چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۹۵

امروز سالگرد ازدواج من و راضيه هست. سال پيش در چنين روزى عقد كرديم. البته ما يواشكى يه روز ديگه رو به عنوان  روز سالگردمون انتخاب كرديم. روزى كه براى اولين بار همديگه رو تو پارك ائل گلى تبريز ديديم. اون روز دوربين دستم بود و از سارا و صهبا عكس ميگرفتم كه در پس زمينه عكس راضيه از دور پيدا شد و به ما رسيد. روزى كه قبل از اينكه درگير تمام رخ بشم، با نيم رخ كارم ساخته شد. هر دومون روز ائل گلى رو از روز عقد بيشتر دوست داشتيم. روز عقد نه مامان بود و نه بابا. مامان نطنز بود پيش مادر جون و بابا تهران بود روى تخت بيمارستان. شب قبل عقد با راضيه بازار تبريز بوديم. تو پياده رو راه ميرفتيم كه مامان زنگ زد و گفت من با مادرجون رو ايوون هستيم و خيلى براى شماها خوشحاليم و يه جشن كوچولو گرفتيم براتون دو تايى. بعد گوشى رو داد به مادرجون كه برامون يه آهنگ مبارك بادا خوند به مدل خودش و با شعرى متفاوت. روز عقد كت و شلوار پوشيده و بزك كرده با سبد گل به سمت محضر ميرفتم و ميدونستم خيلى تابلو هستم و همه تو خيابون دارن نگاهم ميكنن اما سرم رو انداختم پايين و خودم رو بدو بدو به محضر رسوندم. راضيه از هر روز زيباتر شده بود ( البته من هر روز دارم همين حرف رو تكرار ميكنم ).  همه چيز خوب پيش رفت و گفتيم و خنديديم و گريستيم. بزرگ شديم و تجربه كرديم.   يكسال از زندگى كارتن وار ما. به هم قول داديم براى هم بيشتر دوست باشيم تا زن و شوهر و خداييش تا حالا پاى حرفمون وايساديم. به هم عادت كرديم اما براى هم عادى نشديم. 

یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۹۵

آهنگ آسانسور بيمارستان شفا رو حافظه دائميم ضبط شده. پارسال اين موقع ها هر روز اين آهنگ رو بارها ميشنيدم. مطمئنم موسيقى يه فيلم بوده يه چيزى شبيه فيلم از كرخه تا راين. آسانسور يه مونيتور هم داشت كه اسلايد مناظر طبيعى آلپ و گيلان و سويس و از اينجور چيزا نشون ميداد كه خيلى رو اعصاب بود و چند بار نزديك بود با مشت بزنم بشكنمش.به طبقه چهارم هم كه ميرسيد آهنگ متوقف ميشد و يه خانوم با صداى تو دماغى ميگفت : " بخش مردان".  امشب سه تار كامران رو برداشتم كه آهنگ رو در بيارم نشد چون بعضى از پرده هاش پاره شده بود و نميشد اصفهان زد. اما با سه تار شروين در اومد چون شانسى پرده هاى لازم رو داشت. امسال بايد برم پرده سه تار هم بخرم. پارسال اين موقع ها هر روز از جلوى مغازه هاى ساز فروشى ميدون بهارستان رد ميشدم اما يكبار هم به ذهنم خطور نكرد كه برم پرده بخرم.  

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۹۴

ديكشنرى لغات ماشينكارى

هيچى احمقانه تر و بى ارزشتر از ديكشنرى لغات ماشينكارى نيست اما امروز در حالى كه زير پتو از تب ميسوختم مشغول كامل كردن ديكشنرى لغات ماشينكارى بودم. حس ميكنم اين ديكشنرى تنها دستاورد ارزشمند عمر كارى من خواهد بود. حداقل ١٠ تا ديكشنرى لغات ماشينكارى  تو اينترنت ميشه پيدا كرد كه از ديكشنرى من خيلى كاملتر و دقيقترن اما من چاره اى جز كامل كردن اين ديكشنرى ندارم. مطمئنم هيچكس از اين ديكشنرى استفاده نميكنه و يا حتى كسى از وجودش خبردار نميشه. چون چاپ نميشه وجود فيزيكى هم نداره. كلش يه فايل ديجيتاله كه هر لحظه ممكنه پاك بشه. اگه اشتراك سرويس اينترنتى ايجاد ديكشنريم تموم بشه حتى خودم هم بهش دسترسى ندارم. قسمت دردناكش اينه كه من اصلاً سواد ماشينكارى ندارم و به احتمال زياد معنى همه لغات رو غلط نوشتم. اميدوارم كسى از ديكشنرى من استفاده نكنه چون واقعاً به درد نميخوره. اما بايد تمومش كنم. 

