پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۱ ب.ظ. |
در اين خاک ... در اين خاک ... بجز مهر ...بجز عشق دگر بذر نپاشيد ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۳ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۲
اهاليه کافه آدماي جالبين .... يکي هست که نقاشه ...کاراش شباهت عجيبي به نقاشيهاي سالوادور دالي داره ... قيافش هم يه جورايي شبيه نقاشياش شده ... پر از بلاهتي نوستالژيک ... يکي کارش جمع کردن قوطي نوشابست ... شبا کارش که تموم ميشه مياد يه قهوه ميگيره و گوشه ميشينه .... وقتي وارد کافه ميشه از تلق تولوق گونيش همه متوجه حضورش ميشن ... مرد روشنفکري به نظر مياد ... از همه جالبتر اون پيرمردست که دم در ميشينه .... کارش اينه که نوشته هاي روزنامه ها رو با قيچي ميبره و با دقت و وسواس تموم روشون چسب نواري مي چسبونه و ميذاره ه تو يه کيسه ... وقتي يه بريده روزنامه آماده رفتن تو کيسه ميشه خوب نگاش ميکنه که روش چروک نباشه و اگه نبود اونوقته که رضايت و غرور تو چهرش موج ميزنه .... اون اصلا مثال خوبي براي بيهودگي نيست .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۳ ق.ظ. |
شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۲
بيدار شدن با صداي بارون رو خيلي هستم .... با صداي بارون پا شدم پس گفتم امروزو بايد زندگي کرد ... بدون دمپايي رفتم پشت پنجره تا بيرون رو تماشا کنم.... منظره پشت خونه هر روز يه شکليه .... يه روز يه ورش زرد و يه ورش سبز ....فرداش سبزا شدن زرد و زردا شدن نارنجي .... روز بعدش يهو سر و کله قرمز پيدا ميشه ... ولي رودخونه همش يه جوره ... هميشه از سمت اتاق شروين ميره سمت خونه مايکل پيامبر .... داشتم زرد تازه پيدا ميکردم چشمم خورد به يه پينه دوز که تو تار يه عنکبوت گير افتاده بود ... پينه دوزه داشت دست و پا ميزد و عنکبوته هم همون بغل نشسته بود تا بخوردش .... منم اولين فکري که به ذهنم رسيد اين بود که با دوربين جديدم يه عکس کلوزآپ ازشون بگيرم ...بدون دمپايي برگشتم تو اتاقم و دوربينم رو اووردم .... من از عنکبوت و پينه دوز عکس کلوزآپ گرفتم .... من عکس خوبي گرفتم ....مرسي عنکبوت ... مرسي پينه دوز ... من امروز رو زندگي کردم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۴ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۲
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۳ ق.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۲۳، ۱۳۸۲
لواشک ... آلو ... سبزي کوکو ... گردو... توت خشک ...نامه ... فيلم ويدئو ... اينا تو جعبه بود ... مرد پستچي جعبه رو بهم داد و گفت :«بگير» ... نامه اينطوري شروِع ميشد ... «۷۵ دقيقه از خودمون و دورواطراف فيلم گرفتيم ...» نامه اينطوري تموم ميشد ... « ... تو هم مواظب خودت باش . تند نرو و کمربندت رو حتما ببند.خدا رو شکر کن که هميشه خوب داري زندگي مي کني .... قربانت .... خداحافظ ...فرزاد + بابا+مامان+فيروزه+فرشاد و RD ... » .... من امروز خوشحال بودم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۵ ب.ظ. |
گفت ميخواد سرويس موبايلشو عوض کنه ... گفتم الآن ميگه ديگه ميتونم بهت تلفن بزنم .... گفت ديگه ميتونم تلفناتو جواب بدم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲
براي آنها که زنده اند (سيد ابراهيم نبوي)
... خبر دريافت جايزه صلح نوبل توسط شيرين عبادی نشانه شکست تمام تلاش های يک ايدئولوژی حکومتی و يک شيوه تفکر برای انکار ملتی است که نمی خواهد زنده نباشد. ملتی که می خواهد وجودش را به رخ حکومتی بکشاند که جز با تحقير مردم و انکار آنان راهی برای ادامه ماندنش ندارد. ملتی که هست، زندگی را دوست دارد، شادی را می خواهد، خنديدن را بلد است، و حاضر نيست به عنوان رعايای يک مشت عقب مانده تروريست شناخته شود. ملت ما زنده است و شاد است و می خواهد زنده بماند. خدا را شکر می کنيم که نوبل صلح را نمی شود با پول نفت خريد و ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۰ ب.ظ. |
اينم از e-mail ساسان .....
