شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶



این ملت منست که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده است
این مشتهای اوست که میکوبد از یقین
دروازه‌های بسته تردید قرن را

ایمان بیاورید!
تنهاترین پیامبر
اینک
ملتم
با آیه‌های خشم خدا قد کشیده است
این ملت منست که تکرار می‌شود
با نام انسان
با واژه عشق
این اوست، اوست، اوست
که شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار می‌کند
هشدار می‌دهد

 <قهار عاصی >

این شعر رو گذاشتم که به نام شاعرش برسم. قهار عاصی شاعر افغان. قهار عاصی  .... 

دستم به نوشتن آشنا بود که دیگه نیست
ولی تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ماست
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس

هر بار ميخوام چيزى پست كنم خونه بايد پلاك جديد خونه رو از فرشاد بپرسم. انگار نميخوام بپذيرم پلاك خونمون ديگه ١٣ نيست. من خودم رو تو پلاك ١٣ شناختم. پلاك جديد رو نميشناسم.قصه هاى پلاك ١٣ رو بايد بنويسم. يكى يادآورى كنه.

امسال اولين سالى هست كه راضى روز تولد كنارمه. در واقع امسال اولين سالى هست كه بعد از ١٥ سال يك عضو خانواده كنارم هست روز تولدم. جشن ميگيريم با يه غذاى من در آوردى و شراب سفيد. 

سه‌شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶

There is a before and there is an after ...

یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۶

هنوز كمى زعفران مانده
براى بقيه روزهاى تابستان
تا به خانه برسيم
جيره بندى ميكنيم
زعفران را

اينكه از بيستم هر ماه هى تقويم رو چك ميكنى كه ببينى كى سى ام ميشه كه حقوق بگيرى،  يكى از دلايل كوتاهى عمر انسان مدرن است. 

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۶

حكايت اين هواى مرطوب چيه كه بهش عادت نميكنى كه نميكنى. و وقتى يه نمه هواى خشك به پوستت ميخوره همه حسهاى خوب دنيا مياد سراغت. حس امنيت، تعطيلات، گوجه سبز و ساندويچ كالباس و گوجه با نون ترش كنار استخر. حس تهران و تبريز و كوهاشون. حس خونه. خشكى ميبينم... 

شنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۵

"نشود فاش كسى
آنچه ميان من و توست"



فكر ميكردم غزل حافظه. نگو كه سايه گفته. شهريار هم كم آورده جلوى سايه خشمش گرفته بهش گفته "حالا ديگه جلوى دكون من دكون باز ميكنى ؟!"

چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۵

مامان نوشته بود:

حامد جون دور بینت چقدر قشنگ عکس میگیره. ما گیشایی ها انگار از هالیوود آمده بودیم. حتما خرارباب محمد  هم هست. فرهاد هم یک دور بین حرفه ای دارد که گویا فقط روی کوه کمر سیاه و دشت رییسه و ویشته زوم میکند. ازما که نشد عکس بگیرد. ا‌ولین بار که آمده بود ایران به عشق نطنز سوار اتوبوس حسن چی شد روی آخرین صندلی نشست تا ازآنچه خاطره دو ران کودکیش بود عکس بگیرد. 

چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵

راستی بچه ها امروز خورشید با همه درخشش وگرمی روی برفای نطنز میتابید آسمون آبی آبی بود جون میداد برای پیاده روی. خورشید با همه مهربونیش میخواست زودتر برفا رو آب کنه
ودرختارو سیراب. همه چیز بوی گرما ومهربونی میداد. گفتم چرا مادر از این گرما استفاده نکنند.  باهم رفتیم تو بالکن
چقدر از برفایی که مونده بود وهوای گرم بیرون خوششون آمده
بود. منهم برای اینکه نگویند ببرم تو اتاق هی براشون شعرای بلند میخوندم تایه کم آفتاب به تنشون بخوره. خلاصه که کلی خوش گذشت. الان اینجا جای همه خالی شاید یکی از اون شعرهارا براتون خوندم.

- مامان

جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۹۵

يه لحظات يا وقايعى تو زندگى آدم هستن كه تو حافظه بلند مدت خيلى عميق حك ميشن اما در كوتاه مدت ممكنه فراموششون كنى يا در لحظه وقوع اصلاً متوجهشون نشى. اون واقعه ممكنه فقط تبادل يك نگاه باشه يا شنيدن يك صدا. يه جايى تو عمق روحت ميشينن و بعد از مدتى ناگهانى و بدون هيچ پيش زمينه اى به يادت ميان. انگار كه دونه هاى يه تسبيح هستن كه ميچرخن و نوبتى ميان اول صف تو دنياى ذهن آدم. 

الان بعد يك سال نيم ياد لحظه اى افتادم كه بابا رو برديم سى تى اسكن. بابا ديگه حرف نميزد هفته آخر. خيلى دلم ميخواست چيزى بگه يا حتى صدايى از دهنش در بياد. از چشماش معلوم بود كه ميبينه و ميخواد حرف بزنه اما نميتونه. دلم كباب ميشد وقتى به چشاى معصومش نگاه ميكردم. 

براى اينكه وارد دستگاه سى تى اسكن بشه بايد دستاش رو بالاى سرش جمع ميكرديم. تكنيسين سى تى اسكن از من خواست اين كار رو بكنم. دستهاى بابا رو كه بالاآووردم يه لحظه دردش گرفت و صورتش رو جمع كرد و گفت " آخ". يهو ذوق كردم از شنيدن صداى بابا، صدايى كه از درد بود، و در عين حال ناراحت شدم از درد كشيدنش. اين آخريم ارتباط صوتى من و بابا بود.

اين آخ گفتن و احساسات متضادى كه در من ايجاد كرد شدن مهره هاى تسبيح لحظات ماندگار زندگى من كه ميچرخن و ميان و ميرن. منتظرم ببينم مهره بعدى از چه جنسيه. 

شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵

در خونه رو كه باز ميكنم راضيه برام شعر فروغ ميخونه. اين زندگى كارتوني و شاعرانه ما ....

--- تلگرام ---
--- عكس گلهاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان:" این گلای پاییزی تقدیم به شما ببخشید که بی موقع روشون برف نشست"
--- عكس درختاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان: " امیدوارم درخت زندگیتون همیشه شاداب وپایدار باشد
درضمن این عکس ها را خودم گرفتم".

یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۵

شب عروسى مامان رفت رو استيج و يه شعر از مولانا خوند. دى جى مونده بود بعدش چه آهنگى بذاره.

چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵

از صفحه فیس بوک محمد فائق. چه دلنشین مینوشت و چه زود رفت:

« قاعدهی تهران است و این زندگیِ کارمندی که خانهات را آفتابی نبینی. اینکه آتشدانِ آفتاب گرم نشده بیرون بروی و هنگامی برگردی که مجمرش سرد شده. در این فاصله لابد آفتاب از آن یکی پنجره شروع میشود، خود را بر این دیوار میگسترد، ذرهذره جابهجا میشود و تا هرجایی که راه ببرد سرک میکشد. چه سایهروشنهایی خلق میشوند بیحضورِ من. عصرگاه هم لابد دامنکشان خودش را به اینسو میرساند، از این یکی پنجره بیرون میرود و همهی نقشهایش را پاک میکند. و من همچنان نیستم که ببینم؛ نه آمدن و نه رفتناش را. کسی هم نیست بپرسد همهی روز را دنبالِ چه میگشتم در این شهرِ تاریک. هیچ؛ خواب بردم، خستگی آوردم. قاعدهی این شهرِ بیسامان است که در خانهات آفتاب را نبینی »

پنجشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۵

پشمينه پوش تندخو
از عشق نشنيده است بو
از مستى اش رمزى بگو
تا ترك هشيارى كند
 

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۵


آى آبشارهاى ايگواسو 
سلام سلام
خيلى پرتيت 
ولى غريبه نه
مردمانتان هم
 

اين قهوه برزيلى كه امروز تو آسمون برزيل به ما رسيد بسيار چسبيد. حيف كه كم بود. ميشد مثل شات نوشيد. هورت ميكشيدم و فكر ميكردم هيچوقت اينقدر به قطب جنوب نزديك نبودم. قبل از رسيدن قهوه متوجه اين موضوع شدم كه امروز براى بار اول از خط استوا رد شدم. بعد از قهوه ادامه كتاب سايه رو خوندم. چه قدر به اخلاقيات اهميت ميده اين مرد. حالا كار نداريم.  

