یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹

ما برون را ننگریم و قال را
ما درون رابنگریم و حال را

یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹

همخونه ترک زبونم چند تا کلمه فارسی یاد گرفته مثل هندوانه، زندگی، شیرین، خوب و عجیب. هر از چند گاهی این کلمه ها رو سر هم میکنه و ترکیبات تازه می سازه مثل:

هندوانه خوب
زندگی شیرین
زندگی عجیب
هندوانه عجیب

پی نوشت: اخیرن دو کلمه کلاغ و احمق رو هم یاد گرفته و چیزای جدیدی سرهم میکنه مثل هندوانه احمق یا کلاغ عجیب.

پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹

مشغول امتحانن دانشجوام الان و من مراقب. تا میان بالا سرم برای سوال من میرم یه مقاله رو که اون پشت آماده دارم باز می کنم که وانمود کنم من یه آدم جدی هستم و مشغولیتام همه جدین. انگارسخته امتحان چون تا حالا هفتاد بار این صفحه رو بستم و باز کردم. اون سیاهه باز داره تقلب میکنه اما حسش نیست که برم سر وقتش چون دفعه پیش تقریبا به نژاد پرستی متهم شدم. اونقدر تقلب کن که جونت درآد. تراویس هم که منو همیشه یاد لورل تو «لورل و هاردی» میندازه آی پاد تو گوششه که نباید باشه اما بی خیال. ووواای .... حواسم نبود الکساندریا مچم رو گرفت الان. گفت چرا از راست به چپ می نویسی ؟ و گفتم یه زبون دیگست بعدش پرسید چی می نویسی . الکی گفتم ای میل. و گفت یه ای میل به زبون خودت به من هم بزن. حالا میخواد چیکار نمی دونم. ای میل به الکساندریا به زبون فارسی رفت تو «تو دو لیست ».خلاصه چرخ زندگی ما اینجوری میچرخه اینروزا. شایدباید خو کرد به این مردم.

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

یکی یادم بندازه سفر بعدی که رفتم ایران یه سه تاربا خودم بیارم. سه تارم سرطان پروستات گرفته.

چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹

"زندگی من بنظرم همانقدر غیرطبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم" ص . هدایت

یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹


خلاصه اینکه امسال هم بی هفتسین گذشت اما در صد سفره هفتسین فیس بوکی «تگ» شدم. گاهی سکه بودم و گاهی ماهی. گاهی هم پایه میز بودم یا دیوار پشت سفره. هفتصد تبریک گروهی الکترونیک هم گرفتم به علاوه یک کارت تبریک مقوایی که واقعا به مقصد من پست شده بود.

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

امسال هفتسین می چینم.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸

با سلام

احتراماً، به استحضار می‌رساند در حاشیه هفت نگاه سوم، نشست تخصصی اقتصاد هنر با هدف واکاوی جریان اقتصاد هنر تجسمی و بررسی راهکارها و موانع این حوزه، ساعت 11 صبح چهارشنبه پنجم اسفند 88 در مجتمع سینمایی پردیس پارک ملت برپا خواهد شد.از جنابعالی و همراه جهت شرکت در این نشست دعوت به عمل می‌آید.

گفتنی ا‌ست در این نشست «لیلی گلستان» سخنگوی هفت نگاه و مدیر گالری گلستان درخصوص بازار داخلی هنرهای تجسمی ایران، «آناهیتا قبائیان» مدیر گالری راه ابریشم درباره بازار تجسمی ایران در خارج از کشور و «فریال سلحشور» مدیر گالری دی پیرامون اقتصاد هنر تجسمی دیدگاههای خود را ابراز خواهند نمود.

قدوم پرمهرتان را چشم انتظاریم.

با احترام

گروه هفت نگاه


نمی دونم چرا متن این دعوتنامه به دلم نشست. شاید چون منو یاد موسسه ماه مهر و کلاس عکاسی اردشیر توکلی انداخت. شایدم به خاطر جمله آخر که میگه قدوم پر مهرتان را چشم انتظاریم . شایدم به خاطر عبارت جدید «واکاوی» و شایدم اینکه دلم برای خونه تنگ شده ...



چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

اندیشه، شوهر خواهر اردلان، گفت: «خارج رفتن فقط وقتی توجیه پذیر هست که یا باعث ‍پیشرفت مادی آدم بشه یا پیشرفت معنوی آدم ». من هم همینطور که چایی هورت میکشیدم گفتم: «اوهوم» ... یعنی اینکه من موافقم حسنک کجایی ؟! ... مکان: چایخانه سنتی بوستان گفتگو. زمان: پاییز پارسال.

