صبح روز کريسمس
وداره برف مياد
کاوه نهار مياد پيش من چون تو خونش هيچي نداره و همه جام تعطيله
پلو خورش کدو
حتي پمپ بنزين هم بسته بود
من تو برف رفتم که بنزين بزنم
که بسته بود
برف پاک کن ميگفت: خرت خورت ...
هستم صداشو
ميخوام به همسايه يه کارت «مري کريسمس» بدم
يعني از زير در خونش بدم تو
امضاشم اينه: دوست شما درآپارتمان ۲۰۸ ب
پنجشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۹ ق.ظ. |
دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲
خب از يه شهر بزرگ اومده بودي ... عادت داشتي تو شلوغي وول بخوري ...هر روز خيلي بيشتر از اوني که آشنا ببيني غريب ميديدي .... غير از اينه ؟ ...
دفعه اولت بود اين شهر رو ميديدي ...
امروزکه تو پياده رو هاش همينطور بي هدف ميچرخيدي چشات قشنگ برق ميزد ... پياده رو پرآدماي غريب ... ولي انگاري هيچکدومشون نميديدنت ... يکي دوبار خيال کردم مردم ميان از وسط تو رد ميشن ...باور کن راست ميگم ... ولي تو اصلا حاليت نبود ...يجوراي گيج و ويج بودي ... همينطور راه ميرفتي و نگاه مي کردي
همون غريبه هاي آشنا
يه خورده ترافيک ... يه هوا دود ...بوق
خب البت از شهر خودت خيلي بزکش بيشتر بود ... ساختموناي خشگل ... آدماي خوشلباس ... مغازه هاي شيک و پيک ... اما تو کفشون نبودي ...قبول داري ؟
يه جورايي راه ميرفتي انگاري شهرو بلدي عين کف دستت ...کوه که نداشت بفهمي شمال جنوبت کجاست اما خب مي رفتي گمم نشدي ...
ولي خداييش حال کرديا ..... يعني يه حال و هوايي که داشت پس ذهنت کم کم يادت ميرفت باز زنده شد ...
بالاغيرتا راستشو بگو ...شب که ميومدي خونه تو راه به چي فکر ميکردي ؟ اون موقع که تو ماشين نشسته بودي و به تاريکي زل زده بودي ....
به اينکه آخرش چي ؟ اينکه کدوم وري باس بري ...نه ؟؟؟
نه
پس به چي ؟
به اينکه صداي زنجير دف پوستي يه چيز ديگست ... تو راهه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۶ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۲
شب يلداي بدون هندونه مثل خيلي چيزا بدون خيلي چيزاي ديگه ميمونه...
مثل زمين بدون آسمون ...
ديواربدون اونور
يادرخت بدون بالا
ولي هندونه بدون شب يلدا مثل چيزاي کمي بدون چيزاي کم ديگه اي ميمونه ...
مثل چرخ بدون قطار
يا دگمه بدون شيپور
همين ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲
Oh the weather outside is frightful
But the fire is so delightful
And since we've no place to go
Let It Snow! Let It Snow! Let It Snow
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۲
فردا تولد شروينه
قراره سورپريزش کنيم .... اينجوري :
سويئچ ماشينشو دارم من
فردا که ميره با دوستاش شام بيرون
۵-۶ نفري گوني ميپوشيم و پاکت سرمون ميکنيم ...
دو تا سوراخ واسه چشم ...
يکي هم واسه دهن
سوار ماشينش که شد بهش ميگيم برو خونه .... با يه صداي عجيب که نشناسه
و تو راه هيچي نميگيم ... و نميخنديمم .... يعني ميشه نخنديد ؟ ...
ولي نبايد خنديد ...
چيزي هم نبايد گفت ...
اما نکنه نياد !!!! .... يا با يکي ديگه بره خونه ...
اونوقت پنج شيش نفر آدم
که گوني پوشيدن و پاکت سرشون کردن
با دوتا سوراخ واسه چشم و يه سوراخ واسه دهن
که نه ميتونن چيزي بگن يا اينکه بخندن
بد خيط ميشن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۱، ۱۳۸۲
اي ايران اي مرز پرگهر
بزن ....
اي ايران اي مرز پرگهر
اااي خاااکت سرچشمه هنر
از «ر» شروع کن بيا بالا ...
اااي خاااکت ....
اااي خاااکت سرچشمه هنر
لا کرن نه ....لا بکار ...تو دشتي اگه لاکرن و لابکار رو قاطي کني همه چيز بهم ميريزه ..