مرگ مى بارد از اين دايره عجز و عزا
شو به ميخانه كه آنجا همه سور است و سرور 

چهارشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۵

كس
در اين شهر
 ندارد
سر تيمار غريبان

كس
در اين شهر
 ندارد
سر تيمار غريبان

چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۵

امروز سالگرد ازدواج من و راضيه هست. سال پيش در چنين روزى عقد كرديم. البته ما يواشكى يه روز ديگه رو به عنوان  روز سالگردمون انتخاب كرديم. روزى كه براى اولين بار همديگه رو تو پارك ائل گلى تبريز ديديم. اون روز دوربين دستم بود و از سارا و صهبا عكس ميگرفتم كه در پس زمينه عكس راضيه از دور پيدا شد و به ما رسيد. روزى كه قبل از اينكه درگير تمام رخ بشم، با نيم رخ كارم ساخته شد. هر دومون روز ائل گلى رو از روز عقد بيشتر دوست داشتيم. روز عقد نه مامان بود و نه بابا. مامان نطنز بود پيش مادر جون و بابا تهران بود روى تخت بيمارستان. شب قبل عقد با راضيه بازار تبريز بوديم. تو پياده رو راه ميرفتيم كه مامان زنگ زد و گفت من با مادرجون رو ايوون هستيم و خيلى براى شماها خوشحاليم و يه جشن كوچولو گرفتيم براتون دو تايى. بعد گوشى رو داد به مادرجون كه برامون يه آهنگ مبارك بادا خوند به مدل خودش و با شعرى متفاوت. روز عقد كت و شلوار پوشيده و بزك كرده با سبد گل به سمت محضر ميرفتم و ميدونستم خيلى تابلو هستم و همه تو خيابون دارن نگاهم ميكنن اما سرم رو انداختم پايين و خودم رو بدو بدو به محضر رسوندم. راضيه از هر روز زيباتر شده بود ( البته من هر روز دارم همين حرف رو تكرار ميكنم ).  همه چيز خوب پيش رفت و گفتيم و خنديديم و گريستيم. بزرگ شديم و تجربه كرديم.   يكسال از زندگى كارتن وار ما. به هم قول داديم براى هم بيشتر دوست باشيم تا زن و شوهر و خداييش تا حالا پاى حرفمون وايساديم. به هم عادت كرديم اما براى هم عادى نشديم. 

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۵

آهنگ آسانسور بيمارستان شفا رو حافظه دائميم ضبط شده. پارسال اين موقع ها هر روز اين آهنگ رو بارها ميشنيدم. مطمئنم موسيقى يه فيلم بوده يه چيزى شبيه فيلم از كرخه تا راين. آسانسور يه مونيتور هم داشت كه اسلايد مناظر طبيعى آلپ و گيلان و سويس و از اينجور چيزا نشون ميداد كه خيلى رو اعصاب بود و چند بار نزديك بود با مشت بزنم بشكنمش.به طبقه چهارم هم كه ميرسيد آهنگ متوقف ميشد و يه خانوم با صداى تو دماغى ميگفت : " بخش مردان".  امشب سه تار كامران رو برداشتم كه آهنگ رو در بيارم نشد چون بعضى از پرده هاش پاره شده بود و نميشد اصفهان زد. اما با سه تار شروين در اومد چون شانسى پرده هاى لازم رو داشت. امسال بايد برم پرده سه تار هم بخرم. پارسال اين موقع ها هر روز از جلوى مغازه هاى ساز فروشى ميدون بهارستان رد ميشدم اما يكبار هم به ذهنم خطور نكرد كه برم پرده بخرم.  

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴

ديكشنرى لغات ماشينكارى

هيچى احمقانه تر و بى ارزشتر از ديكشنرى لغات ماشينكارى نيست اما امروز در حالى كه زير پتو از تب ميسوختم مشغول كامل كردن ديكشنرى لغات ماشينكارى بودم. حس ميكنم اين ديكشنرى تنها دستاورد ارزشمند عمر كارى من خواهد بود. حداقل ١٠ تا ديكشنرى لغات ماشينكارى  تو اينترنت ميشه پيدا كرد كه از ديكشنرى من خيلى كاملتر و دقيقترن اما من چاره اى جز كامل كردن اين ديكشنرى ندارم. مطمئنم هيچكس از اين ديكشنرى استفاده نميكنه و يا حتى كسى از وجودش خبردار نميشه. چون چاپ نميشه وجود فيزيكى هم نداره. كلش يه فايل ديجيتاله كه هر لحظه ممكنه پاك بشه. اگه اشتراك سرويس اينترنتى ايجاد ديكشنريم تموم بشه حتى خودم هم بهش دسترسى ندارم. قسمت دردناكش اينه كه من اصلاً سواد ماشينكارى ندارم و به احتمال زياد معنى همه لغات رو غلط نوشتم. اميدوارم كسى از ديكشنرى من استفاده نكنه چون واقعاً به درد نميخوره. اما بايد تمومش كنم. 

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

بابا بايد نصف بيشتر روز رو به پهلو ميخوابيد. وقتى به پهلو ميشد روش به سمت پنجره اتاق ميشد. تو قاب پنجره خونه هاى خاكسترى ونا منظم بهارستان ديده ميشد و هواى دود آلود تهران. تنها شى رنگى و متحرك منظره اى كه بابا ميديد يه پرچم زرد رنگ بود كه رو پشت بوم بيمارستان نصب بود. يه روز كه بابا به پهلو بود و نگاهش ٢ ساعتى به اين منظره خيره بود يهو پرسيد اين پرچم چيه؟ گفتم روش نوشته " يا مهدى ادركنى". گفت " آهاااا" . و بعد سكوت كرد و باز هم نگاهش به عمق تصوير پنجره دوخته شد. 

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۴

چشمم رو كه باز كردم ديدم توى يه كلاس درس تو توكيو دارم زير نيمكتا چار دست و پا ميرم و دنبال حلقه ميگردم. بيرون بارون بدى ميومد در حدى كه سيل جارى شد و ارتش ژاپن براى كمك وارد عمل شد و من هنوز دنبال حلقه ميگشتم. از خانوم نظافتچى سراغ حلقه رو گرفتم اما بر و بر نگاهم ميكرد چون نميفهميد چى گفتم. فكر كردم همه اينه خواب بود تا اينكه ديدم تو پاسپورتم مهر ورود به ژاپن خورده. به دستم نگاه كردم. حلقه تو دستم بود. 

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۴

اگه يك دهم وقتى رو كه هر روز صرف ولگشتن تو اينستاگرام و فيس بوك و بى بى سى ميكنم بذارم براى نوشتن، شايد كنترل زندگيم برگرده دست خودم. نگرانم بشم از اون مدل "مرداى زندگى" كه حالم بهم ميخوره ازشون. لايف استايل محافظه كارانه خيلى خزنده وارد زندگى ميشه اگه حواست نباشه.  

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۴

مامان حتى هنوز يه قطره اشك هم نريخته. وقتى بهش گفتم"  بابا راحت شد " و بغلش كردم و گريه كردم هيچ عكس المعلى نشون نداد. فقط بهت زده به ديوار پشت سر من نگاه ميكرد. روز تدفين فقط از اين ناراحت بود كه چرا من براى تلقين رفتم داخل قبر. بابا رو به پهلو خوابوندم اون پايين. به پهلو خوابوندن بابا رو خوب ياد گرفته بودم در روزهاى بيمارستان. آخه دكتر گفته بود پهلو به پهلوش كنيد كه پشت بابا زخم نشه. اما پشت بابا زخم شد آخرش از بس پوستش لطيف و سفيد بود. اين زخم لعنتى بود كه بابا رو از ما گرفت.

 روزاى اول بعد از تصادف كه حال مامان خوب بود، تلفنى به من ميگفت تا تو بيايى من و بابا برات ميرقصيم. اما وقتى كه اومدم اين مامان اون مامان نبود. روزاى آى سى يو بود. مامان كتاب ضخيم  "سهم من" رو كه فيروزه براش خريده بود بدون مكث يكسره خوند و ٣ روزه تمومش كرد. فيروزه براى من هم سه تا كتاب خريده بود به عنوان كادوى تولد. يكيش ترجمه عادل فردوسى پور بود با عنوان هنر" شفاف انديشيدن". آخرين روزى كه پشت در آى سى يو  منتظر نشسته بودم تا شايد دكتر بابا رو ببينم فرصت كردم ٥-٦ صفحه اش رو بخونم. روز هفت تير بود. به بهانه رسوندن كپى دفتر چه و كارت ملى بابا به منشى آى سى يو رفتم بيمارستان و بعد از منشى خواستم كه اجازه بده برم پاى تخت بابا و ببينمش كه نذاشت. پرسيدم ميتونم با دكتر بابا صحبت كنم. گفت دكتر فعلن نيست. بيرون منتظر باش شايد بياد. موقع خروج تونستم از دور بابا رو ببينم كه ماسك اكسيژن به صورت داشت و به سقف خيره شده بود. نميدونستم اين آخرين باريه كه بابا رو ميبينم. بابا خيلى اذيت ميشد اما به خاطر من ٤ روز ديگه هم دووم آورد تا روز رفتنش با روز تولد من فاصله بگيره.

