من ترجيح مي دم نقش «سنگ» رو بازي کنم تا اينکه گوني بپوشم و يکي از « خسته انبوهي »باشم ...
ولي جالبه ها ..... تو ايران هيچوقت به فکرمم نمي رسيد که برم تئاتر بازي کنم ...يعني از بس تو خودم و تو بقيه گم بودم نه خودم خودم رو مي ديدم نه کسي منو مي ديد ... اما اينجا که اومدم تونستم يه ورق سفيد بذارم جلوم و خودمو پاکنويس کنم ... حالا بهتر مي دونم که کيم و چه کاري ازم ساختست ...بقيه هم بهتر مي دونن ....
جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۶ ق.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۱
دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۱
لا مصب ۳تار عجب ساز توپيه ..... ديشب بچه ها تا نصفه شب خونه ما تمرين داشتن ...قرار براي مراسم سال نو « اي ايران سراي اميد .... » رو اجرا کنن ... منم قراره دف بزنم ...البته اگه دفم برسه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۲ ق.ظ. |
چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۱
نقش پايي مانده بود از من به ساحل چند جا
ناگهان شد محو با فرياد موجي سينه سا
آنکه يکدم بر وجودمن گواهي داده بود
از سر انکار مي پرسيد : کو ؟ کي ؟ ............. کي کجا ؟
* * *
اين جهان : دريا
زمان : چون موج
ما : مانند نقش
لحظه اي مهمان اين هستي ده هستي ربا
هرکه بر لوح جهان نقشي نيفزايد زخويش
بي گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
«فريدون مشيري »
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۱
سهشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۱
تا آب شدم سراب ديدم خود را
دريا گشتم حباب ديدم خود را
آگاه شدم غفلت خود را ديدم
بيدار شدم به خواب ديدم خود را
(مولوي ؟؟؟)
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۶ ق.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۱
امروز با يکي از دوستام چت مي کردم ...پرسيد « حالا خداييش راضي هستي از اونجا » منم در جواب نوشتم « آره راضيم» و قبل از اينکه جوابم رو بفرستم اينجوري اصلاحش کردم ... « آره ... خداييش راضيم »
من راضيم چون خداييش توقع زيادي از زندگي ندارم ...
وقتي ميتونم هر هفته روي برف بدووم ...
وقتي قراره جلوي هزار نفر دف بزنم در حالي که هنوز دف دستم نگرفتم ...
وقتي با Visible آن لاين شدن ۶۳ نفر مي ريزن سرم ...
وقتي صبحا با صداي غاز از خواب بيدار ميشم ...
وقتي موجودي بانکيم اندازه روز اوله ...
ديگه چرا راضي نباشم ... خداييش
اما راستش براي اينکه راضيه راضي باشم دو چيز کم دارم .يکي .... و يکي هم ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، دی ۰۵، ۱۳۸۱
يه «اطلس راهها » بايد بگيرم ...
بايد عينک يدکم رو هم بدم پيچش رو سفت کنن...
يه کم هله هوله واسه تو راه ميخواييم ...
فيلم دوربين و باطري هم که دارم ...
يه ساله تو آمريکا هستم و هنوز آمريکا رو نديدم ...قراره بريم «خود» آمريکا ...يعني واشينگتون.. منو و شروين و محمد و کامران .اول ژانويه بر ميگرديم.اول ژانويه سال پيش هم تو راه بودم..تو راهه اومدن به آمريکا ...ميدونم با يه سال پيشم خيلي فرق کردم ...بعد سفر از سالي که گذشت بيشتر مي نويسم ... اما همينقدر بگم که فقط به يک دليل سال خيلي خوبي بود .دليلش اينه که « اونايي رو که قبلا دوست داشتم حالا خيلي بيشتر دوست دارم ....»
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۴ ق.ظ. |
شب کريسمس برف اومد ...يه برف حسابي
بچه که بودم هميشه آرزو داشتم شب کريسمس برف بياد چون فکر مي کردم اگه برف نياد آبرومون جلوي مسيحيا ميره ....و معمولا هم آبرومون ميرفت !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۲ ق.ظ. |
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۱
امروز شيرين (همسر محمد) ويزا گرفت وبه زودي مياد اينجا .به قول شروين مثل زندانيهاي هم سلولي که از شنيدن خبر عفو يکيشون همه خوشحال ميشن هممون خوشحال شديم .... بعضي از خوشحاليها خيلي ناب و متفاوته... امروز براي چندمين بار به من ثابت شد که تنها واقعيت مطلق هستي غير از «خدا» «عشقه» ... کسي چه ميدونه ...شايد خدا هم همون عشقه ...
امروز يه زنداني عفو خورد و کار بقيه زندانيها انتظاره ....
انتظار عفو....
انتظار فرار ...
