سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۴

نطنز يه كوه داره اسمش گنبد بازه.  يه كوه سنگى مخروطى شكل با يه بناى كاهگلى رو قله كوه. هرجاى نطنز كه برى اين كوه و بناى كاهگلى رو ميشه ديد. داستان و افسانه در موردش زياده كه فعلاً زياد مهم نيستن . هميشه وقتى از جاده قديم نطنز به شهر نزديك ميشديم و گنبد باز از لابلاى كوه ها بيرون ميومد، چشمام برق ميزد از شوق رسيدن به شهرى كه انگار از بهشت جدا شده بود و افتاده بود رو زمين پشت كوه كركس. هم خودش و هم آدماش. حالا حرفم چيه ....

وقتى كه مردم ميخوام سوزونده بشم و خاكسترم از روى گنبد باز به باد سپرده بشه تا روى نطنز پخش بشه. هر كى اينكار رو ميكنه ميخوام يه بطرى شراب مرغوب هم با خودش ببره و اون بالا بنوشه. موسيقى هم فراموش نشه ... هم موقع بالا رفتنش هم موقع پايين اوومدن.

اميدوارم يكى بخونه اينو و يادش بمونه. لطفاً يادتون بمونه.

آستين- تگزاس
فروردين ١٣٩٤

پنجشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۳

امروز تو دفترم كار ميكردم كه يكى در زد. در رو باز كردم و دكتر بيتى، رئيس دانشكده، رو پشت در ديدم. تو اين ٦ سال هيچوقت نيومده بود دفتر من. گفت كسى خبر خوب رو بهت گفته. گفتم نه. گفت كميته پرسنل كالج مهندسى با ارتقاء درجه تو به دانشيارى موافقت كردن. خيلى سعى كردم خودم رو بيش از اندازه خوشحال و خبر رو شديداً غير منتظره جلوه بدم اما ظاهراً موفق نشدم. بعد از رد و بدل كردن تعارفات معمول براى ١٠-٢٠ ثانيه دكتر بيتى خداحافظى كرد و به دفتر يوجى رفت تا همين خبر رو به اون هم برسونه. از راه دور صداى محو مكالممشون رو ميشنيدم. ظاهراً يو جى بيشتر هيجان زده شده بود چون مكالمه اونا چند دقيقه اى طول كشيد. ياد روز اول كارى افتادم كه با كارلا منشى دانشكده، كه حالا شده همسر دكتر بيتى، اومديم طبقه چهارم كه دفترم رو به من نشون بده. كليد انداخت و در رو باز كرد و من مواجه شدم با اتاقى با يك ميز و دو صندلى و يك كتابخونه و يك فايل فلزى. شايد اون موقع فكر نميكردم ٦ سال بعد هم تو همين اتاق باشم و خبر ارتقائم رو همينجا بشنوم. خبر خوشايندى بود قطعاً اما من هنوز راضى نيستم از اونچه كه هستم و نميدونم چه مرگمه. شايد به خاطر اينه كه تازه از ايران اومدم و دچار افسردگى دورى از خونه هستم. اين ژانر هى تكرار ميشه حالا. 

امروز مامان يه معذرت خواهى عجيب از من كرد. گفت :" وقتى تو به دنيا اومدى من كوچيك بودم و نميدونستم چطور بايد بزرگت كنم. ببخشيد اگه خوب بهت نرسيدم" !! 

یکشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۳

امروز صبح ترانه "خونه ما دوره" مرجان فرساد رو گوش كردم و يادم افتاد كه بايد قصه هاى خونه پلاك ١٣ خيابون ٢٢ رو بنويسم تا از ذهنم پاك نشدن. اون خونه ديگه وجود نداره اما مهمترين و اثرگذارترين دوران زندگى من ( و فيروزه و فرزاد و فرشاد) تو اون خونه گذشت. شنيدم وقتى خونه خالى شده بود و كارگرا اومده بودن كه خونه رو خراب كنن مامان موقع رفتن اشكش جارى بود و از خونه دل نميكند. به خاطر مامان بايد بنويسم. لطفاً يكى يادم بندازه بنويسم.