حالا ...دور از تو انديشه بدان
دور از تو انديشه بدان
آخه اين چه طرز انگشت گذاريه ؟!؟!؟ ... مثلا سه تا انگشت داريا !!! ... کمم دراز نيستن ..
پاينده ماني تو جاودان
پاينده ماني تو جاودان
آها ....خوب بود .....
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
روي «ر» ريز بزن ....ااااااااااااااااااااي
اااااااااااااااااااي
هنوز ريزت کار داره ...ولي حالا مهم نيست ....بزن ...در ضمن اينقد اون لاکرن رو هم نزن !!!
ااااااااااااااااي دشمن ار تو سنگ خاره يي من آهنم
جان من فداي خاك پاك ميهنم
همينجوري ميايي پايين دسته... بقيشم ميزنم گوش کن ...
مهر تو چون شد پيشه ام دورازتو نيست انديشه ام
در راه تو كي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاك ايران ما
حالااز اول خودت بزن ...
اي ....
اي ايرن ...
اي ايران ...
بکي ...همه چيز يادت رفت که ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۲
من دارم تو کتابخونه درس مي خونم ....الان يه دختروپسر اومدن يه بسته شکلات بهم دادن ...
گفتم براي چي ؟! ....
گفتن همينطوري ... چون دم امتحاناست گفتيم بياييم شکلات بديم به همه ...
گفتم من بايد کاري بکنم ؟
گفتن خب يه کار خوب ...
- مثلا ؟
-يه کار خوب ديگه ....
و رفتن
رو بسته شکلاتشون يه روبان بود که روش نوشته بود :
I can do everything through Christ who gives me strength
يا
Todo lo puedo en Cristo que me fortalece
خب اينجوري هم ميشه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۵۶ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
شبکه Sundance ...
مستندي در باره ايران ...
Iran ..Veiled Appearances
سکانس اول : نمايي از تهران از بالاي کوههاي البرز ...
من اينجا چيکار ميکنم ؟!؟!؟
سکانس دوم : زندگي مردم ... خيابونا ... شلوغي ....ترافيک
من ... اينجا... چيکار... ميکنم ؟!؟!؟
سکانسهاي بعدي : انقلاب ... جنگ ... اخبار حياتي .... درکه ....اعتراف افشاري ...کلاس تئاتر ... حرفاي خاتمي .... مردمسالاري ديني در چارچوب قانون اساسي
ولي من اونجا چيکار بکنم؟!؟!؟
اونجا .... من ... چيکار بکنم ؟؟!؟؟!
سکانس آخر : شهريار قنبري
در اين غربت خانگي ، بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو زنده باد زندگي
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۴ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
ازم پرسيد: « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » گفتم:« والا راستشو بخوايي دوست دارم استاد دانشگاه بشم ... ولي خب ميدونم آسون نيست ... حالا اگه تو صنعت هم کار خوبي بهم پيشنهاد شد ردش نمي کنم »
درست يه روز قبلش يکي ازم پرسيده بود : « ترجيح ميدي استاد دانشگاه بشي يا اينکه بري تو صنعت ؟ » منم درجواب گفته بودم : « والا صنعت رو ترجيح ميدم .... ولي حالا اگه يه کار خوب تو دانشگاه هم گيرم بياد ردش نمي کنم »
من آخه چه مرگمه ؟!؟! ... من اصلن چي مي خوام ؟!؟! ... يا که چي نميخوام !؟!
اول نخواستنيا ...
بچگيا به بابام ميگفتم : « روبروي سبزي فروشيه داره ...» منظورم دوچرخه بود ....
دوچرخه ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
رامين(مدير عاملون) ميگفت :« دلمون ميخواد وضع شرکتمون اونقدر خوب بشه که فرهاد با حقوقش بتونه جيپ مورد علاقشو بخره»
جيپ ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
به شروين ميگفتم : « عکاسي تو شب پايه دوربين ميخواد .... ميبيني اين عکسا چقدر تار شده ؟ »
پايه دوربين ميخواستم .... حالا دارم .... پس ديگه نميخوام ...
من چيزاي زياد ميخواستم .... که حالا دارمشون ... که ديگه نميخوامشون ...
و هنوز چيزاي زيادي مونده که نخوام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
اي- ميل يادآوري سمينار هفتگي دانشکده .... فرستنده :«جين جاگر» ... اصلا موضوع سمينار اين هفته دانشکده برام جالب نبود :
van der Waals Interaction Forces in Single Walled Carbon Nanotube Arrays
اما اين چي بود آخر اي ميل «جين» ؟!
