جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶
کشف امشب اینکه آلو برقونی تو خورش کرفس ترکیب مبسوطی میشه
من صبحها با صدای بوق اسموک دیتکتور بیدارمیشم. هر صبح طبق عادت همیشگی جناب پدر برای صبحانه نون داغ میکنه و چون هنوز با توستر من آشنا نیست نونا میسوزن و اسموک دیتکتور به کارمیوفته
***
اختراع مجدد چرخ کنایه هست از کاری بسیار بیهوده و من در پروژه ای مشغول شدم که هدفش اختراع مجدد چرخه. این چرخ رو ۱۰ سال دیگه زیر ماشینا شاید ببینید. تا اونجایی که حافظم یاری میکنه آخرین کسایی که قبل از گروه ما چرخ رو اختراع کرد انسانهای نخستین بودن.
جناب پدر در مکالمه تلفنی از عمو جان خواستند که در سطر هفتم از نامه ای که من باب تشکر به خاطر مهمان نوازیهای خانواده عمو جان توسط پدر نوشته شده عبارت زبانم قاطر است را به زبانم قاصر است تبدیل کنند. لازم به ذکر است این نامه در تیراژ ۱۰ نسخه تکثیر و در آمریکای شمالی توزیع شده است.
امروزیک زندانی دیگر عفو خورد. کامران خبر داد که گرین کاردش رسیده و به اتفاق شیدا برای تعطیلات سال نو میرن ایران. من هم دو سال دیگه حبس بکشم و جفتک پرونی خاصی هم نکنم شاید حکمم بیاد. البته من اخیرا در دیوار زندان سوراخ دلگشایی پیدا کردم و شاید تابستون بعد استعمالش کردم. ظریفی میگفت اول ببین کدومور دیواری بعد بپر
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۱ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
و
نگرانی های فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و
آسان هدر شود
هر روز را همان روز زندگی کن
بدینسان است که همه ی عمر را به کمال زیسته ای
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
این روزها كه میگذرد
شادم
كه میگذرد
این روزها
شادم
كه میگذرد
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۱ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶
هر وقت پامو تو این شهر میذارم عجیب هوایی میشم . خیلی دلم میخواد چند سالی توش زندگی کنم. جاییه که جریان زندگی رو خیلی عریان و واقعی و دلچسب میشه حس کرد. پر هست از آدمای هیجان انگیز و عمیق که زندگی براشون یه بازیه. و از همه مهمتر اینکه برای من تا ابد سوژه عکاسی داره

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶
شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶
با همون کیف قدیمی
با همون احساسات دوست داشتنی
در فرودگاه اون بود که منو پیدا کرد
کسی اسممو صدا زد
برگشتم ... پدر بود
بعد از شش سال
تو راه خونه
مثل بچه ای که در راه برگشت از مدرسه با آب و تاب ماجراهای اونروزش رو برای مادرش تعریف میکنه
برام از ایران و اهالیش میگفت
امشب به یاد بچگیا وقتی بابا خوابش برد دزدکی سراغ کیف دستیش رفتم
فضولی در کیف پدر مثل گذشته ها هیجان انگیز بود
عکسهایی پیدا کردم که باید و خبری که نباید
امشب باز صدای عطسه پدر درخواب بهم قوت قلب داد
درست مثل بچگیا که شبا برای فرار از ترس تو تخت گوشامو تیز میکردم که صدای عطسش رو بشنوم و احساس امنیت کنم
من امشب از هیچ چیز نمی ترسم
پدر اینجاست
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۳ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶
البته غیر از لواشک و آجیل و سبزی خشک و باقلوا و پشمک و پسته و زعفرون و اینجور چیزا که خواه نا خواه نصف چمدون رو پر میکنه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۹ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶
در همین لحظه بود که آقای میرفندرسکی با خودش فکر کرد که دیگه دلیل چندانی برای خوشبین بودن و مثبت فکرکردن نداره. پس در حالی که به دریچه مسدود شکر پاش خیره شده بود تصمیم گرفت بعد عمری مثبت و رنگی فکر کردن کمی منفی بین بشه. میرفندرسکی بالاخره پذیرفت که دنیای واقعی با دنیای ساختگیش تفاوتهای زیادی داره.
برای شروع تصمیم گرفت تعدادی لیست سیاه درست کنه. لیست سیاه آدما. لیست سیاه اشیأ، لیست سیاه مکانها و زمانها. فی الفور مربای انجیر و شکر پاش رو در لیست سیاه اشیا و اول صبح رو در لیست سیاه زمانها قرار داد. بعد به سراغ لیست سیاه آدما رفت. طبیعتااولین اسمی که وارد لیست سیاه آدمامیشد اسم خودش بود. این کار روکرد اما برای پیدا کردن نفر دوم تلاشی نکرد چون میدونست موفق نمیشه. این بود که بلافاصله لیست سیاه آدما رو در لیست سیاه اشیا قرار داد چون لیست یک عضوی براش چیز مسخره ای بود. همین کار رو با لیست سیاه زمانها و مکانها هم کرد. بعد یک لیست سیاه جدید برای لیستهای سیاه درست کرد و لیست سیاه اشیا رو در لیست سیاه لیستهای سیاه قرار داد. یک هورت از چای تلخش کشید و ناخوداگاه با خودش فکر کرد اگه چاییش شیرین نیست در عوض طعم هلش خیلی دلچسبه.هورت دوم رو با تمرکز بیشتری کشید و همزمان تصمیم گرفت دیگه نذاره شیرینی شکر طعم هل رو تحت الشعاع قرار بده. میرفندرسکی روز خوبی رو شروع کرده بود.