So, I'm sure you all know by now that we have an "ultimate" reason to
party tonight. I'm so excited about the Nobel prize... I'm gonna get some
champaign. Idin, have your glasses ready:))
-Sasan
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲
ساعت ۱۱:۳۰ شب ... کافه اسپرسو ... اومدم درس بخونم خير سرم ... نه که نخوندم ... خوندم .اما نصفه کاره ولش کردم .... مثل خيلي کاراي ديگه که نصفه کاره ول کردم .... (اين موزيک کافه بدجوري رو نروم رفته ).... بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... امروز نامه Jack Hu اومد .... گفته بود مبارکا باشه ... قبولي .... حالا پروپوزال بنويس ... ۲ صفحه .... مينويسم.... ۲ صفحه ... ميخوام مفصل ماجراي ۳ اکتبر رو تعريف کنم ... بگم که چجوري اشک مردم رو در اورديم .... نه که مخصوصا .... خودش شد ...وبلاگستان شهر شيشه ايي .... پاک يادم رفته بود ... مرسي پپر ... خب کافه داره تعطيل ميشه ....بايد دکور اينجا رو عوض کنم ... چرا نوشته هام رو نمي تونم پاراگراف بندي کنم من .... وبلاگم مريضه ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۴ ب.ظ. |
اين بچه هاي آفيس ما خيلي باحالن .... الان« نوراله» (با اون ريش و پشم و عمامش)داره با« لليت» اينترنتي Age of Empire بازي ميکنه .....
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۴ ب.ظ. |
گروه ما معرکست ... همه هزار تا کار دارن و ميخوان به همه کاراشون هم برسن از طرفي ميخوان اجرا هم داشته باشن...براي يه برنامه تو ماه نوامبر کلي اي ميل رد و بدل شد ...اينم يکيش که شروين فرستاد .........
Hi All,
>>This is an extremely important message. If you do not reply after 1 hour,
>>something very bad happens to one of your friends.
>>So… please read this test and answer the questions as soon as possible.
>>
>>There are 9 people, called “Al”, “F”, “Sh”, “I”, “S”, “RD”, “Re”, “Sa” and
“Az”.
>>The majority of them "apparently" want to perform in an event called “The
>>League Basement”. There are some possible dates for that event: 10/9, 10/23,
>>11/13 and 11/20. There are also some constraints as below:
>>
>>1) “Al” and “RD” can’t make it on 11/20.
>>2) The only day “Al” can make it is 10/23.
>>3) “S” can’t make it on 10/23. Also he is not sure if he will perform or
>>not.
>>4) “Sa” needs a piano which is not there.
>>5) “I” thinks that they should perform as soon as possible.
>>6) “Al” doesn’t want to perform the piece called “Y” and he prefers “SEP”
>>7) “Y” and “SEP” are the only things “I” can sing.
>>8) “Az” is not answering e-mails.
>>9) “F” is not saying anything.
>>10) On Mondays, Wednesdays and Fridays “Re” thinks that he’ll perform and
>>the
>>rest of the days he thinks he won’t.
>>11) “Sh” is f***ed up.
>>12) All the dates are taken except 11/20.
>>
>>Answer the following questions:
>>I) Do you think these people can ever perform?
>>(a) Yep (b) Nop (c) Yes (d) No (e) Maybe
>>
>>II) What is the best date for them to perform?
>>(a) 10/9 (b) 10/23 (c) 11/13 (d) 11/20 (e) Never
>>
>>III) What is the best song they can perform?
>>(a) “Y” (b) “SEP” (c) “Invar-gher-bedam” (d) “Lo’batiii” (e) None
>>
>>IV) What is the best set of performers?