جمعه، شهریور ۱۴، ۱۳۹۳

صبح قبل از اينكه برم سر كار چشمم خورد به پاكتى گوشه گاراژ كه توش ٥-٦ تا دريچه كولر بود كه چند ماه پيش از لوز خريده بودم. سايزشون درست نبود و به همين خاطر كنارشون گذاشته بودم كه برم پسشون بدم اما طبق معمول يادم رفته بود. پاكت رو گذاشتم تو ماشين و سر راه برگشت پسشون دادم و ٦٠-٧٠ دلار زبون بسته رو زنده كردم. مدتها بود لذت زنده كردن پول رو نچشيده بودم. اين بود كه حسابى به دلم نشست اين حركت و وقتى برگشتم خونه عين دزدى كه تازه وارد خونه شده شروع كردم نگاهم رو چرخوندن رو در و ديوار بلكه بتونم يه چى بردارم و به پول نزديكش كنم. تصميم گرفتم اگه ٢٠٠ دلار ديگه يه جورايى زنده كنم كه پول بليطم در بياد عروسى مهناز رو برم. طفلى توقع داره. 

یکشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۳

شدم مثل كشاوزها كه از بارون باريدن خوشحال ميشن. از بس كه چمن بى آب دارم و منم بى حوصله و چمن كش. كيهان كه تيتر ميزد " شادى باغداران بيرجندى از اولين باران پاييزى" تو ذهنم باغداران بيرجندى رو تجسم ميكردم كه مغموم و بيل به دست با چهره آفتاب سوخته و دستاى ترك خورده سر زمين نشستن يهو رعد و برق ميزنه و بارون ميگيره و باغدارا بلند ميشن و با شادى و با دهانى باز به آسمون نگاه ميكنن و خبرنگار كيهان هم كه لاى بوته ها قايم شده بوده اين شادى رو ثبت ميكنه. تف به كيهان دهه ٦٠ كه با اين تيترها سر ما رو گرم ميكرد. اين بود پست سياسى امسال من.

پنجشنبه، تیر ۲۶، ۱۳۹۳

همين جمعه شب گذشته برنامه تفريحى من اين بود كه برم هوم ديپوت فرقون بخرم كه آخر هفته يكم به باغچه جلوى خونه برسم. نميدونم كسى درمورد رابطه چهل سالگى و علاقه به باغبونى تحقيق كرده يا نه اما مطمئن هستم بى ارتباط نيست. اخيراً وقتى تو اتوبان ٣٥ از دانشگاه به خونه ميرونم نا خودآگاه خودم رو غوطه ميكنم در ايده هاى باغبونى و گلكارى. اين يه تيكه اى از چمن جلوى خونه كه زرد شده برام شده كابوس شبانه. هر روز كه از خونه ميام بيرون سعى ميكنم كه نگام به اون چمن زرد نيوفته اما بى فايده هست. انگار خدايان گل و گياه ميان به زور سرم رو برميگردونن و دماغم رو ميمالن به چمنا كه زرد شدن و ميگن ببين چه به روز چمناى بى نوا آووردى. من قاعدتاً تنها دليل محكمه پسندم اينه كه من عمرى تو آپارتمان زندگى كردم و آشنا نيستم به اصول چمندارى و سبزه پرورى. من حداكثر تجربه ام از معاشقه و ملاطفت با گياه بر ميگرده به زمانى كه تو گلدون بالكن طبقه سوم خونه خيابان ٢٢ گيشا لوبيا مي كاشتم. اتفاقاً ازش چند قلاف لوبيا قرمز هم بدست اومد كه با عشق تقديم مادر كردم جهت استفاده در قرمه سبزى. اما خب اون تجربه قطعاً كفايت نميكرد براى نگهدارى از ٦٠٠٠ فوت مربع چمن سنت آگوستين در تگزاس. آرتورو، همسايه بغليم، كه خودش نونش تو چمنه گفت كرم و حشره افتاده به چمنات و ريشه ها رو ميخورن. اون شبى كه اينو گفت آرتورو، من تا صبحش كابوس كرم و حشره ميديدم كه اول ريشه هاى چمنام رو ميخورن بعد ريشه هاى خودم رو. حالا خوردن ريشه چمن بومى سنت آگوستين رو ميشه فهميد چون عميقه و احتمالا پر از مواد غذايى ارگانيك براى كرمها و حشرات. ولى من كه ريشه اى ندارم تو اين سرزمين! موندم چى رو ميخوردن!! فرداش اولين كارى كه كردم اين بود كه برم سم بخرم بدم اين كرما بخورن بلكه بميرن. يك هفته گذشت از اون روز. اون لكه زرد هنوز سبز نشده اما بزرگتر هم نشده. گويا نسخه آرتورو فعلا كارگر افتاده. 