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶
مادر ترسا
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
Blowin' in the Wind: Bob Dylan
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶
.این اسمیه که یه سری دخترک کافه چی برای من انتخاب کردن و این موضوع رومن امروز کشف کردم
طبق معمول اکثر شبای وسط هفته امشب هم رفتم قهوه خونه همیشگی. به محض اینکه نزدیک دخل شدم، دخترکان اونور دخل که مشغول ریز ریز حرف زدن بودن ساکت شدن. یکیشون دوید سمت دخل که از من سفارش بگیره. اون دوتای دیگه هم که مشغول کار خودشون بودن معلوم بود یه جوری حواسشون به اینه که من چی میخوام سفارش بدم. تا گفتم چای هلو زنجبیل یهو هر سه تاشون شروع کردن جیغ زدن و بالا پایین پریدن وخندیدن. حالا نخند کی بخند. قیافه هاج و واج منم که دیدن داشت. بعد از چند لحظه که یکم آروم گرفتن یکیشون گفت آخه شرط بسته بودیم شما چای هلو زنجبیل سفارش میدین. یکی دیگشون یه نگاهی به بقیه کرد و با یکم منو مون گفت راستشو بخوایین اسم شما رو هم گذاشتیم آقای هلو زنجبیل
.به هر حال اینم از شهرت من در یک روستای متروک در یک گوشه گم از دنیا!!! البته امیدوار شهرت موجب غفلت نشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶
سوار ماشینش شد و راه افتاد سمت خونه. یادش افتاد سر یکی از کلاسا وقتی داشت یک مدل احتمالی رو توضیح میداد یهو بحث رو فلسفی کرد و گفت اصلا زندگی یه مدل احتمالی بزرگه پر از متغیر های تصادفی و این تفکر که یک تدبیری بر زندگی آدما حاکمه مزخرف محضه. آخر همون ترم چند تا از دانشجوها رو این موضوع انگشت گذاشته بودن و به اینکه پروفسور پتیل سر کلاس نقش خدا و مذهب رو در زندگی آدما زیر سوال برده اعتراض کرده بودن. يادشه رییس دپارتمان خواسته بودش و گفته بود که اصلا ایده خوبی نیست که سر کلاس مهندسی بحثای مذهبی بکنی. اونم در بکی از مذهبی تر کشورای دنیا. پیچید سمت خروجی اتوبات آی ۳۵ چون حدس زد شاید خلوت تر باشه. همینطور هم بود. با خودش فکر کرد نمیتونه منکر رندوم بودن دنیا بشه. یاد فیلم درهای کشویی افتاد که در دوران دانشجوییش با دو تا از همخونه هاش دیده بود و منجر به یک بحث طولانی بین اونها شده بود. موضوع فیلم این بود که چطور رد شدن یا نشدن از یه در کشویی (مثل در مترو یا اتوبوس یا آسانسور ) زندگی آدما رو عوض میکنه. جالب اینجاست که آشیش همسر خودش رواولین بار تو آسانسور اداره مالیات دیده بود. این ایده که زندگی یه فرآیند تصادفیه همیشه بهش آرامش میداد چون باعث میشد که نه افسوس گذشته رو بخوره و نه نگران آینده باشه. یاد گرفته بود در موردهدف و فلسفه زندگی خیلی سوال نکنه و در عوض به زندگی به چشم یه بازی هیجان انگیزی نگاه کنه که برد و باختی توش نیست. سالها بود که با بالا پایینای زندگی بالا پایین رفته بود. البته پذیرفته بود که این بازی سوختن توش هست.
نزدیکیای پل رودخونه می سی سی پی یه اتوبوس مدرسه ازش سبقت گرفت. با خودش فکر کرد که این اتوبوس داره یکم تند میره. دقت کرد که بینه آیا اتوبوس پره یا خالی که اتفاقا پر بود. هنوز برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتن. زنش میگفت دلش بچه میخواد اما میترسه از پس تربیت بچه اون مدلی که میخواد بر نیاد. اونم تو کشوری تربیت بچه ها دست مدیا هست. خودشم تمایل چندانی به پدر شدن نداشت چون معتقد بوداضافه شدن یک متغیر تصادفی جدید، که در عین حال به متغیر های موجود وابسته هم هست، حاصلی جز پیچیده تر شدن زندگی، اونم به شکلی غیر ضروری، نداره. حتی اصل ازدواج و پیوند همیشگی دو نفر رو هم در تضاد با تئوری خودش میدونست. ازدواجش بیشتر تلاشی بود برای فرار از وسوسه ازدواج بادختری که سالها عاشقش بود. از نظر اون زندگی مشترک با قید و بندای امروزیش گنجایش رابطه عاشقانه رو نداشت. ازدواج با معشوق رو به ریختن آب یک رودخانه خروشان تو یه بشکه تعبیر میکرد. از فکرای فلسفی خسته شد و تصمیم گرفت تا رسیدن به خونه به مغزش استراحت بده.
به وسطای پل که رسید پیش خودش فکر کرد این رودخونه می سی سی پی عجب طولانیه. تا خلیج مکزیک میره. داشت توذهنش نقشه آمریکا رو مجسم میکردکه ناگهان ماشینش تکون شدیدی خورد.حس کرد زیر پاش خالی شده و داره سقوط آزاد میکنه. به نظرش اومد که پل داره میریزه. اولش خندش گرفت و فکر کرد که این یه شوخی هالیوودی دیگست.

