شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱
سهشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۹۱
بابا پيغامش رو گذاشت اما فراموش كرد گوشى رو قطع كنه و كسى هم حواسش نبود كه بهش تذكر بده. اين بود كه بقيه پيغام شد صداى خونه. صداى بازى سارا و صهبا و قربون صدقه رفتناى مامان و اظهار نظراى امضا دار بابا. داشت مامان رو متقاعد ميكرد كه پودر لباسشويى واجبتر از پودر ماشين هست. و صد البته خودش زود متقاعد شد كه مامان درست ميگه بدون اینکه مامان انرژى زيادى صرف كنه. خدا خدا ميكردم حالا حالاها دگمه آف رو نزنه. با ولع تمام صداى خونه رو گوش كردم و دوباره گوش كردم. قسمت اول پيغام اين بود كه فردا مراسم عقد فرزاد و فرزانه هست تونستى زنگ بزن تبريك بگو ... آخر شم گفت پس تو چى ؟!
فرزاد عزيزم ... بى نهايت خوشحالم برات. بى نهايت دوست دارم و براتون يه دنيا شادى آرزو ميكنم. اى كاش پيشتون بودم. حسرت نبودن در مراسم عقد تو هم رفت كنار حسرتهاى رنگ و وارنگ همه اين سالها ... ميبينى ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۵۲ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۹۱
از شانس بد من آرايشگرى كه موهاى من راه دستشه تو مال كار ميكنه. اينه كه ماهى يه بارمجبورم بيام مال. الان نشستم تا نوبتم بشه. بدى مال اينه كه وقتى ميايى توش دنيات ميشه قد خود مال و بايد با يه جور حس بيخود ى سر كنى. حس پسيگون تباهيدگى ناايستا. نخجيرگاه قيراندود گان شب نيام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۱ ب.ظ. |
چاله پول برگشتى ماليات رو از حالا كندم: كفش اسكى جديد و دوربين جديد. از اون دوربينا كه يوسف برد ناميبيا تا از گور خر عكس بگيره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۹ ق.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۹۱
خواب ساعت ١٠:٣٠ شب زود بود پس رو آوردم به بازى با آيپد ... با انگشت روى صفحه سفيد اسم خودم رو نوشتم. نا خودآگاه چند اسم ديگه هم اومد كنارش. چند ثانيه اى مكث و حالا بايد پاك ميشد همه چيز. اما هرچى گشتم پاكن اين اَپ جديد رو پيدا نكردم. اين بود كه شروع كردم به خط خطى كردن. يه عالمه دايره سياه هم مركز با خطوطى ضخيم. دايره پشت دايره. اسمها به تدريج زير دايره هاى سياه دفن ميشدن.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۳ ب.ظ. |
دوشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۱
سوغات من از ونكوور نون سنگك بود و خرماى مضافتى بم ... پاداش نگهدارى از سوفى
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۹ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۷، ۱۳۹۱
دم دست بودن موضوع مهميه. سه تار رو آووردم دم دست جلوى چشم - رو ميز تو هال جلوى تلويزيون- اينه كه همش ميزنمش چون همش تو چِشَمه . صبحها تا از خواب پا ميشم با چشم بسته قبل از هر كار ديگه، عصرا وقتى از سر كار ميام قبل از اينكه كفشامو در بيارم و شبا قبل از خواب و همينطور لابلاى همه اينا. دم دست بودن موضوع مهميه. جلوى چشم بودن يه ضرورته. منجر به اتفاقاى مهم هم ميشه بعضى اوقات.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۲ ب.ظ. |
جمعه، دی ۱۵، ۱۳۹۱
یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۱
این روزهای آخرسال به گربه داری میگذره. این گربه، سوفى، بیشتر از این که به آب و غذا نیاز داشته باشه به همنشین و همدم نیاز داره. فعلا نیاز منم همینه چون همه مسافرتن. اینه که منو سوفى خوب به داد هم رسیدیم. لا به لای گربه داری هم آلبومها آی تیون حسین رو کپی میکنم رو آی پادم. تنها شاهد این دزدی نفرت انگیز هم خانوم گربه هست که یه وقتایی مجبورم از نگاه سرزنش آمیزش فرار کنم . فردا هم شب سال نو هست که مصادفه با یازدهمین سالگرد شروع این زندگی آمریکایی. و من نه تحلیلی دارمو نه مقایسه ای و نه احساسی یا افسوسی.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۴ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۹۱
بابا كه زنگ زد بلافاصله بعد از سلام و احوالپرسى مختصر شروع كرد از كوه هاى تهران گفتن كه يه دست سفيدن و كلى برف روشون نشسته و از اين حرفا. طفلكى آخرين اميدش اينه كه من به عشق اسكى پاشم برم تهران اين ژانويه. منم با نهايت سردى گفتم كه كار دارم و نمى رسم و از اين حرفا. اونم با لحنى نا اميدانه گفت تو هميشه كارات زياده ولى پس ما چى. جوابى نداشتم پس سكوت كردم. بعدش بابا رفت سراغ سوژه هميشگى بعدى و گفت كم كم بايد تجديد فراش كنى!! و بلافاصله صداى مامان رو از اونور شنيدم كه با خنده مى گفت آقا تجديد فراش چيه بايد بگى تشكيل عائله." بيا با مامان صحبت كن ". مامان همينطورى كه داشت مى خنديد گوشى رو گرفت شروع به صحبت كرد. مثل هميشه گرم و مهربون و لبريز از عشق. تازگيا موضوع مامان اين شده كه بايد خونه بخرى.. درست ميگه ... هر دوشون هميشه درست ميگن.
من موندم چطور اين دورى رو بايد براى خودم توجيه كنم. به ازاى هر يه روزى كه پيششون نيستم چى بايد به دست بيارم تا ضرر نكرده باشم ؟! چرا بابا بايد از كوه هاى تهران خرج كنه تا منو متقاعد كنه براى سفر ؟! من اينجا چه كار مهمى دارم ؟!
من موندم چطور اين دورى رو بايد براى خودم توجيه كنم. به ازاى هر يه روزى كه پيششون نيستم چى بايد به دست بيارم تا ضرر نكرده باشم ؟! چرا بابا بايد از كوه هاى تهران خرج كنه تا منو متقاعد كنه براى سفر ؟! من اينجا چه كار مهمى دارم ؟!
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۹۱
تصادفاً امروز مستندى رو تماشا كردم از سفر خسرو شكيبايى به آمريكا و ديدارش با بهروز وثوقى. بدون شك شكيبايى محبوب ترين بازيگر بود و هست براى من. نمى دنم صداشه، نگاهشه، ياغى گرى كودكانشه چيه كه هميشه منو درگير خودش ميكنه براى چند روز بعد از ديدن يه فيلم ازش. تو يكى از صحنه هاى فيلم، شكيبايى به وثوقى يه نخ سيگار بهمن يا مشابهش تعارف ميكنه و خودشم يكى بر ميداره. اول براى وثوقى فندك ميزنه و بعد براى خودش. بعد هر دو پكى ميزنن و به نقطه اى دور نگاه ميكنن و ... اين صحنه رو كه ديدم يادم افتاد تو يكى از سفرام به ايران يكى بهم يه پاكت سيگار بهمن داد. كى و كدوم سفر يادم نيست. اما يادمه وقتى ازش گرفتم گفتم اين سيگار مال نكشيدنه. اين بود كه يه جاى امنى نگرش داشته بودم مثلاً براى يادگارى. فيلم كه تموم شد يه جورايى دست پاچه رفتم سراغ كشوى ميزم، جايى كه حدس ميزدم بايد گذاشته باشمش. كاغذا و مجله هاى تو كشو رو اينور اونور كردم تا اينكه از لاى خرت پرتاى كشو، رنگ قرمز پاكت اومد بيرون . شايد چشمام برق زد و شايدم نزد اما حس رضايت خوبى سراغم اومد. برش داشتم و رفتم تو تراس و پاكت رو با عجله و با دست لرزون، عين معتادا، باز كردم و يه نخ آتيش كردم. تو تاريكى منظره روبروم آرم سرخ و گرد فروشگاه تارگت بود كه شديداً تو چشم بود. به آرم تارگت خيره شدم و پك عميقى به سيگار زدم. وسطاى نخ اول چشم خورد به عكس شش متلاشى شده يه سيگارى رو پاكت كه كنار عكس شش تر و تمير و گوگولى يه آدم غير سيگارى بود. زيرشم نوشته شده بود: " خودتان قضاوت كنيد ... زندگى يا مرگ" ..... و اى كاش قضاوتى قضاوتى قضاوتى در كار بود.
دقيقاً يادم نيست كى ولى يكى از دوستان بود كه مى گفت "اين بدن بايد نابود بره زير خاك " و من هميشه وقتى با بچه ها سيگار ميكشم به بهانه اى اين جمله رو تكرار ميكنم.
دقيقاً يادم نيست كى ولى يكى از دوستان بود كه مى گفت "اين بدن بايد نابود بره زير خاك " و من هميشه وقتى با بچه ها سيگار ميكشم به بهانه اى اين جمله رو تكرار ميكنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۲۱، ۱۳۹۱
دوشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۹۱
يه لكه سياه قد يه پر پرتغال كف دفترم رو موكت بود كه كلى رو اعصابم بود. هى ميخواستم به روى خودم نيارم كه اين لكه وجود داره اما فايده اى نداشت و اين لكه سياه كه نمى دونم از كجا اومده بود دائم رو مخم پشتك و وارو ميزد. اين بود كه يه يادداشت گذاشتم براى جنيتور دانشكده كه هر روز صبح زود آشغاليم رو خالى ميكرد و ازش خواستم پاك كنه اون لكه رو. چون جاش يكم گم بود با فلش و اينحرفا به روش " اين خط را دنبال كنيد" نشونيش رو بهش دادم. فرداش كه اومدم ديدم لكهه پاك شده ولى بجاش يه لكه خيلى بزرگتر قد يه نون سنگك جاش درست شده. به لكهه دست زدم ديدم خوشبختانه هنوز مرطوبه. يعنى اينكه اگه خشك بشه كاملاً پاك ميشه. اين بود كه خوشحال و خندان و راضى از جنيتور وظيفه شناس مشغول كار شدم.