The soul would have no rainbow, had the eye no tears
ولي من اين سمينار رو نميرم .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۵ ق.ظ. |
دوشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۲
پيدا کردن پول تو جيب کتي که يه مدتي نپوشيديش آي کيف داره ... بااون پول فقط بايد ولخرجي کرد ... بايد رفت سراغ کارايي که هميشه تو مرحله «يه برنامه توپ» ميمونه ... مثل....
گذروندن تعطيلات ژانويه تو يکي از پيستاي اسکي تو کلورادو
يا رفتن به هاوايي يا جامائيکا
فعلن با پولي که تو جيب اين کتم پيدا کردم مي تونم يه ليوان چاي هل دار متوسط بخرم ... فکر کنم براي اينکه بتونم«يه برنامه توپ» داشته باشم بايد کتهاي بيشتري بخرم تا پولاي بيشتري توشون جا بذارم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۱ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۲
حالا که برگ درختا ريخته ديگه وقتي از پشت خونه٬ اونور رودخونه٬ قطار رد ميشه ميتونم ببينمش ... اگه دم پنجره وايساده باشمو صداي بوق قطار رو بشنوم حتما ميمونم تا قطار بياد و ردبشه و ببينمش ... روز اولي که اومدم اين خونه گفتم همه چيش خوب اما با تلق تولوق قطارش چيکار کنم ... اما حالا عجيب باهاش حال ميکنم ... مخصوصا روزاي برفي يا باروني ... يه جورايي صداي نوستالژيکي داره ... يه کم اونورتر يه رستوراني هست که قبلا ايستگاه قطار بوده . يه رسم خيلي با مزه داره. هر وقت قطار رد ميشه همه مشترياي رستوران بايد دست بزنن ..
ميشه به افتخار قطار دست زد
يا با سنگ زد شيششو شکست
از بس ترکيبه و بد صدا
از بس سياهه و دراز
اصلا ميشه رفت زيرش
تا از شر هر چي قطاره راحت شد
براي هميشه ...
يا ميشه به افتخار قطار دست زد
و گفت : هوررررراااااااا ....... قطار
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۱ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۲
من خواب ظهر ميخوام
يعني ميخوابم
ولي خوابم نميبره
درست مثل بچگيا .... که ميخوابيدم ولي خوابم نميبرد .....
حالام ميخوابم
ولي خوابم نميبره
اما با يه فرق ....
بچگيا نمي خواستم بخوابم که خوابم ببره
اما حالا ميخوام بخوابم که خوابم ببره ...
ولي خوابم نميبره
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۵۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۲
Communication Protocol .... خب من راجع بش کلي کتاب خونده بودم .... کلاس رفته بودم ... اما اون نور الهي تو دلم روشن نشده بود تا اينکه يه اي -ميل از آقاي رئيس گرفتم :
فرهاد
از اين به بعد Communication Protocol بين من و تو اينه :
اگه ازت خواستم کاري رو انجام بدي در جواب بايد بگي ....
۱) بله ...انجام ميدهم يا نه .... انجام نميدهم
۲)اگه انجام نميدهم چراانجام نميدهم
۳)اگه انجام ميدهم کي انجام ميدهم
حالا ديگه خوب بلتم يعني چي اين Communication Protocol
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۲ ق.ظ. |
یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۲
امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...
خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم ... پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست ... وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره ... بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه ... خيلي مهم نيست چي ميکشه ... همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...
من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم ...
هااااااااااااااااااااااا .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۶ ب.ظ. |
جمعه، آبان ۲۳، ۱۳۸۲
عجب رسميه رسم زمونه .....
قصه برگو باد خزونه ...
ميرن آدما .... از اونا فقط خاطره هاشون بجا مي مونه ...
کجاست اون کوچه ؟
چي شد اون خونه ؟
آدماش کجان ؟
خدا ميدونه ....
بوته ياس باباجون هنوز گوشه باغچه توي گلدونه ...
عطرش پيچيده تا هفت تا خونه
خودش کجاست ؟
خدا ميدونه ....
تسبيح و مهر بي بي جون هنوز گوشه تاقچه توي ايوونه ....
خودش کجاست ؟
خدا ميدونه ....
پرسيد زير لب يکي با حسرت ....
از ماها بعدها ...
چه يادگاري مي خواد بمونه ؟
خدا ميدونه ....
ميرن آدما .... از اونا فقط خاطره هاشون بجا مي مونه ...
