دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

امروز ...
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....

امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !

پابلو نرودا

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

امروز روز مفیدی بود. یه مدل گره کراوات جدید یاد گرفتم. اسمش هست گره «پرت» (به کسر پ و فتح ر). البته بش گره «شلبی» هم میگن چون «دون شلبی» در برنامه های تلویزیونیش از این مدل گره استفاده میکرد و همه به اشتباه فکر میکردن که شلبی مبدع این گره هست. اما واقعیت اینه که «جری پرت» برای بار اول این گره رو اختراع کرد. حسن این گره اینه که متقارن هست و سایزش هم نه خیلی بزرگه و نه خیلی کوچیک. برای فردا هنوز برنامه خیلی مشخصی ندارم. شاید روزنامه های بایگانی شده رو به ترتیب تاریخ مرتب کنم یا اینکه اتوبانهای جدید شهر رو از رو نقشه یاد بگیرم.

از خاطرات یک تبعیدی خلاق

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷


اگه کسی تو تهران همچین پنجره ای با همچین منظره ای سراغ داره به من خبر بده. پول خوبی براش میدم. میخوام با خودم ببرمش آمریکا و روی دیورار اتاقم نصبش کنم.

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

کسانی منتظربودند که برگردی
تو برگشتی
اما باز هم کسانی منتظرند که برگردی
تو خودت منتظر برگشت بودی
تو برگشتی
اما باز هم منتظری که برگردی

رفتن از کجا ؟
برگشت به کجا ؟

بعضیها میروند تا برگردند
بعضیها هم برمیگردند تا برگردند

من روزی را انتظار می کشم
که دیگر به « رفتن» فکر نکنم
تا برگشتی در کار نباشد

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

اگربعد از سالها
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

به یک نقاش جهت نقاشی یک لکه برف روی یک کوه نیازمندیم
به خودم قول دادم قبل از اینکه آخرین لکه برف روی کوههای تهران کاملا محو بشه برم کوه . لکه های برف هر روز کوچیک و کوچیکتر میشن و من هنوز که هنوزه کوه نرفتم. اگر شما نقاش ماهری سراغ دارید که میتونه روی کوههای تهران یه لکه بزرگ برف نقاشی کنه، لطفا اون رو به من معرفی کنید. اگر نه، حضرت عباسی یکیتون با من یباد کوه !!

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

« آقا در ماشین بازه »
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

سوار مترو بودم. میرفتم بازار تهران. در طی ۲۷ سالی که تهران زندگی می کردم هیچوقت گذرم اونطرفا نیوفتاده بود. موضوعی بود که هم اذیتم میکرد و هم برام جالب بود. منی که به هر شهر گمنامی که میرسم دلم میخواد خودمو به شلوغترین نقطش (که معمولا بازارش هست) برسونم، چرا هیچوقت سراغی از بازار تهران، شهر خودم، نگرفته بودم؟ انگار تماشای دیدنیهای یه شهر فقط مال غریبه هاست. آیا من یه غریبه به حساب میام ؟‌درسته که ۷ سال دور بودم اما ۲۷ سال هم تو این شهر زندگی کردم. ولی تو این ۷ سال خیلی چیزا عوض شده و من دیگه با خیلی از نگاهها، کلمات، و افکار آشنا نیستم. من از جریان زندگی تهرانی خارج شدم و برگشت به این جریان برام مثل پریدن داخل یه قطار مملو از آدم میمونه که با سرعت تو یه تونل تاریک در حرکته، درست مثل همون قطاری که سوارش بودم. گرچه چهره مسافرای متروی تهران برام آشنا تر از چهره مسافرای فقیر و بی خانمان و عمدتا سیاه پوست متروی آتلانتا و نیویورک هست، اما یه حسی نمیذاره خودم رو از یه حدی بیشتر به آدمای دورو برم نزدیک کنم. شاید دچار توهم «خود غریبه انگاری» شده باشم. نمیدونم !!. یکی به من گفته بود تو بازار تهران اگه بفهمن غریبه هستی و به زور بهت فرش میفروشن.
قطار تو یکی از ایستگاهها ایستاد. سعی کردم از لابلای جمعیت، که مثل ماهیهای کنسرو ساردین به هم چسبیده بودن، روزنه ای به بیرون پیدا کنم و نگاهی به سرو وضع اون ایستگاه بندازم. انصافا ایستگاههای متروی تهران ترو تمیز هستن و خوب رنگ و لعاب گرفتن. اصولا ایرانیا در رنگ و لعاب دادن و رسیدن به ظاهر و روکار مهارت عجیبی دارن.
در همین افکار بودم که دیدم یکی از ته واگن و از لابلای جمعیت با تلاش زیاد داره سعی میکنه خودش رو به من برسونه. به من که رسید گفت «فرهاد !! خودتی ؟ ». تو همون لحظه اول شناختمش. «رامین» بود. ارشد گروهانمون در دوران سربازی حدود ۱۰ سال پیش. خیلی کوتاه خوش و بش کردیم چون تو ایستگاه بعدی باید پیاده می شد. تلفنش رو به من داد و رفت و گفت حتما تماس بگیرم باهاش تا یه روز همدیگه رو ببینیم. بعد از دیدن رامین حس خوبی سراغم اومد. حس اینکه لابلای اینهمه آدم نا آشنا، آدمهای آشنایی پیدا میشن که به زبون خودت صحبت می کنن.

