شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴

چند روز پيش يه سري رفتم طبقه چهارم کتابخونه و چند تا کتاب داستان گرفتم . مدتها بود که تو مود داستان خوني نبودم اونم از نوع داستاناي زويا پيرزاد ... منتظر فرصت ميگشتم براي خوندنشون تا اينکه امروز شد .

امروز برنامم اين بود که برم از گل و بلبل و بهار و اينجور حرفا عکس بگيرم که برف گرفت و همه چيز بهم ريخت ... به هر حال ۲۳ آوريل هيچوقت موقع خوبي براي برف نبوده ... پس خونه موندم و به طبع کتاب داستان خوندم ...
«صداي ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قيژ در فلزي حياط و صداي دويدن روي راه باريکه وسط چمن. لازم نبود به ساعت ديواري آشپزخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود ..... »

به ساعت ديواريه آشپزخانه نگاه کردم . ساعت پنج و نيم بعد ازظهربود. قرار بود براي مهموني عليرضا سمبوسه درست کنم. يادم افتاد تو مهمونا چند نفر هستن که گوشت غير حلال نميخورن. لباس پوشيدم که برم از علاء دين گوشت بخرم که تلفن زنگ زد. کامران بود. بعد از چند کلمه صحبت از هوا و برف بي موقع سراغ يکي از آهنگاي فرهاد رو ازم گرفت. گفت همون که راجع به عيد بود. سعي کرد شعرش يادش بياد اما نتونست. ميدونستم کدوم رو ميگه. گفتم : همون که ميگه « با اينا زمستونو سر ميکنم ... با اينا خستگيمو در مي کنم » گفت : آها .. آره همون ....داريش ؟ . نداشتمش. قرار شد براش لينک اينترنتيش رو اي ميل کنم. و بعد گفت که شب با محمد رضا و شيرين و بهزاد دارن ميرن سينما. ميخواست ببينه منم ميام يا نه ... بهش گفتم حالا ببينم و خداحافظي کرديم ... نمي دونم چرا بهش نگفتم که شب دارم ميرم خونه عليرضا.... صداي زوزه باد هيچوقت به دلم نشسته ... بيرون باد بود و برف... از تو بايگاني لباساي زمستوني نديد يه پليور کشيدم بيرون و پوشيدم. داشت دير ميشد ....

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

"I wanted only to try to live in accord with the promptings which came from my true self. Why was that so difficult?"

دوشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۳

تماشاي برف از پشت پنجره تو نور چراغ خيابون هميشه لذت بخشه ...اولش خوب بارش برف معلوم نيست ... يه کم طول ميکشه که چشم به تاريکيه بيرون عادت کنه ... و وقتي مطمئن ميشي که برف ميباره چشمات برق ميزنه و تو دلت گرم ميشه ... چون ميشه به تعطيليه مدرسه اميدوار بود


آخرين باري که به خاطر برف مدرسه نرفتم خيلي وقت پيش بود شايد ۱۳-۱۴ سال پيش ... اما هنوز شبا تو نور چراغ پشت پنجره دنبال دونه هاي برف ميگردم ... با وجود اينکه ميدونم ديگه مدرسم تعطيل نميشه... و معمولا پيداشون ميکنم

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

صميمانه شعر گفتن به جاي فاضلانه شعر گفتن
صميمانه زندگي کردن به جاي فاضلانه زندگي کردن
خودشه !!!
ممنون فروغ

یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۳

فيروزه نوشته بود :« فرهاد عزيزم سلام .... خدا کنه که حالت خوب باشه ... من هم خوبم همه خوبند ... زندگي مثل سابق با تلخيها و شيرينيها و بامزگيهاش ( وبيشتر اين دوتاي آخري) ميگذره .... »

من نامه هاي زيادي دارم قاطيه کاغذهاي زيادتري که دارم ... و نامه هاي زيادي بايد بنويسم که نمي نويسم ... و حرفهاي زيادي دارم که بزنم ... و حرفاي زيادتري که ندارم ...

پنجشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۳

تو خونه يه جاي با صفا پيدا کردم....تو هال ... بين شوفاژ و ميز ... پاي پنجره ... رو زمين .... چار زانو
بيرون کولاک برف ... من کنار شوفاژ ... چايي داغ تو دستم .... مغز خاموش

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳

The soul would have no rainbow, had the eye no tears

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

اتوبان I-94 ..به سمت فرودگاه.... من ... حمید متبسم .... حسین بهروز نیا ... سیما بینا
CD کوهستان بهروزی نیا ... «میخوام برم کوه ..... »
و سیما بینا رو صندلی عقب میزنه زیر آواز ...
حمید متبسم گفت : «شازدگی کردید ..... » .... و تار یحیاش رو مثل یه بچش بغل کرده بود

اتوبان I-94 ..به سمت فرودگاه.... شروین .... پژمان حدادی .... حسین فرج پوری ... بهنام سامانی
پژمان حدادی گفت : « چون باهاتون حال کردم دیشب توپرتر دمبک زدم »
شروین زنگ زد گفت تو تصویر ندارمت ... گفتم پشت سرتم .....
بعد کنسرت نه من ... نه ساسان ... نه شروین ... خوابمون نبرد .... شبی بود اون شب ..

این گروه دستان ......
این سیما بینا .......

یکشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۳

-کفشام خوب نيست
-چطور مگه ؟ پاتو ميزنه ؟!!
-نه ... تق تق ميکنه
-خب !!! .....
-آخه مرده ها ناراحت ميشن .....


وايساد ....کفششو در آوورد ... پاچه شلوارش رو بالا زد ... کفشاشو دستش گرفت ...وبه حرکت ادامه داديم ....
بارون اومده بود ...راههاي بين قبرا پر گل بود و برگ ... مهتاب بود و مه و نسيم ... سنگ قبراي نقره اي از نور ماه ...
۲:۳۰ نصفه شب ... قبرستون «گدس» .....۳۱ اکتبر ۲۰۰۴
من و « امير برنا» .....

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳

امروز اول صبح
قبل از همه کار
هنوز روي تخت
با چشم نيمه بسته از خواب
سه تار زدم ...
«مثنوي» ... دستگاه بيات ترک ... کوک دو-فا-دو-دو
يعني چي ؟!

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳

برگاي حسن يوسفي که مامان شروين برام چيده بود حسابي ريشه کرده ... بايد از ليوان آب درشون بيارمو بکارمشون تو گلدون ... همين جاي الانشون ، کنار پنجره، خيلي خوبه ... هنوز منظره پاييزو زمستون اين پنجره رو هنوز نديدم ... بايد قشنگ باشه ... تازگيا کشف کردم طبق سال ميلادي زمستون قبل پاييز مياد ... زمستون قبل پاييز مياد
بهار بعد زمستون
يعني اصولا درختا اول برگ ندارن
بعد برگ دار ميشن
يا اينکه اول مردن بعد زنده ميشن
اينجا اول مرگه بعد تولد
که اشکالي هم نداره ... اگه درخت باشي يا نباشي

شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳

من کنسرت راه انداختم ...
نه که کنسرت الکي
سيما بينا و گروه دستان
نيلوفر گفت من گروه داستان نميشناسم .... گفتم داستان نه دستان !!
امين گفت وقتي براي « سندي» ۲۰۰ نفر بيشتر نيومدن حتما براي «اينا» ۱۰۰ نفر هم نمياد ...
من زدم تو سرم

من کنسرت راه انداختم واسه دلم
اما سيما بينا و گروه دستان واسه پولش ميان
«حسين بهروزي نيا» گفت چون بقيه خر خر ميکنن من يه اتاق تکي ميخوام ....
اتاق تکي براي حسين بهروزي نيا ....

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳

براي کوزه گري سه چيز کم ...
گل و کوزه گرو چرخ کوزه گري

براي نونوايي سه چيز کم
تنورو آردو آتيش

گل کم
کوزه گر کم
چرخ کم

تنور کم
آرد کم
آتيش کم

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۳

وقتي که گذاشتي امروز مثل ديروز باشه
ديگه نه امروزي در کار هست و نه فردايي
همش «ديروزه» ... حتي خود امروز
و وقتي فردا هيچوقت نرسه ... حتي خود فردا
چطور ميشه بزرگ شد ... پير شد ... مرد ؟

وقتي بين امروزو فردا فاصله يه خوابه
و بين ديروز و امروز فاصله يه خواب
پس بين دو خواب فاصله امروزه
يا فاصله فرداست
يا فاصله ديروز ...