اما شوخی نبود. پل فرو ریخت. ماشین آشیش زیر انبوهی از بتون و فولاد مدفون شد. برای آشیش بازی تموم شد. اگر آشیش میتونست احتمال این رو حساب کنه که درست در لحظه تخریب پلی که چهل سال از عمرش گذشته بود و هزاران کیلومتر با محل تولدش فاصله داشت از روی پل عبور کنه کلی تفریح میکرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۲ ب.ظ. |
کنار دریاچه کیووی
با محمد دکاک فلسطینی مشغول تماشای آسمون سیاه و پر ستاره کارولینای جنوبی بودیم. محمد گفت چرا وقتی صحبت از دنیاهای دیگه و موجودات هوشمند غیر از انسان میشه بی اختیار نگاهمون رو به سمت آسمون میگردونیم. چرا به منفی بینهایت فکر نمیکنیم؟ چرا نباید زیر پوستمون دنبال یه نیویورک بگردیم؟ اصلا از کجا معلوم زمین و کهکشان راه شیری بخشی از عنبیه چشم یه موجود غولپیکر نباشه؟
گفتم آخه
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۵ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۴ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
هنوز هیچی نشده حافظ به روایت کیا رستمی حافظه حافظیم رو عوض کرده. یعنی به جای اینکه سعی کنم بیتهای کامل رو به یاد بیارم خودم رو با مصرعها مشغول میکنم. نشونیشم اینکه پریروزا رفته بودیم یه شهری که پر دخترای خوشگل بود. منم بی اختیار رو به بقیه کردم و گفتم
شهریست
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۳۲ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶
دوست داری فرمان عالم در دست تو باشد
وچرخ عالم را چند روزی بچرخانی
گفتم باشد بگذار امتحان کنم
خب حالا کجا بنشینم
حقوقم چقدر میشود
کی باید ناهار بخورم
چه ساعتی تعطیل میشوم
فرمانروای دنیا گفت :فرمان را بده ببینم
فکر می کنم اینکار هنوز برای تو زود است
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۰ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۲ ب.ظ. |
All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۸ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۲ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !
=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶
ب ) ترجیح میدی یه ای-میل خاص از یه آدم خاص با محتوی مشخص رو نگیری و میخوایی مطمئن بشی که همچین ای-میلی رو نگرفتی
ج ) منتظر ای-میل خاصی نیستی اماحس می کنی دیگه وقتشه که یه ای-میل جدیدبگیری
د ) کلا منتظری و ترجیح میدی اتفاق جدیدی بیوفته
ه ) اصلا منتظر نیستی و ترجیح میدی اتفاق جدیدی نیوفته
و ) همه موارد فوق
!!حالم به هم میخوره از این همه تضاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۱۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶


ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
کولی به جایی دل نمیبنده
کولی همیشه به حرکت فکر میکنه
کولی جعبه های کمی رو همراه خودش میبره
کولی حتما سازش رو همراه خودش میبره
این فصل از قصه زندگی من تموم شد. نقطه سر خط.
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵
- نه ... باید برم ... هر جایی دورانی داره. یه حسی بهم میگه دوره اینجا تموم شده.
- کجا میری ؟
- هنوز نمیدونم ...
- سعی کن یه جای گرم بری
- آره ... میرم یه جای گرم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۱ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵
به یک دلیل
دو نیمکت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
یکی در تهران، پارک ساعی، روی یک تپه
ویکی در ان آربر، خیابون استیت، مقابل کلیسای سن فرانسیس
و امروز رو ... ۱۰ دسامبر ... یک روز زمستونی با آفتابی بی رمق شبیه به روزای زمستونی تهران
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۰ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵
هفته پیش بود ... سر نهار اشکان رو دیدم ... طبق معمول از «پاندا» «چو مین تو گو» گرفته بود و با بی حوصلگی مشغول خوردن بود ... تا نشستم پیشش شروع کرد به غر زدن و ایراد گرفتن از زمین و زمان که اینجا چرا اینقدر سرده و چرا همه اینقدر خر خونن و کی ژانویه میشه من برم برکلی خلاص شم از اینجا و از این حرفا ... خوب که غراشو زد بهش گفتم میدونی تو به چی نیاز داری ؟ به « جهانبینی تئودر گوز برنا» ... بچه گربه به دنیا به چشم یه شهر بازی بزرگ نگاه میکنه و هر چیزی برای اون جز اسباب بازی معنی دیگه ای نمیده ... به محض اینکه از یه اسباب بازی حوصلش سر بره یه اسباب بازی دیگه پیدا میکنه ... به این میگن هنر بازی کردن ... آدما هم باید یاد بگیرن که با دنیا و پدیده هاش بازی کنن وگرنه این دنیاست که اونا رو بازی میده ....
اشکان با چشمای خواب آلود یه نگاهی بهم انداخت و گفت : « بریم ؟ » گفتم تو اصلا فهمیدی من چی گفتم ؟!؟! گفت : « بریم ؟!؟ » ... گفتم بریم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۷ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی عریان
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
خب ... این یه دروغ فضایی و لوس بود .... ولی بدم نمیاد باورش کنم. واقعیت اینه که هر کسی در هر گوشه گم دنیا حق داره فکر کنه که ارکستر فیلارمونیک لندن داره برای اون برنامه اجرا میکنه ... یا اینکه همه اتفاقایی که در طی روز تو دنیا میوفته رو تبدیل به موسیقی کنه و بذاره تو پیش زمینه داستان زندگیش انگار که همه دنیا در کاره که موسیقی زندگی اون رو کامل کنه .. این عین واقعیته ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۶ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۶ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵
Memories are wonderful things as long as you do not have to deal with the past
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

توضیح : این نوشته مربوط به ۳-۴ هفته پیشه که نصفه کاره رها شد ... قرار بود از فکرهایی که در زمان انتظار در ماشین کنار اتوبان ۹۴ تو سرم وول می خورد بنویسم که به هر حال ننوشتم . میخواستم از این بنویسم که چه مرگم بود که هی کنسرت برگزار می کردم ... اما مشخصه که ننوشتم .... الانم منتظر اردلان هستم که از خواب بیدار بشه تا با هم چایی بخوربم با نبات ... تو پیچ و خمای جاده بی ام و آخرین مدلشو همچین آرتیستی روندم که طفلک داشت شکوفه میزد !!! به قدری این جاده و ماشین سوسه کننده بودن که چاره دیگه ای نداشتم ... پاییز هم غوغا کرده بود. ... به قول LG : زندگی خوبه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۸ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵
منو به بهانه یه استکان چای نعناع کشید تو. تا چشمش به اسم «صدرالدین عینی» خورد به یه نقطه خیره شد و انگار که مشغول بازیافت چندین گیگا بایت اطلاعات باشه چهرش رو در هم کشید و یهو گفت :«می دونستی صدرالدین عینی بود که زبون فارسی رو تو تاجیکستان زنده نگه داشت ؟» و این شروع ماجرا بود !! از صدرالدین عینی گفت و گفت و رسید به اینکه در سال ۱۳۲۳ زمانی که «صادق هدایت» سفری به تاجیکستان داشته با صدرالدین عینی آشنا میشه و کاراشون رو ردو بدل میکنن و بعده ها یه بابایی( که اسمش یادم نیست) کشف میکنه که هدایت داستان « حاجی آقا» رو تحت تاثیر کتاب «مرگ سود خور» عینی نوشته و اینکه این ایده بر خلاف نظر احسان طبری بوده که میگفت هدایت به خاطر آشناییش با افکارحزب توده جهانبینیش عوض شده ... بعد کشید تو هدایت و شروع کرد به گفتن از اون .... من هم منتظر زمان مناسبی بودم که حرفش رو قطع کنم و بگم :« آقای براتلو .. من که از شنیدن حرفای شما که هیچوقت سیرنمیشم ... اما راستش کاری دارم و باید برم» .... سر سه ساعت بود که زمان مناسبش پیش اومد و اون وقتی بود که داشت سعی میکرد اسم موسیویی که پشت مسجد فخرالدوله یه ساندویچی داشت به اسم «خاکچی» و پاتوق هدایت بود یادش بیاد....