اندیشه، شوهر خواهر اردلان، از یکی مونده به بغل دستیم خواست که نتهای موسیقی رو برعکس بگه که گفت. سی لا سل فا می ر دو ... و از بغل دستیم خواست که یکی در میون حالا نتها رو بگه همینطور هی هی و بغل دستیم گفت دو می سل سی ر فا لا و الخ. به من که رسید من باب مزاح گفتم حالا من رندوم میگم نتها رو. همه خندیدن و من و شوهر خواهر اردلان، اندیشه، نخندیدیم. بعدش همه دسته جمعی خوندیم «خانه دل میسازیم خانه جان میسوزیم» ... مکان : اتاقی در خانه ای در کوچه شادی، نبش پاتریس لومومبا، زمان: پاییز پارسال.

خود اردلان گفت یه سری سوال کلی دارم ازت در مورد زندگی و اینحرفا. هستی؟‌ گفتم آره خونه ای؟ ... میام دنبالت. رفتم دنبالش. بعدش اردلان یه سری سوالای کلی کرد در مورد زندگی و منم بهش یه سری جوابای کلی دادم در مورد زندگی. مکان: لب جدول یه باغچه در بازارچه گلستان، زمان: پاییز پارسال.

اردلان، خودش، گفت بیا بالا میخوام یه چیزی نشونت بدم. رفتیم بالا... اتاقش ... به حیاط خونه پشتی اشاره کرد که از پنجره اتاقش دیده میشد. انگار که کسی تو دیگه تو اون خونه زندگی نمیکرد چون باغچه ها پر بود از علف هرز و درختها هم خشک بود. گفت بیست سال پیش در این خونه خانواده ای زندگی میکردن که پسری هم سن من داشتن. عصرا میومد تو حیاط و من همینجا می ایستادم و ساعتها همدیگه رو نگاه میکردیم. هیچ وقت حرف هم زدین ؟‌گفت نه ... چون اردلان رو میشناختم باور کردم. مکان: اتاق اردلان، زمان:‌‍ پاییز پارسال.

پاییز پارسال در تهران اتفاقات زیادی افتاد.
پاییز امسال در تگزاس اتفاقات کمتری افتاد.


یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

من اهل چکسلواکی نیستم.
من اهل چک و اسلواکی نیستم.
من چک نیستم.
اسلواک هم نیستم.
آخه به کی بگم من اهل چکسلواکی نیستم.
اصلا همچین کشوری دیگه وجود نداره.
برای آمریکاییها اگه کسی اروپایی باشه اما اهل فرانسه یا ایتالیا یا آلمان یا انگلیس یا اسپانیا نباشه حتما اهل چکسلواکی هست.
اما من اهل چکسلواکی نیستم.

حالا دنگ دنگ دنگ
بنگ بنگ بنگ
حاجی اهل کجایی؟
ملایر
ملایر یا دوایر؟
ملایر بابا ملایر!!
خلایر هر چه لایر
چی گفتی؟
تو که همچین نبودی
چین واچین نبودی
کی همچین همچینت کرد؟
از چین واچینت کرد؟‌
حاجی آتیش داری؟
بعله
تیش تی تیش داری ؟
بعله
حاجی خرابتم
دیگه چی؟
من مذابتم
دیگه چی؟
حاجی شهر شلوغه
خب باشه
وقت بوق بوقه
خب باشه
میگن اوضاع خیطه
نه بابا
چارش بیلیطه
نه بابا
حاجی بزن بریم
به کجا؟
بدون زن بریم
به کجا؟
یه جا سراغ دارم
بی خیال
سه چارتام باغ دارم
بی خیال
باغ رو وللش
قبوله
بکش سمت فلش
قبوله
بگم کجا میره؟
د بنال
دنده جا میره؟
د بنال

بگم ؟‌ بگم؟‌
.....
حاجی چکسلواکی ... لواکی یا که خاکی آی لواکی وای لواکی ... حاجی چکسلواکی

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

این شومینه من آتیشش سرده. یعنی یه وجبیشم بشینی بازم گرم نمیشی. آتیش داره چه جورم. گر گر هم میکنه. اما سرده. حتی دوبار هم صورتم رو چسبوندم به شیشش اما نسوخت. حالا دیگه برای باور نکردن داستان«ابراهیم در گلستان» بهانه کافی ندارم.

