یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۶ ب.ظ. |
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
براي اينکه به اسب مجار جفت شيش ميزنم از بس کار ميکنم ...
از صبح تا عصر تو دانشگاه ... بعدشم تو يه قهوه خونه تا وقتي که پرتم کنن بيرون
الانم تو قهوه خونه « آبهاي شيرين» تمرگيدم
روبرومم يه کارتن خواب انتلکتوال داره روزنومه مي خونه عين چي
لعنت به من که قهوه غليظ گرفتم
اگه امشب خوابش نبره چي ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۸ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴
توي بسته هاون بودو زعفرونو لوليان ناظريو گردوو توت خشکو لواشکو پسته و آلو خشکو سبزي خشکو و خيلي چيزاي ديگه .... و نامه ها بود ....از اون نامه هايي که ميشه از حالا تا هميشه خوندو باز هم خوند.
کارتن خالي اداره پست کوي دانشگاه رو کنار بقيه کارتناي خالي اداره پست کوي دانشگاه ميذارم، نامه ها رو کنار بقيه نامه ها و سبزي خشکا رو کنار بقيه سبزي خشکا و .... هاون رو هم ميذارم يه جايي که هر روز جلو چشمم باشه .... و هرکي ازم پرسيد تو اين چهار سالي که اينجا بودي چي گيرت اومد ميگم : يه هاون و چيزهاي ديگه اي از جنس هاون ... هستن کسايي که بفهمن من چي ميگم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴
بعد هزار سال هنوز کسي نميدونه آيا « آمادئوس» فرداي اونروز به تماشاي مسابقه گرز پروني رفت يا نه اما همه اينو ميدونن که اگر « آمادئوس» به اينترنت دسترسي داشت و يه سربه weather.com ميزد، اونموقع حداقل تا يه هفته بي خيال شهر ميشد !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴
يکي پرسيد : چيکار بايد کرد ....
وقتي افتادن و شکستن قاب عکس از رو يه ديوار تبديل به يه خبر در ستون «حوادث» روزنامه ميشه .... و از اون بدتر اينکه پليس مياد و گزارش تهيه ميکنه !!
و تو صفحه مقابل اين خبر يه خبر ديگه مي خوني که ميگه : يه هواپيما تو ايران از آسمون افتاد و شکست .. با آدماش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴
و يه اي ميل از مت ناوارا، مسئول تاسيسات دپارتمان، مبني بر اينکه يه طوفان برف حسابي تو راه و ساعت ۶ ميرسه به شهر ما و تا ۶ صبح فرداش يه بند برف مياد از قرار ساعتي يه اينچ ...
نکته هيجان انگيزش اينه که فردا صبح با صداي ماشين برف روب که از دور نزديک ميشه بيدار ميشم ... نزديک و نزديکتر و بعد دور و دور تر و بعد تنها سکوت برف باقي ميمونه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴
نميتونست کمتر از صداي سه تار باشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۸ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
امروز همه خيابوناي اصلي شيکاگو رو پياده گز کرديم. من مرده اين شهرم از بس که زندست ... من خراب بوق و ترافيکم ... ده ما ترافيکش کجا بود ؟! من ديوونه وول خوردن آدماي زيادم تو پياده روهاي پهن با مغازه هاي شيک ... امروز رو زندگي کرديم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
رئیس دانشکده در لباس جادوگر
پستچی در لباس دراکولا
منشی دانشکده در لباس سیندرلا
قهوه چی در لباس اتاق عمل
نظافتچی در لباس پنگوئن
راننده اتوبوش در لباس دلقک
امروز شهر پر بود از قیافه های مسخره اما دلنشین
درست مثل بقیه روزا
امروز شهر پر بود از شادی و خنده
درست مثل بقیه روزا
امروز Halloween بود ... و هیچ هم تو خالی نبود ...