ميدونستم اين سفر براى من سفر سنگين و متفاوتى ميشه. اما شدت سنگينيش رو نميتونستم تصور كنم. پر از بالا و پايين هاى احساسى. اميدوارى و نا اميدى مدام. هر روز با مترو خودم رو به ميدون بهارستان و بيمارستان شفا ميرسوندم. هيچوقت از تهران و خيابوناش اينقدر بدم نيومده بود. طبقه ٤ بخش مردان. آسانسور بيمارستان با موزيكش و اسلايداش از كوهاى آلپ و جنگلاى سر سبز شده بود سوهان روح براى من.  وارد اتاق كه ميشدم بابا اگه خواب نبود طبق معمول خيلى خوشحال ميشد و ميگفت " به به به " و از سعيد ميخواست كه با آب هويج ازم پذيرايى كنه و تا چيزى نميخوردم رها نميكرد. موقع رفتن هم اصرار داشت يكى از غذاهاى بيمارستان رو براى فرشاد ببريم. بابا نازنين بود. مهربون و خوش قلب. روح يك كودك ٥ ساله بود در بدن يك مرد ٧٨ ساله. شب اولى كه اومده بودم پيشش با خودم آلبوم عكساى سفر آمريكا رو با خودم آوورده بودم كه نشونش بدم. به وسط آلبوم نرسيده بوديم كه گريه امونم نداد. آلبوم رو دادم به فرزاد و از اتاق رفتم بيرون و تو راهرو خودم رو خالى كردم. ولى از اون به بعد سعى كردم جلوى كسى ضعف نشون ندم.

هيچوقت فرصت نكرده بودم به اجزاى صورت بابا دقت كنم. چشما، ابروها، پيشونى، بينى. روى تخت كه بود فرصت داشتم تو چشماش خوب نگاه كنم و معصوميتى رو توى چشماش ببينم كه قبلاً هم بود اما فرصت نشده بود ببينمش. خيلى اميدوار بودم بابا راه بيوفته با وجود حرفاى متناقضى كه از دكترا ميشنيدم. به حسين نمازى گفتم هيچوقت تو زندگيم تا اين حد براى رسيدن به يه هدف مصمم نبودم. هر روز كارم بردن بابا به فيزيوتراپى بود. بابا هم آقاى روحانى، فيزيوتراپيست بيمارستان شفا، رو خيلى دوست داشت و به كارش خيلى اعتقاد داشت. پيگير بود كه حتماً سر ساعت بريم فيزيو تراپى. البته واقعيت اينه كه آقاى روحانى و بقيه كار خاصى نميكردن و عملاً من و سعيد و البته دايى ابراهيم بوديم كه با بابا كار ميكرديم. فرزاد بيشتر نگران زخم بستر بود كه اتفاقاً همين زخم لعنتى بود كه نهايتاً مشكل ساز شد.

شبى كه بابا رو آى سى يو ميبردن با مامان رفتيم ديدن بابا. خبر نداشتيم حال بابا خرابه. بابا تا مامان رو ديد شروع كرد به گريه. هق هق ميزد. هيچوقت نديده بودم بابا اينطور گريه كنه. آيا چيزى ميدونست؟ شب آخرى بود كه مامان بابا رو ميديد. مامان در برابر دكترا و پرستارا كه ميخواستن بابا رو ببرن آى سى يو مقاومت ميكرد. ميگفت شما اصلاً مال اين بيمارستان نيستيد. شما دكتر نيستيد. فقط وقتى تلفنى با دايى صحبت كرد قبول كرد كه بابا رو ببرن. شب عجيبى بود. مامان رو كه بردم خونه حوالى ١٢ شب بود كه سعيد زنگ زد و گفت حال بابا اصلاً خوب نيست خودت رو برسون. وقتى رسيدم باباى نازنين داشت هشياريش رو به تدريج از دست ميداد. به يه نقطه خيره شده بود و با كمك ماسك اكسيژن به سختى تنفس ميكرد. نفهميدم اصلا متوجه حضور من شد يا نه. منو ميديد؟ صدام رو ميشنيد؟ هيچوقت نفهميدم. اون شب رفتم اتاق بابا و رو تختش كه خالى بود خوابيدم. پرستار آى سى يو ميگفت تا صبح اسم تو و فيروزه رو صدا ميكرد.

بابا خوب بود. نازنين بود. زندگى رو دوست داشت. همه دوستش داشتن. اصلاً وقتش نبود كه بره. خيلى حيف بود. جاى خاليش خيلى حس ميشه. همه پيغاماى تلفنيش رو دارم كه مثل يه گنج تا هميشه نگرش ميدارم. آخرين نفرى بودم كه چشماش رو ديدم. آخرين نفرى بودم كه رو صورت سردش دست كشيدم.  ميخواستم عطر گل ياسى رو براش از تبريز خريده بودم روى صورتش بمالم در لحظه آخر اما پيداش نكردم.

روزاى آخر سفره و دارم كم كم وسايلم رو جمع ميكنم كه برم.  با كوهى اميد و انرژى اومدم اما باباى نازنين رو نتونستيم نگه داريم. ولى به زندگى بايد برگشت. بابا رو به خاك سپردم اما اونو به آرزوش رسوندم. رو صندلى بغلى من تو هواپيما يه آشنا نشسته اينبار. كسى كه همه زندگى من هست حالا.به قول بابا يارم رو پيدا كردم. روى سنگ آرامگاه بابا نوشته " هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق".  تابستونى بود تابستون ٩٤. 

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۴

با تهران قهر بودم. دو سه روز وقت هست براى آشتى. 

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۴

نطنز يه كوه داره اسمش گنبد بازه.  يه كوه سنگى مخروطى شكل با يه بناى كاهگلى رو قله كوه. هرجاى نطنز كه برى اين كوه و بناى كاهگلى رو ميشه ديد. داستان و افسانه در موردش زياده كه فعلاً زياد مهم نيستن . هميشه وقتى از جاده قديم نطنز به شهر نزديك ميشديم و گنبد باز از لابلاى كوه ها بيرون ميومد، چشمام برق ميزد از شوق رسيدن به شهرى كه انگار از بهشت جدا شده بود و افتاده بود رو زمين پشت كوه كركس. هم خودش و هم آدماش. حالا حرفم چيه ....

وقتى كه مردم ميخوام سوزونده بشم و خاكسترم از روى گنبد باز به باد سپرده بشه تا روى نطنز پخش بشه. هر كى اينكار رو ميكنه ميخوام يه بطرى شراب مرغوب هم با خودش ببره و اون بالا بنوشه. موسيقى هم فراموش نشه ... هم موقع بالا رفتنش هم موقع پايين اوومدن.

اميدوارم يكى بخونه اينو و يادش بمونه. لطفاً يادتون بمونه.

آستين- تگزاس
فروردين ١٣٩٤

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

امروز تو دفترم كار ميكردم كه يكى در زد. در رو باز كردم و دكتر بيتى، رئيس دانشكده، رو پشت در ديدم. تو اين ٦ سال هيچوقت نيومده بود دفتر من. گفت كسى خبر خوب رو بهت گفته. گفتم نه. گفت كميته پرسنل كالج مهندسى با ارتقاء درجه تو به دانشيارى موافقت كردن. خيلى سعى كردم خودم رو بيش از اندازه خوشحال و خبر رو شديداً غير منتظره جلوه بدم اما ظاهراً موفق نشدم. بعد از رد و بدل كردن تعارفات معمول براى ١٠-٢٠ ثانيه دكتر بيتى خداحافظى كرد و به دفتر يوجى رفت تا همين خبر رو به اون هم برسونه. از راه دور صداى محو مكالممشون رو ميشنيدم. ظاهراً يو جى بيشتر هيجان زده شده بود چون مكالمه اونا چند دقيقه اى طول كشيد. ياد روز اول كارى افتادم كه با كارلا منشى دانشكده، كه حالا شده همسر دكتر بيتى، اومديم طبقه چهارم كه دفترم رو به من نشون بده. كليد انداخت و در رو باز كرد و من مواجه شدم با اتاقى با يك ميز و دو صندلى و يك كتابخونه و يك فايل فلزى. شايد اون موقع فكر نميكردم ٦ سال بعد هم تو همين اتاق باشم و خبر ارتقائم رو همينجا بشنوم. خبر خوشايندى بود قطعاً اما من هنوز راضى نيستم از اونچه كه هستم و نميدونم چه مرگمه. شايد به خاطر اينه كه تازه از ايران اومدم و دچار افسردگى دورى از خونه هستم. اين ژانر هى تكرار ميشه حالا. 

