین میانِ چیزِ دیگری بود که تلف شد،... تلف
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۹ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۱ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰
......
باید چیکار کرد آخه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۱ ق.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹
و مصرعی برای فردا :
غنیمت دان
امور اتفاقی
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹
بازی در هاليوود آيا رويای تو بود؟
ابدا. من خیلی رويا ندارم. من تصوير دارم. همیشه به تصويرهایی که در ذهن دارم می رسم. بنابراين لازم نيست رويا داشته باشم. اين تصوير هميشه در ذهنم بود که من بالاخره کار خواهم کرد ولی اينکه چه جوری و کی و کجا نمی دانستم.
« بخشی از مصاحبه با گلشیفته فراهانی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۶ ب.ظ. |
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹
With rusted handle bars, out in the rain
Somebody must have an orphanage for
All these things that nobody wants any more
September's reminding July
It's time to be saying goodbye
Summer is gone, but our love will remain
Like old broken bicycles out in the rain
Broken bicycles, don't tell my folks
There's all those playing cards pinned to the spokes
Laid down like skeletons out on the lawn
The wheels won't turn when the other has gone
The seasons can turn on a dime
Somehow I forget every time
Tom Waits - Broken Bicycle Lyrics
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۹ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹
-خرید پوستر سیاه سفید برای دیوار
- اتصال اسپیکر به آیفون
-خرید دوچرخه
- انتظار برای برگه اجازه سفر
- نصب سقف آقای جیپ
- تمدید پاسپورت
-قاب گرفتن عکس برای خونه شروین و هدا
- (کارهای دانشگاه لیست خودش رو داره)
- باز کردن حساب پس انداز
- معاینه فنی خودم و آقای جیپ
-راه انداختن تور واین تیستینگ یکی از همین شنبه ها
- خرید چند جلد کتاب عکس
- انتظار برای برگه اجازه سفر
-پس دادن تی شرتی که اندازم نبود
- خرید لنز برای دوربین
- ای میل به امید که بگم نمیتونم بیام تولد نوشین
-پیدا کردن یه پایه برای کنسرت بتی سو
- ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹
داستان فیلم قبلی: یک دوربین روی پل گلدن گیت و فیلمبرداری ممتد برای سه ماه به منظور ثبت خودکشیهایی چند.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۳ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹
زندگی عجیب
هندوانه عجیب
پی نوشت: اخیرن دو کلمه کلاغ و احمق رو هم یاد گرفته و چیزای جدیدی سرهم میکنه مثل هندوانه احمق یا کلاغ عجیب.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۴ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹
یکی یادم بندازه سفر بعدی که رفتم ایران یه سه تاربا خودم بیارم. سه تارم سرطان پروستات گرفته.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۱۱ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹
خلاصه اینکه امسال هم بی هفتسین گذشت اما در صد سفره هفتسین فیس بوکی «تگ» شدم. گاهی سکه بودم و گاهی ماهی. گاهی هم پایه میز بودم یا دیوار پشت سفره. هفتصد تبریک گروهی الکترونیک هم گرفتم به علاوه یک کارت تبریک مقوایی که واقعا به مقصد من پست شده بود.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۹ ب.ظ. |