به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.
سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۲ ب.ظ. |
All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۸ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۲ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !
=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶
ب ) ترجیح میدی یه ای-میل خاص از یه آدم خاص با محتوی مشخص رو نگیری و میخوایی مطمئن بشی که همچین ای-میلی رو نگرفتی
ج ) منتظر ای-میل خاصی نیستی اماحس می کنی دیگه وقتشه که یه ای-میل جدیدبگیری
د ) کلا منتظری و ترجیح میدی اتفاق جدیدی بیوفته
ه ) اصلا منتظر نیستی و ترجیح میدی اتفاق جدیدی نیوفته
و ) همه موارد فوق
!!حالم به هم میخوره از این همه تضاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۱۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶


ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
کولی به جایی دل نمیبنده
کولی همیشه به حرکت فکر میکنه
کولی جعبه های کمی رو همراه خودش میبره
کولی حتما سازش رو همراه خودش میبره
این فصل از قصه زندگی من تموم شد. نقطه سر خط.
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵
- نه ... باید برم ... هر جایی دورانی داره. یه حسی بهم میگه دوره اینجا تموم شده.
- کجا میری ؟
- هنوز نمیدونم ...
- سعی کن یه جای گرم بری
- آره ... میرم یه جای گرم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۱ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵
به یک دلیل
دو نیمکت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
یکی در تهران، پارک ساعی، روی یک تپه
ویکی در ان آربر، خیابون استیت، مقابل کلیسای سن فرانسیس
و امروز رو ... ۱۰ دسامبر ... یک روز زمستونی با آفتابی بی رمق شبیه به روزای زمستونی تهران
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۰ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵
هفته پیش بود ... سر نهار اشکان رو دیدم ... طبق معمول از «پاندا» «چو مین تو گو» گرفته بود و با بی حوصلگی مشغول خوردن بود ... تا نشستم پیشش شروع کرد به غر زدن و ایراد گرفتن از زمین و زمان که اینجا چرا اینقدر سرده و چرا همه اینقدر خر خونن و کی ژانویه میشه من برم برکلی خلاص شم از اینجا و از این حرفا ... خوب که غراشو زد بهش گفتم میدونی تو به چی نیاز داری ؟ به « جهانبینی تئودر گوز برنا» ... بچه گربه به دنیا به چشم یه شهر بازی بزرگ نگاه میکنه و هر چیزی برای اون جز اسباب بازی معنی دیگه ای نمیده ... به محض اینکه از یه اسباب بازی حوصلش سر بره یه اسباب بازی دیگه پیدا میکنه ... به این میگن هنر بازی کردن ... آدما هم باید یاد بگیرن که با دنیا و پدیده هاش بازی کنن وگرنه این دنیاست که اونا رو بازی میده ....
اشکان با چشمای خواب آلود یه نگاهی بهم انداخت و گفت : « بریم ؟ » گفتم تو اصلا فهمیدی من چی گفتم ؟!؟! گفت : « بریم ؟!؟ » ... گفتم بریم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۷ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی عریان
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
خب ... این یه دروغ فضایی و لوس بود .... ولی بدم نمیاد باورش کنم. واقعیت اینه که هر کسی در هر گوشه گم دنیا حق داره فکر کنه که ارکستر فیلارمونیک لندن داره برای اون برنامه اجرا میکنه ... یا اینکه همه اتفاقایی که در طی روز تو دنیا میوفته رو تبدیل به موسیقی کنه و بذاره تو پیش زمینه داستان زندگیش انگار که همه دنیا در کاره که موسیقی زندگی اون رو کامل کنه .. این عین واقعیته ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۶ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۶ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵
Memories are wonderful things as long as you do not have to deal with the past
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

توضیح : این نوشته مربوط به ۳-۴ هفته پیشه که نصفه کاره رها شد ... قرار بود از فکرهایی که در زمان انتظار در ماشین کنار اتوبان ۹۴ تو سرم وول می خورد بنویسم که به هر حال ننوشتم . میخواستم از این بنویسم که چه مرگم بود که هی کنسرت برگزار می کردم ... اما مشخصه که ننوشتم .... الانم منتظر اردلان هستم که از خواب بیدار بشه تا با هم چایی بخوربم با نبات ... تو پیچ و خمای جاده بی ام و آخرین مدلشو همچین آرتیستی روندم که طفلک داشت شکوفه میزد !!! به قدری این جاده و ماشین سوسه کننده بودن که چاره دیگه ای نداشتم ... پاییز هم غوغا کرده بود. ... به قول LG : زندگی خوبه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۵ ب.ظ. |