وقتي بعد هر بيداري خوابي باشه
و بعد هر خواب بيداري
چرا بيدار بودن ؟
چرا خواب؟

وقتي هر شبي روز ميشه
و هر روزي شب ....
چرا روز ؟
چرا شب ؟
چرا ديروز ...امروز .. فردا ؟

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

«علي محرز» دو تا گلدون بهم داد ... يکي کوچيک ... يکي بزرگ
که آبشون بدم هر سه روز يه بار
که خشک نشن
از اين به بعد هر سه روز يه بار بايد يادم باشه که به گلدونا آب بدم
به کوچيکه کمتر ... به بزرگه بيشتر

پنجشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۳

«آرنو» امروز اومد ...
حتي قدش هم از من بلندتر بود
«آرنو» منو ياد روز اول خودم انداخت
حالا شديم پنج نفر ... سه تا هندي ... يه ايراني .... يه فرانسوي
هفته ديگه هم دو تا کره اي ميان ... که بشيم هفت نفر
اونوقت براي مدتها ميشه گفت :
« يه روز سه تا هنديه و يه ايرانيه و يه فرانسويه و دوتا کره ايي داشتن کار ميکردن بعدش ........»

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۳

سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون
دو سال و نيم لوله بود ...زير يه تخت
ديشب رفتم دنبالش آوردمش خونه ... پهنش کردم
خوب نگاهش کردم ...
سرمه ايش همون سرمه اي مونده بود
سبزش همون
گلاشم همون

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۳

بوي کوکو سبزي ... با سبزي نطنز
کاري ميکنه کارستون

لامصب هزار تا خاطره رو مياره جلوي چشام ..
. آشپزخونه خونه قديميه مادرجون ....
شب اول که از راه رسيديمتو اتاق بغل آشپزخونه ... همون اتاقي که تهش صندقخونه هست
بابا پشتي رو خابونده و بالش کرده و خوابيده

صداي مامان و مادر جون از تو آشپزخونه مياد
تلويزيون سياه سفيد بلر ... روشم يه ساعت روميزي که رو صحفش عکس کعبه هست ... از لابلاي صداي مامان و مادر جون صداي تيک تيکش رو ميشه تشخيص داد ... نميدونم چرا صداي تيک تيک هيچ ساعتي اينجوري تو گوشم نمونده ..

.پاي پنجره اتاق که ميشيني صداي جريان آب حوضچه حيات همراه با خنکاي هواي کويري پاک خمارت ميکنه ....گوشه اتاق يه ميز چوبي هست ... کشوي اين ميز انگاري دريه که به دنياي خرتو پرتا باز ميشه ... هر وقت اين کشو رو باز ميکنم مطمئنم يه چيز تازه توش پيدا مي کنم ... و چشام برق ميزنه ... کشويي که جز چند تا مدادو چند تا تراش و چند تا مداد پاکن هيچ چيز ديگه ايي توش نبود ....
جيش دارم ... وقتي از پنجره به تاريکيه حيات و مسيري که بايد طي کنم نگاه ميکنم ترجيح ميدم يه جوري موضوع رو فراموش کنم ...

بابا ميگه اخبار رو بگير ... تلويزيون سياه سفيد بلر ...
بوي کوکو سبزي اتاقو پر کرده .... من مستم
مادر جون همينجور که داره حرف ميزنه با سفره مياد تو و صداش نزديکتر ميشه ... همون سفره ايي که روش عکس چلو کباب داره ... با دوغ ...مامان ميگه بچه ها بيايين کمک

نون ممد بهرام ... سبزي خوردن حيات خاله فريده .... ماست کيسه ... بشقابايي که عکس عروس دارن ....

