سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۹۸

كمانچه... آرشه كه ميكشى جهانى رو با خودش مياره.

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۹۸

بابا ميگفت: " وقتى آووردنم اينجا لباس زمستونى داشتم حالا همه تا پيرهنن". 
امروز داشتم سووشون ميخوندم رسيدم به واژه "يكتا پيرهن". هميشه برام سوأل بود كه ريشه "تا پيرهن" چيه كه امروز بالاخره فهميدم.

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۹۸

فعل عزيز "دل دل زدن" رو تازه پيدا كردم. دوست داشتنيست.

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۹۸

امروز شهروند اينجا شدم. مراسم كاملاً تصادفى تو دانشگاهمون بود. بعد مراسم همه مشغول جشن و پايكوبى و پرچم تكون دادن بودن با فك و فاميل و خدم و حشم. من پرچرم رو لوله كردم گذاشتم جيب كتم و از لابلاى جمعيت به زحمت خودم  رو رود كردم و قدم زنون رفتم دفترم و مشغول به كار شدم. هوا عالى بود امروز. غروب كه شد رفتم رودخونه پاروزنى. حس خوبى داشتم.

سه‌شنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۹۷

جاده بالا بسته.
جاده پايين باز.
باورش برام سخته كه من با پيكانمون از جاده بالا رفتم ديزين.  جاده اى كه زمستون ارتفاع برف اينور و اونور جاده به سه متر ميرسه. اينروزا ديدن ويدئو هاى اين مسير كه تو اينستاگرام گذاشته ميشه يكى از تفريحات منه. برام همه مسير آشنا هست. مطمئنم اين مسير رو رفتم و تنها هم رفتم. پس راهى نداشتم جز اينكه با پيكان خانواده رفته باشم. با چوب اسكيهاى قرضى و كفشى كه سه شماره از پام كوچيكتر بود. 
خوشحالم جاده بالا بازه. اگه روزى تو مسير جاده بالا بيوفتم ميخوام تا ابد همين مسير رو برم. 

شنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۷

برف نروژ رو دوست داشتم. آروم و بى صدا ميباريد و سفيد و خامه اى مينشست. بى هيچ بادى، عمودى و گوله اى ميباريد هميشه . مثل بعضى برفها خشن و بادآلود و متجاوز و چرك نبود. همون برف ايده آل كارتونها بود برف نروژ. بايد برگشت. اينبار با راضى كه عاشق برفه، اونم برفهاى مهربون.

مدتيه چهره آدماى دور و برم رو ناخودآگاه در قالب شخصيتهاى كارتونى، از جنس سيمپسونها، تجسم ميكنم. مخصوصاً آدماى جدى تر. خيلى پيش اومده وسط يه مكالمه علمى خيلى جدى، به جاى اينكه به حرفاى طرف مقبالم گوش بدم، مشغول صورت پردازى و بزرگنمايى ويژگيهاى ظاهرى مثل سايز بينى و ارتفاع پيشونى و كلف و نازكى لبا ميشم. لحظه هاى خجالت آور هم وقتايى هستن كه طرف متوجه ميشه من حواسم به حرفاش نيست و فكرم جاى ديگه هست. البته خوشبختانه متوجه نميشن فكرم كجاست. اگه صورتگرى بلد بودم حتماً بجاى نت بردارى كاريكاتور ميكشيدم در حين جلسه. شايد يكى از ريشه هاى اين حالات تلاش ذاتى من براى فرار از دنياى جدى آدماى جدى هست. هرچى سنم بيشتر ميشه ته دلم بيشتر به بازى بودن اين زندگى معتقد ميشم و فهميدن اينكه آدما چرا اينقدر زندگى رو جدى ميگرن برام سخت تر ميشه. بعضى وقتا كه دانشجوهام بهم خيره ميشن اما به حرفم گوش نميدن حدس ميزنم اونام دارن تصوير كارتونى منو باز سازى ميكنن. حتماً من هم بيش ار حد براى اونا جدى هستم.

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۹۷

رئيس پليس دانشگاهمون هم يك زن شد. رئيس دانشگاه و دين كالج هم كه زن بودن. حس خوبى دارم كه تو دانشگاهى كار ميكنم كه رهبرانش زن هستند.

چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۹۷

راضى ميخواست پيتزا درست كنه. پرسيدم كمك كنم؟ گفت نه ولى ميتونى آهنگ بذارى، فقط سنتى نذار آهنگاى شاد بذار.منم شهريار قنبرى گذاشتم كه طبعاً همه چيز بود جز شاد. 
- شادت اينه؟
- از كسى كه كودكى و نوجونيش تو دهه هاى ٥٠ و ٦٠ بوده چه انتظارى دارى؟

حرفى نزد. با موزيك شهريار قنبرى پيتزايى درست كرد كه نه گرد بود و نه مربع.

یکشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۹۷

روز آخر سرى به كتاب فروشى زدم و سراغ كتاب عكس "سرزمين من ايران" نصراله كسرائيان رو گرفتم. حيف كه سنگين بود و چمدوناى سنگينتر از بار مجاز ما جايى براش نداشت. چند دقيقه اى با حسرت ورق زدم و با خودم فكر كردم اگر دلم ميخواست جام رو تو زندگى با يه نفر عوض ميكردم اون يه نفر حتماً كسرائيان بود. پرسه زدن تو كوهها و بيابونها و عشق بازى با رنگها و نورهاى اين سرزمين آدم رو به عرفان ميرسونهراز موندگارى اين سرزمين زاويه تابش خورشيده و جنس خاك

دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۹۷

دلم براى گيشا تنگ شده بود رفتم تو اَپ اسنپ ببينم در اين لحظه چند تا اسنپ حوالى "خانه" پرسه ميزنه.

١- با مامان و راضيه سوار قطاريم و داريم ميريم يزد. نظنز و مهاباد و زواره رو رد كرديم و نزديكيهاى نايين هستيم. مامان برامون گاهى شعر ميخونه و گاهى عكسايى رو كه با تبلتش از پاييز نطنز و برف تهران و تابستون شمال گرفته نشونمون ميده. اخيراً ايران كه ميام حس ميكنم ظرفيت احساسيم زود پر ميشه و كم ميارم.

٢- ديشب تا صبح بارون اومد و حسابى هوا رو شست. صبح آفتابى بود و ميدونستم كوههاى يكدست سفيد تهران در پس زمينه شهر خودنمايى ميكنن. از طرفى بايد نُون هم ميخريدم. براى هردو هم اشتياق داشتم. ولى اول رفتم نونوايى و نون خريدم: يه بربرى يه سنگك. نونها رو گذاشتم خونه و دويدم سمت پارك. حدسم درست بود.انگار كه تهران اتاق نشيمن باشه و منظره كوهها مثل تابلويى كه تمام ديوارشمالى اتاق رو پوشونده باشه.  كوههاى تهران براى من هيچوقت تكرارى نميشن.

٣- رفتم سلمونى منتظرم بودم نوبت بشه شاگرد سلمونى برام چايى آوورد. سورپريز خوشايندى بود. يادم رفته بود اين نوع رفتار با مشترى. نقش فرهنگى چايى تو جامعه ايران قابل مطالعه هست.

٤- مامان از خاله ربابه نقل ميكرد كه ميگفت :" فلانى روحه". يعنى اونقدر خوبه كه جسمش حس نميشه، همش روحه. مامان ميگفت تو هم روحى. فكر ميكردم هر چى اين توصيف به من نمياد به مامان مياد. تو اين فكرم يه مستند ساز پيدا كنم كه از گفتگو بامامان يه فيلم مستند بسازه. دنياى دانش و احساسه اين زن با طبع طنزى منحصر به فرد. 

٥- ديروز براى بار دوم تو اين سفر رفتم توچال اسكى. به نظر يه تجربه اسكى عادى و تكرارى ميومد اما براى اولين بار حس كردم دارم پارالل اسكى ميكنم بعد ٢٠ سال. حس آدمى رو داشتم كه راه رفتن رو براى اولين بار تجربه ميكنه. 

٦- اين سفر ايران خيلى به دلم نشست. با وجود همه مشكلات اقتصادى، زندگى با همه شور و صفاش در جريانه. خيلى زود برميگرديم. شايد همين تابستون.