کجاست اون کوچه ؟
چي شد اون خونه ؟
آدماش کجان ؟
خدا ميدونه ....
(از آلبوم بي بي جان - رسول نجفيان )
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۹ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۲
من که نمي دونستم که ...
ديشب خواستم ازش عکس بگيرم نشد ...
ماه رو ميگم ...
ديشب اونقدي سرد نبود ...
امشب داشتم ميرفتم آفيس يه کتاب بردارم تو پارکينگ نگام بش افتاد ...
ديدم يه جوريه ...
يکم نگاه ترش کردم ...
(من عقده Enter زدنم گرفته چون که قبلا نميتونستم خط روبشکنم ... حالا مي تونم ) ...
فهميدم خسوفه ...
نه تو اخبار شنيده بودم نه تو روزنومه خونده بودم ...
انگار که قديم باشه ... همونجوري فهميدم .... با ديدن ....
«جاويد» بهم تلفن زد گفت خسوف رو از دست ندي ....
گفتم باشه ... خسوف رو از دست نمي دم ...
تو شهر ....
ديدم دوتا Homeless ذل زدن به ماه که خسوفه ... (ذل رو درست نوشتم ؟)
يکيشون سياه بود ... چون من ازش فقط دوتا چشم ميديدم ...
يکيشون هم سفيد ...
منم تو کافه چاي هل دار خوردم پشت به پنجره ...
ولي چطور ميشه خسوف رو از دست داد يا نداد ؟! ...«جاويد» چي ميگي تو ؟!؟!
شايد به درد رزومم بخوره .... که بگم من ماه گرفتگيهاي زيادي ديدم من ...
چرنده اين حرف !! بسه ديگه ....
اماامشب شب سردي بود ... ديشب بهتر بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۲
«خانه شن و مه» ...مسعود امير بهراني يه افسر زمان شاهه که حواليه روزاي انقلاب ايران براي فرار از دست انقلابيون به همراه خانوادش به آمريکا ميره و ... Sir Ben Kingsley برنده جايزه اسکار به خاطر فيلم Gandhi نقش مسعود رو بازي ميکنه و نقش مقابلش رو Jennifer Connelly برنده جايزه اسکار به خاطر فيلم A Beautiful Mind بر عهده داره ... شهره آغداشالو هم نقش همسر مسعود رو بازي ميکنه ...
اين اولين فيلميه که موضوعش تا اين حد به ايران نزديکه و با همچين بازيگرايي و با اين سطح از تبليغات و سرمايه گذاري قراره تو آمريکا اکران بشه ... ماجرا چيه ؟!؟! ... جايزه نوبل ... اين فيلم ....چه خوابي واسه ايران ديدن .... خيره Hopefully !!!! ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۱۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۲
روبروم يه ديوار خيلي بدترکيب بود ... يه ديوار با آجراي درب و داغون که ملات خاکستري بد رنگش از لابلاي آجراش بيرون زده بود ... سمت چپم «عامر»٬ ژورناليست فلسطيني٬ نشسته بود و با رفيقش حرف ميزد ...سمت راستم هم يه نفر«ني ني» تو کالسکش بود ... من اومده بودم کافه که طبق معمول درس بخونم پس جلوم کتاب باز بود اما روم به ديواربود ... يه ديوار بدترکيب که مال قشنگي بود .... عامر ٬که اتفاقا خوب هم بربط ميزنه٬ داشت از «دلار» حرف ميزد ... ني ني هم هي صدا در مي آورد ... ولي من درس نميخوندم ... سعي کردم با خطاي لاي آجرا بازي « اين بچه خرگوش را به خانه اش برسانيد » بکنم اما نشد .....عامر هنوز از دلار ميگفت .... بجاش منم با ني ني يواشکيه مامانش دالي بازي مي کردم ... ني ني هم مثل گوساله نگام ميکرد ... چاي «هل دار » رو هورت کشيدم ... مني که فقط صبحا چايي شيرين ميخوردم شبا هم مي خورم .... من درس نميخوندم ... ديوار هم حتما قشنگ بود از بس که زشت بود ...ني ني رو بردن ... ديوار موند ...من رفتم .... عامر موند ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۱۵ ق.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۲
اين منم «حيران علي شاه» ....حيران حيرانان ... ومن امروز بجاي «موبايل», ماشين ريش تراشي را در جيب نهاده و به سرکار رفتم ... خوش به حالم ....راحتم !!! ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۷ ق.ظ. |