موقع خواب ... هنوز کاري لذت بخش تر از تماشاي رخت خواب انداختن و انتظار براي شيرجه زدن تو اونا پيدا نکردم ..
. و بازهم بقيه حرفاي مامان و مادرجون .....


همه اينا
همه اينا
وصله به بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي
اين بوي کوکو سبزي ....

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۳

طبقه چهارم کتابخونه که ميري حس ميکني زمان وايساده ... يا برگشته به سي چل سال پيش ... سکوتش بد سنگينه
 
وارد راهروي کتابا که ميشي حس ميکني وارد راهروي سردخونه شدي ...کتابا عينه جسدمرده از دو طرفت بالا رفتن .... از زمين تا سقف ... تو نورکم سوي کتابخونه از سايه خودت که رو کتابا تيکه تيکه شده ميترسي .. حتي اسم کتابا و رنگ جلدشون و تاريخ انتشارشون ترسناکه .....اما لابلاي اون همه کتاب قديمي کتاباي جديد هم پيدا ميشه .عجيبه.... مگه اينجا تو ياد کسي مونده کي براي اينجا کتاب تازه ميخره ؟!نقد فيلم سگ کشي... آخرين فيلمي که تو ايران ديدم ... حتي ته بليطش رو هم با خودم آوردم و هنوز دارمش....

يادمه ۵ نفري رفتيم فيلم سگ کشي رو ببينيم ...قبلنا ۶ نفر بوديم ...شده بوديم ۵ نفر ...داشتن ميشدن ۴ نفر.اون سينمايي که بايد نشد... رفتيم يه سينماي ديگه ... ۵ نفري تو يه ماشين بوديم ... دير شده بود ... تو يه کوچه تاريک پشت سينما ... ۲ نفر گفتن که ديره ... ۲ نفر ديگه هم که به ۲ نفر قبلي وصل بودن هيچي نگفتن ... يعني اينکه آره ديره ... اما من ديرم نبود... يکيشون يه کيف پول بهم داد يادگاري ... گوشه سمت راست پايينش نوشته بود persia ... هنوزم دارمش ... یکم کهنه شده .اما اگه دقت کنی میشه نوشته گوشه سمت راست پايينش رو خوند که نوشته persia... تشکر کردم و پیاده شدم ... هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم ... شروین میگه مدل فرهاد تنهاییه اما من هیچوقت تنهایی سینما نرفته بودم .... تنهایی رفتم سینما ... چون من همش دو روز وقت داشتم ... بلیطشو هنوز دارم
 
از سرجاش نصفه بیرون کشیدمش که نشونش کرده باشم... رفتم سراغ کتابای دیگه ... شاملو میخواستم ...پیدا کردم... چشمم خورد به کاریکلماتورهای پرویز شاپور ... چاپ سال ۱۳۵۲ ... یعنی یک سال قبل از اختراع من ... ورش داشتم ...به هر حال آدم تو زندگیش اونقدری وقت داره که به پرویز شاپور هم برسه .... با اون نقاشیای جکو جونورش  
 با سنجاق قفلیای کج معوجش
با گربه آویزون از چوب لباسی
اومدم بیرون ...بدون اینکه یادم باشه « سگ کشی » رو نشون کردم
 
مرد کتابخونه چی به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب احمد شاملو رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد اصلا کارت کتابخونه نداشت....کتاب احمد شاملو رو هیچکس نخونده بود کارت چسبوند تاریخ زد تحویل داد
 
بازم به هوای کتاب انگیلیسی اول کتاب پرویز شاپور رو باز کرد فکر کرد آخرشه نگو که بازم اولش بود ... وقتی آخرش رو باز کرد بازم کارت کتابخونه نداشت.... کتاب پرویز شاپور رو هیچکس نخونده بود زیر چشمی یه نگاهی بهم انداخت  ... کارت چسبوند تاریخ زد تحویل دادبهم گفت تاریخ برگشت کتابا ۱۴ سپتامبره ... وقت زیادی داشتم 
 
 




اگر كه بيهده زيباست شب
براي كه زيباست شب
براي چه زيباست؟

احمدشاملو