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۹۴

بابا بايد نصف بيشتر روز رو به پهلو ميخوابيد. وقتى به پهلو ميشد روش به سمت پنجره اتاق ميشد. تو قاب پنجره خونه هاى خاكسترى ونا منظم بهارستان ديده ميشد و هواى دود آلود تهران. تنها شى رنگى و متحرك منظره اى كه بابا ميديد يه پرچم زرد رنگ بود كه رو پشت بوم بيمارستان نصب بود. يه روز كه بابا به پهلو بود و نگاهش ٢ ساعتى به اين منظره خيره بود يهو پرسيد اين پرچم چيه؟ گفتم روش نوشته " يا مهدى ادركنى". گفت " آهاااا" . و بعد سكوت كرد و باز هم نگاهش به عمق تصوير پنجره دوخته شد. 

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۴

چشمم رو كه باز كردم ديدم توى يه كلاس درس تو توكيو دارم زير نيمكتا چار دست و پا ميرم و دنبال حلقه ميگردم. بيرون بارون بدى ميومد در حدى كه سيل جارى شد و ارتش ژاپن براى كمك وارد عمل شد و من هنوز دنبال حلقه ميگشتم. از خانوم نظافتچى سراغ حلقه رو گرفتم اما بر و بر نگاهم ميكرد چون نميفهميد چى گفتم. فكر كردم همه اينه خواب بود تا اينكه ديدم تو پاسپورتم مهر ورود به ژاپن خورده. به دستم نگاه كردم. حلقه تو دستم بود. 

یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۴

اگه يك دهم وقتى رو كه هر روز صرف ولگشتن تو اينستاگرام و فيس بوك و بى بى سى ميكنم بذارم براى نوشتن، شايد كنترل زندگيم برگرده دست خودم. نگرانم بشم از اون مدل "مرداى زندگى" كه حالم بهم ميخوره ازشون. لايف استايل محافظه كارانه خيلى خزنده وارد زندگى ميشه اگه حواست نباشه.  

شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۴

مامان حتى هنوز يه قطره اشك هم نريخته. وقتى بهش گفتم"  بابا راحت شد " و بغلش كردم و گريه كردم هيچ عكس المعلى نشون نداد. فقط بهت زده به ديوار پشت سر من نگاه ميكرد. روز تدفين فقط از اين ناراحت بود كه چرا من براى تلقين رفتم داخل قبر. بابا رو به پهلو خوابوندم اون پايين. به پهلو خوابوندن بابا رو خوب ياد گرفته بودم در روزهاى بيمارستان. آخه دكتر گفته بود پهلو به پهلوش كنيد كه پشت بابا زخم نشه. اما پشت بابا زخم شد آخرش از بس پوستش لطيف و سفيد بود. اين زخم لعنتى بود كه بابا رو از ما گرفت.

 روزاى اول بعد از تصادف كه حال مامان خوب بود، تلفنى به من ميگفت تا تو بيايى من و بابا برات ميرقصيم. اما وقتى كه اومدم اين مامان اون مامان نبود. روزاى آى سى يو بود. مامان كتاب ضخيم  "سهم من" رو كه فيروزه براش خريده بود بدون مكث يكسره خوند و ٣ روزه تمومش كرد. فيروزه براى من هم سه تا كتاب خريده بود به عنوان كادوى تولد. يكيش ترجمه عادل فردوسى پور بود با عنوان هنر" شفاف انديشيدن". آخرين روزى كه پشت در آى سى يو  منتظر نشسته بودم تا شايد دكتر بابا رو ببينم فرصت كردم ٥-٦ صفحه اش رو بخونم. روز هفت تير بود. به بهانه رسوندن كپى دفتر چه و كارت ملى بابا به منشى آى سى يو رفتم بيمارستان و بعد از منشى خواستم كه اجازه بده برم پاى تخت بابا و ببينمش كه نذاشت. پرسيدم ميتونم با دكتر بابا صحبت كنم. گفت دكتر فعلن نيست. بيرون منتظر باش شايد بياد. موقع خروج تونستم از دور بابا رو ببينم كه ماسك اكسيژن به صورت داشت و به سقف خيره شده بود. نميدونستم اين آخرين باريه كه بابا رو ميبينم. بابا خيلى اذيت ميشد اما به خاطر من ٤ روز ديگه هم دووم آورد تا روز رفتنش با روز تولد من فاصله بگيره.