حتي اونايي که «حبس ابد» خوردن هم «نا اميد » نيستن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۱
الان که دارم اينجا مي نويسم يه لواشک گوشه دهنمه .... فکر کنم تا ۷-۸ روز ديگه تمومشون کنم ...تو کشوي ميزم هم قد ۲-۳ ماه ترشاله دارم ... تازه ...قد ۱۰-۱۲ روز ديگه هم آجيل دارم ....خوبه ...وضعم خيلي هم بد نيست...هنوز دلخوشي زياده
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۴ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۱
ديشب يه دل سير فريدون مشيري خوندم :
نغمه خاطر نواز مرغ شب
آسمان ماه را همراه بود
نيمه شبها آسمان را عالميست
آه اگر اين آسمان بي ماه بود
روزهاي آرومي رو پشت سر مي ذارم ...منتظر يه «دف» هستم .... اومدن شروين بهونه خوبي شد تا تصميم بگيرم دف ياد بگيرم... اون سه تارميزنه ... هيچکس نيست که ازش دف ياد بگيرم ... شروين فقط ميدونه چجوري بايد دف رو دست گرفت .... مبارزه جالبيه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۷ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۱
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۱
جمعه، آذر ۰۱، ۱۳۸۱
وقتي در طول روز ۱۲ ساعت پشت کامپيوتر بشيني احتمالا چشمات از خستگي ازحدقه در مياد ...بعدش وقتي از پنجره بيرون رو نگاه کني و ببيني که داره برف مياد چشمات باز بيرون ميزنه ولي ايندفعه از خوشالي ....و اونوقتيکه وارد آفيس ميشي و ميبيني که همه پشت ميزشون مثل بچه هاي خوب مشغول کارن در حاليکه ساعت ۱ بعد از نصفه شبه بازم چشات بيرون تر ميزنه اما از تعجب .....تازه تو عکس فهميدم که اونشب چقدر قيافم ديدني بوده ..ترکيبي از خستگي و خوشحالي و هيجان و تعجب ......
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۱
مواد لازم : يه ليوان آرد .... يه ليوان آب ... نصف ليوان شکر ... گلاب ... زعفرون ... وقت ... حوصله
دستورالعمل : يه ليوان آردو ميريزي تو تابه بعد فکر ميکني کمه بيشتر ميريزي تقصيري هم نداري چون دفه اولته ... بعدش کره ميندازي توش چون که خيلي لارجي وگرنه روغن مي ريختي ... بعد هم ميزني و مثلا تف مي دي تا رنگ آرد ارواح عمش طلايي بشه ولي نميشه عوضش دلت خوشه که همون بويي رو ميده که حلواي مامانا ميده ...بعد نمي دونم چرا آرد گوله گوله ميشه و گ... ميزنه تو حالت اونقدر که بي خيال آرد ميشي و مي ري سراغ بقيه خرت پرتا .... زعفروناي نازنين رو ميريزي تو کاسه چيني و با ته کارد پودرشون ميکني چون هاون نداري... به عقلتم نمي رسيده که ممکنه لازم بشه ...شکر و آب و گلاب قمصر شيکاگو و رو هم قاط مي کني و ميريزي تو آرد گوله ....گلاب به روتون تر کيب حاصل اصلا خوش منظره نيست تا اينکه يه کم هم ميزني و اوضاغ بهتر ميشه... بعد يه کم مي خوري بيني چه کوفتي سر هم کردي... نه بابا ....همچين بدم نشده ...بعد الکي ذوق مي کني و حلوا رو تو ۲-۳ تا بشقاب پخشو پلا مي کني ..هه هه هه ...خنده دارش اينجاست که با چنگال و قاشق به حلوا طرح هم ميدي ...بابا گرافيک ديزاينر !!!! .....بعد منتظر ميموني تاهمخونت بياد و سورپريز بشه ولي نميشه ....
بعد منتظر ميموني تاهمخونت بخوره وبگه به به ...ميخوره و ميگه به به ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۱
دلم نمیاد صفحه این هفته تقویمم رو ورق بزنم... شعرش از فریدون مشیریه ...
مرا کوچیدن از این خاک دل برکندن از جان است
مرا با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است
عکسش برام خیلی آشنا بود .... یه منظره پاییزی.... وقتی تو صفحه آخر شرح عکس رو خوندم فهمیدم موضوع چی بود ...« اطراف نطنز»
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۵۸ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۱
هوراااااااااا .........
از امروز برج ساعت دانشگاه علاوه بر زنگ ساکسيفون هم مي زنه .....
ديگه نمي دونم تو زندگيم چي کم دارم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۵ ب.ظ. |
جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۱
عليرضا :دينگ .....
عليرضا :هستي ؟...
فرهاد : سلام
فرهاد : خوبي ؟
عليرضا :ميگم نظرت چيه بجاي شيکاگو بريم بوستون ؟
عليرضا :البته محمد ميگه بريم واشنگتن
فرهاد :از نظر من خيلي فرق نميکنه..کامران چي ميگه ؟
عليرضا : پاشو بيا آفيس من ... بچه ها اينجان...
فرهاد : چند بودي ؟
عليرضا : ۳۴۳۱
فرهاد : اوکي ..اومدم سي يو
***
۵ دقيقه بعد تو آفيس عليرضا .... من ميگفتم فقط ژانويه اينجا نباشيم حالا کجا مي ريم مهم نيست ... عليرضا به بوستون گير داده بود و محمد به واشنگتن ... قرار اولمونم شيکاگو بود ... خب بچه ها ... عيد بريم شمال يا نطنز ؟ من ميگفتم يا جيپ ليبرتي بگيرم يا فورد اسکيپ يا نيسان اکسترا ...آخه هر چي باشه راننده منم...ولي بچه ها مي گفتن گرون ميشه ...فرهاد نمي دوني ...قالپاق RD رو عوض کرديم قالپاق پژويي انداختيم ..خيلي با حال شده ....
***
نمي دونم کيف نطنز رفتن براي بار هزارم بيشتره يا کيف شيکاگو رفتن براي بار اول ...
نمي دونم هيجان روندن RD قالپاق پژويي بيشتره يا هيجان روندن جيپ۲۰ هزاردلاري...
ولي مي دونم تو دنيا اونقدرکاراي کيف دارفراوونه که به همه کلي مي رسه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۵ ب.ظ. |
You cannot discover new oceans unless you have the courage to lose the sight of shore
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۷ ق.ظ. |