اين حركت دورانى كه به بطرى شراب داده ميشه در آخرين لحظه ريختن شراب در گيلاس خيلى آوانگارده. و وقتى كه من به بطرى دوران لازم رو ميدم ولى با اين وجود بازم يكى دو قطره شراب از لب بطرى جارى ميشن و مجبورم ليس بزنم بطرى رو يا با انگشت تميزش كنم حس نا خوشايندى بهم دست ميده. حس اينكه من به اندازه كافى آوانگارد نيستم كه دو قطره شراب از لب بطريم جارى نشه وقتى دورانش ميدم. 

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۹۳

راننده آژانس ميگفت صداى مادرت خيلى آرامش بخشه. كلى انرژى ميده به آدم. همه محل مامان رو ميشناسن. مامان به همه محل انرژى ميده.

بابا هر وقت ميره پارك جيب پيرهنش رو پر گل ميكنه. خيلى وقتا حواسش نيست كه جيبش جا نداره اما بازم گل ميچينه و ميذاره تو جيبش. در طول روز گلا يكى يكى از جيبش آويزون ميشن و ميوفتن. ميخوايى بابا رو پيدا كنى بايد خط گلها رو زمين رو بگيرى و برى

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۳

فريضه نشر ثالث هم انجام شد. تاكسى تا سر بلوار ى بعدش يه كورس تا سر ويلا و پياده تا نشر ثالث. خريد كتاب و سى دى و بعد پياده تا سر بلوار و تاكسى تا گيشا.

همه چيز خوبه فقط نگران چمنا هستم. خدا كنه آستين بارون بياد. 

پنجشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۳

هادى سليمانى خيلى اصرار داشت هنر نه گفتن رو به من ياد بده. هنوز كه هنوزه نقطه ضعف بزرگم اينه كه نه گفتن سخته برام. يه آفر چرب و چيلى از دانشگاه اوكلاهوما گرفتم اما بعد يه هفته سبك سنگين كردم تصميم گرفتم "نه" بگم. علت اصليش هم جاشه. سولماز ميگفت اگه ميخوايى بچه هات ازت متنفر بشن برو اوكلاهوما. مريم، همسر روزبه كه اخيراً شروع به كار كرده اونجا هم دل خوشى نداشت از اون طرفا. ولى بايد بگم دانشكده و آدماش رو دوست داشتم. راندا، رئيس دانشكده، اى ميل زد امروز كه پس چى شد. دو ساعته پاى كامپيوتر نشستم كه جواب بدم نميام ولى دستم به نوشتن نميره. ولى خب دير يازود بايد جواب بدم و به تعويق انداختنم رو نميتونم تا ابد ادامه بدم. برام شده يه عادت كه به جاى حل مسأله اونقدر بهش بى محلى كنم كه صورت مسأله عوض بشه. اما گويا اينبار اين استراتژى جواب نميده. قبل از اينكه آفتاب بدمه بايد تمومش كنم. هفت من هم احساس قراره بار اى ميل كنم كه هيچ لزومى هم نداره. هادى سليمانى كجايى؟! 