از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
در راه برگشت از بازار تو واگن مترو یه دستم به میله بود و با اون یکی دستم کیسه قالیچه عشایر خراسان با طرح قفقازی رو گرفته بودم و نگاهم رو دیوار سفید واگن مترو خشک شده بود. از نگاههای نا آشنا فراری بودم.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

حدود سه هفته هست که ایرانم. فکر میکردم تو این مدت هر روز از مشاهدات و اتفاقات سفر اینجا بنویسم اما ننوشتم. نه که گفتنی نداشته باشم.اتفاقا زیاد هم دارم. اما هنوز تمرکزلازم برای نوشتن رو بدست نیاوردم.یه جورایی گیجم و خودم رو بین زمین و آسمون حس میکنم. بیشتر از هر چیز در تعریف کلمه «خونه»دچار یه دوگانگی غریب شدم. هر وقت پام (یا کله ام) به زمین رسید و تکلیفم با کلمه « خونه » روشن شد بیشتر مینویسم.

پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

یک دو سه آزمایش می کنیم.
اولین پست از تهران.
صدای من میاد ؟

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

۱-زبون «ضرب» بین المللی ترین زبونه. با دو تا نیجریه ای نیم ساعت طبل آفریقایی زدم بدون اینکه کلامی بینمون رد و بدل بشه. هیچ چیز نمیتونست در مدت نیم ساعت منو به دو نفر غریبه تا این حد نزدیک کنه.

۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

The road of life is taking its turns
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷



جلد دف شد سینی گل و عیدی و آجیل و شیرینی و سبزی پلو ماهی. خود دف هم شد دهل جشن نوروز. ما همه از ارواح سرگردان سرخپوستای چروکی متشکریم که گذاشتن نوروز رو اینقدر با صفا تو سرزمینشون جشن بگیریم.



چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

یه موزیک سنگین
یه قهوه خوب
یه پنجره خوش منظره رو به پیاده روی بارون خورده

اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :

یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.

اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

امروز کاملا به این موزیک احتیاج داشتم. ممنون پرستو ...

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

تو فکر یک سقفم
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن

به همین خاطر
لطفا امسال به عنوان کادوی تولد برام سی دی های «فرهاد مهراد» رو بگیرید.
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
یک بار هم که شده هماهنگ عمل کنید.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

اینکه میگن«ساز» جون داره و نفس میکشه بیراه نمیگن. این سه تار من بعضی وقتا که دلش گرفته با هیچ کوکی نمی خونه. بعضی وقتا هم بی دلیل همچین خوش صدا میشه که با هر نت رندومی دلبری میکنه. امشب هوس «اصفهان» کرده بودم و سه تار هم نه نگفت. با یه کوک عجیبی که تا به حال تجربه نکرده بودم سعی کردم صدای اصفهان در بیارم که اتفاقا خود اصفهان از کار در اومد اونم از نوع خراباتیش.

هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.

چه بگویم؟ سخنی نیست .
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟سخنی نیست .

شاملو