وقتی از پله های زیر زمین نمور براتلو بالا میومدم با خودم فکر میکردم این بشر چرابا این همه سواد و اطلاعات باید تو این گوشه گم دنیا تک و تنها روزگارسپری کنه و کسی نباشه که درستو درمون ازش بهره ببره ...حیف نیست آخه ؟!؟! امیدوارم حداقل خودش قصه هاش رو بنویسه ...میدونم مینویسه
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۲ ق.ظ. |
جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵
Judy and I will be in our Kolbeh where we normally hustle and bustle. At 7:30 we'll have a big pot of coffee brewing with cups, napkins , forks & knives and hugs, one from each, except the ones who rather have a handshake and a smile.
اونا برای عکاسی میرن
A reminder ... don't forget your camera. And especially don't forget your tripod, monopod or two-legged pod, like your wife or husband to carry it for you
حسین مساوات فکر کردن زیاد در مورد اومدن یا نیومدن رو جایز نمیدونه
And for all those who think they're going to think twice before they do this, forget thinking twice. No amount of thinking is going to help you. Just get your camera and see you in the morning.
ولی من بیشتر که فکر کردم تصمیم گرفتم که نرم .... لعنت به فکر کردن زیاد ...
My name is Hosain and I approve this message, and Judy does not
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵
وقتی وارد کافه شد قیافه تابلوش توجه همه رو جلب کرد. کت و شلوار سیاه و چروکیده ای که یه هوا براش گشاد بود. یه پیرهن کرم با یقه های بلند و کروات بادمجونی که گرش زیادی بزرگ بود. کلاه معروفش هم سرش بود و یه کیف مخمل قهوه ای رنگ که سنگین هم به نظر میرسید دستش بود ... حالت بی قرار و سراسیمه ای داشت... نزدیکترین میز خالی رو (که میز بغلی من بود ) نشون کرد به سرعت به سمتش حرکت کرد ... قبل از اینکه به میز برسه نگاهش به آینه پشت میز افتاد و انگار که چیزی غیر عادی تو آینه دیده باشه ناگهان متوقف شد ... برای چند ثانیه به آینه خیره شد و بعد و رفت پشت میزی که نشون کرده بود نشست ... بی اختیار حرکاتش رو زیر نظر داشتم ... میدونستم آدم کافه رویی هست اما نمی دونستم گذرش به «اسپرسو رویال» هم میوفته ... کافه ایی که موزیک جازش خیلی وقتا رو اعصاب منم میره چه برسه به صادق هدایت !! ... کیف مخمل قهوه ای رنگش رو روی میز گذاشت و زیپش دور تا دوریش رو (که بین راه یکی دو بار هم گیر کرد) باز کرد و به محتویاتش خیره شد ... چند تا کتاب کهنه، یه لیوان پلاستیکی و یه جلد عینک چرمی ... غم سنگینی تو چهرش موج میزد ...
همینطور که نگاهش رو محتویات کیف خشک شده بود یه دفعه عطسش گرفت ولی نصفه نیمه کنترلش کرد ... قبل از اینکه عطسه دوم بیاد سریع دست کرد تو جییباش و به نظر میومد دنبال دستمال میگرده ... اما پیدا نکرد این بود که پاشد تا از میزی که اونور کافه بود دستمال برداره .. و مسیری انتخاب کرد که درست از روی سیم لپ تاپ من رد میشد .. حس کردم الانه که پاش بگیره به سیم ... تا اومدم بگم « مواظب باشید آقای هدایت !! » اون به شکل میلیمتری از روی سیم به سلامت گذشت و رفت سمت دستمال ... مطمٔن بودم که سیم رو ندید .. اصلا انگاری تو این عالم نبود ... از دیدرسم که خارج شد نگاهم برگشت رو صفحه مونیتورو مشغول کار خودم شدم ... بعد یکی دو دقیقه یهو حس کردم کامپیوترم داره به سرعت از من دور میشه ... درست قبل از اینکه از روی میز زمین بیوفته دو دستی گرفتمش و بلافاصله متوجه صادق هدایت شدم که سکندری خوران به سمت پنجره در حرکت بود و اگر میز مانعش نمیشد با کله میرفت تو پنجره ... چند ثانیه ای گذشت تا بخودش اومد و فهمید که چی شده ... یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سیمی که از روی زمین افتاده بود ... با نگاهی شدیدا شرمنده و نگران رو به من کردو گفت : « اصلا ندیدم ... عذر میخوام» ... گفتم : « نه ... چیزی نشد» ... میخواستم بگم اشتباه از من بود که سیم رو تو مسیر گذاشتم اما دیدم که حواسش اصلا به من نیست ... این بود که چیزی نگفتم . پشت میزش نشست و خیلی سریع زیپ کیفش رو بست ... گفت: « اینروزا فکرم خیلی مشغوله » ... معلوم نبود داره با من حرف میزنه یا با خودش ... « من دارم میرم ... من خیلی زود از اینجا میرم» ... حالتش و حرفاش آدمو یاد کسایی مینداخت که میخوان به زودی خود کشی کنن ... اینو گفت و پا شد رفت.... با همون سرعت و حالتی که اومده بود ... و بر خلاف لحظه ورودش، کسی متوجه خروجش نشد ... سعی کردم با نگاه دنبالش کنم تا سوار ماشینش بشه ... برام جالب بود بدونم ماشینش چیه ... اما بدون اینکه سوار ماشینی بشه تو تاریکی شب گم شد ... یه هورت از چای زرد آلو کشیدم و با خودم فکر کردم که خیلی سخته تو این مملکت آدم بدون ماشین باشه ..