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۹۲

زير آسمون پر ستاره وايومينگ در تاريكى مطلق پياده رو زمين يخ زده به جستجوى رستوران تايلندى در سرماى منفى بيست درجه.  گوگل مپ عوضى آدرس ميده و از شارژ باطرى موبايل كه چراغ قوه شده ٥ درصد مونده و تو خودت موندى اين آدمى كه همراهته كيه و حتى دل اينو ندارى كه يه نگاه بهش بندازى. 

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۹۲

همسايه بغليم يه مكزيكى مهربونه به اسم "آرتورو". شغلش چمن زنيه و رضايت از زندگى از چهرش ميباره. بعضى وقتا با همسرش زير سايه درخت جلوى خونش ميشينن و گپ ميزنن با هم و براى رهگذرا دست تكون ميدم. امروز تو اين فكر بودم آيا آرتورو وقتى مشغول چمن زنى هست به مجموع مساحت حياطايى كه چمنشونو زده فكر ميكنه؟ مثلاً شايد فكر ميكنه اگه مساحت حياطا به اندازه مساحت مكزيكو سيتى شد بازنشست كنه خودش رو. نميدونم چرا تو كلم فرو رفته كه آدما بايد يه متريك براى اندازه گيرى حاصل عمرشون داشته باشن. متريك من تعداد مقاله هامه. متريك قلعه نويى تعداد قهرمانيهاشه و متريك آنجلينا جولى تعداد اسكارهاش. تو همه اينايى كه گفتم متريك آرتورو از همه بيشتر به دلم ميشينه. ولى شك ندارم كه آرتورو هيچ چيزى رو نميشماره و جمع نميبنده وگرنه اينقدر خوشحال نبود. به زندگى در كشورى تن دادم كه سيستم اقتصادى-اجتماععيش هزار تا كنتور به هزار جات فرو ميكنه. نميدونم چه مرگمه كه خودمم دچار خود كنتورى شدم. 

وقتى تو خونه زعفرون بسايى و كباب ديگى درست كنى و فرياد شجريان گوش كنى يعنى اينكه خونه رو مال خودت كردى. 

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۹۲

دست خالی به تو سر زدن خبه
دل خالی به خنجر زدن خبه

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۹۲

كليد خونه رو گرفتم امروز. به همين سادگى. حالا مونده مال خودم بكنمش. 

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۲



ايمان طبق معمول دلش ميخواست دير بريم خونه و تا جايى كه ممكنه تو كافه ها و بارهاى نيس شب رو كش بديم. خلاصه رفتيم يه بارى كه شلوغ پلوغ بود و دِپ نبود نشيتيم و نوشيدنى سفارش داديم. حرفاى جمعيمون كه ته كشيد، اركيده پيشنهاد كرد يه بازى كنيم. بقيه هم به شكل نصف و نيمه اى از پيشنهاد استقبال كردن. مافيا و اسم فاميل رو در جا رد كردم. و از اونجايى كه من معمولاً آدم موافقى هستم اگر با چيزى مخالفت كنم بقيه سريع ميپذيرن مخالفت من رو چون فكر ميكنن براى مخالفتم دلايل محكم و متقنى دارم اما عموماً دليل خاصى ندارم كما اينكه براى موافقتم هم چندان دليلى ندارم. ستاره پيشنهاد يه بازى معروف رو داد كه اسمى نداره و هر وقت لازم بشه بهش اشاره بشه بايد كل بازى رو توضيح داد و نميدونم چرا كسى هنوز اسمى براى اين بازى انتخاب نكرده. بازى به اين شكله كه يكى از جمع ميره بيرون و بقيه يكى ديگه رو از بين افراد باقيمونده انتخاب ميكنن و اونى كه بيرون رفته بايد با پرسيدن يه سرى سؤال با فرمت خاص بايد حدس بزنه چه كسى انتخاب شده. سوألايى مثل "اگه (اون شخص ) ماشين باشه چه ماشينيه" يا "اگه رنگ باشه چه رنگيه". نفر اولى كه بيرون رفت  اركيده بود و من انتخاب شدم از حاضرين. سوألى كه اركيده ازم پرسيد اين بود كه اگه هنر باشه چه هنريه؟ ميخواستم بگم عكاسى اما خيلى تابلو ميشد كه جواب خودمم مخصوصاً با توجه به اون دوربين خفنى كه همراهم بود طى سفر و چيليك چيليك هى عكس ميگرفتم. اين بود كه گفتم كارگردانى. يادم نيست آخرش اركيده درست تشخيص داد كه جواب منم يا نه امايادمه كاوه گفت "كارگردانى" جواب گمراه كننده اى بوده يعنى اينكه من ربطى به كارگردانى ندارم كه اتفاقاً درست هم هست.