روز بعدش كه وارد دفترم شدم در كمال تعجب ديدم هنوز لكهه هست. كابوسم اين بود كه دست بزنم بهش و ببينم كه خشكه . با ترس دستم رو لرزون و ترسون به سمت لكه دراز كردم انگار ميخوام يه مار غاشيه رو نوازش كنم. و همونى كه ازش وحشت داشتم اتفاق افتاد .... لكهه خشك بود.
الان تقريبا چهار ماه از اون روز ميگذره و آقاى لكه براى خودش حسابى جا خوش كرده رو موكت. هر روز صبح در آفيس رو كه باز ميكنم يه لبخند پيروزمندانه اى بهم ميزنه و اندام كريهش رو به رخ من ميكشه. منم كه انگار همه مكانيزمهاى دفاعيم در برابر لكه ها از كار افتادن. من يه كارى رو يا بايد به موقعش انجام بدم يا اينكه اگه بذارم دير بشه ديگه لج مى كنم و هيچوقت طرفش نمى رم. حالا بايد مثل بيمارى كه با يه تومور مغزى بايد تا ابد زندگى كنه منم بايد با اين لكه بدريخت بى خاصيت عمرى رو سر كنم.
آپديت : بالاخره جنيتور دانشكده اون لكه رو پاك كرد.
آپديت : بالاخره جنيتور دانشكده اون لكه رو پاك كرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۲۹ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۹۱
"We just look at each other and giggle all the time. We never talk seriously "
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۸ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۹۱
سوشال رايد
اگه يه روز از آستين برم، دوچرخه سوارى شبهاى پنجشنبه شايد پررنگترين خاطره اى باشه كه از اين شهر به همراه مى برم. هر پنجشنبه ساعت ٨ شب عده اى - در حد دويست سيصد نفر - زير پل اتوبان ٣٥ كنار رود خونه دور هم جمع مى شن تا براى دو سه ساعت در مسيرى، كه هر هفته عوض ميشه، داخل خيابوناى شهر در كنار هم ركاب بزنن. نقطه پايان هم معمولاً يه بار هست كه به همه آبجوى مجانى ميده. همپا هاى من هادى و بهار- و بيشتر هادى- هستن. موضوع اصلى هم بيشتر ازاينكه دوچرخه سوارى باشه، معاشرت هست. به همين خاطر اسمش رو گذاشتن "سوشال رايد" ... آدمها هم حسابى تو مود معاشرت و اين حرفا هستن. خلاصه فضا حسابى " آستينى" هست.
باورش سخته كه نزديك به چهار ساله كه تو اين شهر زندگى مى كنم. دوسش دارم اما نمى دونم چرا خودمو در بلند مدت اينجا نمى بينم و اين موضوع كمى اذيتم ميكنه. خيلى دلم مى خواد يه روز از خواب پاشم و ببينم فكر "موقتى بودن" همه چيز پس ذهنم وول نمى خوره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۹۱
From the Facebook page of a friend (Mohammad Faegh) of a friend
داستانِ زندگی لحظههایی هستند که باید بهموقع و بهجا دریابیشان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ....
همهی
روز، خودم را به شبی خوب وعده دادم و برای رسیدن به خانه لحظهشماری کردم.
آفتاب که نشست، پیکِ اول را ریختم تا آن شبِ خوب را روشن کنم. پیاله را که
برداشتم زیرِلب گفتم: "به سلامتیِ..." هرچه فکر کردم نام هیچکسی مجابم
نکرد، یادِ هیچکسی سلامم نشد! واین یعنی تلخترین مَیگساری. نباید در
شمارِ عمر آورد روزهایی را که دل در بندِ کسی نیست.
این "آزاد بودنِ" دل، همان"سرگردانیِ"جان است که بَزکَش کردهاند.
این "آزاد بودنِ" دل، همان"سرگردانیِ"جان است که بَزکَش کردهاند.
....
مَی فقط تلخکامی دارد امشب. کمکم سرم سنگین میشود ونگاهم کمی تار. دونفر
را میبینم که روبروی هم ایستادهاند، همدیگر را نگاه میکنند وبی آنکه لب
بجنبانند با هم حرف میزنند. زمزمههایشان را میشنوم ولی نمیدانم هرجمله
را کدامشان میگویند؛ لب نمیجنبانند. اما در حرفهایشان چیزهایی هست که
مهم نیست بدانی چه کسی آنرا میگوید. اصل، دلسپردن به چراغهایی که به در و
دیوارِ این تلخگوییها آویختهاند. بگذار برایت بگویم دلگویههایشان را:
"...اینکه چهکار باید میکردی فرعِ ماجرا بود، اصلِ داستان این بود که
"چه هنگام" باید میآمدی، همان چیزی که عموما نمیشود.... اگر آن"چه
هنگام"سرِجایش بود، احوالِ دنیا اینهمه پریشان نبود.... دیرآمدن، زودرفتن،
بهموقع نگفتن، بیموقع گفتن؛ مشکل اینهایند.... خروسی را که بیهنگام
میخوانَد همیشه سربریدهاند.... میدانم، میدانم، ولی باورکن فهمیدنِ"چه
هنگام" سختترین کار دنیاست....
قلههای داستانِ زندگی لحظههایی هستند که باید بهموقع و بهجا دریابیشان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ.... از قدیم گفتهاند؛ میوه را باید به وقتش چید.".... یکباره صدایشان در هم آمیخت، یکی شد، و با هم شروع کردند به گفتنِ جملههایی عینِ هم: "ما وقتی همدیگر را دیدیم که انگار وقتش نبود. زود بود یا دیرشده بود؟ نمیدانم! یکیمان کال بود و آن یکی، رسیدنِ دیگری را ندید. من کدام بودم و تو کدام؟ نمیدانم! ناچار با لبخندی تلخ از کنارِ هم رد شدیم و هر کدام به سمتی رفتیم. به کجا؟ این را هم نمیدانم! تنها چیزی که میدانم اینست که درین میان چیزِ دیگری بود که تلف شد."..... و بی وقفه جملهی آخرشان در سرم منعکس میشود وسرم سنگینتر و سنگینتر میشود:"....درین میانِ چیزِ دیگری بود که تلف شد،... تلف
قلههای داستانِ زندگی لحظههایی هستند که باید بهموقع و بهجا دریابیشان، دیرتر یا زودتر یعنی هیچ.... از قدیم گفتهاند؛ میوه را باید به وقتش چید.".... یکباره صدایشان در هم آمیخت، یکی شد، و با هم شروع کردند به گفتنِ جملههایی عینِ هم: "ما وقتی همدیگر را دیدیم که انگار وقتش نبود. زود بود یا دیرشده بود؟ نمیدانم! یکیمان کال بود و آن یکی، رسیدنِ دیگری را ندید. من کدام بودم و تو کدام؟ نمیدانم! ناچار با لبخندی تلخ از کنارِ هم رد شدیم و هر کدام به سمتی رفتیم. به کجا؟ این را هم نمیدانم! تنها چیزی که میدانم اینست که درین میان چیزِ دیگری بود که تلف شد."..... و بی وقفه جملهی آخرشان در سرم منعکس میشود وسرم سنگینتر و سنگینتر میشود:"....درین میانِ چیزِ دیگری بود که تلف شد،... تلف
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۱
قرار بود كه بنويسم. به سوفى هم قول دادم كه مى نويسم باز. تو فرودگاه تهران پر حرف و ايده بودم ولى پام كه به اينور رسيد انگار يكى زيراب ذهنم رو زد و باز خالى شدم. جريان چيه نمى دونم. اما ميدونم موضوع مهميه. بايد تهش رو در بيارم. فرصت مى خوام ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۹۱
روز اول بعد از سفر درگير بودم با ماشين لباس شويى نشت كرده و ماشين باطرى خالى كرده و اين سوأل كه " من اينجا چيكار ميكنم ؟"
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۹ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۹۰
جرج در اتاق بغلی با مداد تراش رومیزیش روزی ده تا مداد تیز میکنه و من صدای خرت خورت مداد تراشش رو هر روز میشنوم. آخر روز که میره خونه به راحتی حس رضایت رو میشه تو چهرش دید. هیچوقت حس داشتن ده مداد تیز در پایان روز رو تجربه نکردم. شاید همینقدر کافیه برای یه روز ... شاید من دارم سخت میگیرم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۱ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۲۵، ۱۳۹۰
تگرگ اومده بود مامان می گفت « انگار خدا نقل سر مردم میپاشید » ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۹۰
پدر پشت تلفن میگفت ماشین رو از پارکینگ پایین آووردیم بالا . روش رو هم پوشوندیم و هر از چند گاهی استارت میزنیم که باتری خالی نکنه. نگرش داشتیم که تو اومدی ماشین نو بدیم دستت ...
......
باید چیکار کرد آخه !!
......
باید چیکار کرد آخه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۱ ق.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۹
امروز مروری کوتاهی داشتم بر«آنچه گذشت» از آغاز سال جدید میلادی تا به امروز ۲۶ ژانویه ۲۰۱۱. یافته این که مهتمرین تحول زندگی من در روزهایی که گذشت شروع به استفاده از شامپوی « فوق » مرطوب کننده بود. به پاس این دگرگونی میمون از فردا هر روز یک مصرع از یک غزل حافظ از برشده به زیر دوش هنگام استعمال شامپوی فوق مرطوب کننده با صدای خوش تکرار می شود. تا اینکه یا ختم دیوان حافظ حاصل شود یا اینکه تحول تازه ای در زندگی نگارنده این سطور رخ دهد.
و مصرعی برای فردا :
غنیمت دان
امور اتفاقی
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۹
بازی در هاليوود آيا رويای تو بود؟
ابدا. من خیلی رويا ندارم. من تصوير دارم. همیشه به تصويرهایی که در ذهن دارم می رسم. بنابراين لازم نيست رويا داشته باشم. اين تصوير هميشه در ذهنم بود که من بالاخره کار خواهم کرد ولی اينکه چه جوری و کی و کجا نمی دانستم.
« بخشی از مصاحبه با گلشیفته فراهانی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۶ ب.ظ. |
دوشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۹
Broken bicycles, old busted chains
With rusted handle bars, out in the rain
Somebody must have an orphanage for
All these things that nobody wants any more
September's reminding July
It's time to be saying goodbye
Summer is gone, but our love will remain
Like old broken bicycles out in the rain
Broken bicycles, don't tell my folks
There's all those playing cards pinned to the spokes
Laid down like skeletons out on the lawn
The wheels won't turn when the other has gone
The seasons can turn on a dime
Somehow I forget every time
With rusted handle bars, out in the rain
Somebody must have an orphanage for
All these things that nobody wants any more
September's reminding July
It's time to be saying goodbye
Summer is gone, but our love will remain
Like old broken bicycles out in the rain
Broken bicycles, don't tell my folks
There's all those playing cards pinned to the spokes
Laid down like skeletons out on the lawn
The wheels won't turn when the other has gone
The seasons can turn on a dime
Somehow I forget every time
For all the things that you've given me will always stay
Broken, but I'll never throw them away
Tom Waits - Broken Bicycle Lyrics
Tom Waits - Broken Bicycle Lyrics
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۹ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹
دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹
انجام دادنیها برای دو هفته آتی:
-خرید پوستر سیاه سفید برای دیوار
- اتصال اسپیکر به آیفون
-خرید دوچرخه
- انتظار برای برگه اجازه سفر
- نصب سقف آقای جیپ
- تمدید پاسپورت
-قاب گرفتن عکس برای خونه شروین و هدا
- (کارهای دانشگاه لیست خودش رو داره)
- باز کردن حساب پس انداز
- معاینه فنی خودم و آقای جیپ
-راه انداختن تور واین تیستینگ یکی از همین شنبه ها
- خرید چند جلد کتاب عکس
- انتظار برای برگه اجازه سفر
-پس دادن تی شرتی که اندازم نبود
- خرید لنز برای دوربین
- ای میل به امید که بگم نمیتونم بیام تولد نوشین
-پیدا کردن یه پایه برای کنسرت بتی سو
- ....
-خرید پوستر سیاه سفید برای دیوار
- اتصال اسپیکر به آیفون
-خرید دوچرخه
- انتظار برای برگه اجازه سفر
- نصب سقف آقای جیپ
- تمدید پاسپورت
-قاب گرفتن عکس برای خونه شروین و هدا
- (کارهای دانشگاه لیست خودش رو داره)
- باز کردن حساب پس انداز
- معاینه فنی خودم و آقای جیپ
-راه انداختن تور واین تیستینگ یکی از همین شنبه ها
- خرید چند جلد کتاب عکس
- انتظار برای برگه اجازه سفر
-پس دادن تی شرتی که اندازم نبود
- خرید لنز برای دوربین
- ای میل به امید که بگم نمیتونم بیام تولد نوشین
-پیدا کردن یه پایه برای کنسرت بتی سو
- ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹
داستان فیلم بعدی: ۱۰۰ دوربین در ۱۰۰ یخچال و ثبت ۱۰۰چهره که به امیدی در یخچال رو باز میکنن و دنبال چیزی برای خوردن میگردن.
داستان فیلم قبلی: یک دوربین روی پل گلدن گیت و فیلمبرداری ممتد برای سه ماه به منظور ثبت خودکشیهایی چند.
داستان فیلم قبلی: یک دوربین روی پل گلدن گیت و فیلمبرداری ممتد برای سه ماه به منظور ثبت خودکشیهایی چند.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۳ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۹
یکشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۹
همخونه ترک زبونم چند تا کلمه فارسی یاد گرفته مثل هندوانه، زندگی، شیرین، خوب و عجیب. هر از چند گاهی این کلمه ها رو سر هم میکنه و ترکیبات تازه می سازه مثل:
هندوانه خوب
زندگی شیرین
زندگی عجیب
هندوانه عجیب
پی نوشت: اخیرن دو کلمه کلاغ و احمق رو هم یاد گرفته و چیزای جدیدی سرهم میکنه مثل هندوانه احمق یا کلاغ عجیب.
زندگی عجیب
هندوانه عجیب
پی نوشت: اخیرن دو کلمه کلاغ و احمق رو هم یاد گرفته و چیزای جدیدی سرهم میکنه مثل هندوانه احمق یا کلاغ عجیب.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۹
مشغول امتحانن دانشجوام الان و من مراقب. تا میان بالا سرم برای سوال من میرم یه مقاله رو که اون پشت آماده دارم باز می کنم که وانمود کنم من یه آدم جدی هستم و مشغولیتام همه جدین. انگارسخته امتحان چون تا حالا هفتاد بار این صفحه رو بستم و باز کردم. اون سیاهه باز داره تقلب میکنه اما حسش نیست که برم سر وقتش چون دفعه پیش تقریبا به نژاد پرستی متهم شدم. اونقدر تقلب کن که جونت درآد. تراویس هم که منو همیشه یاد لورل تو «لورل و هاردی» میندازه آی پاد تو گوششه که نباید باشه اما بی خیال. ووواای .... حواسم نبود الکساندریا مچم رو گرفت الان. گفت چرا از راست به چپ می نویسی ؟ و گفتم یه زبون دیگست بعدش پرسید چی می نویسی . الکی گفتم ای میل. و گفت یه ای میل به زبون خودت به من هم بزن. حالا میخواد چیکار نمی دونم. ای میل به الکساندریا به زبون فارسی رفت تو «تو دو لیست ».خلاصه چرخ زندگی ما اینجوری میچرخه اینروزا. شایدباید خو کرد به این مردم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۴ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹
یکی یادم بندازه سفر بعدی که رفتم ایران یه سه تاربا خودم بیارم. سه تارم سرطان پروستات گرفته.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۹
"زندگی من بنظرم همانقدر غیرطبیعی ، نامعلوم و باور نکردنی میامد که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم" ص . هدایت
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۱۱ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹
خلاصه اینکه امسال هم بی هفتسین گذشت اما در صد سفره هفتسین فیس بوکی «تگ» شدم. گاهی سکه بودم و گاهی ماهی. گاهی هم پایه میز بودم یا دیوار پشت سفره. هفتصد تبریک گروهی الکترونیک هم گرفتم به علاوه یک کارت تبریک مقوایی که واقعا به مقصد من پست شده بود.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۹ ب.ظ. |
یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸
چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸
با سلام
احتراماً، به استحضار میرساند در حاشیه هفت نگاه سوم، نشست تخصصی اقتصاد هنر با هدف واکاوی جریان اقتصاد هنر تجسمی و بررسی راهکارها و موانع این حوزه، ساعت 11 صبح چهارشنبه پنجم اسفند 88 در مجتمع سینمایی پردیس پارک ملت برپا خواهد شد.از جنابعالی و همراه جهت شرکت در این نشست دعوت به عمل میآید.
گفتنی است در این نشست «لیلی گلستان» سخنگوی هفت نگاه و مدیر گالری گلستان درخصوص بازار داخلی هنرهای تجسمی ایران، «آناهیتا قبائیان» مدیر گالری راه ابریشم درباره بازار تجسمی ایران در خارج از کشور و «فریال سلحشور» مدیر گالری دی پیرامون اقتصاد هنر تجسمی دیدگاههای خود را ابراز خواهند نمود.
قدوم پرمهرتان را چشم انتظاریم.
با احترام
گروه هفت نگاه
نمی دونم چرا متن این دعوتنامه به دلم نشست. شاید چون منو یاد موسسه ماه مهر و کلاس عکاسی اردشیر توکلی انداخت. شایدم به خاطر جمله آخر که میگه قدوم پر مهرتان را چشم انتظاریم . شایدم به خاطر عبارت جدید «واکاوی» و شایدم اینکه دلم برای خونه تنگ شده ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۶ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸
اندیشه، شوهر خواهر اردلان، گفت: «خارج رفتن فقط وقتی توجیه پذیر هست که یا باعث پیشرفت مادی آدم بشه یا پیشرفت معنوی آدم ». من هم همینطور که چایی هورت میکشیدم گفتم: «اوهوم» ... یعنی اینکه من موافقم حسنک کجایی ؟! ... مکان: چایخانه سنتی بوستان گفتگو. زمان: پاییز پارسال.
اندیشه، شوهر خواهر اردلان، از یکی مونده به بغل دستیم خواست که نتهای موسیقی رو برعکس بگه که گفت. سی لا سل فا می ر دو ... و از بغل دستیم خواست که یکی در میون حالا نتها رو بگه همینطور هی هی و بغل دستیم گفت دو می سل سی ر فا لا و الخ. به من که رسید من باب مزاح گفتم حالا من رندوم میگم نتها رو. همه خندیدن و من و شوهر خواهر اردلان، اندیشه، نخندیدیم. بعدش همه دسته جمعی خوندیم «خانه دل میسازیم خانه جان میسوزیم» ... مکان : اتاقی در خانه ای در کوچه شادی، نبش پاتریس لومومبا، زمان: پاییز پارسال.
خود اردلان گفت یه سری سوال کلی دارم ازت در مورد زندگی و اینحرفا. هستی؟ گفتم آره خونه ای؟ ... میام دنبالت. رفتم دنبالش. بعدش اردلان یه سری سوالای کلی کرد در مورد زندگی و منم بهش یه سری جوابای کلی دادم در مورد زندگی. مکان: لب جدول یه باغچه در بازارچه گلستان، زمان: پاییز پارسال.
