سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۳ ق.ظ. |
دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۳ ق.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !
پابلو نرودا
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷
از خاطرات یک تبعیدی خلاق
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۱ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷
رفتن از کجا ؟
بعضیها میروند تا برگردند
من روزی را انتظار می کشم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۲ ق.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۵ ق.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷
از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۱ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷
پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۶ ق.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۸ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۴ ب.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :
یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.
اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن
به همین خاطر
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |


