مامان جورى بهشت زهرا رو توصيف ميكرد انگار كه بهشت واقعى رو توصيف ميكرد. ميگفت فرهاد جون درخت توت كنار خاك بابا اونقدر بزرگ و با صفا شده بود كه نگو. همه خاك بابا يه دست زير سايه درخت بود. با مامان همه جا بهشته و اگه بهشتى در كار باشه بابا الان همونجاست. مدتيه خواب بابا رو نديدم. اميدوارم امشب بياد به خوابم. امروز تو راه دانشگاه به پيغامهاى تلفنيش گوش كردم.
" سلام باباجون. حالت خوبه ... احوالت خوبه ... ما هم خوبيم تازه اى هم نداريم"
و اون درخت توت. خيلى حرفا باهاش خواهم داشت تا ساليانى ...