>>(a) All of them
>>(b) All of them except “Al”, “S”, “Az” and “RD”
>>(c) Only “Sh”, “F” and “I”
>>(d) “Re” and “ShaadRavaan”
>>(e) None
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۹ ق.ظ. |
دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲
۱۵۰ تا صندلي کمه ... حداقل ۳۰۰ تا ميخواييم .... آخه مردم تو آنتراک چي بخورن ؟!؟! چايي قهوه چي ميشه پس ... وااااي ...فرهاد ضرب رو قاطي کردي ... تازه تند هم ميزني ... ساسان زنگ بزن ايران تاريخ تولد همايون خرم رو چک کن ... آزاده ... پس عکست با ويلون چي شد ؟! ميخوام بذارم تو سايت ... اوووففف ...پسر چه پوستري درست کردي ....خيلي توپه ... ولي الاغ جون تاريخو اشتباهي نوشتي ... سوم دسامبر نه ...سوم اکتبر .... بابا ...رضا .... چه خبرته !!! ۲۰ دقيقه مي خوايي بزني ؟!؟!!؟ مردمو فراري مي دي توکه ... ۱۰ دقيقه حداکثر ... سالومه !!! تورو خدا يکم ژيلا رو با احساس تر بزن ... چرا عين آدم آهني ميزني ... علي ...تنبورتو غنيمت ميبرم خونه بلکه بيايي تمرين ...بابا مثلا ۴ روز ديگه مونده ها ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۲
اتاقم رو صداي شپره و جيرجيرک پر کرده ... برنامه هر شبشونه ... هر شب کنسرت دارن و من هر شب با همين صدا خوابم مي بره..بعضي وقتا صداي تلق تولوق قطار هم قاطيش ميشه ... ...شب با صداي جيرجيرک خوابت ببره و صبح چشمت رو به آسمون آبي وا بشه ... يعني قشنگ آبي...خب من احمقم اگه قدر اين شب و روز رو ندونم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۵ ب.ظ. |
لباسمو انداختم تو ماشين ... کم کم بايد بندازمشون تو خشک کن ... ساعت ۱۰ صبه ... ساعت ۳ بعدازظهر ميرم که آخرين امتحان زندگيم رو بدم . البته اميدوارم .... بعد اين امتحان ميوفتم تو سر پاييني... درست مثل رد شدن از تونل کندوان ميمونه ... مخصوصا وقتي داري ميري سمت شمال ...از تونل که در ميايي انرژي عجيبي مي گيري... راه که سر پايينه ... خودتم گازشو بيشتر ميگيري ... بعدش کم کم طراوت هواي دريا رو رو پوستت حس ميکني ....و اشتياقت براي رسيدن بيشتر ميشه ....يادته فيروزه ؟... نزديکاي شمال که ميرسيديم مسابقه ميذاشتيم ببينيم کي دريا رو زودتر ميبينه ... چون تو پشت سر بابا ميشستي معمولا زودتر از من دريا رو ميديدي ... بعد بلند ميگفتي: دريا ...دريا ... دريا ... منم تو اين مسابقه معمولا از باختن خيلي دلخور نمي شدم... ميگفتم : آآآآرررر ه ه ه ه .... دريا و بابا به رانندگي ادامه مي داد و مامان نگاه مهربونش رو به سمت دريا ميگردوند و دريا حس مي کرد پيش مامان يه قطرست....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۲
هفته ديگه يه امتحان گنده دارم ...تو يه اتاق گنده با سه تا آدم گنده ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۲
بازم مدرسه رفتن ... بازم کلاس ...مشخ .... معلم ... امروز روز اول کلاسا بود ...براي بيست و چندمين سال کيف به دست برو مدرسه ... تا سر کلاس نشستم از همون ثانيه اول نگام به ساعت بود ببينم کلاس کي تموم ميشه برم خونه ... درست مثل بيست و چند سال پيش .... اونقدر ازدرس و مدرسه فراريم که ديگه هيچ جوري نمي تونم ازش دل بکنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۲
يه سوزن ته گرد با ته سبز رنگ فروکردم درست وسط ستاره تهران ... بعديه سوزن آبي زدم تو اصفهان براي ساسان ...يکي هم زدم تو تبريز واسه آيدين و يکي هم تو مشهد براي رضا که احتمالا اون موقع بالاي اقيانوس بود ..... بعد يه قدم عقب رفتم و به نقشه نگاه کردم ... يکي سوزن زده بود يه جايي وسط قطب شمال ....يکي تو گوام ...يکي تو نيجريه ... يکي تو نيوزلند ...فندلاند .... ژاپن ....فرانسه ...لوگزامبورگ....فلسطين ...اسرائيل ... چين و هند که شده بودن عين جوجه تيغي از بس توشون سوزن فرو کرده بودن .... فرداش که بعد نهار از جلوي اون نقشه رد شدم همه دنيا پر سوزن بود ... تو ايران هم چهار تا سوزن بود ....يکي تو تهران درست وسط ستارش ...يکي تو تبريز... يکي تو اصفهان و يکي هم تو مشهد ... رضا هم رسيده بود و تو خونش خواب بود ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۰۱ ق.ظ. |