اردلان، خودش، گفت بیا بالا میخوام یه چیزی نشونت بدم. رفتیم بالا... اتاقش ... به حیاط خونه پشتی اشاره کرد که از پنجره اتاقش دیده میشد. انگار که کسی تو دیگه تو اون خونه زندگی نمیکرد چون باغچه ها پر بود از علف هرز و درختها هم خشک بود. گفت بیست سال پیش در این خونه خانواده ای زندگی میکردن که پسری هم سن من داشتن. عصرا میومد تو حیاط و من همینجا می ایستادم و ساعتها همدیگه رو نگاه میکردیم. هیچ وقت حرف هم زدین ؟گفت نه ... چون اردلان رو میشناختم باور کردم. مکان: اتاق اردلان، زمان: پاییز پارسال.
پاییز پارسال در تهران اتفاقات زیادی افتاد.
پاییز امسال در تگزاس اتفاقات کمتری افتاد.
اندیشه، شوهر خواهر اردلان، از یکی مونده به بغل دستیم خواست که نتهای موسیقی رو برعکس بگه که گفت. سی لا سل فا می ر دو ... و از بغل دستیم خواست که یکی در میون حالا نتها رو بگه همینطور هی هی و بغل دستیم گفت دو می سل سی ر فا لا و الخ. به من که رسید من باب مزاح گفتم حالا من رندوم میگم نتها رو. همه خندیدن و من و شوهر خواهر اردلان، اندیشه، نخندیدیم. بعدش همه دسته جمعی خوندیم «خانه دل میسازیم خانه جان میسوزیم» ... مکان : اتاقی در خانه ای در کوچه شادی، نبش پاتریس لومومبا، زمان: پاییز پارسال.
خود اردلان گفت یه سری سوال کلی دارم ازت در مورد زندگی و اینحرفا. هستی؟ گفتم آره خونه ای؟ ... میام دنبالت. رفتم دنبالش. بعدش اردلان یه سری سوالای کلی کرد در مورد زندگی و منم بهش یه سری جوابای کلی دادم در مورد زندگی. مکان: لب جدول یه باغچه در بازارچه گلستان، زمان: پاییز پارسال.
اردلان، خودش، گفت بیا بالا میخوام یه چیزی نشونت بدم. رفتیم بالا... اتاقش ... به حیاط خونه پشتی اشاره کرد که از پنجره اتاقش دیده میشد. انگار که کسی تو دیگه تو اون خونه زندگی نمیکرد چون باغچه ها پر بود از علف هرز و درختها هم خشک بود. گفت بیست سال پیش در این خونه خانواده ای زندگی میکردن که پسری هم سن من داشتن. عصرا میومد تو حیاط و من همینجا می ایستادم و ساعتها همدیگه رو نگاه میکردیم. هیچ وقت حرف هم زدین ؟گفت نه ... چون اردلان رو میشناختم باور کردم. مکان: اتاق اردلان، زمان: پاییز پارسال.
پاییز پارسال در تهران اتفاقات زیادی افتاد.
پاییز امسال در تگزاس اتفاقات کمتری افتاد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۱۷ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸
من اهل چکسلواکی نیستم.
من اهل چک و اسلواکی نیستم.
من چک نیستم.
اسلواک هم نیستم.
آخه به کی بگم من اهل چکسلواکی نیستم.
اصلا همچین کشوری دیگه وجود نداره.
برای آمریکاییها اگه کسی اروپایی باشه اما اهل فرانسه یا ایتالیا یا آلمان یا انگلیس یا اسپانیا نباشه حتما اهل چکسلواکی هست.
اما من اهل چکسلواکی نیستم.
حالا دنگ دنگ دنگ
بنگ بنگ بنگ
حاجی اهل کجایی؟
ملایر
ملایر یا دوایر؟
ملایر بابا ملایر!!
خلایر هر چه لایر
چی گفتی؟
تو که همچین نبودی
چین واچین نبودی
کی همچین همچینت کرد؟
از چین واچینت کرد؟
حاجی آتیش داری؟
بعله
تیش تی تیش داری ؟
بعله
حاجی خرابتم
دیگه چی؟
من مذابتم
دیگه چی؟
حاجی شهر شلوغه
خب باشه
وقت بوق بوقه
خب باشه
میگن اوضاع خیطه
نه بابا
چارش بیلیطه
نه بابا
حاجی بزن بریم
به کجا؟
بدون زن بریم
به کجا؟
یه جا سراغ دارم
بی خیال
سه چارتام باغ دارم
بی خیال
باغ رو وللش
قبوله
بکش سمت فلش
قبوله
بگم کجا میره؟
د بنال
دنده جا میره؟
د بنال
بگم ؟ بگم؟
.....
حاجی چکسلواکی ... لواکی یا که خاکی آی لواکی وای لواکی ... حاجی چکسلواکی
من اهل چک و اسلواکی نیستم.
من چک نیستم.
اسلواک هم نیستم.
آخه به کی بگم من اهل چکسلواکی نیستم.
اصلا همچین کشوری دیگه وجود نداره.
برای آمریکاییها اگه کسی اروپایی باشه اما اهل فرانسه یا ایتالیا یا آلمان یا انگلیس یا اسپانیا نباشه حتما اهل چکسلواکی هست.
اما من اهل چکسلواکی نیستم.
حالا دنگ دنگ دنگ
بنگ بنگ بنگ
حاجی اهل کجایی؟
ملایر
ملایر یا دوایر؟
ملایر بابا ملایر!!
خلایر هر چه لایر
چی گفتی؟
تو که همچین نبودی
چین واچین نبودی
کی همچین همچینت کرد؟
از چین واچینت کرد؟
حاجی آتیش داری؟
بعله
تیش تی تیش داری ؟
بعله
حاجی خرابتم
دیگه چی؟
من مذابتم
دیگه چی؟
حاجی شهر شلوغه
خب باشه
وقت بوق بوقه
خب باشه
میگن اوضاع خیطه
نه بابا
چارش بیلیطه
نه بابا
حاجی بزن بریم
به کجا؟
بدون زن بریم
به کجا؟
یه جا سراغ دارم
بی خیال
سه چارتام باغ دارم
بی خیال
باغ رو وللش
قبوله
بکش سمت فلش
قبوله
بگم کجا میره؟
د بنال
دنده جا میره؟
د بنال
بگم ؟ بگم؟
.....
حاجی چکسلواکی ... لواکی یا که خاکی آی لواکی وای لواکی ... حاجی چکسلواکی
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸
این شومینه من آتیشش سرده. یعنی یه وجبیشم بشینی بازم گرم نمیشی. آتیش داره چه جورم. گر گر هم میکنه. اما سرده. حتی دوبار هم صورتم رو چسبوندم به شیشش اما نسوخت. حالا دیگه برای باور نکردن داستان«ابراهیم در گلستان» بهانه کافی ندارم.
پی نوشت: این دو خط رو نوشتم که بگم زندم. این دو خط رو شاید هم نوشتم که بگم برخی از حواسم کار نمیکنه. بخشیش به خاطر بالا رفتن سنه و بخشیش هم به خاطر پایین اومدن از خر شیطونه. وزنم فرقی نکرده. قدم هم همونه . صراطم هم کماکان مستقیمه. البته بعضیها بنا به دلایل محکمه پسندی با این آخری موافق نیستن. که دفاعی نیست مرا. کهدفاعینیستمرا.
پی نوشت: این دو خط رو نوشتم که بگم زندم. این دو خط رو شاید هم نوشتم که بگم برخی از حواسم کار نمیکنه. بخشیش به خاطر بالا رفتن سنه و بخشیش هم به خاطر پایین اومدن از خر شیطونه. وزنم فرقی نکرده. قدم هم همونه . صراطم هم کماکان مستقیمه. البته بعضیها بنا به دلایل محکمه پسندی با این آخری موافق نیستن. که دفاعی نیست مرا. کهدفاعینیستمرا.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۷ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸
ترم تموم شد. روز اول کلاس دانشجوهام جوری نگام میکردن که انگار از یه سیاره دیگه اومدم. یک عالمه چشم هراسان و کنجکاو. روز آخر اما جوری به نصیحتهای صد من یه غاز من گوش میکردن انگار من بابا بزرگشونم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۱ ق.ظ. |
شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸
به قول توکا نیستانی «دیوار موجود جالبی است، هم خانه را میسازد و هم زندان را». بچه که بودم برای اینکه خوابم ببره به جای گوسفند شمردن تو ذهنم دیوار می ساختم. دیوار آجری. اونقدر دونه دونه آجر رو هم میذاشتم تا یا دیوارم تکمیل بشه یا اینکه خوابم ببره. توجهم به دیوار در نقاشیهام هم بروز کرده بود و به جای اینکه با چهار تا خط دیوار یه خونه رو بکشم و قالش رو بکنم، یکی یکی آجر رو آجر می ذاشتم تا دیوار ساخته بشه. و معمولا هم حوصلم سر می رفت و دیوار و خونه رو نیمه کاره ول می کردم . اینه که زندگی من پره از دیوارای نیمه کاره. دیوارایی که یا باید تا آخر بالا برن یا به کل خراب بشن. هیجوقتم کار به دیوار چهارم نکشید تا خونه ای یا حتی زندانی ساخته بشه. فعلا به کمک تعدادی دیوار نیمه کاره، زندگی من، از نمای بالا، چیزی هست شبیه هزار توی پیچ در پیچ بورخس.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۱۰ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸
اینکه اینجا ساکته از فیس بوکه ... راش میندازم. اگه ۴ نفر بگن راش بنداز.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۴ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸
شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸
جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸
(این رو ۳-۴ هفته پیش نوشته بودم ولی پست نکرده بودم)
اولین باری که شعر «سایه های شب» فریدون توللی رو خوندم شاید ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم. شعری که یک شب معمولی رو توصیف میکرد . تشبیهات و استعاره های این شعر به قدری رو من اثر گذاشته بود که تا مدتها شبها قبل از خواب، صحنه های «سایه های شب» مثل یه فیلم تو ذهنم عقب و جلو میشدن تا خوابم ببره: ناله ی جانوری گرسنه از جنگل دور، بیرون پریدن یه روباه از روزن گوری نمناک، جان سپردن بیماری در تبی گرم و سیاه یا سرفه یه گدای بیدار از ته یه کوچه. یه جایی از شعر میگه:
دور ، آنجا به سر کوه ، یکی شعله ی سرخ
می زند چشمک و می افسردش گاه شرار
اهرمن بسته مگر دیده به تاریکی شب
یا ستاره ست که خون می دودش بر رخسار ؟
اولین باری که شعر «سایه های شب» فریدون توللی رو خوندم شاید ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم. شعری که یک شب معمولی رو توصیف میکرد . تشبیهات و استعاره های این شعر به قدری رو من اثر گذاشته بود که تا مدتها شبها قبل از خواب، صحنه های «سایه های شب» مثل یه فیلم تو ذهنم عقب و جلو میشدن تا خوابم ببره: ناله ی جانوری گرسنه از جنگل دور، بیرون پریدن یه روباه از روزن گوری نمناک، جان سپردن بیماری در تبی گرم و سیاه یا سرفه یه گدای بیدار از ته یه کوچه. یه جایی از شعر میگه:
دور ، آنجا به سر کوه ، یکی شعله ی سرخ
می زند چشمک و می افسردش گاه شرار
اهرمن بسته مگر دیده به تاریکی شب
یا ستاره ست که خون می دودش بر رخسار ؟
یادمه تا مدتها وقتی شبا نوری رو کوههای تهران میدیدم بی اختیار شیطون رو مجسم می کردم که روی یه تخته سنگ وسط کوه ها، یه جایی حوالی شیر پلا،با قبایی ژنده نشسته و به شهر خیره شده و برای فردا نقشه میکشه در حالیکه از چشماش آتیش زبونه میکشه. این صحنه تا مدتها وحشتناک ترین صحنه دنیای خیالی من بود.