ميدونستم اين سفر براى من سفر سنگين و متفاوتى ميشه. اما شدت سنگينيش رو نميتونستم تصور كنم. پر از بالا و پايين هاى احساسى. اميدوارى و نا اميدى مدام. هر روز با مترو خودم رو به ميدون بهارستان و بيمارستان شفا ميرسوندم. هيچوقت از تهران و خيابوناش اينقدر بدم نيومده بود. طبقه ٤ بخش مردان. آسانسور بيمارستان با موزيكش و اسلايداش از كوهاى آلپ و جنگلاى سر سبز شده بود سوهان روح براى من.  وارد اتاق كه ميشدم بابا اگه خواب نبود طبق معمول خيلى خوشحال ميشد و ميگفت " به به به " و از سعيد ميخواست كه با آب هويج ازم پذيرايى كنه و تا چيزى نميخوردم رها نميكرد. موقع رفتن هم اصرار داشت يكى از غذاهاى بيمارستان رو براى فرشاد ببريم. بابا نازنين بود. مهربون و خوش قلب. روح يك كودك ٥ ساله بود در بدن يك مرد ٧٨ ساله. شب اولى كه اومده بودم پيشش با خودم آلبوم عكساى سفر آمريكا رو با خودم آوورده بودم كه نشونش بدم. به وسط آلبوم نرسيده بوديم كه گريه امونم نداد. آلبوم رو دادم به فرزاد و از اتاق رفتم بيرون و تو راهرو خودم رو خالى كردم. ولى از اون به بعد سعى كردم جلوى كسى ضعف نشون ندم.

هيچوقت فرصت نكرده بودم به اجزاى صورت بابا دقت كنم. چشما، ابروها، پيشونى، بينى. روى تخت كه بود فرصت داشتم تو چشماش خوب نگاه كنم و معصوميتى رو توى چشماش ببينم كه قبلاً هم بود اما فرصت نشده بود ببينمش. خيلى اميدوار بودم بابا راه بيوفته با وجود حرفاى متناقضى كه از دكترا ميشنيدم. به حسين نمازى گفتم هيچوقت تو زندگيم تا اين حد براى رسيدن به يه هدف مصمم نبودم. هر روز كارم بردن بابا به فيزيوتراپى بود. بابا هم آقاى روحانى، فيزيوتراپيست بيمارستان شفا، رو خيلى دوست داشت و به كارش خيلى اعتقاد داشت. پيگير بود كه حتماً سر ساعت بريم فيزيو تراپى. البته واقعيت اينه كه آقاى روحانى و بقيه كار خاصى نميكردن و عملاً من و سعيد و البته دايى ابراهيم بوديم كه با بابا كار ميكرديم. فرزاد بيشتر نگران زخم بستر بود كه اتفاقاً همين زخم لعنتى بود كه نهايتاً مشكل ساز شد.

شبى كه بابا رو آى سى يو ميبردن با مامان رفتيم ديدن بابا. خبر نداشتيم حال بابا خرابه. بابا تا مامان رو ديد شروع كرد به گريه. هق هق ميزد. هيچوقت نديده بودم بابا اينطور گريه كنه. آيا چيزى ميدونست؟ شب آخرى بود كه مامان بابا رو ميديد. مامان در برابر دكترا و پرستارا كه ميخواستن بابا رو ببرن آى سى يو مقاومت ميكرد. ميگفت شما اصلاً مال اين بيمارستان نيستيد. شما دكتر نيستيد. فقط وقتى تلفنى با دايى صحبت كرد قبول كرد كه بابا رو ببرن. شب عجيبى بود. مامان رو كه بردم خونه حوالى ١٢ شب بود كه سعيد زنگ زد و گفت حال بابا اصلاً خوب نيست خودت رو برسون. وقتى رسيدم باباى نازنين داشت هشياريش رو به تدريج از دست ميداد. به يه نقطه خيره شده بود و با كمك ماسك اكسيژن به سختى تنفس ميكرد. نفهميدم اصلا متوجه حضور من شد يا نه. منو ميديد؟ صدام رو ميشنيد؟ هيچوقت نفهميدم. اون شب رفتم اتاق بابا و رو تختش كه خالى بود خوابيدم. پرستار آى سى يو ميگفت تا صبح اسم تو و فيروزه رو صدا ميكرد.