جمعه، دی ۱۴، ۱۳۹۷


۱- با مامان و راضيه سوار قطاريم و داريم ميريم يزد. نظنز و مهاباد و زواره رو رد كرديم و نزديكيهاى نايين هستيم. مامان برامون گاهى شعر ميخونه و گاهى عكسايى رو كه با تبلتش از پاييز نطنز و برف تهران و تابستون شمال گرفته نشونمون ميده. اخيراً ايران كه ميام حس ميكنم ظرفيت احساسيم زود پر ميشه و كم ميارم. اونجاها که باید به شوق بیام و احساسم رو به زبون بیارم زبونم قفل میشه و ساکت نگاه میکنم و فوقش لبخند محوی میزنم 

٢- ديشب تا صبح بارون اومد و حسابى هوا رو شست. صبح آفتابى بود و ميدونستم كوههاى يكدست سفيد تهران در پس زمينه شهر خودنمايى ميكنن. از طرفى بايد نُون هم ميخريدم. براى هردو هم اشتياق داشتم. ولى اول رفتم نونوايى و نون خريدم: يه بربرى يه سنگك. نونها رو گذاشتم خونه و دويدم سمت پارك. حدسم درست بود.انگار كه تهران اتاق نشيمن باشه و منظره كوهها مثل تابلويى كه تمام ديوارشمالى اتاق رو پوشونده باشهكوههاى تهران براى من هيچوقت تكرارى نميشن.

٣- رفتم سلمونى منتظرم بودم نوبت بشه شاگرد سلمونى برام چايى آوورد. سورپريز خوشايندى بود. يادم رفته بود اين نوع رفتار با مشترى.

٤- مامان از خاله ربابه نقل ميكرد كه ميگفت :" فلانى روحه". يعنى اونقدر خوبه كه جسمش حس نميشه، همش روحه. مامان ميگفت تو هم روحى. فكر ميكردم هر چى اين توصيف به من نمياد به مامان مياد.

٥- ديروز براى بار دوم تو اين سفر رفتم توچال اسكى. به نظر يه تجربه اسكى عادى و تكرارى ميومد اما براى اولين بار حس كردم دارم پارالل اسكى ميكنم بعد ٢٠ سال. حس آدمى رو داشتم كه راه رفتن رو براى اولين بار تجربه ميكنه.

چهارشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۹۷

اينروزا فصل گل مورد علاقه باباست: گل نرگس. بابا هروقت ميرفت گيشا قدم بزنه حتماً با يه دسته گل نرگس برميگشت خونه هميشه پر بود از عطر نرگس. منم ديشب رفتم به ياد و سبك بابا گيشا قدم زدم و همون مسير هميشگيش رو طى كردم و جلوى مغازه هايى كه دوست داشت كمى مكث كردم اما فراموش كردم نرگس بخرم.

مامان پيشنهاد داد امروز يه دسته گل نرگس بخريم و بريم ديدن بابا. ميگفت شب يلدا هم هست وبابا شب يلدا و تشريفاتش رو دوست داره. 

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۹۷

اولين بچه اى كه براى "تريكس اور تريتز" شب هالووين در خونمون رو زد يه پسر بچه ٨-٩ ساله بود كه با مامانش اومده بود. هوا سرد و بارونى بود و حدس ميزديم كسى نياد امسال اما وقتى در خونه رو ردن تعجب كرديم و به اراده شون براى اجراى آداب و رسوم  آفرين گفتيم. بارون شر شر ميومد و مادر چترش رو رو سر پسرك گرفته بود كه خيس نشه.. پسرك كاستوم خاصى نپوشيده بود. يه بارونى بلند تنش بود و شايد ميخواست كاراگاه بشه مثلاً اما خودش هيچ شوق و اشتياقى براى نمايش لباسش و نقشش نشون نميداد. جلوش كاسه شكلاتا رو گرفتم و گفت من فقط يه "توييكس" برميدارم و با ژستى مؤدبانه يكى برداشت از تو كاسه. مادرش كه به نظر آدم جدى  و منضبطى به نظر ميومد بهش گفت حالا چى بايد بگى؟ پسرك با خجالت و نگاه نصفه نيمه اى به من گفت " متشكرم". دوباره مامانش گفت حالا بايد چى بگى؟ پسرك با نگاه التماس گونه اى به مامانش از مامانش خواست كه ديگه چيزى نگه اما مامانش با يه چشم غره پرملات حاليش كرد كه نخير نميشه بايد بگى. پسرك هم كه ديد چاره اى نداره سرش رو انداخت پايين و به آرومى من من كنان گفت: فراموش نكننين كه فردا آخرين مهلت راى دادن زود هنگامه. 

چهارشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۷

من لوبيا پلو درست ميكردم و راضيه نامه سيمين به جلال رو ميخوند. آخر نامه چشمهاى هردومون خيس بود و دست من بوى دارچين و آبليمو ميداد. از شرابى هم كه عكس الاغ داشت نوشيديم. 

پنجشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۹۷

نگارش اسمم به زبون فارسى برام عجيب به نظر مياد. اسم و فاميلم رو رو كاغذ نوشتم و كاملاً ظاهر غريبه اى داشت برام. نشونه خوبى نيست. 

یکشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۹۷

فردا تولد راضيه هست. همين هفته بايد تزش رو تحويل بده و حسابى استرس داره. فضامون تولدى نيست.  ديشب ساعت ٣ بيدار شد كه رو سايتيشن ها كار كنه. منم بيدار شدم باهش و تو گوشيم ول گشتم. بعد از مدتها امروز صبح كمى دويدم. ترم شلوغيه و فرصت كم. هفته پيش بالاخره بليط ايران رو خريديم و هردومون كلى ذوق داريم براى اين سفر. مامان گفت از رو تقويم ٦٠ روز ديگه پيش ماييد. تازه شب يلدا هم ايرانيم. چى از اين بهتر. براى اولين بار به تبريز بليط گرفتيم با تركيش. يكى از استرسهاى من موقع رسيدن به فرودگاه تهران فرآيند تاكسى گرفتنه. حس يه بره گرفتار شده وسط يه گله گرگ رو بهت ميدن راننده تاكسيها. حالا كه ميريم تبريز از شر اين استرس مزخرف خلاصم.

جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۷

ديروز براى اولين بار هردومون جداگانه براى خونه گل خريديم. راضيه يه دسته گل با انواع گلهاى خوشرنگ از Trader Joe’s خريد و من يه دسته گل آفتابگردان (همه زرد) از central market به قيمت ٧ دلار رايج آمريكا. 

 جلد دوم كتاب "روزها در راه" شاهرخ مسكوب رو بالاخره تموم كردم. راضيه برام از كتابخونه دانشگاه شيكاگو امانت گرفته بود و بايد سريعاً برگردونمش چون همين الانش هم يك ماهى تأخيردارم. لحظات خوشى با كتاب داشتم. مسكوب خيلى ساده و صميمى احوال درونى و روزمرگيهاش رو به قلم آورده. اينكه مثل بقيه روشنفكراى دوران ما دچار خودشيفتگى نبود باعث شد حرفهاش بيشتر به دلم بشينه.. حس ميكنم خوندن ابن كتاب روى سبك نوشتارى من هم تأثير گذاشته.

اين روزها كمى سردرگمم.  سردرگمى كارى ... اگه بخوام مطابق " روياى آمريكايى" قدم بردارم بايد به فكر پيشرفت و عوض كردن دانشگاه و گرفتن اين جايزه و اون ايكالرشيپ و اينجور چيزا باشم و اگه بخوام قدمى بردارم الان وقتشه. شايد ٢-٣ سال ديگه خيلى دير باشه. از طرفى ذات من خيلى با روياى آمريكايى و نردبان ترفى سنخيتى نداره. وقتى جايى به آرامش رسيدم ترجيح ميدم همونجا بمونم حالا هر كجاى نردبون باشه برام مهم نيست. شايد هم به آرامش نرسيدم كه از سرگردانى گله ميكنم. تنها عاملى كه باعث ميشه به پيشرفت بيشتر و تحول و تقلاى صعود تن بدم حساب سود و زيان مهاجرته. حالا كه از ايران و آدماش دورم ( = زيان خالص)، در مقابل بايد اينجا كه هستم تا پله آخر برم بالا كه در خلوت خودم حس يه بازنده رو نداشته باشم. البته اين رو بگم كه شديداً به پيشرفت و موفقيت راضيه اميد بستم و اگر در آخر روز اون رو خوشحال و موفق ببينم ميگم حتماً ارزشش رو داشت. نكه همسرمه بلكه بيشتر به خاطر اينكه نماينده زنهاى سرزمينمه كه در عين شايستگى گرفتار انواع سقفهاى شيشه اى و فولادى هستن.