دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

با دم زدن در هوای گذشته
و
نگرانی های فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و
آسان هدر شود
هر روز را همان روز زندگی کن
بدینسان است که همه ی عمر را به کمال زیسته ای
نانسی سیمز

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶









تصمیم جدی گرفتم که در انتخاب شهر بعدی برای زندگی وسواس زیادی به خرج بدم. اینه که اینروزا به هرشهر تازه ای که سر میزنم سعی میکنم خوب براندازش کنم. پریروزا سیاتل بودم و عجیب مهرش به دلم نشست. سیاتل هم همه مزیتای یه شهر متوسط آمریکایی رو داره و هم صفای شهرای اروپایی. پره از کافی شاپ و رستوران محلی. نمیدونستم اولین استارباکس تو سیاتل بوده. تو این شهر کم پیش میاد تو خیابون راه بری و صدای موسیقی نشنوی. آدماشم به معنی کلمه حسابی هستن. طبیعت بی نهایت زیبایی هم داره و مثل تهرون خودمون از تو شهر کوهای اطراف رو میشه دید. البته نکات منفی هم داره. مهمترینش اینه که شهر گرونیه و بعدش اینکه هواش عمدتا ابری هست. خلاصه اینکه سیاتل رفت تو لیست شهرای محبوب من

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶


این روز‌ها كه می‌گذرد
شادم
كه می‌گذرد
این روز‌ها
شادم
كه می‌گذرد
...
قیصر امین پور

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

باز هم نیویورک
هر وقت پامو تو این شهر میذارم عجیب هوایی میشم . خیلی دلم میخواد چند سالی توش زندگی کنم. جاییه که جریان زندگی رو خیلی عریان و واقعی و دلچسب میشه حس کرد. پر هست از آدمای هیجان انگیز و عمیق که زندگی براشون یه بازیه. و از همه مهمتر اینکه برای من تا ابد سوژه عکاسی داره


پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

امشب با جناب پدر آب جویی زدیمو تو یو تیوب بزم هایده و گلپا تماشا کردیم. صفایی داشت

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

پدر آمد
با همون ساعت مچی پنجاه و چند ساله
با همون کیف قدیمی
با همون احساسات دوست داشتنی
با همون چمدون قهوه ای که صندوقچه اسرار دوران کودکی بود
با موهایی کمی سفید تر

در فرودگاه اون بود که منو پیدا کرد
کسی اسممو صدا زد
برگشتم ... پدر بود
بعد از شش سال

تو راه خونه
مثل بچه ای که در راه برگشت از مدرسه با آب و تاب ماجراهای اونروزش رو برای مادرش تعریف میکنه
برام از ایران و اهالیش میگفت
شش سال بود اینقدر با اشتیاق به حرفای کسی گوش نکرده بودم
امشب به یاد بچگیا وقتی بابا خوابش برد دزدکی سراغ کیف دستیش رفتم
فضولی در کیف پدر مثل گذشته ها هیجان انگیز بود
عکسهایی پیدا کردم که باید و خبری که نباید
امشب باز صدای عطسه پدر درخواب بهم قوت قلب داد
درست مثل بچگیا که شبا برای فرار از ترس تو تخت گوشامو تیز میکردم که صدای عطسش رو بشنوم و احساس امنیت کنم

من امشب از هیچ چیز نمی ترسم
پدر اینجاست

دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶

کمی کمک فکری لازم دارم
اگر قرار باشه بعد از شش سال مسافری ازایران داشته باشید که میتونه یه چمدون سوغاتی براتوان بیاره، شما ترجیح میدید که چی بیاره؟
البته غیر از لواشک و آجیل و سبزی خشک و باقلوا و پشمک و پسته و زعفرون و اینجور چیزا که خواه نا خواه نصف چمدون رو پر میکنه

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶

آقای میر فندرسکی به مثبت فکر کردن و خوشبین بودن نسبت به همه چیز و همه کس معروف بود. یک روز صبح هنگام صرف صبحانه آقای میرفندرسکی متوجه شد که مربای انجیری که به خیال خوشمزه بودن خریده اونقدرام خوشمزه نیست. سعی کرد نذاره ماجرای مربا باعث تلخی اوقاتش در ابتدای روز بشه. این بود که برای چند لحظه به نقش قالی زیر میز که بر اثر تابش آفتاب صبحگاهی خوشرنگتر از همیشه به نظر میومد خیره شد تا حال و هوای مثبت همیشگیش برگرده. بعدش شکرپاش رو برداشت که چاییش رو شیرین کنه امادریغ از یک دونه شکر که از شکر پاش خارج بشه. بخارات هر روزه چای داغ میرفندرسکی باعث شدبود راه عبور شکر مسدود بشه اونم با خود شکر.

در همین لحظه بود که آقای میرفندرسکی با خودش فکر کرد که دیگه دلیل چندانی برای خوشبین بودن و مثبت فکرکردن نداره. پس در حالی که به دریچه مسدود شکر پاش خیره شده بود تصمیم گرفت بعد عمری مثبت و رنگی فکر کردن کمی منفی بین بشه. میرفندرسکی بالاخره پذیرفت که دنیای واقعی با دنیای ساختگیش تفاوتهای زیادی داره.

برای شروع تصمیم گرفت تعدادی لیست سیاه درست کنه. لیست سیاه آدما. لیست سیاه اشیأ، لیست سیاه مکانها و زمانها. فی الفور مربای انجیر و شکر پاش رو در لیست سیاه اشیا و اول صبح رو در لیست سیاه زمانها قرار داد. بعد به سراغ لیست سیاه آدما رفت. طبیعتااولین اسمی که وارد لیست سیاه آدمامیشد اسم خودش بود. این کار روکرد اما برای پیدا کردن نفر دوم تلاشی نکرد چون میدونست موفق نمیشه. این بود که بلافاصله لیست سیاه آدما رو در لیست سیاه اشیا قرار داد چون لیست یک عضوی براش چیز مسخره ای بود. همین کار رو با لیست سیاه زمانها و مکانها هم کرد. بعد یک لیست سیاه جدید برای لیستهای سیاه درست کرد و لیست سیاه اشیا رو در لیست سیاه لیستهای سیاه قرار داد. یک هورت از چای تلخش کشید و ناخوداگاه با خودش فکر کرد اگه چاییش شیرین نیست در عوض طعم هلش خیلی دلچسبه.هورت دوم رو با تمرکز بیشتری کشید و همزمان تصمیم گرفت دیگه نذاره شیرینی شکر طعم هل رو تحت الشعاع قرار بده. میرفندرسکی روز خوبی رو شروع کرده بود.

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

اگر همواره در پی قضاوت در مورد اطرافیانتون باشید فرصت دوست داشتن اونا رو از دست میدید
مادر ترسا

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

وسط همه اون زرق و برق و زلم زیمبوی لاس وگاس درست جلوی هتل بلاژیو سعید گفت یه برنامه بذاریم وقتی برگشتیم یه کم سه تار بزنیم. فضای اون شب هیچ سنخیتی با سه تار نداشت اما از پیشنهاد ناگهانی سعید اصلا تعجب نکردم چون خودم در همون لحظات داشتم به این فکر می کردم که تفنن سطحی چقدر زود به شکنجه تبدیل میشه. وگاس عجیب منو یاد شهر بازی پینوکیو میندازه که درش آدما کم کم به موجوداتی دراز گوش تبدیل میشن بدون اینکه خودشون بفهمن.

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.


Blowin' in the Wind: Bob Dylan

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

نبودم خب

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

لاف عشق و
گله از یار
زهی لاف خلاف

حافظ

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

هی هی هی
و باور کنیم
کنسرت باب دیلان را
در روستای ما
(...)

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

آقای هلو زنجبیل
.این اسمیه که یه سری دخترک کافه چی برای من انتخاب کردن و این موضوع رومن امروز کشف کردم

طبق معمول اکثر شبای وسط هفته امشب هم رفتم قهوه خونه همیشگی. به محض اینکه نزدیک دخل شدم، دخترکان اونور دخل که مشغول ریز ریز حرف زدن بودن ساکت شدن. یکیشون دوید سمت دخل که از من سفارش بگیره. اون دوتای دیگه هم که مشغول کار خودشون بودن معلوم بود یه جوری حواسشون به اینه که من چی میخوام سفارش بدم. تا گفتم چای هلو زنجبیل یهو هر سه تاشون شروع کردن جیغ زدن و بالا پایین پریدن وخندیدن. حالا نخند کی بخند. قیافه هاج و واج منم که دیدن داشت. بعد از چند لحظه که یکم آروم گرفتن یکیشون گفت آخه شرط بسته بودیم شما چای هلو زنجبیل سفارش میدین. یکی دیگشون یه نگاهی به بقیه کرد و با یکم منو مون گفت راستشو بخوایین اسم شما رو هم گذاشتیم آقای هلو زنجبیل

.به هر حال اینم از شهرت من در یک روستای متروک در یک گوشه گم از دنیا!!! البته امیدوار شهرت موجب غفلت نشه

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

انگار همین دیروز بود. کلاس اول، دبستان مهران، آخرین روز مدرسه. داشتم از کلاس بیرون می رفتم که خانوم توحیدی صدام کرد. به ویترین شیشه ای گوشه کلاس اشاره کرد و گفت برو جایزه ات رو بردار. اول سال ویترین پربود از جایزه هایی که پدر مادرا برای بچه هاشون خریده بودن و در طی سال هر کس به مناسبتی جایزه اش رو میگرفت. اونروز در ویترین فقط یه جایزه مونده بود و اونم جایزه من بود. محض رضای خدا در طی سال حتی یک مناسبت، ولو الکی، هم پیش نیومده بود که من رو مستحق تشویق کنه. نگام به جایزه که افتاد چشام برقی زد و بدون اینکه ذره ای احساس شرم کنم رفتم به سمتش و برش داشتم و زدمش زیر بغلم و از کلاس بیرون رفتم.

اونایی که منو از بچگی میشناسن میدونن که من هیچوقت دانش آموز درس خونی به حساب نمیومدم. برای مامانم اینا قبول شدن با حداقل آبروریزی راضی کننده بود و هیچوقت از من توقع شق القمر تو درس و مدرسه نداشتن. خوشبختانه خواهرم به اندازه کافی نمره ۲۰توخونه میوورد و یه جورایی مامان بابا رو در مجموع راضی نگه میداشت. مشکل من این بود که تا وقتی در حال و هوای بچگی بودم درس خوندن تو کتم نمیرفت و روحم تو مورچه بازی و گل بازی و لوبیا کاشتن و گربه شستن و این چیزا بود. حالا اینکه چی شد که من هنوز که هنوزه از درس و مدرسه دل نکندم بحث جداگانه اییه که اگه دل و دماغش بود بعدا راجع بهش مینویسم. همینقدر بگم که بین فورست گامپ در عالم تنیس روی میز و من در عالم درس و مدرسه شباهتهای زیادی هست.
من اگه تو آمریکا متولد میشدم، مسیر فعلیم آخرین مسیری بود که انتخاب می کردم. شاید فیلمنامه نویس میشدم یا عکاس یا گرافیست. تو این کشور تابع هدف آدما حداکثر کردن لذت از زندگیه و برای هر چه شادتر بودن، مسیری رو انتخاب میکنن که خودشون میخوان . حالا تکلیف منی که تو نیمه راه با این آدما همراه شدم چیه؟ یه راهش اینه تا آخر عمر حسرت پرداختن به اون کارایی رو بخورم که دلم همیشه باهاشون بوده اما به مسیرم نخوردن و یه راهشم اینه که بهونه آوردن و توجیه کردن رو بذارم کنار و به حرف دلم بیشتر گوش بدم و برای خودم زندگی کنم.

همه اینا رو گفتم که بگم تصمیم دارم برم چند روز نیویورک ول بگردم و فقط عکس بگیرم. یه نکته دیگه هم اینکه کم کم داره از زندگی به سبک لنگ در هوایی خوشم میاد. اینروزا تنها محدودیت من تعداد صفرای موجودی حساب بانکیمه.

