خب ديگه شيطوني بسه .....
دوشنبه آقاي رئيس از مسافرت ۳ هفته اي تشريفشونو ميارن ... يحتمل سه شنبه حوالييه ساعت ۱۱ يه اي ميل ميزنه که : بيا يه سر پيش من معنيشم اينه که مي خوام بدونم تو اين چند وقت چه غلطي مي کردي و اين اصلا خوب نيست چون من تقريبا مطمئنم که تو اين چند وقت هيچ غلط قابل عرضي نکردم و بدتر اينکه هيچ وقت استعداد دروغ گفتن هم نداشتم .... يه راهش اينه که آخر هفته خودم خفه کنم بلکه يه غلطي کرده باشم ... اما اينم نميشه چون واسه اين هفته يه برنامه توپ دارم... عکاسي ... وقتي با دوربين تزرتيه خودم اينهمه عکساي نوستالژيک ميگيرم ديگه با دوربين ۷۰۰ دلارييه مملي عکسايي ميگيرم خراب .... بعدش ميتونم عکسامو بذارم تو يه آلبوم آبرومند و به آقاي رئيس نشون بدم که در اون صورت رئيس از داشتن همچين زيردست خوش ذوقي به احتمال زياد احساس خوبي بهش دست ميده ....تازه ...يه خوبي ديگه هم داره و اونم اينکه ميتونم براي هميشه بدون هيچ نگراني از بقيه چيزايي که تو دنيا مونده تندوتند عکس بگيرم !!!!
جمعه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۲
تيم حريف ضعيف نبود هيچي خوبم قوي بود ... نکته جالب اين بود که نصفشون دختر بودن ... اول که اومدن تو زمين همچين با پوزخند نگاشون ميکرديم يعني اينکه سه سوت چپو چولشون ميکنيم ... اما فقط ۱۰ دقيقه لازم بود که بفهميم که نه بابا .. اونجوريام نيست... يار مستقيم من يه دختره فسقلي بود ... اولش گفتم بيام نايس بازي در بيارم يه هوا شل بازي کنم نگن ضعيف کشي کرد ... اما وقتي ۲-۳ دفعه سوسکم کرد حساب کار دستم اومد ...بعدش ديگه نذاشتم جم بخوره ... يه بارم که دورم زد همچين تکلش کردم که ۵ متر اونورتر رو زمين ولوشد ...(البته بعدش يه خورده پشيمون شدم) ...
خلاصه بازي رو ۵-۳ برديم .... هورررااااا ..... هندونه هم نخورديم ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۴ ق.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۲
امروز روز بازيه دومه ... اولي رو ۴-۳ باختيم ... ۲-۰ جلو بوديما !!!! ... مهاجم چک و دروازبان حرفه اييه آمريکايي و دفاع راست ژاپني و لباساي متحدالشکل هم به دردمون نخورد ... بعد بازي ،خوب که باختيم، نشستيم کنار زمين و آي هندونه خورديم ...
حالا واسه بازي اول زبونمون دراز بود که از تيم منتخب اروپا خورديم ولي اگه امروز از نردهاي Business School که متوسط نمره چشمشون چهارونيمه ببازيم بدجوري ضايع ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۲
چي ؟!؟!؟! ...برج ساعت دانشگاه آهنگ ايراني بزنه ؟؟!؟! ميشه ؟!؟! ...خوبه بشه !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۲
وقتي تو نمايشگاه هنر ديدمش اومد جلو و با اشاره به تي شرتش پرسيد :«اينو ديدي ؟» .. همون تي شرتي بود که چند وقت پيش از تو سطل آشغال پيدا کرده بود ... روش با رنگ روغن يه قلب گنده کشيده بود و وسطش نوشته بود Pray ... دست خطش برام خيلي آشنا بود ... خيلي طول نکشيد تا يادم اومد اين کلمه رو با همين دستخط کجا ديدم ... روي پل قطار که از رو رودخونه پشت خونه رد ميشه ... پس کار خودش بود ... پيرمرد عجيبيه ... داستاناش رو در مورد اينکه از طرف خدا بهش وحي ميشه خيلي جدي نميگيرم ... اما بعضي وقتا فکر ميکنم خب هيچکس هيچ پيامبري رو از روز اول جدي نگرفت ... خلاصه داستان مايکل پيامبر حکايت غريبيه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۹ ق.ظ. |
یکشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۲
تو خونه نشستي پشت ميز نهار هنوز اولين قاشق پلوخورشت کدو رو نخوردي که ميشنوي يکي از بيرون صدات ميکنه ... ميري پشت پنجره ميبيني اميرو علي و ريچي سوار قايقن ... دعوتت ميکنن به قايق سواري ..ميري پايين سوار قايق ميشي ...ريچي و امير هم پارو ميزنن و هم سوت ... وسط راه قايق به گل ميشينه ... پياده ميشي و با بقيه قايق رو هل مي دي ... تو رو با قايق مي رسونن در خونه ... ميري بالا و پلو خورشت کدو رو ميذاري گرم بشه و ميخوري ...بعد خواب ظهر ميري فوتبال دستي ... بد مي بازي ... بعد ميري فوتبال راستکي با يه سري سياه ... شام خونه کامران دعوتي ... خونه که مياي به چيزي فکر نميکني جز خواب ... بد نگذره ؟!؟!؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۲۰، ۱۳۸۲
امشب قراره فيلم «باران» رو ببينيم ... يکي از صحنه هايي که خوب تو ذهنم باقي مونده درست آخرين صحنه فيلمه ؛ اونجايي که نگاه اون پسره رو جاي پايي که از آب بارون پر شده خيره ميمونه ...