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ... یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟... تو همچین حرفی زدی ؟
گوش کنید
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۳ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۷ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۶ ق.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵
ایندفعه کارامل لاته رو همچین با لهجه آمریکایی گفتم که هنوز به ته نرسیده دخترک قهوه چی شروع کرد به آماده کردن کارامل لاته ... دفعه پیش وقتی گفته بودم کارامل لاته برای چند ثانیه عین بز بهم زل زده بود .. وقتی کارامل لاته آماده شد کارت قهوه خونه رو بهش دادم تا یه سوراخ دیگه بزنه روش بلکه روزی سوراخا به ده تا برسه و یه نوشیدنی مفتی بگیرم ... این تنها انگیزه منه برای شروع روزی تازه در اینروزها !!!
یاد شایان افتادم که بعد از اینکه از اینجا رفت کارتاش رو برای شروین پست کرد .... از اون کارایی که اینروزا دیگه خیلی مرسوم نیست و به همین خاطر حسابی به دل آدم میشینه. ۲ روز بعد از اینکه رفت تو صندق پستم یه کارت پستال پیدا کردم با عکس بوفالو ... از شایان بود ... نوشته بود هنوز به مقصد نرسیده دلش تنگ شده و چون در حال گذر از سرزمین بوفالوها بوده یاد ماها افتاده و هوس کرده دو خط بنویسه ... آخرشم نوشته بود خاک پای دوست ...مدل نامه های قدیمی ... امروز بعد یه سال و اندی برام این سوال پیش اومد که ربط ما و بوفالوها چی بوده ؟ سوالای دیگه ای هم برام پیش اومد. مثلا اینکه چه حکایتیه که خوب که به یکی نزدیک شدی یهو همچین ازت دور میشه که نمیفهمی کی رفت ... انگاری به آدما یه کش وصله که یهو در میره ... یه سر کش دست تو و یه سر دیگش بسته شده به یه درختی چیزی در یک نقطه نا معلوم و به اندازه کافی دور اونطرف سرزمین بوفالوها و پنگؤناو فیلهای آبی ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۲ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
امروز و قتی بعد سه هفته به صفحه ۷۷ از این کتاب سیصد صفحه ای رسیدم با خودم فکر کردم چی باعث شد تو اونروز همه کتاب رو ظرف ۶-۷ ساعت بخونی ... بهت گفته بودم اینروزا فرصت کتابخونی ندارم و راست گفته بودم. موقع رفتن ازت خواسته بودم کتابی رو که برای من آورده بودی برگردونی ... البته از اول هم قرارمون همین بود چون گفته بودی کتاب یادگاریه از یه دوست و قرار بود تا وقتی اینجا هستی من بخونمش ... و من تنها وقتی که برای خوندن اون کتاب پیدا کرده بودم توی هواپیما بود ... و تو هم کتابی رو که میخواستی تو هواپیما بخونی اشتباهی به بار تحویل داده بودی و به همین خاطر کلی اعصابت به هم ریخته بود ... گرچه میدونستم پیشنهادم مسخرست اما بهت گفتم اگه میخوایی میتونی کتاب منو بخونی ... و تو هم بدون اینکه چیزی بگی با نگاهت تایید کردی که پیشنهادم مسخرست....
اسم کتاب یادم نیست مثل خیلی اسمای دیگه ای که یادم نیست اما داستان یه زن و شوهر بود که تو اروپا زندگی میکردن ... ماجرای داستان تو یه قطار میگذشت ... مرد و زن حرفی نداشتن که بزنن این بود که زن قصه زندگیش مرور میکرد. کتاب نیمه کاره موند چون وقت دیگه ای نبود که بخونمش ... البته وقت که بود اما ترجیح میدادم تا تو اینجا هستی خودمو غرق کتاب نکنم . روزی که داشتی چمدونتو می بستی کتاب رو بهت دادم. تو گفتی پیشم باشه و بخونمش اما من گفتم که ببریش چون میدونستم تا مدتی نه وقت کتاب خوندن دارم نه دلو دماغشو ... و راست هم میگفتم ... اما بعدها فکر کردم نکنه دلیلی خاصی وجود داشته که تو میخواستی من این کتاب رو بخونم ... نکنه میخواستی به واسطه این کتاب من متوجه موضوع خاصی بشم . یا نکنه اینم یه تست بود . مثل تست کاست « قاصدک» شجریان که هفت سال پیش تو ماشین گذاشتی تا ببینی عکس العمل من چیه ... اینو بعدا خودت به من گفتی. و من بدترین نمره ممکن رو گرفتم چون اون موقع هیچ عکس العملی نشون نداده بودم ... شاید برای جبران اون نمره افتضاح بود که من بعده ها ۲ تا ساز یادگرفتم و اکثر گوشه های دستگاههای موسیقی ایرانی رو از بر کردم و یه گروه موسیقی جفتو جور کردم و ۶-۷ تا اجرا جلوی جمعهای بزرگ داشتم ... نمی دونم ... به هر حال اگه این کتاب هم یه تست دیگه بود پس بازم رد شدم ... خدا میدونه جریمم چیه. شاید مجبور شم بعدها یه کتاب بنویسم.