بابا خوب بود. نازنين بود. زندگى رو دوست داشت. همه دوستش داشتن. اصلاً وقتش نبود كه بره. خيلى حيف بود. جاى خاليش خيلى حس ميشه. همه پيغاماى تلفنيش رو دارم كه مثل يه گنج تا هميشه نگرش ميدارم. آخرين نفرى بودم كه چشماش رو ديدم. آخرين نفرى بودم كه رو صورت سردش دست كشيدم.  ميخواستم عطر گل ياسى رو براش از تبريز خريده بودم روى صورتش بمالم در لحظه آخر اما پيداش نكردم.

روزاى آخر سفره و دارم كم كم وسايلم رو جمع ميكنم كه برم.  با كوهى اميد و انرژى اومدم اما باباى نازنين رو نتونستيم نگه داريم. ولى به زندگى بايد برگشت. بابا رو به خاك سپردم اما اونو به آرزوش رسوندم. رو صندلى بغلى من تو هواپيما يه آشنا نشسته اينبار. كسى كه همه زندگى من هست حالا.به قول بابا يارم رو پيدا كردم. روى سنگ آرامگاه بابا نوشته " هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق".  تابستونى بود تابستون ٩٤. 

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۹۴

با تهران قهر بودم. دو سه روز وقت هست براى آشتى. 

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۴

نطنز يه كوه داره اسمش گنبد بازه.  يه كوه سنگى مخروطى شكل با يه بناى كاهگلى رو قله كوه. هرجاى نطنز كه برى اين كوه و بناى كاهگلى رو ميشه ديد. داستان و افسانه در موردش زياده كه فعلاً زياد مهم نيستن . هميشه وقتى از جاده قديم نطنز به شهر نزديك ميشديم و گنبد باز از لابلاى كوه ها بيرون ميومد، چشمام برق ميزد از شوق رسيدن به شهرى كه انگار از بهشت جدا شده بود و افتاده بود رو زمين پشت كوه كركس. هم خودش و هم آدماش. حالا حرفم چيه ....

وقتى كه مردم ميخوام سوزونده بشم و خاكسترم از روى گنبد باز به باد سپرده بشه تا روى نطنز پخش بشه. هر كى اينكار رو ميكنه ميخوام يه بطرى شراب مرغوب هم با خودش ببره و اون بالا بنوشه. موسيقى هم فراموش نشه ... هم موقع بالا رفتنش هم موقع پايين اوومدن.

اميدوارم يكى بخونه اينو و يادش بمونه. لطفاً يادتون بمونه.

آستين- تگزاس
فروردين ١٣٩٤

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

امروز تو دفترم كار ميكردم كه يكى در زد. در رو باز كردم و دكتر بيتى، رئيس دانشكده، رو پشت در ديدم. تو اين ٦ سال هيچوقت نيومده بود دفتر من. گفت كسى خبر خوب رو بهت گفته. گفتم نه. گفت كميته پرسنل كالج مهندسى با ارتقاء درجه تو به دانشيارى موافقت كردن. خيلى سعى كردم خودم رو بيش از اندازه خوشحال و خبر رو شديداً غير منتظره جلوه بدم اما ظاهراً موفق نشدم. بعد از رد و بدل كردن تعارفات معمول براى ١٠-٢٠ ثانيه دكتر بيتى خداحافظى كرد و به دفتر يوجى رفت تا همين خبر رو به اون هم برسونه. از راه دور صداى محو مكالممشون رو ميشنيدم. ظاهراً يو جى بيشتر هيجان زده شده بود چون مكالمه اونا چند دقيقه اى طول كشيد. ياد روز اول كارى افتادم كه با كارلا منشى دانشكده، كه حالا شده همسر دكتر بيتى، اومديم طبقه چهارم كه دفترم رو به من نشون بده. كليد انداخت و در رو باز كرد و من مواجه شدم با اتاقى با يك ميز و دو صندلى و يك كتابخونه و يك فايل فلزى. شايد اون موقع فكر نميكردم ٦ سال بعد هم تو همين اتاق باشم و خبر ارتقائم رو همينجا بشنوم. خبر خوشايندى بود قطعاً اما من هنوز راضى نيستم از اونچه كه هستم و نميدونم چه مرگمه. شايد به خاطر اينه كه تازه از ايران اومدم و دچار افسردگى دورى از خونه هستم. اين ژانر هى تكرار ميشه حالا. 