الان داره بيرون بارون مياد ... بعد فيلم قراره با جاويد بريم دوچرخشو پيدا کنيم ... اين پسر شاهکاره ... يادش نيست دوچرخشو کجا بسته
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۲
هورااا .... توالت جلوي آفيس بعد ۳ ماه دوباره راه افتاد .... به همين مناسبت منم تصميم گرفتم بلاگردون رو دوباره راه بندازم ... آخه حيف بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
اين بابايي که ميخواد از من امتحان بگيره کچلم کرده ....
***
سلام پروفسور کورن ... من ميخوام در Reconfigurable Manufacturing Systems امتحان بدم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
باشه جانم ... برو جزوه هاي کلاسم رو بخون بيا امتحان بده ....
(دو هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من جزوه هاي کلاستونو خوندم ... ميشه ازم امتحان بگيريد ؟
اما جزوه هاي کلاس کافي نيست جانم ...بايد ۴ تا مقاله هم بخوني .....
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۴ تا مقاله رو هم پيدا کردم و خوندم ...ميشه امتحان ؟!؟!
اما اين چهار تا مقاله همش عين همه ... در واقع شما يک مقاله خوندين جانم نه ۴ تا ... برو ۳تا مقاله ديگه پيدا کن ...
( يک هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اين ۳ تا مقاله رو هم خوندم .... امممم... ؟؟
بسيار خوب جانم .... هفته بعد ازت امتحان مي گيرم
(هفته بعد) سلام پروفسور کورن ... من اومدم امتحان بدم ...
خوب شد اومدي ... من الان داشتم به تو فکر مي کردم ... راستشو بخوايي من نمي دونم چجوري ازت امتحان بگيرم ... يعني نمي دونم ازت چي بايد بپرسم ...به من يکم فرصت بده ....
ومن دارم فرصت مي دم ...فرصصصصصصصتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۵ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۲
خب .... اينم يه عکس از آخرين اجراي زنده گروه خراباتيان ...
نشسته از چپ: شروين ، اردلان ، فرهاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۲
خب .... حالا يه «بيل» تو اتاقم دارم ...
آويزون از ديوار ...دکور اتاق .... خيلي هم خوب ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۷ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲
کفش تابستوني ... انگشتاي معلوم ...
کفش فوتبال کوچيک يا پاي فوتبال بزرگ ...انگشت شست سياه ...بعد ۲ ماه ...
سقف برزنتي ... صداي باد تو اتوبان ...
خانوم کتابخونه چي ... کامپيوتر خاموش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
خيلي سخته ...
با يکي ميخوايي تلفني صحبت کني و حتما بايد احوال يکي ديگه رو هم بپرسي..در حاليکه اون ديگه نيست .... بايد وانمود کني که نمي دوني ولي مي دوني ....
خب .... راستي رضا چطوره ؟!؟!؟!
مرده !!
چي مرده ...يعني چي ؟!؟! ...باورم نميشه....نميدونستم ...آخه چرا ؟!؟! کي ؟!
دروغ ميگي ...مي دونستي ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۳ ق.ظ. |
يه ديواره يه ديواره يه ديواره ...
يه ديواره که پشتش هيچي نداره ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۳۵ ق.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲
دل ديوانه ام ديوانه تر شي
خراب خانه ام ويرانه تر شي
بابا طاهر
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۴ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۲
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
امروز صبح وقتي از پنجره خونه به رودخونه نگاه مي کردم چشمم به يه قايق پارويي کهنه خورد که اون طرف رودخونه لاي درختا متوقف شده بود ... انگارکه سالهاست اونجا مونده باشه ...ولي من مطمئنم که ديروز اون اونجا نبود ... يعني آب آوردتش ؟ صاحباش کجان ؟ چرا اينجا ولش کردن ؟ ... خلاصه از امروز يه سوژه ديگه به سوژه هاي پشت پنجره اضافه شد .... از فردا :
اول به آسمون نگاه مي کنم ببينم هوا ابرييه يا آفتابي
بعدپنجره رو باز مي کنم ببينم هوا چطوره
بعد به رودخونه نگاه مي کنم ببينم آب زلاله يا گل آلود
بعد به چمناي اينور رودخونه و درختاي اونور رودخونه نگاه مي کنم ببينم چقدر سبز شدن
بعد نگاه مي کنم ببينم قايقه هست .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۶ ب.ظ. |
شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲
امروز بعد ناهار با شروين رفتيم با ماشين يه دوري بزنيم .... هوا سرد بود و ابري ... بخاري ماشين خيلي مي چسبيد ... رفتم تو يکي از جاده هاي تپه ماهورييه اطراف شهر ... بعد پيچيدم تو يه فرعيه خاکي که تو دل جنگل گم ميشد ... همينطور ميچرخيديم و بي هدف مي فتيم ... هر راه بي ربطي پيدا مي کردم ميپچيدم توش ...
هر چي بي ربطتر و غير قابل پيش بيني تر بهتر ... چه هيجاني داشت ...
مي خوام بگم زندگي تو بهترين حالتش چيزي غير از اين نيست ....کشف چيزاي بي ربط و غير قابل پيش بيني و لذت بردن از هيجان کشفشون ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۷ ب.ظ. |