وقتی تلفنی بهت گفتم شروع کردم به خوندن کتابی که تو کافه خوندی تو گفتی « تو که گفتی وقت کتاب خوندن نداری ... باز تعارف کردی ؟!؟! » ... و باز هم هواس جمع تو و هواس پرت من ... جواب قانع کننده ای نداشتم ولی میدونستم که واقعا نه تعارف کرده بودم و نه وقت کتاب خوندن داشتم .... همونروز دوباره بهت زنگ زدم که بگم واقعا تعارف نکرده بودم . کارم احمقانه بود ... اما نمیدونم چرا نسبت به متهم شدن به تعارف اینقدر حساسم ... قبل از کنسرت شهرام ناظری هم وقتی تو ماشین یه قلوپ از آب تو خوردم و تو گفتی تمومش کن و من گفتم که تشنم نیست و بعدش تو سالن دنبال آبخوری میگشتم و تو گفتی چرا تعارف داری تو من باز هم سعی کردم متقاعدت کنم که تعارف ندارم و واقعا هم نداشتم ... اما فکر کنم نتونستم متقاعدت کنم مثل خیلی وقتای دیگه...
امروز وقتی به صفحه ۷۸ کتابی که تو کافه خونده بودی رسیدم فهمیدم چرا با علاقه یه ضرب تا آخرشو رفتی ... یا حداقل حدس میزنم ...
آرزو به دریا نگاه کرد : « بچه که بودم از دریا میترسیدم» یقه پالتوی خاکستری رو بالا زدو دستها رو کرد توی جیب « راستش هنور هم میترسم ... زیادی گندست .. نه ؟ همش در حال عوض شدن. هیج وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلیه ...نه ؟ »
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵
من امروز برای ۲ ساعت سرچشمه موسیقی محلی ایرانی رو به خونم آووردم ... حسین بهروزی نیا، جمال محمدی و علیرضا شیروانی با بربط و کمونچه و دوتار غوغایی به پا کردن که تاهمیشه در خاطرم میمونه ...

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۰ ق.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
تا اینکه تو اومدی. بدون اینکه چیزی بگم یا چیزی بگی کنارم نشستی ... و نگاهتو،مثل من، دوختی به افق ... و سنگریزه بعدی رو توی دریا انداختم. و نگاهت رفت سمت کف روی آب و تا محو کامل دنبالش کردی ... همون کاری که من کردم ... سنگهای بعدی رو هم من انداختم ... سنگی برداشتی تا پرتاب کنی ... پرتاب کردی اما به آب نرسید ... سنگ تو سراشیبی دماغه قل خورد و کنار یه سنگ بزرگتر از حرکت ایستاد ... اونموقع نگاهم رو سمت تو گردوندم ... و نگاهمون برای باراول به هم تلاقی کرد ... نمیدونم تو تو نگاه من چی پیدا کردی اما من تو نگاه توهیچ چیز پیدا نکردم ... پس هردو به افق خیره شدیم ... سنگ بعدی رو پرتاب کردم اما قبل از اینکه سنگ به سطح آب برسه تو بلند شدی ... و رفتی ... و وقتی کف روی آب محو شد تو کاملا دور شده بودی ... من موندم و یک دریا و کلی سنگریزه ... به علاوه یک سنگریزه که تو انداخته بودی ... به زحمت لابلای بقیه سنگریزه ها با نگاه پیداش کردم و از ترس اینکه مبادا گمش کنم هنوز که هنوزه نگاهمو از روش بر نداشتم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۲ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵
پرده کنار رفت و اجرا شروع شد.
و مثل سال گذشته ...
دو سال گذشته
سه سال گذشته
وچهار سال گذشته من دلم میخواست هیچوقت تموم نشه
و سینااینجوری تمومش کرد :
پیش از منو تو بسیار
بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را
اینگونه یادگاران
این نغمه محبت
بعد از منو تو ماند
تا در زمانه باقیست
آواز باد و باران ... آواز باد و باران
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۸ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۵
هرگز نبوده قلب من
اين گونه
گرم و سرخ
احساس مي كنم
در بدترين دقايق اين شام مرگزاي
چندين هزار چشمه خورشيد
در دلم
مي جوشد از يقين؛
احساس مي كنم
در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس
چندين هزار جنگل شاداب
ناگهان
مي رويد از زمين.
***
آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز
در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!
من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۱ ب.ظ. |
دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴


فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
.
.
.
.
فرودین، اردیبهشت، خرداد ........... اسفند
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۵۴ ب.ظ. |
شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۴
همیشه ازسلام احوالپرسی یهو میکشه به یه خاطره بدون اینکه به من فرصت بده که بگم باهاش چیکار دارم... امروز از ماجرای یکی از افسرای حزب توده که قبل از انقلاب تو دانشگاه میشیگان حقوق می خوند شروع کرد و رسید به داستان زن دوم آرتور میلروبعدش از یه شاعر بی ربط به اسم لنبونی گفت و اینکه چطورراجع به این شاعر برای دایره المعارف ایرانیکا اطلاعات جمع کرد و زد به تاریخچه رادیو ژاندارمری و چی شد که محمد نوری از این رادیو سر در آووردو...و من هم از یه طرف میخواستم فرار کنم و از یه طرف دوست داشتم پای قصه هاش بشینم ... و معمولا بهترین فرصت برای بریدن رشته کلامش وقتیه که داره سعی میکنه یه اسم یادش بیاد ...خسرو کیوانکی ؟!؟ ...نه ایوانکی ...نه ... آها میدانکی ... که باباشم تو چهارراه مشیر چاپخونه داشت ... و من میپرم وسط حرفشو میگم راستی آقای براتلو من باید برم ... اومده بودم که بگم ....