امروز مامان يه معذرت خواهى عجيب از من كرد. گفت :" وقتى تو به دنيا اومدى من كوچيك بودم و نميدونستم چطور بايد بزرگت كنم. ببخشيد اگه خوب بهت نرسيدم" !! 

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

امروز صبح ترانه "خونه ما دوره" مرجان فرساد رو گوش كردم و يادم افتاد كه بايد قصه هاى خونه پلاك ١٣ خيابون ٢٢ رو بنويسم تا از ذهنم پاك نشدن. اون خونه ديگه وجود نداره اما مهمترين و اثرگذارترين دوران زندگى من ( و فيروزه و فرزاد و فرشاد) تو اون خونه گذشت. شنيدم وقتى خونه خالى شده بود و كارگرا اومده بودن كه خونه رو خراب كنن مامان موقع رفتن اشكش جارى بود و از خونه دل نميكند. به خاطر مامان بايد بنويسم. لطفاً يكى يادم بندازه بنويسم.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

صبح قبل از اينكه برم سر كار چشمم خورد به پاكتى گوشه گاراژ كه توش ٥-٦ تا دريچه كولر بود كه چند ماه پيش از لوز خريده بودم. سايزشون درست نبود و به همين خاطر كنارشون گذاشته بودم كه برم پسشون بدم اما طبق معمول يادم رفته بود. پاكت رو گذاشتم تو ماشين و سر راه برگشت پسشون دادم و ٦٠-٧٠ دلار زبون بسته رو زنده كردم. مدتها بود لذت زنده كردن پول رو نچشيده بودم. اين بود كه حسابى به دلم نشست اين حركت و وقتى برگشتم خونه عين دزدى كه تازه وارد خونه شده شروع كردم نگاهم رو چرخوندن رو در و ديوار بلكه بتونم يه چى بردارم و به پول نزديكش كنم. تصميم گرفتم اگه ٢٠٠ دلار ديگه يه جورايى زنده كنم كه پول بليطم در بياد عروسى مهناز رو برم. طفلى توقع داره. 

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

شدم مثل كشاوزها كه از بارون باريدن خوشحال ميشن. از بس كه چمن بى آب دارم و منم بى حوصله و چمن كش. كيهان كه تيتر ميزد " شادى باغداران بيرجندى از اولين باران پاييزى" تو ذهنم باغداران بيرجندى رو تجسم ميكردم كه مغموم و بيل به دست با چهره آفتاب سوخته و دستاى ترك خورده سر زمين نشستن يهو رعد و برق ميزنه و بارون ميگيره و باغدارا بلند ميشن و با شادى و با دهانى باز به آسمون نگاه ميكنن و خبرنگار كيهان هم كه لاى بوته ها قايم شده بوده اين شادى رو ثبت ميكنه. تف به كيهان دهه ٦٠ كه با اين تيترها سر ما رو گرم ميكرد. اين بود پست سياسى امسال من.

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳

همين جمعه شب گذشته برنامه تفريحى من اين بود كه برم هوم ديپوت فرقون بخرم كه آخر هفته يكم به باغچه جلوى خونه برسم. نميدونم كسى درمورد رابطه چهل سالگى و علاقه به باغبونى تحقيق كرده يا نه اما مطمئن هستم بى ارتباط نيست. اخيراً وقتى تو اتوبان ٣٥ از دانشگاه به خونه ميرونم نا خودآگاه خودم رو غوطه ميكنم در ايده هاى باغبونى و گلكارى. اين يه تيكه اى از چمن جلوى خونه كه زرد شده برام شده كابوس شبانه. هر روز كه از خونه ميام بيرون سعى ميكنم كه نگام به اون چمن زرد نيوفته اما بى فايده هست. انگار خدايان گل و گياه ميان به زور سرم رو برميگردونن و دماغم رو ميمالن به چمنا كه زرد شدن و ميگن ببين چه به روز چمناى بى نوا آووردى. من قاعدتاً تنها دليل محكمه پسندم اينه كه من عمرى تو آپارتمان زندگى كردم و آشنا نيستم به اصول چمندارى و سبزه پرورى. من حداكثر تجربه ام از معاشقه و ملاطفت با گياه بر ميگرده به زمانى كه تو گلدون بالكن طبقه سوم خونه خيابان ٢٢ گيشا لوبيا مي كاشتم. اتفاقاً ازش چند قلاف لوبيا قرمز هم بدست اومد كه با عشق تقديم مادر كردم جهت استفاده در قرمه سبزى. اما خب اون تجربه قطعاً كفايت نميكرد براى نگهدارى از ٦٠٠٠ فوت مربع چمن سنت آگوستين در تگزاس. آرتورو، همسايه بغليم، كه خودش نونش تو چمنه گفت كرم و حشره افتاده به چمنات و ريشه ها رو ميخورن. اون شبى كه اينو گفت آرتورو، من تا صبحش كابوس كرم و حشره ميديدم كه اول ريشه هاى چمنام رو ميخورن بعد ريشه هاى خودم رو. حالا خوردن ريشه چمن بومى سنت آگوستين رو ميشه فهميد چون عميقه و احتمالا پر از مواد غذايى ارگانيك براى كرمها و حشرات. ولى من كه ريشه اى ندارم تو اين سرزمين! موندم چى رو ميخوردن!! فرداش اولين كارى كه كردم اين بود كه برم سم بخرم بدم اين كرما بخورن بلكه بميرن. يك هفته گذشت از اون روز. اون لكه زرد هنوز سبز نشده اما بزرگتر هم نشده. گويا نسخه آرتورو فعلا كارگر افتاده. 