امروز مامان يه معذرت خواهى عجيب از من كرد. گفت :" وقتى تو به دنيا اومدى من كوچيك بودم و نميدونستم چطور بايد بزرگت كنم. ببخشيد اگه خوب بهت نرسيدم" !! 

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

امروز صبح ترانه "خونه ما دوره" مرجان فرساد رو گوش كردم و يادم افتاد كه بايد قصه هاى خونه پلاك ١٣ خيابون ٢٢ رو بنويسم تا از ذهنم پاك نشدن. اون خونه ديگه وجود نداره اما مهمترين و اثرگذارترين دوران زندگى من ( و فيروزه و فرزاد و فرشاد) تو اون خونه گذشت. شنيدم وقتى خونه خالى شده بود و كارگرا اومده بودن كه خونه رو خراب كنن مامان موقع رفتن اشكش جارى بود و از خونه دل نميكند. به خاطر مامان بايد بنويسم. لطفاً يكى يادم بندازه بنويسم.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

صبح قبل از اينكه برم سر كار چشمم خورد به پاكتى گوشه گاراژ كه توش ٥-٦ تا دريچه كولر بود كه چند ماه پيش از لوز خريده بودم. سايزشون درست نبود و به همين خاطر كنارشون گذاشته بودم كه برم پسشون بدم اما طبق معمول يادم رفته بود. پاكت رو گذاشتم تو ماشين و سر راه برگشت پسشون دادم و ٦٠-٧٠ دلار زبون بسته رو زنده كردم. مدتها بود لذت زنده كردن پول رو نچشيده بودم. اين بود كه حسابى به دلم نشست اين حركت و وقتى برگشتم خونه عين دزدى كه تازه وارد خونه شده شروع كردم نگاهم رو چرخوندن رو در و ديوار بلكه بتونم يه چى بردارم و به پول نزديكش كنم. تصميم گرفتم اگه ٢٠٠ دلار ديگه يه جورايى زنده كنم كه پول بليطم در بياد عروسى مهناز رو برم. طفلى توقع داره. 

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

شدم مثل كشاوزها كه از بارون باريدن خوشحال ميشن. از بس كه چمن بى آب دارم و منم بى حوصله و چمن كش. كيهان كه تيتر ميزد " شادى باغداران بيرجندى از اولين باران پاييزى" تو ذهنم باغداران بيرجندى رو تجسم ميكردم كه مغموم و بيل به دست با چهره آفتاب سوخته و دستاى ترك خورده سر زمين نشستن يهو رعد و برق ميزنه و بارون ميگيره و باغدارا بلند ميشن و با شادى و با دهانى باز به آسمون نگاه ميكنن و خبرنگار كيهان هم كه لاى بوته ها قايم شده بوده اين شادى رو ثبت ميكنه. تف به كيهان دهه ٦٠ كه با اين تيترها سر ما رو گرم ميكرد. اين بود پست سياسى امسال من.

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳

همين جمعه شب گذشته برنامه تفريحى من اين بود كه برم هوم ديپوت فرقون بخرم كه آخر هفته يكم به باغچه جلوى خونه برسم. نميدونم كسى درمورد رابطه چهل سالگى و علاقه به باغبونى تحقيق كرده يا نه اما مطمئن هستم بى ارتباط نيست. اخيراً وقتى تو اتوبان ٣٥ از دانشگاه به خونه ميرونم نا خودآگاه خودم رو غوطه ميكنم در ايده هاى باغبونى و گلكارى. اين يه تيكه اى از چمن جلوى خونه كه زرد شده برام شده كابوس شبانه. هر روز كه از خونه ميام بيرون سعى ميكنم كه نگام به اون چمن زرد نيوفته اما بى فايده هست. انگار خدايان گل و گياه ميان به زور سرم رو برميگردونن و دماغم رو ميمالن به چمنا كه زرد شدن و ميگن ببين چه به روز چمناى بى نوا آووردى. من قاعدتاً تنها دليل محكمه پسندم اينه كه من عمرى تو آپارتمان زندگى كردم و آشنا نيستم به اصول چمندارى و سبزه پرورى. من حداكثر تجربه ام از معاشقه و ملاطفت با گياه بر ميگرده به زمانى كه تو گلدون بالكن طبقه سوم خونه خيابان ٢٢ گيشا لوبيا مي كاشتم. اتفاقاً ازش چند قلاف لوبيا قرمز هم بدست اومد كه با عشق تقديم مادر كردم جهت استفاده در قرمه سبزى. اما خب اون تجربه قطعاً كفايت نميكرد براى نگهدارى از ٦٠٠٠ فوت مربع چمن سنت آگوستين در تگزاس. آرتورو، همسايه بغليم، كه خودش نونش تو چمنه گفت كرم و حشره افتاده به چمنات و ريشه ها رو ميخورن. اون شبى كه اينو گفت آرتورو، من تا صبحش كابوس كرم و حشره ميديدم كه اول ريشه هاى چمنام رو ميخورن بعد ريشه هاى خودم رو. حالا خوردن ريشه چمن بومى سنت آگوستين رو ميشه فهميد چون عميقه و احتمالا پر از مواد غذايى ارگانيك براى كرمها و حشرات. ولى من كه ريشه اى ندارم تو اين سرزمين! موندم چى رو ميخوردن!! فرداش اولين كارى كه كردم اين بود كه برم سم بخرم بدم اين كرما بخورن بلكه بميرن. يك هفته گذشت از اون روز. اون لكه زرد هنوز سبز نشده اما بزرگتر هم نشده. گويا نسخه آرتورو فعلا كارگر افتاده. 

اين حركت دورانى كه به بطرى شراب داده ميشه در آخرين لحظه ريختن شراب در گيلاس خيلى آوانگارده. و وقتى كه من به بطرى دوران لازم رو ميدم ولى با اين وجود بازم يكى دو قطره شراب از لب بطرى جارى ميشن و مجبورم ليس بزنم بطرى رو يا با انگشت تميزش كنم حس نا خوشايندى بهم دست ميده. حس اينكه من به اندازه كافى آوانگارد نيستم كه دو قطره شراب از لب بطريم جارى نشه وقتى دورانش ميدم. 

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳

راننده آژانس ميگفت صداى مادرت خيلى آرامش بخشه. كلى انرژى ميده به آدم. همه محل مامان رو ميشناسن. مامان به همه محل انرژى ميده.

بابا هر وقت ميره پارك جيب پيرهنش رو پر گل ميكنه. خيلى وقتا حواسش نيست كه جيبش جا نداره اما بازم گل ميچينه و ميذاره تو جيبش. در طول روز گلا يكى يكى از جيبش آويزون ميشن و ميوفتن. ميخوايى بابا رو پيدا كنى بايد خط گلها رو زمين رو بگيرى و برى

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

فريضه نشر ثالث هم انجام شد. تاكسى تا سر بلوار ى بعدش يه كورس تا سر ويلا و پياده تا نشر ثالث. خريد كتاب و سى دى و بعد پياده تا سر بلوار و تاكسى تا گيشا.

همه چيز خوبه فقط نگران چمنا هستم. خدا كنه آستين بارون بياد. 

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

هادى سليمانى خيلى اصرار داشت هنر نه گفتن رو به من ياد بده. هنوز كه هنوزه نقطه ضعف بزرگم اينه كه نه گفتن سخته برام. يه آفر چرب و چيلى از دانشگاه اوكلاهوما گرفتم اما بعد يه هفته سبك سنگين كردم تصميم گرفتم "نه" بگم. علت اصليش هم جاشه. سولماز ميگفت اگه ميخوايى بچه هات ازت متنفر بشن برو اوكلاهوما. مريم، همسر روزبه كه اخيراً شروع به كار كرده اونجا هم دل خوشى نداشت از اون طرفا. ولى بايد بگم دانشكده و آدماش رو دوست داشتم. راندا، رئيس دانشكده، اى ميل زد امروز كه پس چى شد. دو ساعته پاى كامپيوتر نشستم كه جواب بدم نميام ولى دستم به نوشتن نميره. ولى خب دير يازود بايد جواب بدم و به تعويق انداختنم رو نميتونم تا ابد ادامه بدم. برام شده يه عادت كه به جاى حل مسأله اونقدر بهش بى محلى كنم كه صورت مسأله عوض بشه. اما گويا اينبار اين استراتژى جواب نميده. قبل از اينكه آفتاب بدمه بايد تمومش كنم. هفت من هم احساس قراره بار اى ميل كنم كه هيچ لزومى هم نداره. هادى سليمانى كجايى؟! 