امروز که ویدوی «الله اکبر» مردم تهران رو دیدم یاد «اهریمن کوههای تهران» افتادم که از اون بالا هر شب شهر رو میپاد. شاید این شبا دیگه خبری از شعله سرخ اهریمن کوهستان نباشه. چون یا با ظلمی که بر این مردم رفته اشک شیطون هم جاری شده و شعله نگاهش رو خاموش کرده یا اینکه کلا بار سفر بسته و از مسیر دامنه های شمالی توچال راهی دیار دیگه ای شده .... جایی که از خودش سیاه دلتر پیدا نکنه.
امروز که ویدوی «الله اکبر» مردم تهران رو دیدم یاد «اهریمن کوههای تهران» افتادم که از اون بالا هر شب شهر رو میپاد. شاید این شبا دیگه خبری از شعله سرخ اهریمن کوهستان نباشه. چون یا با ظلمی که بر این مردم رفته اشک شیطون هم جاری شده و شعله نگاهش رو خاموش کرده یا اینکه کلا بار سفر بسته و از مسیر دامنه های شمالی توچال راهی دیار دیگه ای شده .... جایی که از خودش سیاه دلتر پیدا نکنه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۲ ب.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸
پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸
شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸
مهار این شتر مست را که می گیرد ؟
کنون که مرتعی اینگونه خوش چرا دیدست
به سایه سار خوش بید و باد جو باران
دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست.
به آب برکه تلخاب شور و کور کویر
و آفتاب گدازان دشتها هرگز
دو باره باز نگردد آنکه حریم شکست.
دگر به بار و خار شتر نخواهد ساخت
نه ساربان و نه صاحب شناسد این بدمست
نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده ست.
مهار این شتر مست را که می گیرد ؟
«شفیعی کدکنی»
کنون که مرتعی اینگونه خوش چرا دیدست
به سایه سار خوش بید و باد جو باران
دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست.
به آب برکه تلخاب شور و کور کویر
و آفتاب گدازان دشتها هرگز
دو باره باز نگردد آنکه حریم شکست.
دگر به بار و خار شتر نخواهد ساخت
نه ساربان و نه صاحب شناسد این بدمست
نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده ست.
مهار این شتر مست را که می گیرد ؟
«شفیعی کدکنی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۷ ق.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸
شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸
دوم خرداد ۷۶ نه عادل فردوسی پور و نه محمد خاتمی هیچکدوم در لیست اثر گذارترین ایرانیهای سال قرار نداشتن. طبق معمول صبحهای جمعه، اونروز همراه با عادل و جمعی از خس و خاشاکهای گیشا برای فوتبال گل کوچیک رفتیم پارک لاله. نه در مسیر، از خونه تا پارک، و نه در حین بازی و فرصتای لابلای بازی هیچ صحبتی از انتخابات و رای و اینچیزا مطرح نشد. همه بحثمون حول این موضوع بود که چقدر عادل شبیه «رابی فاولر» بازیکن سابق لیورپول تیم محبوب عادل ، که اونروز پیرهنش رو پوشیده بود، بازی نمیکنه. بازی که تموم شد دروازه ها رو چپوندیم تو رنوی عادل و خودمون هم به هر زحمتی شده سوار شدیم و و با همون سر و وضع فوتبالی خیلی «طبیعی» رفتیم یه مسجد تو یوسف آباد و رای دادیم. حتی تو صف رای هم موضوع صحبت فوتبال بود. می خوام بگم اون سال ضرورت رای دادن به قدری بدیهی بود که بحث و گفتگو بردار نبود. احساسم اینه که شرایط سال ۸۸ هم شباهتای زیادی به سال۷۶ داره و واقعا نیازی نیست که وقت و انرژی زیادی صرف ترغیب مردم برای شرکت در انتخابات بشه. ولی به علت وجود دو گزینه شدنی (موسوی و کروبی)، میشه کمی در مورد اینکه «چه کسی رای را شاید» صحبت کرد.
در این شکی نیست که تا اینجای کار اقبال عمومی موسوی به مراتب بیشتر از کروبی بوده به این علت که از حمایت خاتمی برخورداره. اساسا بارزترین ویژگی میر حسین اینه که رای میاره و انتخاب میشه و هر عقل سلیمی حکم میکنه که همیشه طرفدار تیمی باشی که میدونی میبره (مثل من که جام جهاتی ۱۹۸۶ طرفدار آرژانتین بودم چون مارادونا رو داشت ). اما من تا این لحظه متقاعد نشدم که موسوی لزوما انتخاب بهتریه. این روهم بگم که منم تا جند روز پیش «سبز» فکر میکردم چون جوگیر شده بودم. تا «زمستون سر اومد جان جان جان» رو شنیدم نوستالژی دوم خردادیم عود کرد و رفتم تو فیس بوک عکسم رو سبز کردم و با «کول» بودن خودم کلی حال کردم. توپرانتز اینکه نمی خوام همه اهالی موج سبز رو به جوگیر شدن متهم کنم. خوشبختانه خیلی از دور و بریهای من با تحلیل و منطق به موسوی رسیدن و برای انتخابشون احترام زیادی قایلم. حتی وجه سازنده جهت گیری احساسی (مخصوصا در بین جوونتر ها ) رو هم پررنگتر از وجه نه چندان سازندش می دونم. شاید اگر منم دوازده سال پیش وارد فضای احساسی جریان دوم خرداد نمیشدم الآن نسبت به سرنوشت سیاسی ایران کاملا بی تفاوت بودم. میر حسینی بودم تا اینکه اولین نطق انتخاباتی سید رو شنیدم. حرفای موسوی (که لزوما بد هم نبود) بیشتر از هر چیز تلنگری بود به من تا کمی بیشتر به حرفا و برنامه ها و سوابق دو کاندید اصلاح طلب توجه کنم و انتخابم رو با دلیل و برهان عقلی تقویت کنم. بیشتر از هر چیز حس کردم موسوی «به روز» نیست و برای اینکه به اصطلاح موتورش گرم بشه و از باغ هنر دل بکنه و همچین مردونه پا به نکبت سرای سیاست بذاره چند سالی کار داره. برعکس، شیخ اصلاحات که ۵-۶ سالی هست برای صندلی ریاست جمهوری خیز برداشته، آنچنان شتاب گرفته که اکه همین امروز ترمز کنه شاید هشت سال دیگه متوقف بشه. به دلایل زیر معتقدم در شرایط فعلی کروبی و تیمش قابلیت بیشتری برای خارج کردن ایران از بحران دارن:
۱- عرصه سیاست نیاز به کمی «پدر سوخته گیری» داره و موسوی ، با اون روحیه هنریش، در این مورد از حداقلای لازم برخوردار نیست. اتفاقا بزرگترین نقطه ضعف خاتمی هم همین بود. میرحسین مرد بسیار نجیب و دل نازکیه و اگر انتخاب بشه بارها و بارها در خلوت خودش زیر بار فشاراشک میریزه. ما نباید این بلا رو سر این مرد بیاریم.
۲- من معنی «اصلاح طلب اصولگرا» رو نمی فهمم. یکی به نعل و یکی به میخ زدن و راضی نگه داشتن همه بدترین استراتژی هست میشه در این شرایط در پیش گرفت.
۳- بیست سال دوری از دنیای سیاست و مسولیت اجرایی چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.
۴- موسوی تاحالا بیشتر انتقاد کرده و از طرح برنامه هاش طفره رفته. در مقابل، محور صحبتهای کروبی بیشتر راه حلهاش بوده تا تکرار مشکلات موجود. البته خوشبختانه موسوی اخیرا متوجه این نفطه ضعف شده و در صحبتای جدید ترش گریزی به برنامه هاش هم میزنه.