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

بزن آن پرده
اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه
اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
(شفیعی کدکنی)

پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶

آشیش پتیل روز پرکاری رو پشت سر گذاشته بود. ۲ تاکلاس رو درس داده بود، با دانشجوهاش سرو کله زده بود و ۲ -۳ تا میتینگ رو گردونده بود. قرار بود اونروز زودتر بره خونه. به همسرش قول داده بود قبل ۷ خونه باشه تابرای سفر برن خرید. اونا قرار بود هفته آینده برای شرکت در مراسم عروسی للیت و نیلام برن سیاتل. کاغذای رو میزش رو مختصری سروسامون داد و لپ تاپش رو جمع کرد و از آفیسش بیرون زد. در حین حرکت به سمت پارکینگ چشمش خورد به پنجره آفیس بقیه استادا که اکثرا چراغشون روشن بود مخصوصا استادای جوون. بی اختیار یاد ۷-۸ سال پیش خودش افتاد که تازه به عنوان استادیار انتخاب شده بود. سالای سختی رو پشت سرگذاشته بود. وقتی دکتراش رو گرفته بود فکر میکرد روزای سخت دیگه تموم شده و باقیش سرازیریه. اما یادش میاد بعد ازیک سال کاربه عنوان استاد دانشگاه، چیزی نمونده بود که به خاطر فشار کار بزنه زیر همه چیز و برگرده هند. کم کم یاد گرفته بود که تو این مملکت هیچوقت حجم کار سیر نزولی نمیگیره و باید به این سیستم عادت کنه. تو همین فکرا بود که به ماشینش رسید. بی اختیار نگاهش روی پلاک ماشنیش متوقف شد. متوجه شد که بعد ۶ سال هنوز نمره پلاکش رو از بر نیست. مینسوتا الف جیم کاف ۴۷۳. با خودش فکر کرد ۱۰ سال پیش محال بود بتونه تصور کنه که زندگیش تو ایالت مینسوتای آمریکا پامیگیره و ریشه میدوونه. اومدن اون به مینسوتا حاصل یه اتفاق بود و بس. همیشه براش جالب بوده که حوادث چطور مسیر زندگی آدما رو عوض میکنن.


سوار ماشینش شد و راه افتاد سمت خونه. یادش افتاد سر یکی از کلاسا وقتی داشت یک مدل احتمالی رو توضیح میداد یهو بحث رو فلسفی کرد و گفت اصلا زندگی یه مدل احتمالی بزرگه پر از متغیر های تصادفی و این تفکر که یک تدبیری بر زندگی آدما حاکمه مزخرف محضه. آخر همون ترم چند تا از دانشجوها رو این موضوع انگشت گذاشته بودن و به اینکه پروفسور پتیل سر کلاس نقش خدا و مذهب رو در زندگی آدما زیر سوال برده اعتراض کرده بودن. يادشه رییس دپارتمان خواسته بودش و گفته بود که اصلا ایده خوبی نیست که سر کلاس مهندسی بحثای مذهبی بکنی. اونم در بکی از مذهبی تر کشورای دنیا. پیچید سمت خروجی اتوبات آی ۳۵ چون حدس زد شاید خلوت تر باشه. همینطور هم بود. با خودش فکر کرد نمیتونه منکر رندوم بودن دنیا بشه. یاد فیلم درهای کشویی افتاد که در دوران دانشجوییش با دو تا از همخونه هاش دیده بود و منجر به یک بحث طولانی بین اونها شده بود. موضوع فیلم این بود که چطور رد شدن یا نشدن از یه در کشویی (مثل در مترو یا اتوبوس یا آسانسور ) زندگی آدما رو عوض میکنه. جالب اینجاست که آشیش همسر خودش رواولین بار تو آسانسور اداره مالیات دیده بود. این ایده که زندگی یه فرآیند تصادفیه همیشه بهش آرامش میداد چون باعث میشد که نه افسوس گذشته رو بخوره و نه نگران آینده باشه. یاد گرفته بود در موردهدف و فلسفه زندگی خیلی سوال نکنه و در عوض به زندگی به چشم یه بازی هیجان انگیزی نگاه کنه که برد و باختی توش نیست. سالها بود که با بالا پایینای زندگی بالا پایین رفته بود. البته پذیرفته بود که این بازی سوختن توش هست.


نزدیکیای پل رودخونه می سی سی پی یه اتوبوس مدرسه ازش سبقت گرفت. با خودش فکر کرد که این اتوبوس داره یکم تند میره. دقت کرد که بینه آیا اتوبوس پره یا خالی که اتفاقا پر بود. هنوز برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتن. زنش میگفت دلش بچه میخواد اما میترسه از پس تربیت بچه اون مدلی که میخواد بر نیاد. اونم تو کشوری تربیت بچه ها دست مدیا هست. خودشم تمایل چندانی به پدر شدن نداشت چون معتقد بوداضافه شدن یک متغیر تصادفی جدید، که در عین حال به متغیر های موجود وابسته هم هست، حاصلی جز پیچیده تر شدن زندگی، اونم به شکلی غیر ضروری، نداره. حتی اصل ازدواج و پیوند همیشگی دو نفر رو هم در تضاد با تئوری خودش میدونست. ازدواجش بیشتر تلاشی بود برای فرار از وسوسه ازدواج بادختری که سالها عاشقش بود. از نظر اون زندگی مشترک با قید و بندای امروزیش گنجایش رابطه عاشقانه رو نداشت. ازدواج با معشوق رو به ریختن آب یک رودخانه خروشان تو یه بشکه تعبیر میکرد. از فکرای فلسفی خسته شد و تصمیم گرفت تا رسیدن به خونه به مغزش استراحت بده.


به وسطای پل که رسید پیش خودش فکر کرد این رودخونه می سی سی پی عجب طولانیه. تا خلیج مکزیک میره. داشت توذهنش نقشه آمریکا رو مجسم میکردکه ناگهان ماشینش تکون شدیدی خورد.حس کرد زیر پاش خالی شده و داره سقوط آزاد میکنه. به نظرش اومد که پل داره میریزه. اولش خندش گرفت و فکر کرد که این یه شوخی هالیوودی دیگست.


اما شوخی نبود. پل فرو ریخت. ماشین آشیش زیر انبوهی از بتون و فولاد مدفون شد. برای آشیش بازی تموم شد. اگر آشیش میتونست احتمال این رو حساب کنه که درست در لحظه تخریب پلی که چهل سال از عمرش گذشته بود و هزاران کیلومتر با محل تولدش فاصله داشت از روی پل عبور کنه کلی تفریح میکرد.

شب بود
کنار دریاچه کیووی
با محمد دکاک فلسطینی مشغول تماشای آسمون سیاه و پر ستاره کارولینای جنوبی بودیم. محمد گفت چرا وقتی صحبت از دنیاهای دیگه و موجودات هوشمند غیر از انسان میشه بی اختیار نگاهمون رو به سمت آسمون میگردونیم. چرا به منفی بینهایت فکر نمیکنیم؟‌ چرا نباید زیر پوستمون دنبال یه نیویورک بگردیم؟ اصلا از کجا معلوم زمین و کهکشان راه شیری بخشی از عنبیه چشم یه موجود غولپیکر نباشه؟
نگاهش کردم و گفتم آخه
گفت آخه چی؟‌
گفتم آخه
گفت آخه چی؟
گفتم آره خب. درست میگی

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

آخر
به چه گویم هست
از خود
خبرم چون نیست

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

رو پادری جدید خونه نوشته: پارتی از اینجا شروع میشه. جمله بدی نیست. تنها مشکلش اینه که هم موقع ورود به خونه میشه خوندش و هم موقع خروج. به همین خاطر مشخص نیست که پارتی دقیقا از کجا شروع میشه. اینه که فعلا من احتیاطا تا مدتی هرجا که باشم پارتی میکنم و جشن میگیرم الا وقتی که رو پا دری وایسادم

شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶

صوفی
ار باده
به اندازه خورد
نوشش باد
کتاب حافظ به روایت کیا رستمی بالاخره به دستم رسید. با وجود اینکه خیلی از حافظ بازای حرفه ای کار کیارستمی رو یه گناه نا بخشودنی میدونن، ازدید من اثر با ارزشیه. قاب گرفتن بعضی از مصرعهای غزلهای حافظ و بیرون کشیدنشون از پس زمینه غزل باعث میشه معنی مصرع خیلی واضحتر رسونده بشه. خود من وقتی یه غزل از حافظ میخونم بعضی وقتا چنان در وزن و موسیقی غرق میشم که پرداختن به معنی رو فراموش میکنم. کیارستمی چون خودش عکاس هم هست سرش درد میکنه برای پیدا کردن زاویه ای متفاوت برای نگاه کردن به چیزی که همه همیشه یه جور بهش نگاه میکنن. از طرف دیگه دانسیته معنایی غزلای حافظ اونقدر زیاده که اگه به هزار تیکه هم تقسیم بشن هرتیکه هنوز یه دنیا حرف برای گفتن داره
.
هنوز هیچی نشده حافظ به روایت کیا رستمی حافظه حافظیم رو عوض کرده. یعنی به جای اینکه سعی کنم بیتهای کامل رو به یاد بیارم خودم رو با مصرعها مشغول میکنم. نشونیشم اینکه پریروزا رفته بودیم یه شهری که پر دخترای خوشگل بود. منم بی اختیار رو به بقیه کردم و گفتم
:
شهریست
پر ظریفان
وزهرطرف نگاری

جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶

فرمانروای دنیا یک روز صدایم زد و با لبخند گفت
دوست داری فرمان عالم در دست تو باشد
وچرخ عالم را چند روزی بچرخانی
گفتم باشد بگذار امتحان کنم
خب حالا کجا بنشینم
حقوقم چقدر میشود
کی باید ناهار بخورم
چه ساعتی تعطیل میشوم
فرمانروای دنیا گفت :فرمان را بده ببینم
فکر می کنم اینکار هنوز برای تو زود است
شل سیلور استاین

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

امروز چهارم جولای هست. روز استقلال آمریکا. تو یه کافه زیر زمینی مشغول کارم. هر مشتری که از در بیرون میره کافه چی بهش میگه چهار خوبی داشته باشی. چهار من تا اینجاش بد نبوده.

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

روز تولدم تو صندوق پستم یه بسته پیدا کردم از طرف آدمی که هیچوقت اسمش رو نشنیده بودم. از یه شهری که هیچوقت نزدیکش هم نشده بودم. و محتوی بسته یکی از فیلمهای مورد علاقه ام بود . این نمیتونست صرفا یه تصادف یا اشتباه باشه. یکی برام کادوی تولد فرستاده بود. از کنجکاوی داشتم میمردم. پیش خودم همه اونایی رو که میدونستن من این فیلم رو دوست دارم مرور کردم اما به جواب بدیهی نرسیدم. البته به یه نفرشک کردم اما مطمٔن نبودم چون اون یه نفر سابقه کارای این مدلی نداشت. این بود که باگوگل بازی تلفن فرستنده رو پیدا کردم. بهش زنگ زدم. یه دختری بود که از طریق ای بی فیلم میفروخت. داستان رو براش تعریف کردم. اون هم به موضوع علاقه مند شد. گفت گوشی رو نگه دار تا ببینم ماجرا چیه. بعد از چند لحظه برگشت پای تلفن و گفت خریدار رو پیدا کردم. با اشتیاق پرسیدم کی ؟‌! و اون اسم خودم رو گفت.
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.

All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶


دو ساعت تنیس زیر شر شر بارون جوری که نفهمی خیسی تنت از بارونه یا از عرق


زندگی بود


جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !

=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

آقای میرفندرسکی هر وقت به کافه میره معمولا قهوه متوسط سفارش میده. اون اصولا وسط رو ترجیح میده. وقتی سوار ماشینشه همیشه دقت میکنه که همه آمپراش وسط رو نشون بدن حتی آمپر بنزین و اون موقست که عمیقا احساس رضایت میکنه. برای آقای میرفندرسکی روز چهارشنبه معنی خاصی داره چون وسط هفتست. وقتی سوار هواپیما میشه ترجح میده اون وسطا بشینه البته نه روی بال چون میخواد از پنجره زمین رو ببینه و وسط زمین و آسمون بودن رو خوب حس کنه. در انتخابات قبلی به یه کاندید میانه رو رای داد ولی یه آدم تند رو انتخاب شد و باعث شد میرفندرسکی از سیاست فاصله بگیره. اگر گارسون ازش بپرسه استیکتون چقدر پخته بشه جواب میرفندرسکی مشخصه :‌مدیوم ول.آخرین باری که برای خرید لباس رفته بود با خودش فکر کرده بود اونایی که سایزشون مدیوم هست چقدر خوشبختن. سایز آقای میرفندرسکی با مدیوم فاصله زیادی داره. محبوب ترین کادوی تولدش یه ترازو بود هیچ کفه ایش سنگینی نمیکرد.

با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶

:ریفرش مدام ای-میل یعنی اینکه
الف ) منتظر یه ای-میل خاص هستی از یه آدم خاص با محتوی مشخص
ب ) ترجیح میدی یه ای-میل خاص از یه آدم خاص با محتوی مشخص رو نگیری و میخوایی مطمئن بشی که همچین ای-میلی رو نگرفتی
ج ) منتظر ای-میل خاصی نیستی اماحس می کنی دیگه وقتشه که یه ای-میل جدیدبگیری
د ) کلا منتظری و ترجیح میدی اتفاق جدیدی بیوفته
ه ) اصلا منتظر نیستی و ترجیح میدی اتفاق جدیدی نیوفته
و ) همه موارد فوق

!!حالم به هم میخوره از این همه تضاد

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶

«دوریت » کنارم نشسته بود ... گفت :‌« ۱۰ سال پیش فکر میکردی روز جشن فارغ التحصیلیت وسط زمین فوتبال استادیوم میشیگان بشینی و سخنران جشن یکی از محبوبترین رئیس جمهور های تاریخ آمریکا باشه ؟ »

فکر نمیکردم از دیدن « بیل کلینتون » از نزدیک هیجان زده بشم اما شدم ... سخنرانیش بسیار قوی و اثر گذار بود . هیچ خبری از سیاست تو حرفاش نبود و بیشتر حول موضوع نقش انسان در دنیای امروز صحبت کرد و انصافا خوب صحبت کرد. دنیا از این دست آدما بیشتر می خواد ...





پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶

۲دلار عیدی گرفته بودم دادم چای هلو زنجبیل گرفتم .. خوب بود

سه‌شنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵


عید امسال برخلاف ۵ سال گذشته شکوفه هم داشت

یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

درشهر جدید من تعداد تفنگ فروشیها بیشتر ازتعداد کتاب فروشیهاست. من تازه فهمیدم آمریکا کجاست و چرا «جرج بوش» رئیس جمهورشه ...

چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵

یه گاری بستم پشت ماشینم و زندگیم رو (که مشتمل بر چند جعبه هست) ریختم توش. فردا ، کولی وار، به سمت جنوب حرکت میکنم. برای مدتی میخوام برم تو نقش یه کولی. اینجوری سختی دل کندن از این شهر و آدماش کمتر میشه ...
کولی به جایی دل نمیبنده
کولی همیشه به حرکت فکر میکنه
کولی جعبه های کمی رو همراه خودش میبره
کولی حتما سازش رو همراه خودش میبره

این فصل از قصه زندگی من تموم شد. نقطه سر خط.

دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵

- حالا بودی !!
- نه ... باید برم ... هر جایی دورانی داره. یه حسی بهم میگه دوره اینجا تموم شده.
- کجا میری ؟
- هنوز نمیدونم ...
- سعی کن یه جای گرم بری
- آره ... میرم یه جای گرم

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵

حتی اگه محکوم باشم به فراموشی همه چیز
به یک دلیل
دو نیمکت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
یکی در تهران، پارک ساعی، روی یک تپه
ویکی در ان آربر، خیابون استیت، مقابل کلیسای سن فرانسیس
و امروز رو ... ۱۰ دسامبر ... یک روز زمستونی با آفتابی بی رمق شبیه به روزای زمستونی تهران

سه‌شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵

امیر و اشکان برنا تازگیا آن لاین یه بچه گربه خریدن ... اسمش هست «تئودر گوز» و فامیلش هست «برنا» ...چند شب پیش خونه امیر اینا بودم و با « تئودر گوز برنا» تفریح مبسوطی کردم ... با هرچی که دم دستش بیاد بازی میکنه از توپ و موشی و لولوی خودش گرفته تا میکروفن امیر و موبایل اشکان ... بازی مدام تئو با هرچی و همه چی منو اونشب به فکر برد ... سعی میکردم بفهمم بازی بچه گربه چه پیام ایدئولوژیکی میتونه داشته باشه ... اگه امیر اونشب بی خیال فیلم دیدن میشد من روی این موضوع تمرکز بیشتری میکردم و بلافاصله به بحث میذاشتمش ...

هفته پیش بود ... سر نهار اشکان رو دیدم ... طبق معمول از «پاندا» «چو مین تو گو» گرفته بود و با بی حوصلگی مشغول خوردن بود ... تا نشستم پیشش شروع کرد به غر زدن و ایراد گرفتن از زمین و زمان که اینجا چرا اینقدر سرده و چرا همه اینقدر خر خونن و کی ژانویه میشه من برم برکلی خلاص شم از اینجا و از این حرفا ... خوب که غراشو زد بهش گفتم میدونی تو به چی نیاز داری ؟‌ به « جهانبینی تئودر گوز برنا» ... بچه گربه به دنیا به چشم یه شهر بازی بزرگ نگاه میکنه و هر چیزی برای اون جز اسباب بازی معنی دیگه ای نمیده ... به محض اینکه از یه اسباب بازی حوصلش سر بره یه اسباب بازی دیگه پیدا میکنه ... به این میگن هنر بازی کردن ... آدما هم باید یاد بگیرن که با دنیا و پدیده هاش بازی کنن وگرنه این دنیاست که اونا رو بازی میده ....

اشکان با چشمای خواب آلود یه نگاهی بهم انداخت و گفت : « بریم ؟ » گفتم تو اصلا فهمیدی من چی گفتم ؟!؟! گفت : « بریم ؟!؟ » ... گفتم بریم !!!

دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵

اینروزا پر حسای متضادم ... حس یه آتشفشان خاموش رو دارم که پره از گدازه های ناسازگار و چاره ای جز فوران نداره ... روزای عجیبیه . گفتنی زیاد دارم اما دستم به نوشتن نمیره چون میدونم هر چی بنویسم بلافاصله نقضش میکنم. اما این شعر شاملو رو نمیتونم نقض کنم پس مینویسمش ...
....

انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی عریان
انسان دشواری وظیفه است

مرسی آزاده ...

سه‌شنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵

قراره روز ۳۰ نوامبر ارکستر فیلارمونیک لندن به مناسبت دفاع من بیاد میشیگان و ساعت ۸ شب برنامه اجرا کنه... طبعا من هم دعوتم .... من همونروز ساعت ۱۲ دفاعم تموم میشه .....
خب ... این یه دروغ فضایی و لوس بود .... ولی بدم نمیاد باورش کنم. واقعیت اینه که هر کسی در هر گوشه گم دنیا حق داره فکر کنه که ارکستر فیلارمونیک لندن داره برای اون برنامه اجرا میکنه ... یا اینکه همه اتفاقایی که در طی روز تو دنیا میوفته رو تبدیل به موسیقی کنه و بذاره تو پیش زمینه داستان زندگیش انگار که همه دنیا در کاره که موسیقی زندگی اون رو کامل کنه .. این عین واقعیته ....

دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵

با کنار گذاشتن یه شماره از میشیگان دیلی، جمع آوری یادگاری از امروز شروع شد .... وقت زیادی ندارم.

دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵

Memories are wonderful things as long as you do not have to deal with the past

چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵

خب ... با شرح کوتاهی که پرستو از فیلم «قبل از طلوع» نوشته بود چاره ای جز دیدن فیلم باقی نمی موند. اونم همین امروز درست وقتی تا خرخره تو «تز» غرقی .. و فیلم خودش بود. همون چیزی که انتظارش رو داشتم : ساده و صمیمی و بینهایت واقعی ...
قصه دختر و پسری که تصادفا باهم تو قطار آشنا میشن و تصمیم میگیرن برخلاف برنامه سفرشون یک روز رو ، و فقط یک روز رو ، باهم در «وین» بگذرونن و روز بعد هر کسی به راه خودش ادامه بده ... با خیلی از دیالوگای فیلم به اصطلاح کلیک کردم ... اما یکی از دیالوگاش خوب کشید زیر پام ... اونجایی که پسره به دختره میگه : « میدونی چرا امشب همه چیز اینقدر داره به یاد موندنی و قشنگ میشه ؟ ... چونکه امشب قرار نبود اتفاق بیوفته » ... دقیقا همینه ... زندگی روتین و از پیش فکر شده کسالت بار ترین روایت از زندگی آدماست ... و درست به موازات این روایت خسته کننده ، روایتای دلنشین و هیجان انگیز دیگه ای در جریانن که معمولا واقعیت پیدا نمیکنن .... اگه آدم دلشو داشته باشه و هر از چند گاهی بزنه شونه خاکی و از روایتی از زندگی که قاعدتا باید اتفاق بیوفته دور بشه تجربش از زندگی ، که به نحو شرم آوری خوب چیزیه، خیلی پر تر میشه ... اما نکته ظریفش اینجاست که باید روایتهای غیر متعارف از زندگی رو خیلی زود و قبل از اینکه متعارف بشن ترک کرد ... این رو هم بگم که اینی که گفتم « زندگی روتین و از پیش فکر شده کسالت بار ترین روایت از زندگی آدماست » مزخرف محض بود چون از دید من زندگی کسالت بار وجود نداره .... لعنت به من که اینقدر گوگولی به زندگی نگاه میکنم ... دوستام حالشون از من به هم میخوره !!! Holly Crap ...

شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

از «حسین بهروزی نیا» پرسیدم این داستان تضاد تو اسم آهنگایی که شما ساختین چیه ؟‌ مثلا «موسیقی سکوت» یا « آفتاب نیمه شب» .... گفت که من اصولا از تضاد خوشم میاد. در حین اجرا اگه دقت کرده باشی یه جاهایی آروم مضراب میزنم ولی یهو شدیدش میکنم .... داشت اینا رو میگفت که ماشین به ریپ ریپ افتاد ... جوری که داشت وسط اتوبان متوقف میشد . «پژمان حدادی » که بغل دستم نشسته بود هل شد و گفت : « زود بزن بغل ... خطرناکه ». از «آن آربر» که راه افتادیم این پژمان حدادی رو زانواش ضرب گرفته بود و لحظه ای متوقف نشده بود. وقتی ازش پرسیدم اینم جز‌ء تمرینتونه یهو «حمید متبسم» که صندلی عقب کنار بهروزی نیا نشسته بود در اومد که :« این یه بیماریه فرهاد جان !! » .... نصف بیشتر گروه دوست داشتنیه «دستان » سوار ماشین بودن و به سمت فرودگاه دیترویت در حرکت بودیم تا اینکه بین راه ماشین خراب شد و زدم بغل ... شروین جلو بود و « پریسا» هم با شروین بود ... دم در هتل شروبن به پریسا گفت : «با ماشین من بیایین راننده اون یکی ماشین ناشیه » . پریسا که باورش شده بود با تعجب گفت : «وااا ؟!؟!» ... شروین هم لبخندی زد به این معنی که شوخی کردم. منم چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : «خیلی با مزه شدی !! » ... اما وقتی ماشین خراب شد خدا رو شکر کردم که پریسا با ما نیست چون با اون رودرواسی داشتم اما با بقیه نداشتم ... به شروین تلفن زدم و گفتم مسافراتو رسوندی فرودگاه زود برگرد که ما موندیم .... شروین که اومد سریع چمدونا و سازا رو تو ماشینش جا دادیم ... با بهروزی نیا و متبسم و حدادی روبوسی کردم ... تعارفات معمول خداحافظی رو در قالب داد و فریاد با هم کردیم چون از صدای موتور و بادماشینا صدا به صدا نمی رسید.... و سوار شدن و رفتن... منم برگشتم سمت ماشین و زنگ زدم بیان بکسلش کنن ... به صاحب ماشین (سینا ) هم زنگ زدم و گفتم که رخشت پاک آبرومونو برد....