نمیدونم چراهوس کردم اینچیزا رو بنویسم. شاید به این خاطره که مدتیه به وقایع اطرافم به چشم یه فیلم نگاه میکنم ... یعنی همیشه یه دوربین فرضی همراهم هست و از اتفاقای دوروورم فیلم میگیره... خیلی وقتا خودم بازیگر نقش اولم و بعضی وقتا نقش راوی رو به عهده میگیرم ... و هروقت حس میکنم لحطاتی که سپری میکنم قابل فیلمبرداری نیست میفهمم که عمرم داره تلف میشه ...و میگم کات... برداشتی دیگر
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۰۷ ب.ظ. |
یکشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۴
مدتی بود که ...
به دو مسواک توجا مسواکی عادت کرده بودم
به دو جفت کفش تو جا کفشی عادت کرده بودم
به شب بخیر گفتن قبل از خواب عادت کرده بودم
به تنهایی تلویزیون ندیدن عادت کرده بودم
به تنهایی خرید نرفتن عادت کرده بودم
به خوردن کره بادوم زمینی عادت کرده بودم
مدتهاست که ...
به خداحافظی عادت کردم
به انتظار عادت کردم
به دوری عادت کردم
به امبدواری عادت کردم
اما هنوز به جای خالی عادت نکردم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴
مي وزد از سراميد نسيمي
ليک تا زمزمه اي ساز کند
در همه خلوت صحرا
به رهش
ناروني نيست
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۱۶ ب.ظ. |
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
براي اينکه به اسب مجار جفت شيش ميزنم از بس کار ميکنم ...
از صبح تا عصر تو دانشگاه ... بعدشم تو يه قهوه خونه تا وقتي که پرتم کنن بيرون
الانم تو قهوه خونه « آبهاي شيرين» تمرگيدم
روبرومم يه کارتن خواب انتلکتوال داره روزنومه مي خونه عين چي
لعنت به من که قهوه غليظ گرفتم
اگه امشب خوابش نبره چي ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۸ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۴
توي بسته هاون بودو زعفرونو لوليان ناظريو گردوو توت خشکو لواشکو پسته و آلو خشکو سبزي خشکو و خيلي چيزاي ديگه .... و نامه ها بود ....از اون نامه هايي که ميشه از حالا تا هميشه خوندو باز هم خوند.
کارتن خالي اداره پست کوي دانشگاه رو کنار بقيه کارتناي خالي اداره پست کوي دانشگاه ميذارم، نامه ها رو کنار بقيه نامه ها و سبزي خشکا رو کنار بقيه سبزي خشکا و .... هاون رو هم ميذارم يه جايي که هر روز جلو چشمم باشه .... و هرکي ازم پرسيد تو اين چهار سالي که اينجا بودي چي گيرت اومد ميگم : يه هاون و چيزهاي ديگه اي از جنس هاون ... هستن کسايي که بفهمن من چي ميگم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۴
بعد هزار سال هنوز کسي نميدونه آيا « آمادئوس» فرداي اونروز به تماشاي مسابقه گرز پروني رفت يا نه اما همه اينو ميدونن که اگر « آمادئوس» به اينترنت دسترسي داشت و يه سربه weather.com ميزد، اونموقع حداقل تا يه هفته بي خيال شهر ميشد !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۴
يکي پرسيد : چيکار بايد کرد ....
وقتي افتادن و شکستن قاب عکس از رو يه ديوار تبديل به يه خبر در ستون «حوادث» روزنامه ميشه .... و از اون بدتر اينکه پليس مياد و گزارش تهيه ميکنه !!
و تو صفحه مقابل اين خبر يه خبر ديگه مي خوني که ميگه : يه هواپيما تو ايران از آسمون افتاد و شکست .. با آدماش ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۴
و يه اي ميل از مت ناوارا، مسئول تاسيسات دپارتمان، مبني بر اينکه يه طوفان برف حسابي تو راه و ساعت ۶ ميرسه به شهر ما و تا ۶ صبح فرداش يه بند برف مياد از قرار ساعتي يه اينچ ...
نکته هيجان انگيزش اينه که فردا صبح با صداي ماشين برف روب که از دور نزديک ميشه بيدار ميشم ... نزديک و نزديکتر و بعد دور و دور تر و بعد تنها سکوت برف باقي ميمونه ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۴
نميتونست کمتر از صداي سه تار باشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۸ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۴
امروز همه خيابوناي اصلي شيکاگو رو پياده گز کرديم. من مرده اين شهرم از بس که زندست ... من خراب بوق و ترافيکم ... ده ما ترافيکش کجا بود ؟! من ديوونه وول خوردن آدماي زيادم تو پياده روهاي پهن با مغازه هاي شيک ... امروز رو زندگي کرديم
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۴
رئیس دانشکده در لباس جادوگر
پستچی در لباس دراکولا
منشی دانشکده در لباس سیندرلا
قهوه چی در لباس اتاق عمل
نظافتچی در لباس پنگوئن
راننده اتوبوش در لباس دلقک
امروز شهر پر بود از قیافه های مسخره اما دلنشین
درست مثل بقیه روزا
امروز شهر پر بود از شادی و خنده
درست مثل بقیه روزا
امروز Halloween بود ... و هیچ هم تو خالی نبود ...