پی نوشت: این دو خط رو نوشتم که بگم زندم. این دو خط رو شاید هم نوشتم که بگم برخی از حواسم کار نمیکنه. بخشیش به خاطر بالا رفتن سنه و بخشیش هم به خاطر پایین اومدن از خر شیطونه. وزنم فرقی نکرده. قدم هم همونه . صراطم هم کماکان مستقیمه. البته بعضیها بنا به دلایل محکمه پسندی با این آخری موافق نیستن. که دفاعی نیست مرا. کهدفاعینیستمرا.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

ترم تموم شد. روز اول کلاس دانشجوهام جوری نگام میکردن که انگار از یه سیاره دیگه اومدم. یک عالمه چشم هراسان و کنجکاو. روز آخر اما جوری به نصیحتهای صد من یه غاز من گوش میکردن انگار من بابا بزرگشونم.

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

به قول توکا نیستانی «دیوار موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را». بچه که بودم برای اینکه خوابم ببره به جای گوسفند شمردن تو ذهنم دیوار می ساختم. دیوار آجری. اونقدر دونه دونه آجر رو هم میذاشتم تا یا دیوارم تکمیل بشه یا اینکه خوابم ببره. توجهم به دیوار در نقاشیهام هم بروز کرده بود و به جای اینکه با چهار تا خط دیوار یه خونه رو بکشم و قالش رو بکنم، یکی یکی آجر رو آجر می ذاشتم تا دیوار ساخته بشه. و معمولا هم حوصلم سر می رفت و دیوار و خونه رو نیمه کاره ول می کردم . اینه که زندگی من پره از دیوارای نیمه کاره. دیوارایی که یا باید تا آخر بالا برن یا به کل خراب بشن. هیجوقتم کار به دیوار چهارم نکشید تا خونه ای یا حتی زندانی ساخته بشه. فعلا به کمک تعدادی دیوار نیمه کاره، زندگی من، از نمای بالا، چیزی هست شبیه هزار توی پیچ در پیچ بورخس.

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

اینکه اینجا ساکته از فیس بوکه ... راش میندازم. اگه ۴ نفر بگن راش بنداز.

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

یه چیزی یه جایی خاموشه ...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

خرید پاکتی امروز همراه با طعم خوش زندگی‌

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

(این رو ۳-۴ هفته پیش نوشته بودم ولی‌ پست نکرده بودم)

اولین باری که شعر «سایه های شب» فریدون توللی رو خوندم شاید ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم. شعری که یک شب معمولی رو توصیف میکرد . تشبیهات و استعاره های این شعر به قدری رو من اثر گذاشته بود که تا مدتها شبها قبل از خواب، صحنه های «سایه های شب» مثل یه فیلم تو ذهنم عقب و جلو میشدن تا خوابم ببره: ناله ی جانوری گرسنه از جنگل دور، بیرون پریدن یه روباه از روزن گوری نمناک، جان سپردن بیماری در تبی گرم و سیاه یا سرفه یه گدای بیدار از ته یه کوچه. یه جایی از شعر میگه:

دور ، آنجا به سر کوه ، یکی شعله ی سرخ
می زند چشمک و می افسردش گاه شرار
اهرمن بسته مگر دیده به تاریکی شب
یا ستاره ست که خون می دودش بر رخسار ؟

یادمه تا مدتها وقتی شبا نوری رو کوههای تهران میدیدم بی اختیار شیطون رو مجسم می کردم که روی یه تخته سنگ وسط کوه ها، یه جایی حوالی شیر پلا،با قبایی ژنده نشسته و به شهر خیره شده و برای فردا نقشه میکشه در حالیکه از چشماش آتیش زبونه میکشه. این صحنه تا مدتها وحشتناک ترین صحنه دنیای خیالی من بود.

امروز که ویدوی «الله اکبر» مردم تهران رو دیدم یاد «اهریمن کوههای تهران» افتادم که از اون بالا هر شب شهر رو میپاد. شاید این شبا دیگه خبری از شعله سرخ اهریمن کوهستان نباشه. چون یا با ظلمی که بر این مردم رفته اشک شیطون هم جاری شده و شعله نگاهش رو خاموش کرده یا اینکه کلا بار سفر بسته و از مسیر دامنه های شمالی توچال راهی دیار دیگه ای شده .... جایی که از خودش سیاه دلتر پیدا نکنه.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

خونه جدید من پره از آفتاب. من هم ...

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

چه بگویم ؟ سخنی نیست ...

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

مهار این شتر مست را که می گیرد ؟

کنون که مرتعی اینگونه خوش چرا دیدست
به سایه سار خوش بید و باد جو باران
دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست.

به آب برکه تلخاب شور و کور کویر
و آفتاب گدازان دشتها هرگز
دو باره باز نگردد آنکه حریم شکست.

دگر به بار و خار شتر نخواهد ساخت
نه ساربان و نه صاحب شناسد این بدمست
نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده ست.

مهار این شتر مست را که می گیرد ؟

«شفیعی کدکنی»