اين حركت دورانى كه به بطرى شراب داده ميشه در آخرين لحظه ريختن شراب در گيلاس خيلى آوانگارده. و وقتى كه من به بطرى دوران لازم رو ميدم ولى با اين وجود بازم يكى دو قطره شراب از لب بطرى جارى ميشن و مجبورم ليس بزنم بطرى رو يا با انگشت تميزش كنم حس نا خوشايندى بهم دست ميده. حس اينكه من به اندازه كافى آوانگارد نيستم كه دو قطره شراب از لب بطريم جارى نشه وقتى دورانش ميدم. 

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳

راننده آژانس ميگفت صداى مادرت خيلى آرامش بخشه. كلى انرژى ميده به آدم. همه محل مامان رو ميشناسن. مامان به همه محل انرژى ميده.

بابا هر وقت ميره پارك جيب پيرهنش رو پر گل ميكنه. خيلى وقتا حواسش نيست كه جيبش جا نداره اما بازم گل ميچينه و ميذاره تو جيبش. در طول روز گلا يكى يكى از جيبش آويزون ميشن و ميوفتن. ميخوايى بابا رو پيدا كنى بايد خط گلها رو زمين رو بگيرى و برى

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

فريضه نشر ثالث هم انجام شد. تاكسى تا سر بلوار ى بعدش يه كورس تا سر ويلا و پياده تا نشر ثالث. خريد كتاب و سى دى و بعد پياده تا سر بلوار و تاكسى تا گيشا.

همه چيز خوبه فقط نگران چمنا هستم. خدا كنه آستين بارون بياد. 

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

هادى سليمانى خيلى اصرار داشت هنر نه گفتن رو به من ياد بده. هنوز كه هنوزه نقطه ضعف بزرگم اينه كه نه گفتن سخته برام. يه آفر چرب و چيلى از دانشگاه اوكلاهوما گرفتم اما بعد يه هفته سبك سنگين كردم تصميم گرفتم "نه" بگم. علت اصليش هم جاشه. سولماز ميگفت اگه ميخوايى بچه هات ازت متنفر بشن برو اوكلاهوما. مريم، همسر روزبه كه اخيراً شروع به كار كرده اونجا هم دل خوشى نداشت از اون طرفا. ولى بايد بگم دانشكده و آدماش رو دوست داشتم. راندا، رئيس دانشكده، اى ميل زد امروز كه پس چى شد. دو ساعته پاى كامپيوتر نشستم كه جواب بدم نميام ولى دستم به نوشتن نميره. ولى خب دير يازود بايد جواب بدم و به تعويق انداختنم رو نميتونم تا ابد ادامه بدم. برام شده يه عادت كه به جاى حل مسأله اونقدر بهش بى محلى كنم كه صورت مسأله عوض بشه. اما گويا اينبار اين استراتژى جواب نميده. قبل از اينكه آفتاب بدمه بايد تمومش كنم. هفت من هم احساس قراره بار اى ميل كنم كه هيچ لزومى هم نداره. هادى سليمانى كجايى؟! 

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

زير آسمون پر ستاره وايومينگ در تاريكى مطلق پياده رو زمين يخ زده به جستجوى رستوران تايلندى در سرماى منفى بيست درجه.  گوگل مپ عوضى آدرس ميده و از شارژ باطرى موبايل كه چراغ قوه شده ٥ درصد مونده و تو خودت موندى اين آدمى كه همراهته كيه و حتى دل اينو ندارى كه يه نگاه بهش بندازى.