یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۴ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱
من موندم چطور اين دورى رو بايد براى خودم توجيه كنم. به ازاى هر يه روزى كه پيششون نيستم چى بايد به دست بيارم تا ضرر نكرده باشم ؟! چرا بابا بايد از كوه هاى تهران خرج كنه تا منو متقاعد كنه براى سفر ؟! من اينجا چه كار مهمى دارم ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱
دقيقاً يادم نيست كى ولى يكى از دوستان بود كه مى گفت "اين بدن بايد نابود بره زير خاك " و من هميشه وقتى با بچه ها سيگار ميكشم به بهانه اى اين جمله رو تكرار ميكنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱
آپديت : بالاخره جنيتور دانشكده اون لكه رو پاك كرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۸ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
سوشال رايد
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
این "آزاد بودنِ" دل، همان"سرگردانیِ"جان است که بَزکَش کردهاند.
قلههای داستانِ زندگی لحظههایی هستند که باید بهموقع و بهجا دریابیشان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ.... از قدیم گفتهاند؛ میوه را باید به وقتش چید.".... یکباره صدایشان در هم آمیخت، یکی شد، و با هم شروع کردند به گفتنِ جملههایی عینِ هم: "ما وقتی همدیگر را دیدیم که انگار وقتش نبود. زود بود یا دیرشده بود؟ نمیدانم! یکیمان کال بود و آن یکی، رسیدنِ دیگری را ندید. من کدام بودم و تو کدام؟ نمیدانم! ناچار با لبخندی تلخ از کنارِ هم رد شدیم و هر کدام به سمتی رفتیم. به کجا؟ این را هم نمیدانم! تنها چیزی که میدانم اینست که درین میان چیزِ دیگری بود که تلف شد."..... و بی وقفه جملهی آخرشان در سرم منعکس میشود وسرم سنگینتر و سنگینتر میشود:"....درین میانِ چیزِ دیگری بود که تلف شد،... تلف
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۹ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۱ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰
......
باید چیکار کرد آخه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۱ ق.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹
و مصرعی برای فردا :
غنیمت دان
امور اتفاقی
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹
بازی در هاليوود آيا رويای تو بود؟
ابدا. من خیلی رويا ندارم. من تصوير دارم. همیشه به تصويرهایی که در ذهن دارم می رسم. بنابراين لازم نيست رويا داشته باشم. اين تصوير هميشه در ذهنم بود که من بالاخره کار خواهم کرد ولی اينکه چه جوری و کی و کجا نمی دانستم.
« بخشی از مصاحبه با گلشیفته فراهانی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۶ ب.ظ. |
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹
With rusted handle bars, out in the rain
Somebody must have an orphanage for
All these things that nobody wants any more
September's reminding July
It's time to be saying goodbye
Summer is gone, but our love will remain
Like old broken bicycles out in the rain
Broken bicycles, don't tell my folks
There's all those playing cards pinned to the spokes
Laid down like skeletons out on the lawn
The wheels won't turn when the other has gone
The seasons can turn on a dime
Somehow I forget every time
Tom Waits - Broken Bicycle Lyrics
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۹ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹
-خرید پوستر سیاه سفید برای دیوار
- اتصال اسپیکر به آیفون
-خرید دوچرخه
- انتظار برای برگه اجازه سفر
- نصب سقف آقای جیپ
- تمدید پاسپورت
-قاب گرفتن عکس برای خونه شروین و هدا
- (کارهای دانشگاه لیست خودش رو داره)
- باز کردن حساب پس انداز
- معاینه فنی خودم و آقای جیپ
-راه انداختن تور واین تیستینگ یکی از همین شنبه ها
- خرید چند جلد کتاب عکس
- انتظار برای برگه اجازه سفر
-پس دادن تی شرتی که اندازم نبود
- خرید لنز برای دوربین
- ای میل به امید که بگم نمیتونم بیام تولد نوشین
-پیدا کردن یه پایه برای کنسرت بتی سو
- ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹
داستان فیلم قبلی: یک دوربین روی پل گلدن گیت و فیلمبرداری ممتد برای سه ماه به منظور ثبت خودکشیهایی چند.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۳ ق.ظ. |