كارگردان قراره آدم محكمى باشه با مهارتهاى اجتماعى بالا و در عين حال پر رو و جسور و زبون دار و يه وقتايى اَس هُل. خب من نيستم هيچكدوم از اينها. اما ته دلم حس ميكنم متريال هنرى لازم براى فهم كارگردانى رو دارم. خيلى وقتااتفافاى دورو برم رو به شکل يه فيلم ميبينم و سريع براى افراد درگير ماجرا كاراكتر پردازى ميكنم و حتى موسيقى متن هم اضافه ميكنم به پس زمينه. وقتايى كه زندگى روى نكبتش رو بهم نشون ميده زود زندگيم رو در قالب يه فيلم ملودرام تصوير ميكنم كه خودم شخصيت اولشم که تا خرخره به گه نشسته و اينجورى كمى از سنگينى بار واقعيتهاى دردناك دور و برم كم ميشه. اينجور موقعها از فرمول معروف " اينا همش فيلمه " استفاده ميكنم. فرمولى كه در بچگى موقع تماشاى فيلماى ترسناك به دادم ميرسيد. مثلا وقتى تو يه صحنه از فيلم تو يه قبرستون تاريك دستى مضمحل شده از زير يه سنگ قبر بيرون ميومد،بلافاصله ياد اين موضوع ميوفتادم كه الان پشت صحنه كارگردان و فيلمبردار و منشى صحنه و كلى آدم ديگه اون پشت هستن و بعضياشون يا بى تفاوتى كامل روى صندلى تا شو لم دادن و احتمالاً پكى هم به سيگار ميزنن. اينجورى ته دلم گرم ميشد و بقيه فيلم رو با خيال راحت دنبال ميكردم. حتى همين الان كه دارم اينا رو مينويسم صحنه ورود به خونه زن و شوهر ميانسالى كه بغل دستم تو هواپيما نشستن رو به صورت نا خودآگاه تو ذهنم كار كردم. "ناخود آگاه" كلمه كاملا دقيقيه كه اينجا به كار بردم. ميتونستم اينا رو اونشب براى كاوه بگم اما انتخاب كردم كه نگم. خيلى وقتا فكر ميكنم حرفايى كه ميزنم براى بقيه مهم نيست و گفتن و نگفتنشون فرقى با هم ندارن.  معتقدم كلاً "حرف" براى بيان واقعيت مديوم ناقصيه و از اون بدتر اينكه اساساً واقعيتى در كار نيست. 

 يه دور كامل بازى كرديم ولى كسى حس دور دوم رو نداشت اين بود كه پاشديم. ساعت يك نيمه شب بود و صد البته سر شب از نظر ايمان. كاوه و ستاره تسليم اصرار ايمان براى ادامه شب تو يه بار ديگه نشدن و رفتن خونه كه بخوابن اما من و اركيده و فريس نگاهى به چهره التماس اندود ايمان انداختيم و راهمون رو به سمت بار بعدى كج كرديم. اون شب نه چندان پر ماجرا مقدمه اى شد براى شب بعدى در موناكو و كازينو مونت كارلو كه ماجراها داشت اتفاقاً.