من این مردم رو دوست دارم ... مردمی که در عین «خالی» بودن «پر» زندگی میکنن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴
فيلم خوبي بود چونکه به تست اشک جواب مثبت داد ... هر فيلمي که شده حتي براي يک ثانيه اشک منو در بياره از نظر من فيلم خوبيه ... من به تست اشک شديدا اعتقاد دارم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ق.ظ. |
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴
جاويد معمولا وقتي منو ميبينه بجاي سلام ميگه : « تو به روح اعتقاد داري؟ » که اگه من بگم آره اونم در جواب بگه : « پس تو اون روحت !!! » ... اولاش مي پرسيدم: «چطور مگه ؟ » اما مدتيه که ميگم: «تو روح خودت ... »
تو آفيس مشغول چک کردن اي-ميل بودم که يکي در زد .... گفتم خوبه جاويد باشه ... در رو باز کردم ... جاويد بود ... بدون سلام عليک گفت : « تو به روح اعتقاد داري؟ » ... بعد از چندثانيه سکوت گفتم : « آره » ... که با لبخند پيروزمندانه اي گفت : « پس تو اون روحت »
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
همینطور که دنبال گیت A64 میگشتم
چشمم خورد به تابلوی International Departure و بی اختیار نگاهم برای چند لحظه روش متوقف شد ... اما باعث نشد به چیزی جز گیت A64 فکر کنم ...
چند قدم جلوتر همین داستان بود برای تابلوی International Arrival
گیت A64 رو پیدا کردم پس دیگه چیزی نداشتم که بهش فکر کنم ... نشستم روی یه صندلی گرم از آفتاب و مشغول تماشای باند فرودگاه شدم ... یک ساعت به پرواز مونده بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
بهترين شلوار دکتر افشار که تو خشکشويي جامونده بود
مقداري توتون مرغوب باز هم براي دکتر افشار که ببرم سوغات
امروز اينا رو گرفتم
توپ فوتبالي که تو ماشين من بود و بقيه ايي که شايد ميخواستن فوتبال بازي کنن
قبض تلفني که بيخود گرون شده بود
آمپر بنزيني که کار نمي کرد
امروز نگران اينا بودم
خورش کدويي که شانسي خوب در اومده بود
تاب خالي پشت خونه که خيس بارون بود و منو ياد بچگيا انداخت
درآوردن يه تيکه از نت «به تماشاي آبهاي سفيد» با فلاکت
امروز اينا منو سر شوق آوورد
آ هاي زندگي معمولي ... با همين فرمون بيا ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۴ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴
يا بيشتر
ريحون چيدم
از حياط خونه «احسان»
پس اگه هنوز ميشه ريحون چيد
اونم درست وسط اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
هيچ دليلي وجود نداره
که آدم يادش بره
چطوري ميشه ريحون چيد
حتي اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
روز برگشت با لب و لوچه آويزون تو صندلي عقب خودمو فرو کردم و سعي کردم بقيه رو متوجه ناراحتيم بکنم ... و نطق هم نکشم که نکشيدم ... اما همين که ماشين راه افتاد همه چيز رو فراموش کردم و دماغم رو چسبونم به پنجره و با حرص و ولع مشغول تماشاي منظره هاي بيرون شدم ... نميدونم چرا هر موضوع خسته کننده اي از تو ماشين در حال حرکت جذاب و ديدني ميشه ...
و يک اعتراف ... من هنوزم بيلام رو با دست خودم خاک ميکنم به شوق اينکه يک روز پيداشون کنم ... که بعضي وقتا پيدا ميکنم و بعضي وقتاهم پيدا نمي کنم

ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
خوب بر اندازشون کردم تا آخرين نفرشون از ديدرسم خارج بشه .... و دم آخر يکم گردنمو کج کردم تا بتونم يکم ديگه ببينمشون ... وقتي مطمئن شدم که ديگه ديده نميشن به صندلي تکيه دادم و يه قورت از چاييم، که شکرش کافي بود، سرکشيدم و با خودم فکر کردم که اين اصلا خوب نيست که نزديکيهاي شهر ما هيچ کوهي نيست ... ميتونستم بيشتر به اين موضوع فکر کنم اما ترجيح دادم بقيه مردم رو تماشا کنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۳ ب.ظ. |