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

زير آسمون پر ستاره وايومينگ در تاريكى مطلق پياده رو زمين يخ زده به جستجوى رستوران تايلندى در سرماى منفى بيست درجه.  گوگل مپ عوضى آدرس ميده و از شارژ باطرى موبايل كه چراغ قوه شده ٥ درصد مونده و تو خودت موندى اين آدمى كه همراهته كيه و حتى دل اينو ندارى كه يه نگاه بهش بندازى. 

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

همسايه بغليم يه مكزيكى مهربونه به اسم "آرتورو". شغلش چمن زنيه و رضايت از زندگى از چهرش ميباره. بعضى وقتا با همسرش زير سايه درخت جلوى خونش ميشينن و گپ ميزنن با هم و براى رهگذرا دست تكون ميدم. امروز تو اين فكر بودم آيا آرتورو وقتى مشغول چمن زنى هست به مجموع مساحت حياطايى كه چمنشونو زده فكر ميكنه؟ مثلاً شايد فكر ميكنه اگه مساحت حياطا به اندازه مساحت مكزيكو سيتى شد بازنشست كنه خودش رو. نميدونم چرا تو كلم فرو رفته كه آدما بايد يه متريك براى اندازه گيرى حاصل عمرشون داشته باشن. متريك من تعداد مقاله هامه. متريك قلعه نويى تعداد قهرمانيهاشه و متريك آنجلينا جولى تعداد اسكارهاش. تو همه اينايى كه گفتم متريك آرتورو از همه بيشتر به دلم ميشينه. ولى شك ندارم كه آرتورو هيچ چيزى رو نميشماره و جمع نميبنده وگرنه اينقدر خوشحال نبود. به زندگى در كشورى تن دادم كه سيستم اقتصادى-اجتماععيش هزار تا كنتور به هزار جات فرو ميكنه. نميدونم چه مرگمه كه خودمم دچار خود كنتورى شدم. 

وقتى تو خونه زعفرون بسايى و كباب ديگى درست كنى و فرياد شجريان گوش كنى يعنى اينكه خونه رو مال خودت كردى. 

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۲

دست خالی به تو سر زدن خبه
دل خالی به خنجر زدن خبه

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

كليد خونه رو گرفتم امروز. به همين سادگى. حالا مونده مال خودم بكنمش. 

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲



ايمان طبق معمول دلش ميخواست دير بريم خونه و تا جايى كه ممكنه تو كافه ها و بارهاى نيس شب رو كش بديم. خلاصه رفتيم يه بارى كه شلوغ پلوغ بود و دِپ نبود نشيتيم و نوشيدنى سفارش داديم. حرفاى جمعيمون كه ته كشيد، اركيده پيشنهاد كرد يه بازى كنيم. بقيه هم به شكل نصف و نيمه اى از پيشنهاد استقبال كردن. مافيا و اسم فاميل رو در جا رد كردم. و از اونجايى كه من معمولاً آدم موافقى هستم اگر با چيزى مخالفت كنم بقيه سريع ميپذيرن مخالفت من رو چون فكر ميكنن براى مخالفتم دلايل محكم و متقنى دارم اما عموماً دليل خاصى ندارم كما اينكه براى موافقتم هم چندان دليلى ندارم. ستاره پيشنهاد يه بازى معروف رو داد كه اسمى نداره و هر وقت لازم بشه بهش اشاره بشه بايد كل بازى رو توضيح داد و نميدونم چرا كسى هنوز اسمى براى اين بازى انتخاب نكرده. بازى به اين شكله كه يكى از جمع ميره بيرون و بقيه يكى ديگه رو از بين افراد باقيمونده انتخاب ميكنن و اونى كه بيرون رفته بايد با پرسيدن يه سرى سؤال با فرمت خاص بايد حدس بزنه چه كسى انتخاب شده. سوألايى مثل "اگه (اون شخص ) ماشين باشه چه ماشينيه" يا "اگه رنگ باشه چه رنگيه". نفر اولى كه بيرون رفت  اركيده بود و من انتخاب شدم از حاضرين. سوألى كه اركيده ازم پرسيد اين بود كه اگه هنر باشه چه هنريه؟ ميخواستم بگم عكاسى اما خيلى تابلو ميشد كه جواب خودمم مخصوصاً با توجه به اون دوربين خفنى كه همراهم بود طى سفر و چيليك چيليك هى عكس ميگرفتم. اين بود كه گفتم كارگردانى. يادم نيست آخرش اركيده درست تشخيص داد كه جواب منم يا نه امايادمه كاوه گفت "كارگردانى" جواب گمراه كننده اى بوده يعنى اينكه من ربطى به كارگردانى ندارم كه اتفاقاً درست هم هست.

كارگردان قراره آدم محكمى باشه با مهارتهاى اجتماعى بالا و در عين حال پر رو و جسور و زبون دار و يه وقتايى اَس هُل. خب من نيستم هيچكدوم از اينها. اما ته دلم حس ميكنم متريال هنرى لازم براى فهم كارگردانى رو دارم. خيلى وقتااتفافاى دورو برم رو به شکل يه فيلم ميبينم و سريع براى افراد درگير ماجرا كاراكتر پردازى ميكنم و حتى موسيقى متن هم اضافه ميكنم به پس زمينه. وقتايى كه زندگى روى نكبتش رو بهم نشون ميده زود زندگيم رو در قالب يه فيلم ملودرام تصوير ميكنم كه خودم شخصيت اولشم که تا خرخره به گه نشسته و اينجورى كمى از سنگينى بار واقعيتهاى دردناك دور و برم كم ميشه. اينجور موقعها از فرمول معروف " اينا همش فيلمه " استفاده ميكنم. فرمولى كه در بچگى موقع تماشاى فيلماى ترسناك به دادم ميرسيد. مثلا وقتى تو يه صحنه از فيلم تو يه قبرستون تاريك دستى مضمحل شده از زير يه سنگ قبر بيرون ميومد،بلافاصله ياد اين موضوع ميوفتادم كه الان پشت صحنه كارگردان و فيلمبردار و منشى صحنه و كلى آدم ديگه اون پشت هستن و بعضياشون يا بى تفاوتى كامل روى صندلى تا شو لم دادن و احتمالاً پكى هم به سيگار ميزنن. اينجورى ته دلم گرم ميشد و بقيه فيلم رو با خيال راحت دنبال ميكردم. حتى همين الان كه دارم اينا رو مينويسم صحنه ورود به خونه زن و شوهر ميانسالى كه بغل دستم تو هواپيما نشستن رو به صورت نا خودآگاه تو ذهنم كار كردم. "ناخود آگاه" كلمه كاملا دقيقيه كه اينجا به كار بردم. ميتونستم اينا رو اونشب براى كاوه بگم اما انتخاب كردم كه نگم. خيلى وقتا فكر ميكنم حرفايى كه ميزنم براى بقيه مهم نيست و گفتن و نگفتنشون فرقى با هم ندارن.  معتقدم كلاً "حرف" براى بيان واقعيت مديوم ناقصيه و از اون بدتر اينكه اساساً واقعيتى در كار نيست. 

 يه دور كامل بازى كرديم ولى كسى حس دور دوم رو نداشت اين بود كه پاشديم. ساعت يك نيمه شب بود و صد البته سر شب از نظر ايمان. كاوه و ستاره تسليم اصرار ايمان براى ادامه شب تو يه بار ديگه نشدن و رفتن خونه كه بخوابن اما من و اركيده و فريس نگاهى به چهره التماس اندود ايمان انداختيم و راهمون رو به سمت بار بعدى كج كرديم. اون شب نه چندان پر ماجرا مقدمه اى شد براى شب بعدى در موناكو و كازينو مونت كارلو كه ماجراها داشت اتفاقاً.


فرودگاه استانبول رو دوست ندارم چون هميشه سر راه برگشت از ايران بوده وزمانيكه تو اين فرودگاه بودم هميشه خاطرات تهران و خونه تو سرم وول ميخوردن. سفر ايندفعه فرق مى كرد با بقيه. هم خيلى كوتاه بود و هم خيلى پر ماجرا. ماجرا هايى عمدتاً حول مراسم عروسى فرزاد و فرزانه. اتفاق خوبى بود در مجموع. برادر داماد بودن تجربه عجيبى بود. قطعاً نتونستم وظايف برادر داماد رو به درست و درمان انجام بدم. كار مفيدم اين بود كه ماشين عروس رو از گاراژ رسوندم به هتل و بالعكس اونم بى گواهينامه. يه كار ديگمم هم اين بود كه سوار آژانسى بودم كه شيرينى و كيك رو از قنادى بى بى ميرسوند هتل. يه كار خيلى مفيدى كه ميتونستم انجام بدم و ندادم عكاسى بود. همچين فرصتايى كه همه جمعن ديگه شايد پيش نياد. بابا با لباس ژنرالیش در مراسم عروسى سوژه نابى بود كه به باد رفت. مهر ورزى هم كردم اما گويا زياده روى كردم مثل هميشه. يه چيزى تو مايه هاى كاسه داغتر از آش.  