فرودگاه استانبول رو دوست ندارم چون هميشه سر راه برگشت از ايران بوده وزمانيكه تو اين فرودگاه بودم هميشه خاطرات تهران و خونه تو سرم وول ميخوردن. سفر ايندفعه فرق مى كرد با بقيه. هم خيلى كوتاه بود و هم خيلى پر ماجرا. ماجرا هايى عمدتاً حول مراسم عروسى فرزاد و فرزانه. اتفاق خوبى بود در مجموع. برادر داماد بودن تجربه عجيبى بود. قطعاً نتونستم وظايف برادر داماد رو به درست و درمان انجام بدم. كار مفيدم اين بود كه ماشين عروس رو از گاراژ رسوندم به هتل و بالعكس اونم بى گواهينامه. يه كار ديگمم هم اين بود كه سوار آژانسى بودم كه شيرينى و كيك رو از قنادى بى بى ميرسوند هتل. يه كار خيلى مفيدى كه ميتونستم انجام بدم و ندادم عكاسى بود. همچين فرصتايى كه همه جمعن ديگه شايد پيش نياد. بابا با لباس ژنرالیش در مراسم عروسى سوژه نابى بود كه به باد رفت. مهر ورزى هم كردم اما گويا زياده روى كردم مثل هميشه. يه چيزى تو مايه هاى كاسه داغتر از آش.  

و صد البته گوشم پر بود از جملاتى مثل ايشالا براى شما يا از برادر كوچيك عقب افتادى يا دفعه بعد تنها نبينيمت. همه رو پاك گيج كردم. خودم رو بيشتر. 

دلخوشيم براى ادامه سفرخوندن رمان مهرجويى هست ( به خاط يك فيلم بلند لعنتى). نميدونستم مهرجويى رمان هم مينويسه. صيد نشر ثالث بود تو اين سفر. چند صفحه اولش رو تو قنادى لرد خوندم به صرف اسپرسو. بشکه انرژی بود که گر گر خالی میشد توم جوری که از سر ویلا تا سر بلوار رو دویدم.

بعد همه اینا کارم کشید به انتظار دم گیت شماره ۱۲۴ هدفون به گوش. دنگ شو هم ميگه مفتاح شو مفتاح شو دندانه شو دندانه شو.منم سه جور ادکلن رو بو میدم به لطف تستر های دیوتی فری فرودگاه.

یکشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۹۲

بغل دستيم تو هواپيما دستش خورد به ليوان چاييم كه پر بود از چاى داغ و شيرين و همش ريخت روى شلوارم و لكه شك بر انگيز بزرگى ايجاد شد. عكس العمل من اما چيزى نبود جز اينكه با لبخندى به پهناى صورت بگم " مسئله اى نيست". حتماً از جاى خوبى بر مى گشتم. 

یکشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۲

اينكه با زبون فارسى تماس روزمره ندارم باعث شده ديكشنرى لغاتم كم كم آب بره. شايد يكى از دلايلى كه كم مينويسم همين باشه. اينكه هى دنبال كلمه بگردى موقع نوشتن باعث ميشه انرژى و شوق نوشتن به صورت نمايى تحليل بره. دلم ميخواد كلمه ها ى درست خودشون بيان سر جاشون بشينن بدون اينكه از من تأييد بخوان. هميشه غبطه خوردم به مرداى خوش هيكلى كه هر آشغالى بپوشن به تنشون خوب ميشينه بدون اينكه نياز به پرو كردن داشته باشن. اينكه هى با كلمات برى تو اتاق پرو معنيش اينه كه نوشته هات اسكلتشون خرابه و زور زدن فايده نداره. كسى اعتراضى داره ؟