۵- آدمای دور و بر کروبی آدمای کوچیکی نیستن. یه مارمولک مثل کرباسچی به تنهایی میتوه از پس خیلی از مشکلات بر بیاد . در شرایط فعلی ما یه سری آدم مدیر و عملگرا نیاز داریم. میدونم هیچکدوم از کاندیداهای فعلی نمیتونن و نمی خوان دست به اصلاحات بنیادی بزنن. تنها توقع من از رییس جمهور آتی ایران اینه که آدمایی رو بیاره سر کار که با نگرش علمی و حرفه ای کشور رو اداره کنن و نه به روش هیٔتی.
پی نوشت ها:
- پرچم سبز این پایین رو نگه میدارم چون میدونم به احتمال زیاد برای دور دوم بازم باید علمش کنم.
- این مهمه که، با هر تحلیلی، حتما به یکی از دو کاندید اصلاح طلب رای بدیم. از اون مهمتر اینکه امروز در نقد موسوی یا کروبی اونقدر تندنریم که اگر فردا لازم شد به نفر دوم رای بدیم دچار تردید یشیم.
در این شکی نیست که تا اینجای کار اقبال عمومی موسوی به مراتب بیشتر از کروبی بوده به این علت که از حمایت خاتمی برخورداره. اساسا بارزترین ویژگی میر حسین اینه که رای میاره و انتخاب میشه و هر عقل سلیمی حکم میکنه که همیشه طرفدار تیمی باشی که میدونی میبره (مثل من که جام جهاتی ۱۹۸۶ طرفدار آرژانتین بودم چون مارادونا رو داشت ). اما من تا این لحظه متقاعد نشدم که موسوی لزوما انتخاب بهتریه. این روهم بگم که منم تا جند روز پیش «سبز» فکر میکردم چون جوگیر شده بودم. تا «زمستون سر اومد جان جان جان» رو شنیدم نوستالژی دوم خردادیم عود کرد و رفتم تو فیس بوک عکسم رو سبز کردم و با «کول» بودن خودم کلی حال کردم. توپرانتز اینکه نمی خوام همه اهالی موج سبز رو به جوگیر شدن متهم کنم. خوشبختانه خیلی از دور و بریهای من با تحلیل و منطق به موسوی رسیدن و برای انتخابشون احترام زیادی قایلم. حتی وجه سازنده جهت گیری احساسی (مخصوصا در بین جوونتر ها ) رو هم پررنگتر از وجه نه چندان سازندش می دونم. شاید اگر منم دوازده سال پیش وارد فضای احساسی جریان دوم خرداد نمیشدم الآن نسبت به سرنوشت سیاسی ایران کاملا بی تفاوت بودم. میر حسینی بودم تا اینکه اولین نطق انتخاباتی سید رو شنیدم. حرفای موسوی (که لزوما بد هم نبود) بیشتر از هر چیز تلنگری بود به من تا کمی بیشتر به حرفا و برنامه ها و سوابق دو کاندید اصلاح طلب توجه کنم و انتخابم رو با دلیل و برهان عقلی تقویت کنم. بیشتر از هر چیز حس کردم موسوی «به روز» نیست و برای اینکه به اصطلاح موتورش گرم بشه و از باغ هنر دل بکنه و همچین مردونه پا به نکبت سرای سیاست بذاره چند سالی کار داره. برعکس، شیخ اصلاحات که ۵-۶ سالی هست برای صندلی ریاست جمهوری خیز برداشته، آنچنان شتاب گرفته که اکه همین امروز ترمز کنه شاید هشت سال دیگه متوقف بشه. به دلایل زیر معتقدم در شرایط فعلی کروبی و تیمش قابلیت بیشتری برای خارج کردن ایران از بحران دارن:
۱- عرصه سیاست نیاز به کمی «پدر سوخته گیری» داره و موسوی ، با اون روحیه هنریش، در این مورد از حداقلای لازم برخوردار نیست. اتفاقا بزرگترین نقطه ضعف خاتمی هم همین بود. میرحسین مرد بسیار نجیب و دل نازکیه و اگر انتخاب بشه بارها و بارها در خلوت خودش زیر بار فشاراشک میریزه. ما نباید این بلا رو سر این مرد بیاریم.
۲- من معنی «اصلاح طلب اصولگرا» رو نمی فهمم. یکی به نعل و یکی به میخ زدن و راضی نگه داشتن همه بدترین استراتژی هست میشه در این شرایط در پیش گرفت.
۳- بیست سال دوری از دنیای سیاست و مسولیت اجرایی چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.
۴- موسوی تاحالا بیشتر انتقاد کرده و از طرح برنامه هاش طفره رفته. در مقابل، محور صحبتهای کروبی بیشتر راه حلهاش بوده تا تکرار مشکلات موجود. البته خوشبختانه موسوی اخیرا متوجه این نفطه ضعف شده و در صحبتای جدید ترش گریزی به برنامه هاش هم میزنه.
۵- آدمای دور و بر کروبی آدمای کوچیکی نیستن. یه مارمولک مثل کرباسچی به تنهایی میتوه از پس خیلی از مشکلات بر بیاد . در شرایط فعلی ما یه سری آدم مدیر و عملگرا نیاز داریم. میدونم هیچکدوم از کاندیداهای فعلی نمیتونن و نمی خوان دست به اصلاحات بنیادی بزنن. تنها توقع من از رییس جمهور آتی ایران اینه که آدمایی رو بیاره سر کار که با نگرش علمی و حرفه ای کشور رو اداره کنن و نه به روش هیٔتی.
پی نوشت ها:
- پرچم سبز این پایین رو نگه میدارم چون میدونم به احتمال زیاد برای دور دوم بازم باید علمش کنم.
- این مهمه که، با هر تحلیلی، حتما به یکی از دو کاندید اصلاح طلب رای بدیم. از اون مهمتر اینکه امروز در نقد موسوی یا کروبی اونقدر تندنریم که اگر فردا لازم شد به نفر دوم رای بدیم دچار تردید یشیم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۳ ق.ظ. |
پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸
شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸
وصیت نامه یک مست
اول این شعر حافظ رو یه بار بخونین تا بگم:
من ار زانکه که گشتم به مستی هلاک
به آئین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر زمستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
امروز تو اتوبان مشغول رانندگی بودم که یهو بارون شدیدی گرفت طوری که رانندگی ممکن نبود. این بود که اگزیت زدم و یه جا توقف کردم تا بارون بند بیاد. رادیو روشن بود و موزیک پخش میکرد. حواسم بیشتر به این بود که کی ریتم موزیک با شرپ شرپ برف پاکن یکی میشه که یهو متن ترانه توجهم رو جلب کرد. وصیت نامه یه آدم الکلی بود و از نظر مضمون و محتوا و نوع استعاره ها خیلی به این شعر حافظ شبیه بود. بعید میدونم سراینده این ترانه گذرش به دیوان حافظ افتاده باشه. خلاصه هیجان زده از کشف این تشابه سریع قلم کاغذ در آوردم و یادداشت کردم شعرشو و بعدا کاملترش رو از اینترنت گیر آوردم. ترجمش حدودا اینه:
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
اگه من فردا مردم برام دسته موزیک راه نندازید
نمی خوام گروه کر با روبانهای بنفش از سرزمین موعود بخونن
اصلا امیدوارم هوا سرد و ابری و بارونی باشه که هیچکاری نشه کرد
البته اگه خواستید یه گروه کولی خبر کنید که بیان کنار جنازه ام بزنن و برقصن حرفی ندارم
اگه من فردا مردم و به خاک برگشتم
نمیخوام حسابدارا بشینن و برای محاسبه ارزش خالص من یه قرون دوزار کننن
فقط از تو جیباتون دوتا یه قرونی پیدا کنین و بذارین رو چشمام
اینجوری ثروتم از روز قبل از مرگم دو قرون بیشتر شده
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
اگه تو زندان مردم یه جایی خاکم کنین که آزاد باشم
اگه تو «آیووا» مردم منو به «تنسی» برگردونین
اگه اور دوز زدم منو بالای صخره ها دفن کنین
واگه شراب قرمز کارمو ساخت، منوهرجا میبرید «فورت ناکس» نبرید
چند تا عملی از سرمنقل بیارین تا یه پوف حسابی تو صورتم بکنن
گرچه میدونم از نظراقتصادی ضرر میکنن
یه بطرویسکی فرد اعلا هم گیر بیارین و روم خالی کنین
آخه شنیدم نه تو جهنم و نه تو بهشت خبری از عرقیات نیست
اگه فردا مردم لازم نیست خیاط خبر کنید
خودم بلدم برای مراسم کفن و دفن تیپ بزنم
به روضه خون بگین بساطشو یه جای دیگه ولو کنه
به اون سیاستمدارای حقه باز هم بگین که میتونن ماتحتمو ماچ کنن
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
اول این شعر حافظ رو یه بار بخونین تا بگم:
من ار زانکه که گشتم به مستی هلاک
به آئین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر زمستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
امروز تو اتوبان مشغول رانندگی بودم که یهو بارون شدیدی گرفت طوری که رانندگی ممکن نبود. این بود که اگزیت زدم و یه جا توقف کردم تا بارون بند بیاد. رادیو روشن بود و موزیک پخش میکرد. حواسم بیشتر به این بود که کی ریتم موزیک با شرپ شرپ برف پاکن یکی میشه که یهو متن ترانه توجهم رو جلب کرد. وصیت نامه یه آدم الکلی بود و از نظر مضمون و محتوا و نوع استعاره ها خیلی به این شعر حافظ شبیه بود. بعید میدونم سراینده این ترانه گذرش به دیوان حافظ افتاده باشه. خلاصه هیجان زده از کشف این تشابه سریع قلم کاغذ در آوردم و یادداشت کردم شعرشو و بعدا کاملترش رو از اینترنت گیر آوردم. ترجمش حدودا اینه:
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
اگه من فردا مردم برام دسته موزیک راه نندازید
نمی خوام گروه کر با روبانهای بنفش از سرزمین موعود بخونن
اصلا امیدوارم هوا سرد و ابری و بارونی باشه که هیچکاری نشه کرد
البته اگه خواستید یه گروه کولی خبر کنید که بیان کنار جنازه ام بزنن و برقصن حرفی ندارم
اگه من فردا مردم و به خاک برگشتم
نمیخوام حسابدارا بشینن و برای محاسبه ارزش خالص من یه قرون دوزار کننن
فقط از تو جیباتون دوتا یه قرونی پیدا کنین و بذارین رو چشمام
اینجوری ثروتم از روز قبل از مرگم دو قرون بیشتر شده
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
اگه تو زندان مردم یه جایی خاکم کنین که آزاد باشم
اگه تو «آیووا» مردم منو به «تنسی» برگردونین
اگه اور دوز زدم منو بالای صخره ها دفن کنین
واگه شراب قرمز کارمو ساخت، منوهرجا میبرید «فورت ناکس» نبرید
چند تا عملی از سرمنقل بیارین تا یه پوف حسابی تو صورتم بکنن
گرچه میدونم از نظراقتصادی ضرر میکنن
یه بطرویسکی فرد اعلا هم گیر بیارین و روم خالی کنین
آخه شنیدم نه تو جهنم و نه تو بهشت خبری از عرقیات نیست
اگه فردا مردم لازم نیست خیاط خبر کنید
خودم بلدم برای مراسم کفن و دفن تیپ بزنم
به روضه خون بگین بساطشو یه جای دیگه ولو کنه
به اون سیاستمدارای حقه باز هم بگین که میتونن ماتحتمو ماچ کنن
اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۶ ب.ظ. |
جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸
دنیا مثل یه سیب گرده که بی صدا توفضا دور خودش میچرخه.
گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ...
یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟... تو همچین حرفی زدی ؟
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۶ ق.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸
کتاب «خانوم» مسعود بهنود بالاخره امروز تموم شد. پنج یا شش ماهی به شکل آهسته و پیوسته مشغولش بودم و بیشتر مزمزش میکردم تا مطالعه فعال. وقتی «مانا» این کتاب رو در پایان یک روز تهران گردی به یاد موندنی به من هدیه داد، کاملا آماده بودم تا همون شب شروع کنم به خوندن کتاب. با تجربه ای که از کارای قبلی بهنود داشتم تخمینم این بود که در کمتر از یه ماه تمومش کنم مخصوصا اینکه در روزای صبر و انتظار تابستون و پاییز هشتاد و هفت، برای کتاب خوندن همیشه وقت داشتم. اما چون حدسم این بود که مامان از این کتاب خوشش میاد بهش پیشنهاد کردم که اول اون شروع کنه. و چقدر حدسم درست بود چون ظرف یک هفته با اشتیاق تمام کتاب رو خوند و تموم کرد و تحویلم داد.
خوندن کتاب رو در آغاز سفر آلمان در فرودگاه تهران شروع کردم. هروقت صفحات اول کتاب رو میخونم یاد سالن انتظار فرودگاه تهران میوفتم و همه هیجاناتی که قبل از اون سفر داشتم دوباره میاد سراغم. خلاصه اینکه با خانوم به آلمان رفتم و برگشتم و مدتی در تهران مشغولش شدم و باز با خانوم به استانبول رفتم و برگشتم. جالب اینجا بود که در استانبول اون قسمتی از داستان رو خوندم که در استانبول میگذشت. اونجایی که خانواده احمد شاه بعد از انقلاب بلشویکی از روسیه به استانبول رونده شده بودن تا مدتی مهمون دولت عثمانی باشن. در مسیر برگشت به آمریکا هم خانوم همراهم بود. از تهران به رم، از رم به نیویورک، از نیویورک یه آتلانتا. اگر با خانوم یه سر پاریس هم میرفتیم (که چیزی نمونده بود بریم)، کتاب خانوم همون مسیری رو طی میکرد که زندگی خانوم طی کرده بود. به هر حال چون مدت زیادی درگیر این داستان بودم، کاراکترای داستان خوب برام جا افتاده بودن و بهشون عادت کرده بودم به طوری که الان که کتاب تموم شده یه جورایی احساس دلتنگی میکنم.
خوندن کتاب رو در آغاز سفر آلمان در فرودگاه تهران شروع کردم. هروقت صفحات اول کتاب رو میخونم یاد سالن انتظار فرودگاه تهران میوفتم و همه هیجاناتی که قبل از اون سفر داشتم دوباره میاد سراغم. خلاصه اینکه با خانوم به آلمان رفتم و برگشتم و مدتی در تهران مشغولش شدم و باز با خانوم به استانبول رفتم و برگشتم. جالب اینجا بود که در استانبول اون قسمتی از داستان رو خوندم که در استانبول میگذشت. اونجایی که خانواده احمد شاه بعد از انقلاب بلشویکی از روسیه به استانبول رونده شده بودن تا مدتی مهمون دولت عثمانی باشن. در مسیر برگشت به آمریکا هم خانوم همراهم بود. از تهران به رم، از رم به نیویورک، از نیویورک یه آتلانتا. اگر با خانوم یه سر پاریس هم میرفتیم (که چیزی نمونده بود بریم)، کتاب خانوم همون مسیری رو طی میکرد که زندگی خانوم طی کرده بود. به هر حال چون مدت زیادی درگیر این داستان بودم، کاراکترای داستان خوب برام جا افتاده بودن و بهشون عادت کرده بودم به طوری که الان که کتاب تموم شده یه جورایی احساس دلتنگی میکنم.
نتیجه گیری خاصی از این کتاب نکردم چون قرار نیست هر داستانی پیام تازه ای داشته باشه. به قول یکی، در دنیا هیچ حرف تازه ای زده نمیشه ... هر اونچه که گفته میشه قبلا گفته شده. اما بعد از خوندن هر داستانی باز به این نکته میرسم که یکی از بهترین راههای معنی دادن به زندگی، نگاه کردن به اون در قالب یه داستانه. وقتی قرار باشه روزی قصه زندگیت رو بنویسی، مجبور میشی گذشته رو خوب به خاطر بسپری و برای خوندنی تر کردن داستان زندگیت آینده رو اونجور که دوست داری ترسیم کنی و به سمتش حرکت کنی. داستان زندگی من برای اینکه قابل چاپ بشه ،اونم فقط در یک نسخه، حداقل به دو حرکت انتحاری دیگه نیاز داره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۹ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸
امروزم روز کلاغ بود. یعنی به همون اندازه که کلاغ از عقل و احساسش برای معنی دادن به یک روز از عمرش استفاده میکنه منم از شعور و حسم کار کشیدم. این بود که حالم از خودم به هم خورد. مشغول بازسازی چهره خودم در قالب یک کلاغ بودم که چشمم خورد به سه تار نگون بخت در گوشه اتاق که اخیرا «بی پرده سل» شده بود. پس نشستم و پرده سل سه تار رو بستم و یه دل سیر «میخوام برم کوه» زدم. اینجوری شد که من ،در وقت اضافه، روزم رو از افتادن به ورطه کلاغ نجات دادم. این مهمه که آدم بدونه فرق کلاغ چیه!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸
یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸
نمیدونم چی شد که امشب در یو تیوب گذرم افتادبه برنامه «شب شیشه ای »، اون قسمتی که «بهرام رادان» مهمون برنامه بود.گمون کنم مربوط به دو سه سال پیش بود. من اصولا ندیدم بودم شب شیشه ای رو . یعنی نبودم که ببینم. امشب یه قسمتش رو کامل دیدم و برنامه خیلی به دلم نشست.
نه که بهرام رادان حرف عجیبی بزنه یا اینکه به نکته تکون دهنده اشاره کنه. نه .. من اساسا پیگیر نقد فیلم و تحلیل هنری و اینچیزا نیستم. فیلم زیاد میبینم اما از فیلما بیشتر احساس جمع میکنم تا اطلاعات. یعنی باورتون نمیشه اگه بگم حتی اسم فیلمی رو که دیروز دیدم یادم نیست. فقط میدونم مکزیکی بود. اما احساسی که این فیلم به من داد یه جایی رو روحم یه ردی گذاشته که همیشه میمونه اما یه «بیت» هم دیتا تو ذهنم به جا نذاشته یا بهتر بگم نخواستم که بذاره. من اصلا چی دارم میگم؟!!؟ بحث من که این نیست. من میخوام بگم که اصولا آدم سینمایی نیستم که شیفته مباحث شب شیشه ای بشم. اون چیزی که به دل من نشیت حال و هوای حرفای رادان و تن صداش و طنز شدیدا ایرونیش و صمیمیت آشناش بود. از یه جایی به بعد اصلا به حرفاش گوش نمیدادم و به این فکر میکردم چقدر مهمه دور و وریای آدم از جنس خود آدم باشن. چقدر لازمه آدم تو فضایی تنفس کنه که پر باشه از روحهای آشنا.
من میدونم چرا اومدم اینجا اما نمیدونم چرا موندم. هنوز معتقدم اومدن من به این کشور یکی از بهترین تصمیمایی بوده که در زندگی گرفتم اما مطمٔن نیستم که موندنم تصمیم درستیه. من به همراه یه جریان و ناخواسته تن به این سفر ندادم اما نگرانم اسیر جریان بشم و بمونم. چند وقت پیش تلفنی با دکتر محلوجی (استادم در دانشگاه شریف - که اونم آمریکا درس خونده) صحبت میکردم بحث به اینجا رسید که برگشتن صلاحه یا نه. خیلی راحت و ساده به من گفت که :«به طبیعتت رجوع کن» . خودش می گفت طبیعت من با آمریکا نمی خورد و برگشتم. الان محلوجی محبوب ترین و مشهور ترین استاد در مهندسی صنایع در ایران هست و هزاران نفر عاشقانه دوستش دارن. اگه آمریکا میموند هیجوقت اون «هاشم محلوجی» این «هاشم محلوجی» نمیشد. حتما مقاله های بیشتری چاپ میکرد و محقق موفقتری میشد اما در یاد کسی نمیموند. حالا این منم و این طبیعت من که فریاد میکشه که باید برگشت تا به آرامش رسید و عاشقانه زندگی کرد. یه بار برای همیشه بگم اگه من آمریکا موندم و بر نگشتم از ترسمه. اگه بعدها رو منبر رفتم و از مزایای زندگی در غرب گفتم و موندنم رو توجیه کردم بدونین دروغ گفتم.
