دلمون براى آقاى علوى تنگ ميشه. آقاى علوى درخت گردوى حياط پشتيمونه. چند هفته بيشتر از زندگى ما تو خونه ٨٠٧ باقى نمونده. به معنى كلمه "خونه" بود برامون.
شنبه، خرداد ۱۳، ۱۴۰۲
چهارشنبه، فروردین ۲۳، ۱۴۰۲
شنبه، مرداد ۰۱، ۱۴۰۱
شروع دوباره پاروزنى سخت ترين حركت زندگى شده برام. هر بار كه ميخوام برم هزار تا بهونه ريز و درشت براى خودم جور ميكنم. يه روز ميگم احتمالاً جاى پارك پيدا نكنم. يه روز ميگم ديگه دير كردم هوا گرم شد. يه روز مخصوصاً كفشهاى آبم رو پيدا نميكنم. به خودم گفتم فردا حتماً ديگه ميرم تا اينكه يهو چشمم خورد به توئيت شهردارى آستين در مورد اينكه تو آب رودخونه يه باكترى پيدا شده كه ممكنه براى سگها مضر باشه. خب ديگه از اين بهتر دليلى براى نرفتن پيدا نميكنم.
پنج سال پيش بعد از كلى كلنجار رفتن با خودم يه روز رفتم دفتر باشگاه پاروزنى آستين و ازشون خواستم عضويتم رو لغو كنن. سه ماه بعدش براى سورپريز راضيه منو باز عضو باشگاه كرد. به قول كاراكتراى جوكر : آخه چرا ؟
پاروزنى كماكان يكى از ورزشهاى مورد علاقه نگارنده اين سطور هست.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۳۹ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۶، ۱۴۰۰
مامان كه صبحها ميرفت با گروه ورزش تو پارك ورزش كنه، منم همراهش ميرفتم. چند دور دور پارك ميدويدم تا ورزش گروهى تموم بشه. هر دور كه رد ميشدم از جلو محوطه ورزش، مامان رو ميديدم كه نصف حواسش به مربى ورزشه و نصف ديگه حواسش به پياده رو تا ببينه كى من رد ميشم تا برام دست تكون بده و بخنده.
يه روز تو دور آخر وقتى رسيدم به محوطه ورزش ديدم مربى آهنگ مديتيشن گذاشته. هركسى چوبى رو در مقابلش قرار داده و با چشم بسته و سر پايين افتاده و دو دست بر روى چوب كه، يك سر ديگه اش رو زمينه، تمركز ومديتيشن ميكنه. همه سرشون پايين بود به جز مامان مامان تو صف آخر. دستاش رو چوبه بود ولى به جاى مديتيشن همه حواسش بهپياده رو بود كه ببينه من كى رد ميشم. من رو كه ديد لبخند خاص خودش رو زد و يك دستش رو روى چوب نگه داشت و با دست ديگه اشبراى من دست تكون داد. اين سنگين ترين و ماندگارترين تصويرى بود كه در اين سفر شاهدش بودم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۳۸ ق.ظ. |
از مامان پرسيدم:
"ديدار يار غايب دانى چه ذوق دارد"
بلافاصله جواب داد:
"ابرى كه در بيابان بر تشنه اى ببارد"
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۳۶ ق.ظ. |
ساعت ٥ صبحه و هنوز خوابم نبرده. دو تا ملاتنين خوردم سر شب كه خوابم ببره اما اثر نكرد. دست كردم و از لاى كتابايى كه راضيهخريده يه كتاب برداشتم كه بخونم تا خوابم ببره. كتاب شاه سياه پوشان هوشنگ گلشيرى در اومد و نثر پيچيده اش بيشتر خواب رو ازسرم پروند. جت لگ اين سفر طولانى شد. منتظرم ٦ بشه برم براى صبحونه نون سنگك بخرم. ميخواستم برم پارك گفتگو ٥-٦ كيلومترى بدوماما بعيده حسش باشه وقتى شبش اصلاً نخوابيدى. حال مامان هم فكرمو مشغول كرده. اين قرصايى كه ميخوره عجيب كرختش كرده وقادر به انجام فعاليتهاى روزانه نيست. ولى حداقل خوابش خوبه كه جاى اميدواريه. با فرزاد و فرشاد مشورت كرديم و قرار شد يه دكترديگه هم مامان رو ويزيت كنه. امروز اگه رسيدم آشپزى هم بايد بكنم. سفر ايران دوران كرونا با بقيه سفرهاى ايران فرق داره. خيلى خبرىبيرون نيست و بايد بيشتر در خونه بود. خبرى از مهمونيها و دورهمى ها با دوستان هم نيست. حالا شايد يه روز تو باغچه هادى اينا بچهها رو ببينم. از هيچى بهتره. بايد از امروز بيشتر سرم رو با "كار" گرم كنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۳۴ ق.ظ. |
دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۹۹
جمعه، شهریور ۲۸، ۱۳۹۹
براى آدمهاى خوش خط احترام خاصى قائلم. نامه هاى فرهاد مهراد رو كه ميخونم، بيشتر تحت تاثير خوش خطيش قرار ميگيرم تا محتواى مطلبش.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۱ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۹
۲- چند روزه رفته فریدونکنار مامان. با فرزاد اینا رفته بود و موقع برگشت به تهران گفته بود شما برین من میمونم. عاشق شهرک نسیم دریاست. هر روز از بالکن اتاقش برام عکس میفرسته.
۳- راضیه اینروزا استاد بربری شده. از شیرینی دانمارکی و پیراشکی کرمدار رو دیگه نگم. زندگی خوبه. هم سبو هستیم.
۴- خیلی بعدتر: مامان نطنزه. زنگ زدم گفت الان برگشتم با خاله رفته بودیم قدم بزنیم. از جویهای پر آب گفت و کوهها که از نور مهتاب نقره ای شده بودن و برگای سپیدارها که تو باد میرقصیدن. شبها هم میرن خونه همسایه خاله اینا و مامان شعر میخونه. حالش خوبه این زن!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۶ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۹۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۷ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۹۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۰ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۸
جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۹۸
بدون هيچ ترتيبى
زنان زندگيم را دوست دارم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۳ ب.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۹۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۹۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۷ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۱ ب.ظ. |