من این مردم رو دوست دارم ... مردمی که در عین «خالی» بودن «پر» زندگی میکنن ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۴
فيلم خوبي بود چونکه به تست اشک جواب مثبت داد ... هر فيلمي که شده حتي براي يک ثانيه اشک منو در بياره از نظر من فيلم خوبيه ... من به تست اشک شديدا اعتقاد دارم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۸ ق.ظ. |
سهشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۴
جاويد معمولا وقتي منو ميبينه بجاي سلام ميگه : « تو به روح اعتقاد داري؟ » که اگه من بگم آره اونم در جواب بگه : « پس تو اون روحت !!! » ... اولاش مي پرسيدم: «چطور مگه ؟ » اما مدتيه که ميگم: «تو روح خودت ... »
تو آفيس مشغول چک کردن اي-ميل بودم که يکي در زد .... گفتم خوبه جاويد باشه ... در رو باز کردم ... جاويد بود ... بدون سلام عليک گفت : « تو به روح اعتقاد داري؟ » ... بعد از چندثانيه سکوت گفتم : « آره » ... که با لبخند پيروزمندانه اي گفت : « پس تو اون روحت »
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۴
همینطور که دنبال گیت A64 میگشتم
چشمم خورد به تابلوی International Departure و بی اختیار نگاهم برای چند لحظه روش متوقف شد ... اما باعث نشد به چیزی جز گیت A64 فکر کنم ...
چند قدم جلوتر همین داستان بود برای تابلوی International Arrival
گیت A64 رو پیدا کردم پس دیگه چیزی نداشتم که بهش فکر کنم ... نشستم روی یه صندلی گرم از آفتاب و مشغول تماشای باند فرودگاه شدم ... یک ساعت به پرواز مونده بود
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۴
بهترين شلوار دکتر افشار که تو خشکشويي جامونده بود
مقداري توتون مرغوب باز هم براي دکتر افشار که ببرم سوغات
امروز اينا رو گرفتم
توپ فوتبالي که تو ماشين من بود و بقيه ايي که شايد ميخواستن فوتبال بازي کنن
قبض تلفني که بيخود گرون شده بود
آمپر بنزيني که کار نمي کرد
امروز نگران اينا بودم
خورش کدويي که شانسي خوب در اومده بود
تاب خالي پشت خونه که خيس بارون بود و منو ياد بچگيا انداخت
درآوردن يه تيکه از نت «به تماشاي آبهاي سفيد» با فلاکت
امروز اينا منو سر شوق آوورد
آ هاي زندگي معمولي ... با همين فرمون بيا ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۴ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴
يا بيشتر
ريحون چيدم
از حياط خونه «احسان»
پس اگه هنوز ميشه ريحون چيد
اونم درست وسط اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
هيچ دليلي وجود نداره
که آدم يادش بره
چطوري ميشه ريحون چيد
حتي اونجايي که هيچکس ريحون نمي چينه
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۴
روز برگشت با لب و لوچه آويزون تو صندلي عقب خودمو فرو کردم و سعي کردم بقيه رو متوجه ناراحتيم بکنم ... و نطق هم نکشم که نکشيدم ... اما همين که ماشين راه افتاد همه چيز رو فراموش کردم و دماغم رو چسبونم به پنجره و با حرص و ولع مشغول تماشاي منظره هاي بيرون شدم ... نميدونم چرا هر موضوع خسته کننده اي از تو ماشين در حال حرکت جذاب و ديدني ميشه ...
و يک اعتراف ... من هنوزم بيلام رو با دست خودم خاک ميکنم به شوق اينکه يک روز پيداشون کنم ... که بعضي وقتا پيدا ميکنم و بعضي وقتاهم پيدا نمي کنم

ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۴
خوب بر اندازشون کردم تا آخرين نفرشون از ديدرسم خارج بشه .... و دم آخر يکم گردنمو کج کردم تا بتونم يکم ديگه ببينمشون ... وقتي مطمئن شدم که ديگه ديده نميشن به صندلي تکيه دادم و يه قورت از چاييم، که شکرش کافي بود، سرکشيدم و با خودم فکر کردم که اين اصلا خوب نيست که نزديکيهاي شهر ما هيچ کوهي نيست ... ميتونستم بيشتر به اين موضوع فکر کنم اما ترجيح دادم بقيه مردم رو تماشا کنم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۳ ب.ظ. |
شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۴
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۴
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان خسته
لب بسته
نفس بشکسته
در هذيان گرم مه، عرق ميريزدش آهسته از هر بند.
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۴
جاي من تو تهران ديشب حسابي خالي بود ... عکساي خوشالي مردم رو که ميديدم دلم غش ميرفت . مطمئنم فرزاد و فرشاد جاي من هم عر زدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟!خب چهار سال فرصت دارم که خودم رو به ايران برسونم تا از خوشالي جام جهاني ۲۰۱۰ عقب نمونم که نميمونم ..... دم پرستوو رفيقاشم گرم که ترکوندن !!!!
يه چيز ديگه هم اينکه جالبه که مسابقه هاي مقدماتي جام جهاني با انتخابات رياست جمهوري تو يه سال ميوفته ... تو اون ساله که اميد و نااميدي قاطي پاطي ميشه و مردم يهو به سرشون ميزنه و کاراي عجيب و غريب ميکنن .... درست مثل ۸ سال پيش که رفتيم جام جهاني يا ۴ سال پيش که نرفتيم جام جهاني .... خدا کنه مردم امسال هم به سرشون بزنه ... آي من حال مي کنم وقتي ميبينم مردم يهو آمپر مي چسبونن همينطور الکي... شلوغش مي کنن نا فرم ... خلاصش اينکه به هزار و يک دليل بايد امسال هم خل شد ... بايد راي داد . دليل اولش رو مولوي گفته :
خنک آن قمار بازي که بباخت هرچه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
من مطمئنم فرزاد و فرشاد هم راي ميدن .... نه فرزاد و فرشاد ؟
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴
خونه سوزي واقعابنفش بود
من شهري رو که خونه هاش رنگو وارنگه دوست دارم
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۴
Ain’t it sad
That’s too bad
In my dreams I have a plan
If I got me a wealthy man
Money, money, money
Must be funny
In the rich man’s world
Money, money, money
Always sunnyIn the rich man’s world
All the things I could do
If I had a little money
It’s a rich man’s world
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۰ ق.ظ. |
اينجا همه چيز خيلي منظمه ... همه چيز همونجور پيش ميره که بايد
...من از اين همه نظم خسته شدم ... دلم « خرتوخري» مي خواد
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۴ ق.ظ. |











