شنبه، تیر ۲۴، ۱۳۹۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۳ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۹۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۸ ب.ظ. |
هم كيف، هم ديكشنرى و هم واكمن همشون رو هنوز دارم نه چون ميخوام مال خودم باشن. نگرشون داشتم چون فكر مبكنم روزى بايد به صاحبشون برشون گردونم. براى فرشاد تو اين مدت يه سى دى پلير و يه آيپاد و يه آيپد گرفتم اما ميدونم هيچكدومشون جاى واكمن جايزه پنجم دبستانش رو نميگيره. هيچوقت هم اعتراضى نكرد كه چرا واكمن منو بردى.
" بخشى از كتاب اعترافات پسر خوب خانواده"
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۴ ق.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۹۶
مامان جورى بهشت زهرا رو توصيف ميكرد انگار كه بهشت واقعى رو توصيف ميكرد. ميگفت فرهاد جون درخت توت كنار خاك بابا اونقدر بزرگ و با صفا شده بود كه نگو. همه خاك بابا يه دست زير سايه درخت بود. با مامان همه جا بهشته و اگه بهشتى در كار باشه بابا الان همونجاست. مدتيه خواب بابا رو نديدم. اميدوارم امشب بياد به خوابم. امروز تو راه دانشگاه به پيغامهاى تلفنيش گوش كردم.
" سلام باباجون. حالت خوبه ... احوالت خوبه ... ما هم خوبيم تازه اى هم نداريم"
و اون درخت توت. خيلى حرفا باهاش خواهم داشت تا ساليانى ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۵ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۶
این ملت منست که دستان خویش را
بر گرد آفتاب کمربند کرده است
این مشتهای اوست که میکوبد از یقین
دروازههای بسته تردید قرن را
ایمان بیاورید!
تنهاترین پیامبر
اینک
ملتم
با آیههای خشم خدا قد کشیده است
این ملت منست که تکرار میشود
با نام انسان
با واژه عشق
این اوست، اوست، اوست
که شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار میکند
هشدار میدهد
<قهار عاصی >
این شعر رو گذاشتم که به نام شاعرش برسم. قهار عاصی شاعر افغان. قهار عاصی ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
ولی تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ماست
دل دریا رو نوشتی
همه دنیا رو نوشتی
دل ما رو بنویس
دل ما رو بنویس
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۲ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۹۶
یکشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۹۶
جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۵
آنچه ميان من و توست"
فكر ميكردم غزل حافظه. نگو كه سايه گفته. شهريار هم كم آورده جلوى سايه خشمش گرفته بهش گفته "حالا ديگه جلوى دكون من دكون باز ميكنى ؟!"
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۰۱، ۱۳۹۵
ودرختارو سیراب. همه چیز بوی گرما ومهربونی میداد. گفتم چرا مادر از این گرما استفاده نکنند. باهم رفتیم تو بالکن
چقدر از برفایی که مونده بود وهوای گرم بیرون خوششون آمده
بود. منهم برای اینکه نگویند ببرم تو اتاق هی براشون شعرای بلند میخوندم تایه کم آفتاب به تنشون بخوره. خلاصه که کلی خوش گذشت. الان اینجا جای همه خالی شاید یکی از اون شعرهارا براتون خوندم.
- مامان
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۳ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۱۹، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۲ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۹ ب.ظ. |
--- عكس گلهاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان:" این گلای پاییزی تقدیم به شما ببخشید که بی موقع روشون برف نشست"
--- عكس درختاى پارك گفتگو كه روشون برف نشسته ---
مامان: " امیدوارم درخت زندگیتون همیشه شاداب وپایدار باشد
درضمن این عکس ها را خودم گرفتم".
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۲۷ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۳۰، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۲ ب.ظ. |