توضیح : این نوشته مربوط به ۳-۴ هفته پیشه که نصفه کاره رها شد ... قرار بود از فکرهایی که در زمان انتظار در ماشین کنار اتوبان ۹۴ تو سرم وول می خورد بنویسم که به هر حال ننوشتم . میخواستم از این بنویسم که چه مرگم بود که هی کنسرت برگزار می کردم ... اما مشخصه که ننوشتم .... الانم منتظر اردلان هستم که از خواب بیدار بشه تا با هم چایی بخوربم با نبات ... تو پیچ و خمای جاده بی ام و آخرین مدلشو همچین آرتیستی روندم که طفلک داشت شکوفه میزد !!! به قدری این جاده و ماشین سوسه کننده بودن که چاره دیگه ای نداشتم ... پاییز هم غوغا کرده بود. ... به قول LG : زندگی خوبه !!

چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵


پنجره ای بود...
رویی خیس از باررون یک پائیز
رویی گرم از جریان یک زندگی

دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵

سه تا کتاب از « براتلو» امانت گرفته بودم منتها چون موعد برگردوندنشون گذشته بود طبق قول و قرارمون یه کتاب جریمه شدم ... گشتم لابلای کتابام ببینم چه کتابی دارم که به تو صف خونده شدن نباشه و باب طبع براتلو و اصحابش باشه. چشمم خورد به کتاب «یادداشتهای صدرالدین عینی» و دیدم که هر دو ویژگی رو داره. خلاصه هر چهارتا کتاب رو زدم زیر بغل و راهی دکون براتلو شدم . می دونستم حتی اگه بخوام از لای در هم کتابا رو تحویل بدم و برم حداقل سه ساعتی باید پای نطق پیرمرد بشینم و همینطور هم شد ...

منو به بهانه یه استکان چای نعناع کشید تو. تا چشمش به اسم «صدرالدین عینی» خورد به یه نقطه خیره شد و انگار که مشغول بازیافت چندین گیگا بایت اطلاعات باشه چهرش رو در هم کشید و یهو گفت :«می دونستی صدرالدین عینی بود که زبون فارسی رو تو تاجیکستان زنده نگه داشت ؟» و این شروع ماجرا بود !! از صدرالدین عینی گفت و گفت و رسید به اینکه در سال ۱۳۲۳ زمانی که «صادق هدایت» سفری به تاجیکستان داشته با صدرالدین عینی آشنا میشه و کاراشون رو ردو بدل میکنن و بعده ها یه بابایی( که اسمش یادم نیست) کشف میکنه که هدایت داستان « حاجی آقا» رو تحت تاثیر کتاب «مرگ سود خور» عینی نوشته و اینکه این ایده بر خلاف نظر احسان طبری بوده که میگفت هدایت به خاطر آشناییش با افکارحزب توده جهانبینیش عوض شده ... بعد کشید تو هدایت و شروع کرد به گفتن از اون .... من هم منتظر زمان مناسبی بودم که حرفش رو قطع کنم و بگم :« آقای براتلو .. من که از شنیدن حرفای شما که هیچوقت سیرنمیشم ... اما راستش کاری دارم و باید برم» .... سر سه ساعت بود که زمان مناسبش پیش اومد و اون وقتی بود که داشت سعی میکرد اسم موسیویی که پشت مسجد فخرالدوله یه ساندویچی داشت به اسم «خاکچی» و پاتوق هدایت بود یادش بیاد....

وقتی از پله های زیر زمین نمور براتلو بالا میومدم با خودم فکر میکردم این بشر چرابا این همه سواد و اطلاعات باید تو این گوشه گم دنیا تک و تنها روزگارسپری کنه و کسی نباشه که درستو درمون ازش بهره ببره ...حیف نیست آخه ؟!؟! امیدوارم حداقل خودش قصه هاش رو بنویسه ...میدونم مینویسه

شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵

مدتی بود از صف خبری نبود تا اینکه امروز ساعت ۷ صبح روز تعطیل در صف بلیط تیاتر غمپانی رویال شکسپیر ایستادم تا بلیط دانشجویی بخرم... نمه بارونی بود و فضا پاییزی خراب ... خب وقتی عده ای از نیمه شب دم در گیشه چادر زده باشن انتظاری هم نبود که بلیطی به من برسه ... مخصوصا وقتی بخوایی اول بری چایی بخری و قدم زنون بری سمت محل فروش بلیط که حال هوا رو هم ببری ... قبل از اینکه چاییم تموم بشه بلیط هم تموم شد . این بود که راهم رو کشیدم و رفتم . از شروع روز راضی بودم.

جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵

این دستگاه دشتی خوب تو کلم فرو رفته ... نشده رادیو درویش یه دشتی بذاره و من نفهمم دشتیه. البته شروین معتقده که « عمه من هم دشتی رو تشخیص میده !!» ... به هر حال من به احترام همه عمه هایی که دشتی رو میشناسن کلاهم رو بر می دارم .

شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵

مدتیه از مایکل پیامبر خبری ندارم ... آخرین باری که دیدمش خفت یه هندی رو گرفته بود و مشغول موعظه کردنش بود. اولا بهش میخندیدیم و فکر می کردیم یارو دیوونست... همه پیامبرا همین مشکل رو داشتن... روزی که فهمیدیم که اون یه پیامبر واقعیه قیافه هامون دیدنی بود. مدتی طول کشید تا باورمون شد. یه بار به زبون وحی برامون حرف زد ... ترکیبی از عبری و عربی و کردی بود ولی هیچکدومشون نبود ... بعدشم با یه ساز عجیب که شبیه سوسمار خشک شده بود برامون سمفونی ۵ بتهوون رو زد که ما به عنوان معجزه قبول کردیم.... زمستون که میشه همه شهر پر میشه از آدم برفیای عجیب مایکل ... تابستون هم رودخونه پر میشه از جزیره های سنگی مایکل که شبیه قلب هستن. قبل از اینکه از این شهر برم دلم میخواد یه بار دیگه ببینمش و ازش معذرت بخوام که اوایل باورش نمیکردیم ...

شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵



در شهر ما هیچ چیز خاکستری نمی مونه ... حتی پست برق

سه‌شنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵



این خیابون بهتر از اونیه که به دنیای واقعی تعلق داشته باشه .... لطفا وارد نشوید

پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵

«حسین مساوات» و « جودی» فردا در کلبشون منتظر بقیه هستن تا پس از صرف صبحونه به اتفاق راهی فستیوال کشتیهای بادبانی بشن
Judy and I will be in our Kolbeh where we normally hustle and bustle. At 7:30 we'll have a big pot of coffee brewing with cups, napkins , forks & knives and hugs, one from each, except the ones who rather have a handshake and a smile.

اونا برای عکاسی میرن
A reminder ... don't forget your camera. And especially don't forget your tripod, monopod or two-legged pod, like your wife or husband to carry it for you

حسین مساوات فکر کردن زیاد در مورد اومدن یا نیومدن رو جایز نمیدونه
And for all those who think they're going to think twice before they do this, forget thinking twice. No amount of thinking is going to help you. Just get your camera and see you in the morning.

ولی من بیشتر که فکر کردم تصمیم گرفتم که نرم .... لعنت به فکر کردن زیاد ...

My name is Hosain and I approve this message, and Judy does not
این حسین مساوات معرکست ...

پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵

امروز پای « صادق هدایت» گرفت به سیم شارژر لپ تاپم و نزدیک بود هم خودش بیوفته و هم لپ تاپم رو از رو میز بندازه پایین.

وقتی وارد کافه شد قیافه تابلوش توجه همه رو جلب کرد. کت و شلوار سیاه و چروکیده ای که یه هوا براش گشاد بود. یه پیرهن کرم با یقه های بلند و کروات بادمجونی که گرش زیادی بزرگ بود. کلاه معروفش هم سرش بود و یه کیف مخمل قهوه ای رنگ که سنگین هم به نظر میرسید دستش بود ... حالت بی قرار و سراسیمه ای داشت... نزدیکترین میز خالی رو (که میز بغلی من بود ) نشون کرد به سرعت به سمتش حرکت کرد ... قبل از اینکه به میز برسه نگاهش به آینه پشت میز افتاد و انگار که چیزی غیر عادی تو آینه دیده باشه ناگهان متوقف شد ... برای چند ثانیه به آینه خیره شد و بعد و رفت پشت میزی که نشون کرده بود نشست ... بی اختیار حرکاتش رو زیر نظر داشتم ... میدونستم آدم کافه رویی هست اما نمی دونستم گذرش به «اسپرسو رویال» هم میوفته ... کافه ایی که موزیک جازش خیلی وقتا رو اعصاب منم میره چه برسه به صادق هدایت !! ... کیف مخمل قهوه ای رنگش رو روی میز گذاشت و زیپش دور تا دوریش رو (که بین راه یکی دو بار هم گیر کرد) باز کرد و به محتویاتش خیره شد ... چند تا کتاب کهنه، یه لیوان پلاستیکی و یه جلد عینک چرمی ... غم سنگینی تو چهرش موج میزد ...

همینطور که نگاهش رو محتویات کیف خشک شده بود یه دفعه عطسش گرفت ولی نصفه نیمه کنترلش کرد ... قبل از اینکه عطسه دوم بیاد سریع دست کرد تو جییباش و به نظر میومد دنبال دستمال میگرده ... اما پیدا نکرد این بود که پاشد تا از میزی که اونور کافه بود دستمال برداره .. و مسیری انتخاب کرد که درست از روی سیم لپ تاپ من رد میشد .. حس کردم الانه که پاش بگیره به سیم ... تا اومدم بگم « مواظب باشید آقای هدایت !! » اون به شکل میلیمتری از روی سیم به سلامت گذشت و رفت سمت دستمال ... مطمٔن بودم که سیم رو ندید .. اصلا انگاری تو این عالم نبود ... از دیدرسم که خارج شد نگاهم برگشت رو صفحه مونیتورو مشغول کار خودم شدم ... بعد یکی دو دقیقه یهو حس کردم کامپیوترم داره به سرعت از من دور میشه ... درست قبل از اینکه از روی میز زمین بیوفته دو دستی گرفتمش و بلافاصله متوجه صادق هدایت شدم که سکندری خوران به سمت پنجره در حرکت بود و اگر میز مانعش نمیشد با کله میرفت تو پنجره ... چند ثانیه ای گذشت تا بخودش اومد و فهمید که چی شده ... یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سیمی که از روی زمین افتاده بود ... با نگاهی شدیدا شرمنده و نگران رو به من کردو گفت : « اصلا ندیدم ... عذر میخوام» ... گفتم : « نه ... چیزی نشد» ... میخواستم بگم اشتباه از من بود که سیم رو تو مسیر گذاشتم اما دیدم که حواسش اصلا به من نیست ... این بود که چیزی نگفتم . پشت میزش نشست و خیلی سریع زیپ کیفش رو بست ... گفت: « اینروزا فکرم خیلی مشغوله » ... معلوم نبود داره با من حرف میزنه یا با خودش ... « من دارم میرم ... من خیلی زود از اینجا میرم» ... حالتش و حرفاش آدمو یاد کسایی مینداخت که میخوان به زودی خود کشی کنن ... اینو گفت و پا شد رفت.... با همون سرعت و حالتی که اومده بود ... و بر خلاف لحظه ورودش، کسی متوجه خروجش نشد ... سعی کردم با نگاه دنبالش کنم تا سوار ماشینش بشه ... برام جالب بود بدونم ماشینش چیه ... اما بدون اینکه سوار ماشینی بشه تو تاریکی شب گم شد ... یه هورت از چای زرد آلو کشیدم و با خودم فکر کردم که خیلی سخته تو این مملکت آدم بدون ماشین باشه ..

پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵

دنیا مثل یه سیب گرده که بی صدا توفضا دور خودش میچرخه
گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ... یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟‌... تو همچین حرفی زدی ؟
گوش کنید

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

«ولادیمیر سیلوکوفسکی » نوشتنی زیاد داشت ولی مدتی بود که نمی نوشت. تا اینکه یکروز تابستونی وقتی در کافه همیشگی نشسته بود و تصمیم داشت که بنویسه متوجه شد چیزی برای نوشتن نداره. این بود که با خونسردی تمام خودنویسش رو تو جیب بغل کتش گذاشت و تو صندلیش فرو رفت و مشغول تماشای رهگذرا شد.

یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵

طعم گوجه سبز برای من همونقدر نوستالژیکه که بوی پوشال کولر آبی و ترکیب ایندو یعنی مرگ. کاسه گوجه سبز نمک زده که الان جلومه اما نمیدونم این بوی پوشال کولر آبی از کجا داره میاد. من با اولین کولر آبی صدها کیلومتر فاصله دارم .... یا شایدم این گوجه سبزه که خود به خودایی آدمو دچار بوی پوشال میکنه ... هر چی که هست زندگی میکنم بار هردوشون الان من ....

چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵

«لطفا یه کارامل لاته » ....

ایندفعه کارامل لاته رو همچین با لهجه آمریکایی گفتم که هنوز به ته نرسیده دخترک قهوه چی شروع کرد به آماده کردن کارامل لاته ... دفعه پیش وقتی گفته بودم کارامل لاته برای چند ثانیه عین بز بهم زل زده بود .. وقتی کارامل لاته آماده شد کارت قهوه خونه رو بهش دادم تا یه سوراخ دیگه بزنه روش بلکه روزی سوراخا به ده تا برسه و یه نوشیدنی مفتی بگیرم ... این تنها انگیزه منه برای شروع روزی تازه در اینروزها !!!


یاد شایان افتادم که بعد از اینکه از اینجا رفت کارتاش رو برای شروین پست کرد .... از اون کارایی که اینروزا دیگه خیلی مرسوم نیست و به همین خاطر حسابی به دل آدم میشینه. ۲ روز بعد از اینکه رفت تو صندق پستم یه کارت پستال پیدا کردم با عکس بوفالو ... از شایان بود ... نوشته بود هنوز به مقصد نرسیده دلش تنگ شده و چون در حال گذر از سرزمین بوفالوها بوده یاد ماها افتاده و هوس کرده دو خط بنویسه ... آخرشم نوشته بود خاک پای دوست ...مدل نامه های قدیمی ... امروز بعد یه سال و اندی برام این سوال پیش اومد که ربط ما و بوفالوها چی بوده ؟ سوالای دیگه ای هم برام پیش اومد. مثلا اینکه چه حکایتیه که خوب که به یکی نزدیک شدی یهو همچین ازت دور میشه که نمیفهمی کی رفت ... انگاری به آدما یه کش وصله که یهو در میره ... یه سر کش دست تو و یه سر دیگش بسته شده به یه درختی چیزی در یک نقطه نا معلوم و به اندازه کافی دور اونطرف سرزمین بوفالوها و پنگؤناو فیلهای آبی ...

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵

بچگیا یکی از تفریحام این بود که شماره صفر تلفن رو بگیرم و بجای اینکه ولش کنم خودش برگرده با انگشتم به زور برش گردونم .... از شنیدن صدای غیژژژ شماره گیر و احساس نیروی مقاومش خوشم میومد ... حالا که دستم از تلفنای قدیمی کوتاهه دارم همین بلا رو سر خودم میارم . عوض اینکه بذارم همه چیز با سرعت طبیعی خودش به اونجایی که باید برسه میخوام به زور سرعت رو بالا ببرم ... اینه که به غیژ غیژ افتادم ... تازه میفهمم شماره گیر زبون بسته چی میکشید !!

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

کتابی که تو کافه خوندی... کتابی که تو هواپیما خوندم
کتابی که اونروز تو کافه از یه صبح تا عصر خوندیش مدتها رو میز بود... همونجوری که خودت رو میز گذاشته بودی . موقع رفتن هم سفارش کردی به موقع به کتابخونه برگردونمش تا تاخیر نخورم . ولی من کتاب رو برنمی گردوندم ... تا اینکه یه روز چشمم بهش خورد. بی اختیار برش داشتم و چند صفحه اولش رو خوندم . از فضای داستان خوشم اومد چون تو تهرون اینروزا میگذشت ... این بود که تصمیم گرفتم بخونمش.

امروز و قتی بعد سه هفته به صفحه ۷۷ از این کتاب سیصد صفحه ای رسیدم با خودم فکر کردم چی باعث شد تو اونروز همه کتاب رو ظرف ۶-۷ ساعت بخونی ... بهت گفته بودم اینروزا فرصت کتابخونی ندارم و راست گفته بودم. موقع رفتن ازت خواسته بودم کتابی رو که برای من آورده بودی برگردونی ... البته از اول هم قرارمون همین بود چون گفته بودی کتاب یادگاریه از یه دوست و قرار بود تا وقتی اینجا هستی من بخونمش ... و من تنها وقتی که برای خوندن اون کتاب پیدا کرده بودم توی هواپیما بود ... و تو هم کتابی رو که میخواستی تو هواپیما بخونی اشتباهی به بار تحویل داده بودی و به همین خاطر کلی اعصابت به هم ریخته بود ... گرچه میدونستم پیشنهادم مسخرست اما بهت گفتم اگه میخوایی میتونی کتاب منو بخونی ... و تو هم بدون اینکه چیزی بگی با نگاهت تایید کردی که پیشنهادم مسخرست....

اسم کتاب یادم نیست مثل خیلی اسمای دیگه ای که یادم نیست اما داستان یه زن و شوهر بود که تو اروپا زندگی میکردن ... ماجرای داستان تو یه قطار میگذشت ... مرد و زن حرفی نداشتن که بزنن این بود که زن قصه زندگیش مرور میکرد. کتاب نیمه کاره موند چون وقت دیگه ای نبود که بخونمش ... البته وقت که بود اما ترجیح میدادم تا تو اینجا هستی خودمو غرق کتاب نکنم . روزی که داشتی چمدونتو می بستی کتاب رو بهت دادم. تو گفتی پیشم باشه و بخونمش اما من گفتم که ببریش چون میدونستم تا مدتی نه وقت کتاب خوندن دارم نه دلو دماغشو ... و راست هم میگفتم ... اما بعدها فکر کردم نکنه دلیلی خاصی وجود داشته که تو میخواستی من این کتاب رو بخونم ... نکنه میخواستی به واسطه این کتاب من متوجه موضوع خاصی بشم . یا نکنه اینم یه تست بود . مثل تست کاست « قاصدک» شجریان که هفت سال پیش تو ماشین گذاشتی تا ببینی عکس العمل من چیه ... اینو بعدا خودت به من گفتی. و من بدترین نمره ممکن رو گرفتم چون اون موقع هیچ عکس العملی نشون نداده بودم ... شاید برای جبران اون نمره افتضاح بود که من بعده ها ۲ تا ساز یادگرفتم و اکثر گوشه های دستگاههای موسیقی ایرانی رو از بر کردم و یه گروه موسیقی جفتو جور کردم و ۶-۷ تا اجرا جلوی جمعهای بزرگ داشتم ... نمی دونم ... به هر حال اگه این کتاب هم یه تست دیگه بود پس بازم رد شدم ... خدا میدونه جریمم چیه. شاید مجبور شم بعدها یه کتاب بنویسم.

وقتی تلفنی بهت گفتم شروع کردم به خوندن کتابی که تو کافه خوندی تو گفتی « تو که گفتی وقت کتاب خوندن نداری ... باز تعارف کردی ؟!؟! » ... و باز هم هواس جمع تو و هواس پرت من ... جواب قانع کننده ای نداشتم ولی میدونستم که واقعا نه تعارف کرده بودم و نه وقت کتاب خوندن داشتم .... همونروز دوباره بهت زنگ زدم که بگم واقعا تعارف نکرده بودم . کارم احمقانه بود ... اما نمیدونم چرا نسبت به متهم شدن به تعارف اینقدر حساسم ... قبل از کنسرت شهرام ناظری هم وقتی تو ماشین یه قلوپ از آب تو خوردم و تو گفتی تمومش کن و من گفتم که تشنم نیست و بعدش تو سالن دنبال آبخوری میگشتم و تو گفتی چرا تعارف داری تو من باز هم سعی کردم متقاعدت کنم که تعارف ندارم و واقعا هم نداشتم ... اما فکر کنم نتونستم متقاعدت کنم مثل خیلی وقتای دیگه...

امروز وقتی به صفحه ۷۸ کتابی که تو کافه خونده بودی رسیدم فهمیدم چرا با علاقه یه ضرب تا آخرشو رفتی ... یا حداقل حدس میزنم ...

آرزو به دریا نگاه کرد : « بچه که بودم از دریا میترسیدم» یقه پالتوی خاکستری رو بالا زدو دستها رو کرد توی جیب « راستش هنور هم میترسم ... زیادی گندست .. نه ؟ همش در حال عوض شدن. هیج وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلیه ...نه ؟ »

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵

همینطور که داشت کمونچه میزدباسر به من اشاره کرد که دف رو بردارم ... اول فکرکردم شوخی میکنه اما ازنگاهش فهمیدم جدی میگه ... دستم رو آروم آروم به سمت دف بردم و با حالتی ناباورانه و با ترس و تردید اولین ضربه رو به پوست دف زدم ... وچند لحظه بعداین واقعا من بودم که همراه سه استاد موسیقی ایرانی دف میزدم ... حس عجیبی بود ... ناب ناب ..

من امروز برای ۲ ساعت سرچشمه موسیقی محلی ایرانی رو به خونم آووردم ... حسین بهروزی نیا، جمال محمدی و علیرضا شیروانی با بربط و کمونچه و دوتار غوغایی به پا کردن که تاهمیشه در خاطرم میمونه ...

پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

امروز بعد از مدتها وایت بورد دیوار روبروم رو پاک کردم .... حالا روبروم یه صفحه کاملا سفید میبینم

سه‌شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵


هر سال آخرسال تحصیلی و یک هفته قبل امتحانا یه جشن حسابی تو دانشگاه برگزار میشه ... رقص وموزیک زنده ... شکستن کامپیوتر با چوب بیسبال ... و انواع و اقسام بازیا ... خلاصه دانشگاه میشه یه شهر بازی اساسی ... یکی از بازیا که هرسال منو به هوس مینداخت بکس تو رینگ بادی بود ... هی میگفتم آخه مگه تو بچه ای. مال تو نیست این بازیا. هی صبر کردم صبر کردم تا اینکه امسال مطمئن شدم به اندازه کافی برای بکس بادی بچه شدم ... پس یه دلی از عزا در آووردم و کاوه نگون بخت رو چپو چول کردم تو رینگ بادی. سخت جواب داد ... وبا فکر اینکه سال دیگه چه بازیای دیگه ای میتونم بکنم دلم غنج میره ...