و صد البته گوشم پر بود از جملاتى مثل ايشالا براى شما يا از برادر كوچيك عقب افتادى يا دفعه بعد تنها نبينيمت. همه رو پاك گيج كردم. خودم رو بيشتر. 

دلخوشيم براى ادامه سفرخوندن رمان مهرجويى هست ( به خاط يك فيلم بلند لعنتى). نميدونستم مهرجويى رمان هم مينويسه. صيد نشر ثالث بود تو اين سفر. چند صفحه اولش رو تو قنادى لرد خوندم به صرف اسپرسو. بشکه انرژی بود که گر گر خالی میشد توم جوری که از سر ویلا تا سر بلوار رو دویدم.

بعد همه اینا کارم کشید به انتظار دم گیت شماره ۱۲۴ هدفون به گوش. دنگ شو هم ميگه مفتاح شو مفتاح شو دندانه شو دندانه شو.منم سه جور ادکلن رو بو میدم به لطف تستر های دیوتی فری فرودگاه.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

بغل دستيم تو هواپيما دستش خورد به ليوان چاييم كه پر بود از چاى داغ و شيرين و همش ريخت روى شلوارم و لكه شك بر انگيز بزرگى ايجاد شد. عكس العمل من اما چيزى نبود جز اينكه با لبخندى به پهناى صورت بگم " مسئله اى نيست". حتماً از جاى خوبى بر مى گشتم. 

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

اينكه با زبون فارسى تماس روزمره ندارم باعث شده ديكشنرى لغاتم كم كم آب بره. شايد يكى از دلايلى كه كم مينويسم همين باشه. اينكه هى دنبال كلمه بگردى موقع نوشتن باعث ميشه انرژى و شوق نوشتن به صورت نمايى تحليل بره. دلم ميخواد كلمه ها ى درست خودشون بيان سر جاشون بشينن بدون اينكه از من تأييد بخوان. هميشه غبطه خوردم به مرداى خوش هيكلى كه هر آشغالى بپوشن به تنشون خوب ميشينه بدون اينكه نياز به پرو كردن داشته باشن. اينكه هى با كلمات برى تو اتاق پرو معنيش اينه كه نوشته هات اسكلتشون خرابه و زور زدن فايده نداره. كسى اعتراضى داره ؟ 

پنجشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۲

خونه


١- با موزيك ويوالدى در بك گراند رو مبل ولو بودم و مشغول تلف كردن وقت. مثل هميشه با تلفن ور ميرفتم كه خودم رو تو گوگل مپ پيدا كردم و سر از خيابوناى تهران در آووردم . با انگشت شستم از اينور تهران ليز مى خوردم ميرفتم اونور تهران. از خونه مينداختم و ميرفتم پارك وى رو به بالا واز مدرس رو به پايين و عباس آباد و يوسف آباد و كردستان و پل گيشا و دوباره خونه. مسير دانشگاه، مسير شركت، دركه، شهرك،  شريعتى ، فلسطين خلاصه هر جايى رو كه ازش خاطره داشتم يه سر رفتم و برگشتم خونه. تا جايى كه ميشد زووم كردم رو خونه ببينم چه جزئياتى ازش رو ميشه ديد. به ديدن خرپشتك و كولرا قانع شدم و ذوق كردم. بازى با كولر توآفتاب داغ تابستون يكى از هيجان انگيزترين تفريحات من بود و وقتى پمپ خوب كار ميكرد و به قول بابا آب از هر "چهار" طرف ميومد، همه چيز ايده آل و رنگى بود . رو همون پشت بوم براى اولين بار عاشق شدم؛ عاشق يه نقطه متحرك در پشت بومى دور كه ازش تو ذهنم دخترى زيبا و دلربا ساخته بودم.   اولين شعر عاشقانه رو هم رو همون پشت بوم گفتم. بگذريم كه نه شعرش شعر بود و نه عشقش عشق. عشقى بى شين و بى نقطه، بى قاف.  اون مستطيل طوسى پيكسل پيكسل شده حالا مهمترين شكل هندسى در زندگى منه.

 نميدونم چه مدت تهران رو شستى سير كردم. شايد يه ساعت ... شايد بيشتر. ويوالدى هم كمك كرد. 

٢- اينجا ميخوام خونه بخرم. هر وقت يه خونه پيدا ميكنم با هزار بدبختى كه با سليقم جور در مياد و وارد مزايده ميشم، بلافاصله خدا خدا ميكنم كه تو مزايده برنده نشم و خونه نخرم. شايد هنوز خونه هاى اينجا بوى خونه نمى دن برام. شايد بايد تعريفم رو از خونه عوض كنم. مقايسه خونه هاى اينجا با "خونه" شايد منصفانه نباشه. يادم نمياد از تهران تو گوگل مپ رو خونم تو آمريكا زووم كرده باشم. من از خونه توقعات زيادى دارم كه خونه هاى اينجا از پسشون بر نميان. شايدم چون خونه خريدن نشونه رشد فكرى و آينده نگرى هست من ازش فراريم. و حتى شايد علت خيلى ساده تر از اين حرفا باشه. تو ذهن من خونه سقفش صافه. اينجا سقف همه خونه ها شيرونيه. شايد من با شيروونى مشكل دارم. رو شيرونى نه خبرى از خرپشتك هست و نه كولر. 

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

بطالت وحشتناکی حاکم است- بطالت ریشه تمام گناهان است- مردم چه کارها که از فرط ملال نمی کنند. از فرط ملال مطالعه می کنند و از فرط ملال نیایش می کنند، عشق می ورزند، ازدواج می کنند، زاد و ولد می کنند و سرانجام از فرط ملال می میرند و طنز قضیه در این جاست- آنها همه چیز را به جدی ترین وجه انجام می دهند، بدون این که بفهمند چرا و خدا می داند که چرا. تمام این قهرمانان، این نوابغ، این احمق ها، این مقدسین، این گناهکاران و این پدران خانواده، اساساً هیچ نیستند جز بیکاره های محض.

(لئونس و لنا. کارل گئورگ بوشنر. ترجمه پرویز جاهد. نشر پیراسته)

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱

بابا پيغامش رو گذاشت اما فراموش كرد گوشى رو قطع كنه و كسى هم حواسش نبود كه بهش تذكر بده. اين بود كه بقيه پيغام شد صداى خونه. صداى بازى سارا و صهبا و قربون صدقه رفتناى مامان و اظهار نظراى امضا دار بابا.  داشت مامان رو متقاعد ميكرد كه پودر لباسشويى واجبتر از پودر ماشين هست. و صد البته خودش زود متقاعد شد كه مامان درست ميگه بدون اینکه مامان انرژى زيادى صرف كنه.  خدا خدا ميكردم  حالا حالاها دگمه آف رو نزنه.  با ولع تمام صداى خونه رو گوش كردم و دوباره گوش كردم.  قسمت اول پيغام اين بود كه فردا مراسم عقد فرزاد و فرزانه هست تونستى زنگ بزن تبريك بگو ... آخر شم گفت پس تو چى ؟!

فرزاد عزيزم ... بى نهايت خوشحالم برات. بى نهايت دوست دارم  و براتون يه دنيا شادى آرزو ميكنم. اى كاش پيشتون بودم. حسرت نبودن در مراسم عقد تو هم رفت كنار حسرتهاى رنگ و وارنگ همه اين سالها ... ميبينى ؟! 

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱

نبردى برگزين ...

از شانس بد من آرايشگرى كه موهاى من راه دستشه تو مال كار ميكنه. اينه كه ماهى يه بارمجبورم بيام مال. الان نشستم تا نوبتم بشه. بدى مال اينه كه وقتى ميايى توش دنيات ميشه قد خود مال و بايد با يه جور حس بيخود ى سر كنى. حس پسيگون تباهيدگى ناايستا. نخجيرگاه قيراندود گان شب نيام ...

چاله پول برگشتى ماليات رو از حالا كندم: كفش اسكى جديد و دوربين جديد. از اون دوربينا كه يوسف برد ناميبيا تا از گور خر عكس بگيره. 

یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱

خواب ساعت ١٠:٣٠ شب زود بود پس رو آوردم به بازى با آيپد ... با انگشت روى صفحه سفيد اسم خودم رو نوشتم. نا خودآگاه چند اسم ديگه هم اومد كنارش.  چند ثانيه اى مكث و حالا بايد پاك ميشد همه چيز. اما هرچى گشتم پاكن اين اَپ جديد رو پيدا نكردم. اين بود كه شروع كردم به خط خطى كردن. يه عالمه دايره سياه هم مركز با خطوطى ضخيم. دايره پشت دايره. اسمها به تدريج زير دايره هاى سياه دفن ميشدن. 

دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱

سوغات من از ونكوور نون سنگك بود و خرماى مضافتى بم ... پاداش نگهدارى از سوفى 

یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱

دم دست بودن موضوع مهميه. سه تار رو آووردم دم دست جلوى چشم - رو ميز تو هال جلوى تلويزيون- اينه كه همش ميزنمش چون همش تو چِشَمه . صبحها تا از خواب پا ميشم با چشم بسته قبل از هر كار ديگه، عصرا وقتى از سر كار ميام قبل از اينكه كفشامو در بيارم و شبا قبل از خواب و همينطور لابلاى همه اينا. دم دست بودن موضوع مهميه. جلوى چشم بودن يه ضرورته. منجر به اتفاقاى مهم هم ميشه بعضى اوقات. 

جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۱

گفتنيها كم نيست
من و تو كم گفتيم

یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۱

این روزهای آخرسال به گربه داری میگذره. این گربه، سوفى، بیشتر از این که به آب و غذا نیاز داشته باشه به همنشین و همدم نیاز داره. فعلا نیاز منم همینه چون همه مسافرتن. اینه که منو سوفى خوب به داد هم رسیدیم. لا به لای گربه داری هم آلبومها آی تیون حسین رو کپی میکنم رو آی پادم. تنها شاهد این دزدی نفرت انگیز هم خانوم گربه هست که یه وقتایی مجبورم از نگاه سرزنش آمیزش   فرار کنم . فردا هم شب سال نو هست که مصادفه با یازدهمین سالگرد شروع این زندگی آمریکایی. و من نه تحلیلی دارمو نه مقایسه ای و نه احساسی یا افسوسی. 

دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱

بابا كه زنگ زد بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسى مختصر شروع كرد از كوه هاى تهران گفتن كه يه دست سفيدن و كلى برف روشون نشسته و از اين حرفا. طفلكى آخرين اميدش اينه كه من به عشق اسكى پاشم برم تهران اين ژانويه. منم با نهايت سردى گفتم كه كار دارم و نمى رسم و از اين حرفا. اونم با لحنى نا اميدانه گفت تو هميشه كارات زياده ولى پس ما چى. جوابى نداشتم پس سكوت كردم. بعدش بابا رفت سراغ سوژه هميشگى بعدى و گفت كم كم بايد تجديد فراش كنى!! و بلافاصله صداى مامان رو از اونور شنيدم كه با خنده مى گفت آقا تجديد فراش چيه بايد بگى تشكيل عائله." بيا با مامان صحبت كن ". مامان همينطورى كه داشت مى خنديد گوشى رو گرفت شروع به صحبت كرد. مثل هميشه گرم و مهربون و لبريز از عشق. تازگيا موضوع مامان اين شده كه بايد خونه بخرى.. درست ميگه ... هر دوشون هميشه درست ميگن.

من موندم چطور اين دورى رو بايد براى خودم توجيه كنم. به ازاى هر يه روزى كه پيششون نيستم چى بايد به دست بيارم تا ضرر نكرده باشم ؟! چرا بابا بايد از كوه هاى تهران خرج كنه تا منو متقاعد كنه براى سفر ؟! من اينجا چه كار مهمى دارم ؟! 

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱

تصادفاً امروز مستندى رو تماشا كردم از سفر خسرو شكيبايى به آمريكا و ديدارش با بهروز وثوقى. بدون شك شكيبايى محبوب ترين بازيگر بود و هست براى من. نمى دنم صداشه، نگاهشه، ياغى گرى كودكانشه چيه كه هميشه منو درگير خودش ميكنه براى چند روز بعد از ديدن يه فيلم ازش. تو يكى از صحنه هاى فيلم،  شكيبايى به وثوقى يه نخ سيگار بهمن يا مشابهش تعارف ميكنه و خودشم يكى بر ميداره. اول براى وثوقى فندك ميزنه و بعد براى خودش.  بعد هر دو پكى ميزنن و به نقطه اى دور نگاه ميكنن و ...  اين صحنه رو كه ديدم يادم افتاد تو يكى از سفرام به ايران يكى بهم يه پاكت سيگار بهمن داد. كى و كدوم سفر يادم نيست. اما يادمه وقتى ازش گرفتم گفتم اين سيگار مال نكشيدنه. اين بود كه يه جاى امنى نگرش داشته بودم مثلاً براى يادگارى.  فيلم كه تموم شد يه جورايى دست پاچه رفتم سراغ كشوى ميزم، جايى كه حدس ميزدم بايد گذاشته باشمش. كاغذا و مجله هاى تو كشو رو اينور اونور كردم تا اينكه از لاى خرت پرتاى كشو، رنگ قرمز پاكت اومد بيرون . شايد چشمام برق زد و شايدم نزد اما حس رضايت خوبى سراغم اومد.  برش داشتم و رفتم تو تراس و پاكت رو با عجله و با دست لرزون، عين معتادا،  باز كردم و يه نخ آتيش كردم.  تو تاريكى منظره روبروم آرم سرخ و گرد فروشگاه تارگت بود كه شديداً تو چشم بود. به آرم تارگت خيره شدم و پك عميقى به سيگار زدم. وسطاى نخ اول چشم خورد به عكس شش متلاشى شده يه سيگارى رو پاكت كه كنار عكس شش تر و تمير و گوگولى يه آدم غير سيگارى بود. زيرشم نوشته شده بود: " خودتان قضاوت كنيد ... زندگى يا مرگ" ..... و اى كاش قضاوتى قضاوتى قضاوتى در كار بود.

دقيقاً يادم نيست كى ولى يكى از دوستان بود كه مى گفت "اين بدن بايد نابود بره زير خاك " و من هميشه وقتى با بچه ها سيگار ميكشم به بهانه اى اين جمله رو تكرار ميكنم. 

جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱

آب
باد
خاك
آتش

دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱

يه لكه سياه قد يه پر پرتغال كف دفترم رو موكت بود كه كلى رو اعصابم بود. هى ميخواستم به روى خودم نيارم كه اين لكه وجود داره اما فايده اى نداشت و اين لكه سياه كه نمى دونم از كجا اومده بود دائم رو مخم پشتك و وارو ميزد. اين بود كه يه يادداشت گذاشتم براى جنيتور دانشكده كه هر روز صبح زود آشغاليم رو خالى ميكرد و ازش خواستم پاك كنه اون لكه رو. چون جاش يكم گم بود با فلش و اينحرفا به روش " اين خط را دنبال كنيد" نشونيش رو بهش دادم. فرداش كه اومدم ديدم لكهه پاك شده ولى بجاش يه لكه خيلى بزرگتر قد يه نون سنگك جاش درست شده. به لكهه دست زدم ديدم خوشبختانه هنوز مرطوبه. يعنى اينكه اگه خشك بشه كاملاً پاك ميشه. اين بود كه خوشحال و خندان و راضى از جنيتور وظيفه شناس مشغول كار شدم.

روز بعدش كه وارد دفترم شدم در كمال تعجب ديدم هنوز لكهه هست. كابوسم اين بود كه دست بزنم بهش و ببينم كه خشكه . با ترس دستم رو لرزون و ترسون به سمت لكه دراز كردم انگار ميخوام يه مار غاشيه رو نوازش كنم. و همونى كه ازش وحشت داشتم اتفاق افتاد .... لكهه خشك بود.

الان تقريبا چهار ماه از اون روز ميگذره و آقاى لكه براى خودش حسابى جا خوش كرده رو موكت. هر روز صبح در آفيس رو كه باز ميكنم يه لبخند پيروزمندانه اى بهم ميزنه و اندام كريهش رو به رخ من ميكشه. منم كه انگار همه مكانيزمهاى دفاعيم در برابر لكه ها از كار افتادن. من يه كارى رو يا بايد به موقعش انجام بدم يا اينكه اگه بذارم دير بشه ديگه لج مى كنم و هيچوقت طرفش نمى رم. حالا بايد مثل بيمارى كه با يه تومور مغزى بايد تا ابد زندگى كنه منم بايد با اين لكه بدريخت بى خاصيت عمرى رو سر كنم.

آپديت : بالاخره جنيتور دانشكده اون لكه رو پاك كرد. 

شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱

"We just look at each other and giggle all the time. We never talk seriously "

شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱

سوشال رايد



اگه يه روز از آستين برم، دوچرخه سوارى شبهاى پنجشنبه شايد پررنگترين خاطره اى باشه كه از اين شهر به همراه مى برم. هر پنجشنبه ساعت ٨ شب عده اى - در حد دويست سيصد نفر - زير پل اتوبان ٣٥ كنار رود خونه دور هم جمع مى شن تا براى دو سه ساعت در مسيرى، كه هر هفته عوض ميشه، داخل خيابوناى شهر در كنار هم ركاب بزنن. نقطه پايان هم معمولاً يه بار هست كه به همه آبجوى مجانى ميده. همپا هاى من هادى و بهار- و بيشتر هادى- هستن. موضوع اصلى هم بيشتر ازاينكه دوچرخه سوارى باشه، معاشرت هست. به همين خاطر اسمش رو گذاشتن "سوشال رايد" ... آدمها هم حسابى تو مود معاشرت و اين حرفا هستن. خلاصه فضا حسابى " آستينى" هست.

باورش سخته كه نزديك به چهار ساله كه تو اين شهر زندگى مى كنم. دوسش دارم اما نمى دونم چرا خودمو در بلند مدت اينجا نمى بينم و اين موضوع كمى اذيتم ميكنه. خيلى دلم مى خواد يه روز از خواب پاشم و ببينم فكر "موقتى بودن" همه چيز پس ذهنم وول نمى خوره.

پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱

From the Facebook page of a friend (Mohammad Faegh) of a friend 

همه‌ی روز، خودم را به شبی خوب وعده دادم و برای رسیدن به خانه لحظه‌شماری کردم. آفتاب که نشست، پیکِ اول را ریختم تا آن شبِ خوب را روشن کنم. پیاله را که برداشتم زیرِلب گفتم: "به سلامتیِ..." هرچه فکر کردم نام هیچکسی مجابم نکرد، یادِ هیچکسی سلامم نشد! واین یعنی تلخ‌ترین مَی‌گساری‌. نباید در شمارِ عمر آورد روزهایی را که دل در بندِ کسی نیست. 

این "آزاد بودنِ" دل، همان"سرگردانیِ"جان ا‌ست که بَزکَش کرده‌اند.
.... مَی فقط تلخکامی دارد امشب. کم‌کم سرم سنگین می‌شود ونگاهم کمی تار. دونفر را می‌بینم که روبروی هم ایستاده‌اند، همدیگر را نگاه می‌کنند وبی آنکه لب بجنبانند با هم حرف می‌زنند. زمزمه‌هایشان را می‌شنوم ولی نمی‌دانم هرجمله را کدام‌شان می‌گویند؛ لب نمی‌جنبانند. اما در حرف‌هایشان چیزهایی هست که مهم نیست بدانی چه کسی آنرا می‌گوید. اصل، دل‌سپردن به چراغ‌هایی که به در و دیوارِ این تلخ‌گویی‌ها آویخته‌اند. بگذار برایت بگویم دل‌گویه‌هایشان را: "...اینکه چه‌کار باید می‌کردی فرعِ ماجرا بود، اصلِ داستان این بود که "چه هنگام" باید می‌آمدی، همان چیزی که عموما نمی‌شود.... اگر آن"چه هنگام"سرِجایش بود، احوالِ دنیا این‌همه پریشان نبود.... دیرآمدن، زودرفتن، به‌موقع نگفتن، بی‌موقع گفتن؛ مشکل اینهایند.... خروسی را که بی‌هنگام می‌خوانَد همیشه سربریده‌اند.... می‌دانم، می‌دانم، ولی باورکن فهمیدنِ"چه هنگام" سخت‌ترین کار دنیاست....

 قله‌های داستانِ زندگی لحظه‌هایی هستند که باید به‌موقع و به‌جا دریابی‌شان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ.... از قدیم گفته‌اند؛ میوه را باید به وقتش چید.".... یکباره صدایشان در هم آمیخت، یکی شد، و با هم شروع کردند به گفتنِ جمله‌هایی عینِ هم: "ما وقتی همدیگر را دیدیم که انگار وقتش نبود. زود بود یا دیرشده بود؟ نمی‌دانم! یکی‌مان کال بود و آن یکی، رسیدنِ دیگری را ندید. من کدام بودم و تو کدام؟ نمی‌دانم! ناچار با لبخندی تلخ از کنارِ هم رد شدیم و هر کدام به سمتی رفتیم. به کجا؟ این را هم نمی‌دانم! تنها چیزی که می‌دانم اینست که درین میان چیزِ دیگری بود که تلف شد."..... و بی وقفه جمله‌ی آخرشان در سرم منعکس می‌شود وسرم سنگین‌تر و سنگین‌تر می‌شود:"....درین میانِ چیزِ دیگری بود که تلف شد،... تلف

چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱

قرار بود كه بنويسم. به سوفى هم قول دادم كه مى نويسم باز. تو فرودگاه تهران پر حرف و ايده بودم ولى پام كه به اينور رسيد انگار يكى زيراب ذهنم رو زد و باز خالى شدم. جريان چيه نمى دونم. اما ميدونم موضوع مهميه. بايد تهش رو در بيارم. فرصت مى خوام ... 

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱



روز اول بعد از سفر درگير بودم با ماشين لباس شويى نشت كرده و ماشين باطرى خالى كرده و اين سوأل كه " من اينجا چيكار ميكنم ؟" 

یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰

جرج در اتاق بغلی با مداد تراش رومیزیش روزی ده تا مداد تیز میکنه و من صدای خرت خورت مداد تراشش رو هر روز میشنوم. آخر روز که میره خونه به راحتی حس رضایت رو میشه تو چهرش دید. هیچوقت حس داشتن ده مداد تیز در پایان روز رو تجربه نکردم. شاید همینقدر کافیه برای یه روز ... شاید من دارم سخت میگیرم.

نه چهره ای
نه اسمی
نه شماره ای

یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰

تگرگ اومده بود مامان می گفت « انگار خدا نقل سر مردم میپاشید » ...

پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰


پدر پشت تلفن میگفت ماشین رو از پارکینگ پایین آووردیم بالا . روش رو هم پوشوندیم و هر از چند گاهی استارت میزنیم که باتری خالی نکنه. نگرش داشتیم که تو اومدی ماشین نو بدیم دستت ...
......
باید چیکار کرد آخه !!

چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹

امروز مروری کوتاهی داشتم بر«آنچه گذشت» از آغاز سال جدید میلادی تا به امروز ۲۶ ژانویه ۲۰۱۱. یافته این که مهتمرین تحول زندگی من در روزهایی که گذشت شروع به استفاده از شامپوی « فوق » مرطوب کننده بود. به پاس این دگرگونی میمون از فردا هر روز یک مصرع از یک غزل حافظ از برشده به زیر دوش هنگام استعمال شامپوی فوق مرطوب کننده با صدای خوش تکرار می شود. تا اینکه یا ختم دیوان حافظ حاصل شود یا اینکه تحول تازه ای در زندگی نگارنده این سطور رخ دهد.

و مصرعی برای فردا :

غنیمت دان
امور اتفاقی



سه‌شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹

بازی در هاليوود آيا رويای تو بود؟

ابدا. من خیلی رويا ندارم. من تصوير دارم. همیشه به تصويرهایی که در ذهن دارم می رسم. بنابراين لازم نيست رويا داشته باشم. اين تصوير هميشه در ذهنم بود که من بالاخره کار خواهم کرد ولی اينکه چه جوری و کی و کجا نمی دانستم.

« بخشی از مصاحبه با گلشیفته فراهانی»

دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹

Broken bicycles, old busted chains
With rusted handle bars, out in the rain
Somebody must have an orphanage for
All these things that nobody wants any more
September's reminding July
It's time to be saying goodbye
Summer is gone, but our love will remain
Like old broken bicycles out in the rain

Broken bicycles, don't tell my folks
There's all those playing cards pinned to the spokes
Laid down like skeletons out on the lawn
The wheels won't turn when the other has gone
The seasons can turn on a dime
Somehow I forget every time
For all the things that you've given me will always stay
Broken, but I'll never throw them away

Tom Waits - Broken Bicycle Lyrics

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

همه انجام دادنیها انجام شد الا قلیلا

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

انجام دادنیها برای دو هفته آتی:
-خرید پوستر سیاه سفید برای دیوار
- اتصال اسپیکر به آیفون
-خرید دوچرخه
- انتظار برای برگه اجازه سفر
- نصب سقف آقای جیپ
- تمدید پاسپورت
-قاب گرفتن عکس برای خونه شروین و هدا
- (کارهای دانشگاه لیست خودش رو داره)
- باز کردن حساب ‍‍پس انداز
- معاینه فنی خودم و آقای جیپ
-راه انداختن تور واین تیستینگ یکی از همین شنبه ها
- خرید چند جلد کتاب عکس
- انتظار برای برگه اجازه سفر
-پس دادن تی شرتی که اندازم نبود
- خرید لنز برای دوربین
- ای میل به امید که بگم نمیتونم بیام تولد نوشین
-پیدا کردن یه پایه برای کنسرت بتی سو
- ....