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

نوک دماغه رو به دریا نشسته بودم و دریا رو تماشا میکردم ...هر از چندگاهی سنگریزه ای هم توی دریا مینداختم ... شلپش لابلای صدای امواج دریا گم میشد اما با کفی که روی سطح آب به وجود میومد مدتی سرگرم میشدم ... تا سنگریزه بعدی ... شلپ گم بعدی و کف بعدی ...ساعتهابود که اونجانشسته بودم ... نمیدونم دقیفا چند ساعت اما میدونم زیاد بود چون حوصلم از تماشای دریا داشت کم کم سر می رفت ... من به این راحتیا کنار آب حوصلم سر نمیره مخصوصا وقتی دوروورم پر سنگریزه باشه ...

تا اینکه تو اومدی. بدون اینکه چیزی بگم یا چیزی بگی کنارم نشستی ... و نگاهتو،مثل من، دوختی به افق ... و سنگریزه بعدی رو توی دریا انداختم. و نگاهت رفت سمت کف روی آب و تا محو کامل دنبالش کردی ... همون کاری که من کردم ... سنگهای بعدی رو هم من انداختم ... سنگی برداشتی تا پرتاب کنی ... پرتاب کردی اما به آب نرسید ... سنگ تو سراشیبی دماغه قل خورد و کنار یه سنگ بزرگتر از حرکت ایستاد ... اونموقع نگاهم رو سمت تو گردوندم ... و نگاهمون برای باراول به هم تلاقی کرد ... نمیدونم تو تو نگاه من چی پیدا کردی اما من تو نگاه توهیچ چیز پیدا نکردم ... پس هردو به افق خیره شدیم ... سنگ بعدی رو پرتاب کردم اما قبل از اینکه سنگ به سطح آب برسه تو بلند شدی ... و رفتی ... و وقتی کف روی آب محو شد تو کاملا دور شده بودی ... من موندم و یک دریا و کلی سنگریزه ... به علاوه یک سنگریزه که تو انداخته بودی ... به زحمت لابلای بقیه سنگریزه ها با نگاه پیداش کردم و از ترس اینکه مبادا گمش کنم هنوز که هنوزه نگاهمو از روش بر نداشتم ...

پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

این Roller Coaster زندگی اینروزا داره منو خوب پیچ و تاب میده ... درست همونجاهایی که انتظار نداری میکشه زیر پات و یهو تو دلت هرررری خالی میشه یا درست همونموقعی که احساس امنیت میکنی همچین میپیچوندت که از ترس قالب تهی میکنی یا به محض اینکه فکر میکنی همه چیز تموم شد تازه شروع میشه ... اینه که همش منتظر یه پیچ، یه شیرجه یه شلیک ناگهانی یا یه شروع دوباره هستی ... هیجانشو هستم ... باهاش پیچ میخورم ... پیچو واپیچ میخورم و به این راحتیا پیاده نمی شم ... رمز لذت بردن از این Roller Coaster اینه که بدونی بابا این همش یه بازیه وگرنه تبدیل به یه شکنجه میشه. من ازبچگی همیشه وقتی سوار Roller Coaster میشدم سعی میکردم در وحشتناکترین لحظاتش دستامو ول کنم ... پس دستا ول

یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵

صحنه کاملا تاریک بود و پرده هم کشیده. از پشت پرده همهمه جمعیت خوب شنیده میشد ... من وشروین وسیناو رضاوفرشاد روی سکوهای چوبی که باقالیچه و گلیم پوشیده شده بودن نشسته بودیم و منتظر بودیم پرده کنار بره واجرارو شروع کنیم ... شروین طبق معمول مشغول دلقک بازی بود و مسخره کردن زمین و زمان بود و بقیه هم سوژه دستش میدادن... یهو من پرسیدم: «راستی بچه ها کیا امسال سال آخرشونه ؟ » ... چهره ها که تو تاریکی گم بود اما از سکوتی که برجمع حاکم شد میشد فهمید که کسی از این سوال خوشش نیومده از جمله خودم .

پرده کنار رفت و اجرا شروع شد.
و مثل سال گذشته ...
دو سال گذشته
سه سال گذشته
وچهار سال گذشته من دلم میخواست هیچوقت تموم نشه

و سینااینجوری تمومش کرد :
پیش از منو تو بسیار
بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را
اینگونه یادگاران

این نغمه محبت
بعد از منو تو ماند
تا در زمانه باقیست
آواز باد و باران ... آواز باد و باران

جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵

من فكر مي كنم
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.

***

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
از بركه هاي آينه راهي به من بجو
ا. بامداد

دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴



فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
.
.
.
.
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند

شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴

یه سر رفته بودم پیش «براتلو» ... می خواستم یه چیزی دم دربهش بدم و برم امامیدونستم حداقل یک ساعت باید بشینم پای نطقش تا بتونم به خدافظی فکر کنم ...باید هفتاد سالی داشته باشه. سی چل ساله که تو این شهر برنامه شب شعرش هر جمعه شب براهه و یه عده آدم رو دور خودش جمع میکنه. معدن خاطره و داستانه. خوش صحبته و متلکای سنگینی هم بار آدم میکنه ...محل کارش یه اتاقه تو زیر زمین یه مجتمع مسکونی نزدیک مرکز شهر. یه ور اتاقش کتابخونشه که پرهست از کتابای ادبی و تاریخی که به اندازه خود براتلو عمر دارن . منم بعضی وقتا ازش کتاب قرض میگیرم ... میز کارش کنار کتابخونست وهمیشه اونقدر شلوغه که شتر با بارش روش گم میشه. هر وقت که رفتم پیشش پشت میزش مشغول خوندن یه کتاب قدیمی عهد شاه وزوزک بوده که کاغذای کاهیش از شدت کهولت سن زرد شده بودن. با کتاباش زندگی میکنه.معمولا وقتی وارد اتاقش میشم از بالای عینک بزرگ کائوچوییش یه نگاهی به من میندازه و میگه : به به ... آقای فرهاد خان ... راه گم کردی ؟ ... و برای چندمین بار میپرسه: راستی با آقای عامری دفتر حفاظت منافع نسبتی داری ؟ ... و من هم با حالتی که انگار بار اولیه که به این سوال جواب میدم میگم : نه ... فقط تشابه اسمیه

همیشه ازسلام احوالپرسی یهو میکشه به یه خاطره بدون اینکه به من فرصت بده که بگم باهاش چیکار دارم... امروز از ماجرای یکی از افسرای حزب توده که قبل از انقلاب تو دانشگاه میشیگان حقوق می خوند شروع کرد و رسید به داستان زن دوم آرتور میلروبعدش از یه شاعر بی ربط به اسم لنبونی گفت و اینکه چطورراجع به این شاعر برای دایره المعارف ایرانیکا اطلاعات جمع کرد و زد به تاریخچه رادیو ژاندارمری و چی شد که محمد نوری از این رادیو سر در آووردو...و من هم از یه طرف میخواستم فرار کنم و از یه طرف دوست داشتم پای قصه هاش بشینم ... و معمولا بهترین فرصت برای بریدن رشته کلامش وقتیه که داره سعی میکنه یه اسم یادش بیاد ...خسرو کیوانکی ؟!؟ ...نه ایوانکی ...نه ... آها میدانکی ... که باباشم تو چهارراه مشیر چاپخونه داشت ... و من میپرم وسط حرفشو میگم راستی آقای براتلو من باید برم ... اومده بودم که بگم ....

نمیدونم چراهوس کردم اینچیزا رو بنویسم. شاید به این خاطره که مدتیه به وقایع اطرافم به چشم یه فیلم نگاه میکنم ... یعنی همیشه یه دوربین فرضی همراهم هست و از اتفاقای دوروورم فیلم میگیره... خیلی وقتا خودم بازیگر نقش اولم و بعضی وقتا نقش راوی رو به عهده میگیرم ... و هروقت حس میکنم لحطاتی که سپری میکنم قابل فیلمبرداری نیست میفهمم که عمرم داره تلف میشه ...و میگم کات... برداشتی دیگر

یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴

عادت می کنبم

مدتی بود که ...
به دو مسواک توجا مسواکی عادت کرده بودم
به دو جفت کفش تو جا کفشی عادت کرده بودم
به شب بخیر گفتن قبل از خواب عادت کرده بودم
به تنهایی صبونه نخوردن عادت کرده بودم
به تنهایی تلویزیون ندیدن عادت کرده بودم
به تنهایی خرید نرفتن عادت کرده بودم
به خوردن کره بادوم زمینی عادت کرده بودم

مدتهاست که ...
به خداحافظی عادت کردم
به انتظار عادت کردم
به دوری عادت کردم
به امبدواری عادت کردم

اما هنوز به جای خالی عادت نکردم

چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴

چه بگويم ؟‌ سخني نيست
مي وزد از سراميد نسيمي
ليک تا زمزمه اي ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست

شاملو

یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴

تو آفيس منو «نيکيل» مشغول کاريم . بجز تليک تليک کيبورد کامپيوترامون تنها صدايي که شنيده ميشه خرش خورش چيپس خوردن نيکيل هست که بدجوري رفته رو نروم ... چاره ش راديو درويشه ... اميدوارم بازم قاجاري نذازه اين راديو درويش

سه‌شنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴

من اينروزا از اون ننويساشم ...
براي اينکه به اسب مجار جفت شيش ميزنم از بس کار ميکنم ...
از صبح تا عصر تو دانشگاه ... بعدشم تو يه قهوه خونه تا وقتي که پرتم کنن بيرون
الانم تو قهوه خونه « آبهاي شيرين» تمرگيدم
روبرومم يه کارتن خواب انتلکتوال داره روزنومه مي خونه عين چي
لعنت به من که قهوه غليظ گرفتم
اگه امشب خوابش نبره چي ؟!

یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴

چهار سال پيش در چنين روزي اول ژانويه ۲۰۰۲ وارد سرزمين سرخپوستها شدم . سرزميني که يه اسم سرخپوستي داره که ترجمش ميشه « آسمان آبي». من در اين چهار سال هيچ اثري از سرخپوستها پيدا نکردم . نه چادري ... نه دودي ... نه بچه سرخپوستي سوار اسبي خال خالي. همون اولا برام اين سوال پيش اومد که تو کله اون سرخپوستي که اسم اينجا رو گذاشته آسمان آبي چي گذشته که به اين نتيجه رسيده ... آخه اينجا همش ابره ... برفه و بارونه ... کو اين آسمون آبي؟ ... امايه روز اين آخرا وقتي داشتم روزهاي چهار سال گذشته رو مرور ميکردم بي اختيار چشمم خورد به آسموني که بالاي روزا بود... رنگش آبي بود ... آبي خوش رنگ همراه ابراي گل کلمي ... و از اونروز بود که فهميدم اون سرخ پوست حتما يه چيزي ميدونسته که اين اسم رو واسه اينجا انتخاب کرده .. اما هنوز برام اين سوال باقيه که پس کجان اين سرخپوستا ؟!

چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴

فکر نمي کردم يه روز از ديدن يه « هاون» اينقدر ذوق کنم ... غلط نکنم همون هاون خونه بايد باشه ... بوي آشنايي ميده... چه زعفرونهايي که من نسائيدم تو اين هاون براي مادر خانوم ... اگه اين هاون همون هاون باشه که بايد اعتراف کنم سورپريز محشري بود ... حالا ته توشو در ميارم ... اگرم نباشه از نظر من همون هاونه .... من خيلي چيزا تو اين هاون جا گذاشته بودم ... همش يه جا رسيد.


توي بسته هاون بودو زعفرونو لوليان ناظريو گردوو توت خشکو لواشکو پسته و آلو خشکو سبزي خشکو و خيلي چيزاي ديگه .... و نامه ها بود ....از اون نامه هايي که ميشه از حالا تا هميشه خوندو باز هم خوند.


کارتن خالي اداره پست کوي دانشگاه رو کنار بقيه کارتناي خالي اداره پست کوي دانشگاه ميذارم، نامه ها رو کنار بقيه نامه ها و سبزي خشکا رو کنار بقيه سبزي خشکا و .... هاون رو هم ميذارم يه جايي که هر روز جلو چشمم باشه .... و هرکي ازم پرسيد تو اين چهار سالي که اينجا بودي چي گيرت اومد ميگم : يه هاون و چيزهاي ديگه اي از جنس هاون ... هستن کسايي که بفهمن من چي ميگم ....

چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴


«آمادئوس» از پنجره نگاهي به آسمون ابري انداخت و با خودش فکر کرد اگر فردا هوا آفتابي باشه ميتونه به اتفاق «هيستاميس» به شهر بره و از نزديک شاهد مسابقه گرز پروني گلادياتور هاي دربار باشه ...

بعد هزار سال هنوز کسي نميدونه آيا « آمادئوس» فرداي اونروز به تماشاي مسابقه گرز پروني رفت يا نه اما همه اينو ميدونن که اگر « آمادئوس» به اينترنت دسترسي داشت و يه سربه weather.com ميزد، اونموقع حداقل تا يه هفته بي خيال شهر ميشد !!

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴


يه قاب از رو ديوار افتاد و شکست !!
يکي پرسيد : چيکار بايد کرد ....
وقتي افتادن و شکستن قاب عکس از رو يه ديوار تبديل به يه خبر در ستون «حوادث» روزنامه ميشه .... و از اون بدتر اينکه پليس مياد و گزارش تهيه ميکنه !!

و تو صفحه مقابل اين خبر يه خبر ديگه مي خوني که ميگه : يه هواپيما تو ايران از آسمون افتاد و شکست .. با آدماش ...

پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴

صبح که بيدار شدم احساس کردم هواي اتاق سرده. کورمال کورمال تو خواب و بيداري تلفن رو پيدا کردم و زنگ زدم و به مسئول تاسيسات ساختمون ... گفتم بهش که انگاري رادياتوراي خونه کار نمي کنه ... اونم گفت يکي رو ميفرسته ... و هميشه هم يکي رو فرستاده. هر وقت مشکلي پيش اومده اگه صبحش تلفن زده باشم و خبر داده باشم، عصرش که برگشتم يه يادداشت از دستگيره در ورودي آويزون بوده با اين مضمون که فلان ساعت اومديم و مشکلي رو که شما گزارش کرده بوديد برطرف کرديم ... امضا پيتر يا جيسون يا مايکل ... البته هميشه برام اين سوال پيش اومده که آيا پيترِ، جيسون يا مايکل وقتي وارد خونم شدن با همون کفشايي هيول تاريکي از رو قاليچه نازنينم رد شدن يا اينکه کفشاشونو در آوردن ... قاليچه اي که خودم يه وقتايي نا خودآگاه از روش ميپرم که مبادا زيادي مستهلک بشه ... از در خونه بيرون که اومدم حس کردم که هوا زيادي سرده ... البته وقتي سرما از يه حد مشخصي بيشتر بشه ديگه اسمش سرما نيست چون با تعريف متعارف هواي سرد هيچ تناسبي نداره .. منو شروين روي اين هوا يه اسم خاصي گذاشتيم که خيلي گفتني نيست !!! ..
رسيدم سر کار ... دما سنج کامپيوتر دماي بيرون رو منفي چهار فارنهايت نشون ميداد ... هنوز که هنوزه نمي تونم با فارنهايت خوب رابطه برقرار کنم .... پس به سانتيگراد تبديلش کردم که ميشد ۲۰- ..... يعني اينکه خوب سرد بود ...
و يه اي ميل از مت ناوارا، مسئول تاسيسات دپارتمان، مبني بر اينکه يه طوفان برف حسابي تو راه و ساعت ۶ ميرسه به شهر ما و تا ۶ صبح فرداش يه بند برف مياد از قرار ساعتي يه اينچ ...
نکته هيجان انگيزش اينه که فردا صبح با صداي ماشين برف روب که از دور نزديک ميشه بيدار ميشم ... نزديک و نزديکتر و بعد دور و دور تر و بعد تنها سکوت برف باقي ميمونه ...

شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴

ديروز دفاع کامران بود ... آقاي دکتر انتصاري ... تا دو سه هفته ديگه اونم ميره .
اومد و رفت آدما تبديل به يه اتفاق عادي شده... اينجا مثل جزيره اي ميمونه که هر از چند گاهي چند نفر سوار يه قايق واردش ميشن ... ساکنين جزيره هم تا مدتي با کنجکاوي تموم سرگرم براندازکردن تازه واردين ميشن تا اينکه حوصلشون سر بره ... اون موقع برميگردن همونجايي که قبلا نشسته بودن ... به بلندترين نقطه جزيره ... جايي که ميشه دور تا دور جزيره رو خوب پاييد ... چمباتمه ميزنن و بدون اينکه باهم حرفي بزنن به افق خيره ميشن ... منتظر يه کشتي که بياد و اونا رو با خودش ببره ... اگه سالي سکندري يه کشتي از اين حواليا رد شه يکي دو نفر رو با خودش ميبره. بيشتر نه. اون موقع کار بقيه اينه که باز انتظار بکشن .... رو به دريا پشت به جزيره ... اين جزيره به شدت دوست داشتنيه اما بيشتر مال گذره تا موندن ... يا بهتر بگم ... اينجا براي «زندگي واقعي » زيادي خوبه ... اگه زياد توش بموني طلسم ميشي و ديگه نميتوني مثل آدميزاد زندگي کني ... اينه که همه ازش فرارين

دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴

جواب صداي رودخونه
تودل شب
وسط کوههاي شمشک
از اونور زمين به اينور زمين

نميتونست کمتر از صداي سه تار باشه
گرچه با ساز ناکوک ... اما پرنفس
تو يه عصر پاييزي
از اينور زمين به اونور زمين

شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴

بهزاد و کامران خوابن و خر خرشون هواست اما من خوابم نميبره ... خواستم برم استخر اما وقتي ديدم که مجبورم از وسط لابي هتل با مايو رد شم منصرف شدم ... يکم نشستم پاي فوتبال آمريکايي تا مطمئن بشم هنوز ازش بدم مياد ... هنوز بدم ميومد ... اما با دقت نتيجه بازيهاي امروز رو که از پايين صفحه رد ميشد دنبال کردم بينم ميشيگان چيکار کرده ... برده بود و جيگرم حال اومد ... من از فوتبال آمريکايي بدم مياد اما دلم ميخواد ميشيگان حتما ببره و حتما دوست دارم هفته بعد برم استاديوم و بازي ميشيگان و اينديانا رو ببينم ...از بس که خرم ... تازه امروز پرسپوليس به استقلال باخت و سيبيلام آويزون شد ... برام فوتبال باشگاهي ايران ديگه دو زار هم مهم نيست اما پرسپوليس بايد ببره ... من خلم
امروز همه خيابوناي اصلي شيکاگو رو پياده گز کرديم. من مرده اين شهرم از بس که زندست ... من خراب بوق و ترافيکم ... ده ما ترافيکش کجا بود ؟! من ديوونه وول خوردن آدماي زيادم تو پياده روهاي پهن با مغازه هاي شيک ... امروز رو زندگي کرديم

دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴

امروز Halloween بود ...
رئیس دانشکده در لباس جادوگر
پستچی در لباس دراکولا
منشی دانشکده در لباس سیندرلا
قهوه چی در لباس اتاق عمل
نظافتچی در لباس پنگوئن
راننده اتوبوش در لباس دلقک

امروز شهر پر بود از قیافه های مسخره اما دلنشین
درست مثل بقیه روزا

امروز شهر پر بود از شادی و خنده
درست مثل بقیه روزا

امروز Halloween بود ... و هیچ هم تو خالی نبود ...
من این مردم رو دوست دارم ... مردمی که در عین «خالی» بودن «پر» زندگی میکنن ...

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴

شروين داشت طبق معمول غر ميزد. ايندفه حقم داشت طفلکي. ساعت ۹:۳۰ جمعه شب سرکار بود. بهش زنگ زد ببينم سينما بيا هست امشب يا نه که گفت مشغول وارد کردن نمره هاي دانشجوهاست. طبق دستور العمل جديد دانشگاه نبايد نمره ها رو همراه شماره دانشجويي رو وب سايت درس پست کنه ... اون بايد براي هر دانشجو يه عدد رندوم توليد ميکرد و بهش اي ميل ميزد که آقا يا خانم دانشجو، اين عدد تو هست و ميتوني باهاش نمرتو چک کني ... همينطوري که داشت همه اين حرفا رو به مدل خودش و با سير داغ پياز داغ اضافي برام پشت تلفن ميگفت منم داشتم بليط مي خريدم...

فيلم خوبي بود چونکه به تست اشک جواب مثبت داد ... هر فيلمي که شده حتي براي يک ثانيه اشک منو در بياره از نظر من فيلم خوبيه ... من به تست اشک شديدا اعتقاد دارم ...

سه‌شنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴

امروز تصميم داشتم سري به «جاويد» بزنم بعد ۳-۴ ماه.همينطور که قدم زنون به سمت دانشگاه در حرکت بودم و سعي ميکردم برگاي خشک بيشتري رو زير پام له کنم به اين فکر ميکردم که حالا خوبه جاويد هم بخواد سري به من بزنه بعد ۳-۴ ماه ... تله پاتي و اينجور حرفا ...

جاويد معمولا وقتي منو ميبينه بجاي سلام ميگه : « تو به روح اعتقاد داري؟ ‌» که اگه من بگم آره اونم در جواب بگه : « پس تو اون روحت !!! » ... اولاش مي پرسيدم: «چطور مگه ؟ » اما مدتيه که ميگم: «تو روح خودت ... »

تو آفيس مشغول چک کردن اي-ميل بودم که يکي در زد .... گفتم خوبه جاويد باشه ... در رو باز کردم ... جاويد بود ... بدون سلام عليک گفت : « تو به روح اعتقاد داري؟‌ » ... بعد از چندثانيه سکوت گفتم : « آره » ... که با لبخند پيروزمندانه اي گفت : « پس تو اون روحت »

پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴

فرودگاه ...
همینطور که دنبال گیت A64 میگشتم
چشمم خورد به تابلوی International Departure و بی اختیار نگاهم برای چند لحظه روش متوقف شد ... اما باعث نشد به چیزی جز گیت A64 فکر کنم ...
چند قدم جلوتر همین داستان بود برای تابلوی International Arrival

گیت A64 رو پیدا کردم پس دیگه چیزی نداشتم که بهش فکر کنم ... نشستم روی یه صندلی گرم از آفتاب و مشغول تماشای باند فرودگاه شدم ... یک ساعت به پرواز مونده بود

شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴

آب گريپ فروت براي شروين که سرما خورده
بهترين شلوار دکتر افشار که تو خشکشويي جامونده بود
مقداري توتون مرغوب باز هم براي دکتر افشار که ببرم سوغات
امروز اينا رو گرفتم

توپ فوتبالي که تو ماشين من بود و بقيه ايي که شايد ميخواستن فوتبال بازي کنن
قبض تلفني که بيخود گرون شده بود
آمپر بنزيني که کار نمي کرد
امروز نگران اينا بودم

خورش کدويي که شانسي خوب در اومده بود
تاب خالي پشت خونه که خيس بارون بود و منو ياد بچگيا انداخت
درآوردن يه تيکه از نت «به تماشاي آبهاي سفيد» با فلاکت
امروز اينا منو سر شوق آوورد

آ هاي زندگي معمولي ... با همين فرمون بيا ...

پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴

اين گروه کارشون اينه که با جارو و سطل آشغال و بشکه و هزار تا کوفت و زهر مار ديگه صدا در بيارن ... من ميخوام برم بپرسم حرف حسابشون چيه ... اگه حرف حساب نداشن و همه اين کارا رو از رو خل بازي ميکنن خب منم ميرم قاطيشون ... منتها من رو بشکه نمي کوبم ... رو دف ميکوبم ... کنجکاوم بدونم دف و بشکه چجوري با هم صدا ميدن ...

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴

من بعد از شش سال
يا بيشتر
ريحون چيدم
از حياط خونه «احسان»

پس اگه هنوز ميشه ريحون چيد
اونم درست وسط اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
هيچ دليلي وجود نداره
که آدم يادش بره
چطوري ميشه ريحون چيد
حتي اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴

دو دودکش .... به هم نزديک که شدن نه دل جلوتر رفتن داشتن و نه پاي برگشتن ... پس همونجا موندن ... سالهايي ...

دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴

تا به اون موقع بيل به اون قشنگي نداشتم ... قيافش شبيه بقيه بيلا بود اما رنگش يه چيزي بود بين قهوه اي و طلايي که از بقيه بيلايي که رنگشون بين قهوه اي و طلايي نبود متمايزش مي کرد... درست مثل رنگ شناي ساحل ... در حد مرگ شن بازي کردم با اون بيل من ... تا ميتونستم چاله کندم و از شناي چاله کوه درست کردم و تو کوهاش جاده و تونل ساختم ... يه روز مونده به روز آخر بيلم رو تو يکي از همون چاله ها انداختم و روش شن ريختم به شوق اينکه فردا پيداش ميکنم و کلي بهم خوش ميگذره. اما فرداش بيلي پيدا نشد ... همه ساحل رو زيرو رو کردم ... بيل نبود که نبود ....

روز برگشت با لب و لوچه آويزون تو صندلي عقب خودمو فرو کردم و سعي کردم بقيه رو متوجه ناراحتيم بکنم ... و نطق هم نکشم که نکشيدم ... اما همين که ماشين راه افتاد همه چيز رو فراموش کردم و دماغم رو چسبونم به پنجره و با حرص و ولع مشغول تماشاي منظره هاي بيرون شدم ... نميدونم چرا هر موضوع خسته کننده اي از تو ماشين در حال حرکت جذاب و ديدني ميشه ...

و يک اعتراف ... من هنوزم بيلام رو با دست خودم خاک ميکنم به شوق اينکه يک روز پيداشون کنم ... که بعضي وقتا پيدا ميکنم و بعضي وقتاهم پيدا نمي کنم
...

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴

نزديکيهاي شهر ما هيچ کوهي نيست. براي رسيدن به اولين کوه بايد ۱۴ ساعت رانندگي کرد. مدتها بود که به هيچ کوهي فکر نکرده بودم تا اينکه عصر يک روز عادي تابستون در حاليکه تو کافه نشسته بودم و همراه با هورت کشيدن چاي هل دار از پشت پنجره رهگذرا رو تماشا ميکردم چشمم خورد به يک گروه کوهنورد ... با کوله هاي بزرگ کوهنوردي ... کفشاي کوه که از فرط گل رنگشون معلوم نبود ... و چوب دستي کاملا جدي کوه ... از طنابايي که از کولشون آويزون بود معلوم بود از کوه بزرگي بالا رفتن .... و از ريشاي بلندشون و صورتاي آفتاب سوختشون مشخص بود که روزهاي زيادي رو تو کوه گذروندن .... چهره ها خسته و خشن و عين هم ... با هم هيچ حرفي نميزدن ... و از بس در انتظار ديدن قله به روبرو نگاه کرده بودن نگاهشون به روبرو خشک شده بود ... به ستون يک مثال قطار پياده رو رو گز مي کردن ..

خوب بر اندازشون کردم تا آخرين نفرشون از ديدرسم خارج بشه .... و دم آخر يکم گردنمو کج کردم تا بتونم يکم ديگه ببينمشون ... وقتي مطمئن شدم که ديگه ديده نميشن به صندلي تکيه دادم و يه قورت از چاييم، که شکرش کافي بود، سرکشيدم و با خودم فکر کردم که اين اصلا خوب نيست که نزديکيهاي شهر ما هيچ کوهي نيست ... ميتونستم بيشتر به اين موضوع فکر کنم اما ترجيح دادم بقيه مردم رو تماشا کنم ...

شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴

پيدا کردن « گوشه هاي گم» يکي از تفريحات منه ... امروز رفتم گوشه هاي گم شهر رو پيدا کنم که گم شدم يا بهتر بگم خودم رو گم کردم ... با دوچرخه ... خوب که از مرکز شهر دور شدم براي اينکه مطمئن بشم که گم شدم از يکي آدرس پرسيدم و هر چي که اون گفت عکسش عمل کردم ... گفت : اين جاده رو برو سمت بالا و به اولين فرعي که رسيدي بپيچ سمت راست. من هم جاده رو رفتم پايين و به اولين فرعي که رسيدم به هيچ سمتي نپيچيدم ... من ديگه کاملا گم شده بودم پس با خيال راحت دنبال يه درخت توت گشتم تا توت بخورم ... توت قرمز ...

شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴

بيابان را سراسر مه گرفتست.
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق ميريزدش آهسته از هر بند.

شاملو

پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴

خب ... خب... خب ...
جاي من تو تهران ديشب حسابي خالي بود ... عکساي خوشالي مردم رو که ميديدم دلم غش ميرفت . مطمئنم فرزاد و فرشاد جاي من هم عر زدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟!خب چهار سال فرصت دارم که خودم رو به ايران برسونم تا از خوشالي جام جهاني ۲۰۱۰ عقب نمونم که نميمونم ..... دم پرستوو رفيقاشم گرم که ترکوندن !!!!

يه چيز ديگه هم اينکه جالبه که مسابقه هاي مقدماتي جام جهاني با انتخابات رياست جمهوري تو يه سال ميوفته ... تو اون ساله که اميد و نااميدي قاطي پاطي ميشه و مردم يهو به سرشون ميزنه و کاراي عجيب و غريب ميکنن .... درست مثل ۸ سال پيش که رفتيم جام جهاني يا ۴ سال پيش که نرفتيم جام جهاني .... خدا کنه مردم امسال هم به سرشون بزنه ... آي من حال مي کنم وقتي ميبينم مردم يهو آمپر مي چسبونن همينطور الکي... شلوغش مي کنن نا فرم ... خلاصش اينکه به هزار و يک دليل بايد امسال هم خل شد ... بايد راي داد . دليل اولش رو مولوي گفته :
خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر

من مطمئنم فرزاد و فرشاد هم راي ميدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟

چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴

«سوزي» گفت : خونه من اون بنفشست
خونه سوزي واقعابنفش بود
من شهري رو که خونه هاش رنگو وارنگه دوست دارم

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۴

I work all night, I work all day, to pay the bills I have to pay
Ain’t it sad
And still there never seems to be a single penny left for me
That’s too bad
In my dreams I have a plan
If I got me a wealthy man
I wouldn’t have to work at all, I’d fool around and have a ball

Money, money, money
Must be funny
In the rich man’s world
Money, money, money
Always sunnyIn the rich man’s world
All the things I could do
If I had a little money
It’s a rich man’s world
"Abba"

من تو خود «خارج» هستم ...
اينجا همه چيز خيلي منظمه ... همه چيز همونجور پيش ميره که بايد
...من از اين همه نظم خسته شدم ... دلم « خرتوخري» مي خواد

جمعه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۴

اومدم کافه اسپرسو رويال يه دل سير بنويسم شروين زنگ زد گفت : برادربيا خونه من ....بايد برم خونه شروين الان ... دفعه بعد که مينويسم ميخوام قصه رودخونه وحشي رو بگم ... رودخونه اي که کنارش وايسادم و دير يا زود يکي من هل ميده توش...

یکشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۴

بايد اون مقاله رو پيدا ميکردم ...

خدايا کجا گذاشته بودمش ... همه زونکنام رو زيرو رو کردم... نبود که نبود. يادمه خونه هم آوورده بودمش ... کتابخونم رو حسابي گشتم ... روي ميز ... اما نبود. اون مقاله تو پروژه کلاس پروفسور فيکسون خيلي بهم کمک کرده بود ...من بازم لازمش داشتم ...برگشتم آفيس ... همينطور که در نهايت نا اميدي داشتم رو ميزم رو ميگشتم چشمم خورد به يه دسته کاغذ که روهم يه گوشه ميز تلنبار شده بود ... تو دلم گفتم بايد لاي اين کاغذا باشه ... شروع کردم به زيرو رو کردن کاغذا تا اينکه .... آره خودش بود ....بالاخره پيداش کردم ... خب صفحه چند بود ؟ ... همون اولاي مقاله بود ... صفحه يک پشتش سفيد بود ... صفحه دو هم پشتش سفيد بود ... و صفحه سه ... پشتش ... آهان .. ايناهاش !! ... دستور تهيه خورش قيمه


اول پياز سرخ ميکني بعد گوشت رو به همراه پياز سرخ ميکني ... نمک و زرچوبه يادت نره ... يکم دارچين هم خوشمزش ميکنه ... بعد يه استکان لپه و ۲ ليوان آب .... لپه که پخت رب گوجه و ليمو عماني لطفا ... سيب زميني سرخ کرده هم که جاي خود ...


ممنون مامان .... دستورت حرف نداشت ... خورش قيمه امروز من هم ... نکته هيجان انگيزشم اين بود که آلو خشک هم داشتم ... يعني ديگه آخرش بود

شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۴

چند روز پيش يه سري رفتم طبقه چهارم کتابخونه و چند تا کتاب داستان گرفتم . مدتها بود که تو مود داستان خوني نبودم اونم از نوع داستاناي زويا پيرزاد ... منتظر فرصت ميگشتم براي خوندنشون تا اينکه امروز شد .

امروز برنامم اين بود که برم از گل و بلبل و بهار و اينجور حرفا عکس بگيرم که برف گرفت و همه چيز بهم ريخت ... به هر حال ۲۳ آوريل هيچوقت موقع خوبي براي برف نبوده ... پس خونه موندم و به طبع کتاب داستان خوندم ...
«صداي ترمز اتوبوس مدرسه آمد. بعد قيژ در فلزي حياط و صداي دويدن روي راه باريکه وسط چمن. لازم نبود به ساعت ديواري آشپزخانه نگاه کنم. چهار و ربع بعد از ظهر بود ..... »

به ساعت ديواريه آشپزخانه نگاه کردم . ساعت پنج و نيم بعد ازظهربود. قرار بود براي مهموني عليرضا سمبوسه درست کنم. يادم افتاد تو مهمونا چند نفر هستن که گوشت غير حلال نميخورن. لباس پوشيدم که برم از علاء دين گوشت بخرم که تلفن زنگ زد. کامران بود. بعد از چند کلمه صحبت از هوا و برف بي موقع سراغ يکي از آهنگاي فرهاد رو ازم گرفت. گفت همون که راجع به عيد بود. سعي کرد شعرش يادش بياد اما نتونست. ميدونستم کدوم رو ميگه. گفتم : همون که ميگه « با اينا زمستونو سر ميکنم ... با اينا خستگيمو در مي کنم » گفت : آها .. آره همون ....داريش ؟ . نداشتمش. قرار شد براش لينک اينترنتيش رو اي ميل کنم. و بعد گفت که شب با محمد رضا و شيرين و بهزاد دارن ميرن سينما. ميخواست ببينه منم ميام يا نه ... بهش گفتم حالا ببينم و خداحافظي کرديم ... نمي دونم چرا بهش نگفتم که شب دارم ميرم خونه عليرضا.... صداي زوزه باد هيچوقت به دلم نشسته ... بيرون باد بود و برف... از تو بايگاني لباساي زمستوني نديد يه پليور کشيدم بيرون و پوشيدم. داشت دير ميشد ....

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۴

"I wanted only to try to live in accord with the promptings which came from my true self. Why was that so difficult?"