پی نوشت : فکر کنم تابستون سال۶۷بود. شمال بودیم . من ساحل بودم و مشغول بادبادک بازی . کمی دورتر پسرکی رو دیدم که تلاش میکرد که بادبادکش رو هوا کنه اما نمی تونست. اول توجهی بهش نکردم و سرگرم بادبادک بازی خودم شدم. اما وقتی دیدم خیلی تقلا میکنه دلم براش سوخت و رفتم کمکش و بادبادکش رو فرستادیم هوا. خلاصه این شد سرآغاز دوستی من با پسرک حدودا ده ساله چشم سبز و بلوندی که خودش رو «بهرام» معرفی کرد. بعدا فهمیدم که در اون سفرمن از معدود پسرایی بودم که به خاطر خودش، و نه خواهرش الهام، باهاش دوست شده بودم و از این بابت خیلی بامن حال کرده بود. البته این دوستی،مثل اکثر دوستیهای اون سنین، خیلی دوامی نداشت. دو سه باری زنگ زدم خونشون و احتمالا گفتم: « ببخشید منزل آقای رادان ؟ ... ببخشید بهرام خونست ؟ » و چند کلمه صحبتی و همین و بس. بعدشم که عکسش رو رو سردر سینماها دیدم. اگه میدونستم این تخم سگ اینقدر قراره معروف بشه حداقل میگفتم بادبادکم رو امضا کنه !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸
کافه «مرده رو بیدار کن» شده پاتوق من. نه که فکر کنید به خاطر دخترک قهوه چی خوش بر و رویی هست که همیشه منو حسابی تحویل میگیره. به هیچ وجه !!! بیشترش به خاطر فضاشه. یعنی نورش و موزیکش و دکورش و کلا حس و حال گرمش. عکسای در و دیوارش هم از عکاسای محلیه که به هوای فروش کاراشون رو میارن اینجا. به کلم زده ۶-۷ تا از عکسای قابل عرضه ام رو بیارم و بکوبونم تخت دیوار. نه برای فروش بلکه برای اینکه احساس کنم که هستم و بودنم موجب یه سری اتفاقات فیزیکی و قابل رویت در یه گوشه گم دنیا میشه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۶ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸
موج مرگبار آنفولانزای مکزیکی در حال حرکت به سمت شماله و به زودی به اینجا میرسه. اگه طی ۴-۵ روز آینده مطلب تازه ای از من ندیدید یعنی اینکه من آنفولانزای مکزیکی گرفتم و مردم. اگر قرار بود نحوه مرگ رو انتخاب کنم حتما ابتلا به آنفولانزای مکزیکی یکی از ده انتخاب اول من نمی بود. اما حالا که قسمت اینه سعی میکنم خیلی در برابرش مقاومت نکنم. به هر حال هر چی باشه از مرگ در اثر ابتلا به آنفولانزای مرغی شرافتمندانه تره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۰ ب.ظ. |
جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸
«تنها چیزی که در زندگی در اختیار داریم زمانه» ... این تنها نتی بود که من در طول یه جلسه کاملا تخصصی با موضوع نقش متقابل عناصر نیکل و کادمیوم در بهبود چسبندگی مواد و کاهش خستگی در پروسه متالورژی پودر در ابعاد میکرونی برداشتم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸
در لابی یه هتل ژیگولانس در دالاس، تگزاس، (شهر جرج دبلیو بوش) نشستم ومنتظرم کنفرانس شروع بشه. کنار هتل یه زمین گلف هست و آمریکاییهای پولدار و خوشحال بالباس گلف از جلوم رژه میرن. همه چیز خوب و رنگی و آفتابیه. فقط خواستم بگم اینهمه خوشی و آبادی رو اعصابمه. اصل بقای خوشی میگه مجموع میزان «خوشی» در دنیا مقدار ثابتیه و «خوشی» بعضیها در یک گوشه از دنیا حتما به قیمت «ناخوشی» بعضیای دیگه در یک گوشه دیگه دنیا تموم میشه. از فلسفه بافیای سوسیالیستی خوشم نمیاد. فقط میخواستم احساسم رو بیان کنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۶ ق.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸
کفش من چند وقتی بود که موقع حرکت شدیدا غیرژ غیرژ میکرد و توجه همه رو به خودش جلب میکرد. مخصوصا وقتی کفپوش راهروهای دانشکده رو واکس میزدن آن چنان سر و صدای راه مینداخت که آدما از دفتر کارشون سرک میکشیدن که ببینن منشا این صدا چیه. چون این صدا همیشه همراهم بود برای من عادی شده بود و یه جوارایی فیلتر میشد تو گوشم. اما برای بقیه به این راحتیا عادی نمی شد. این بود که تصمیم گرفتم یه کفش بی صدا بخرم واینکارو کردم. از وقتی که کفش جدید رو میپوشم بی صدا راه میرم. اما این سکوت به من این امکان رو داد که صدای تازه ای رو کشف کنم که قبلا در لابلای غیرژ غیرژ کفش گم میشد. صدای جدید از نوع تلق تلق هست و به نظر میاد منشأ درونی داشته باشه. حالا یا از سایش استخونهام در حین حرکت ایجاد میشه و یا در اثرلق خوردن مغزمه تو جمجمم. گرچه این صدا هم به تدریج برام عادی میشه اما کنجکاوم بدونم دیگه چه صداهایی پشت این تلق تلق پنهان شدن. اینه که تصمیم گرفتم مفصلام رو بدم روغنکاری و مغزم رو هم با مداد پاکنی چیزی سرجاش فیکس کنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸
وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام همیشه با تو بوده ام
وطن، وطن
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام
سیاوش کسرایی
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام همیشه با تو بوده ام
وطن، وطن
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام
سیاوش کسرایی
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۴ ق.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
امروز به کشور شراب شدیم تا « غم کهن به می سالخورده دفع کنیم». به هفت کارگاه شراب شیوه شدیم و از هفتاد خم جرعه ای شراب زور دار نوشیدیم. ما بودیم و سر خوشی و وضع بی خبری. آن دم که خورشید می ز مغرب ساغر غروب کرد راه صحرا گرفتیم و سوی دیار روان گشتیم تا باز فردا روز به کار دنیا شویم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸
تحولاتی چند ...
نخست اینکه امروز تخته سیاهی که برای دفتر کارم سفارش داده بودم رسید. هر چی کار دستم بود کنار گذاشتم و با اشتیاق تمام وسط اتاق چارزانو زدم و ، مثل پسر بچه ۷ ساله ای که کادوی عیدش رو باز میکنه، تخته سیاه رو از تو بسته اش در آوردم. خوب به رنگ سیاهش خیره شدم تا مطمن شم سیاهش کاملا سیاهه که بود. با وسواس عجیبی شروع کردم به نصبش روی دیوار. کلی محاسبات مهندسی به خرج دادم که صاف نصبش کنم و هر اونچه از علم «تراز» و « راست ورزی » میدونستم ریختم وسط و در نتیجه موفق شدم به شکل دقیقی تخته سیاه رو «کج» نصب کنم. تخته سیاه کج من هنوز نصب نشده فضای دفترم رو کامل عوض کرد. حالا دیگه کاملا توجیهم که چه کاره ام و هر روز صبح که از در خونه میام بیرون خوب میدونم شغلم چیه.
دیگر اینکه امروز یه ساعت رادیو دار (یا رادیوی ساعت دار) خریدم تا هر روز صبح با صدای روح نواز «ان پی آر» بیدار شم. ظاهرا برای عقب نموندن از قافله سبزها و لیبرالها و طرفداران محیط زیست و لایه عزیز اوزن باید به برخی بی ناموسیها تن داد !!
و دست آخر اینکه دارم وسوسه میشم از دل به سیب هجرت کنم. امان ازاین بیماریهای وا گیر دار.
نخست اینکه امروز تخته سیاهی که برای دفتر کارم سفارش داده بودم رسید. هر چی کار دستم بود کنار گذاشتم و با اشتیاق تمام وسط اتاق چارزانو زدم و ، مثل پسر بچه ۷ ساله ای که کادوی عیدش رو باز میکنه، تخته سیاه رو از تو بسته اش در آوردم. خوب به رنگ سیاهش خیره شدم تا مطمن شم سیاهش کاملا سیاهه که بود. با وسواس عجیبی شروع کردم به نصبش روی دیوار. کلی محاسبات مهندسی به خرج دادم که صاف نصبش کنم و هر اونچه از علم «تراز» و « راست ورزی » میدونستم ریختم وسط و در نتیجه موفق شدم به شکل دقیقی تخته سیاه رو «کج» نصب کنم. تخته سیاه کج من هنوز نصب نشده فضای دفترم رو کامل عوض کرد. حالا دیگه کاملا توجیهم که چه کاره ام و هر روز صبح که از در خونه میام بیرون خوب میدونم شغلم چیه.
دیگر اینکه امروز یه ساعت رادیو دار (یا رادیوی ساعت دار) خریدم تا هر روز صبح با صدای روح نواز «ان پی آر» بیدار شم. ظاهرا برای عقب نموندن از قافله سبزها و لیبرالها و طرفداران محیط زیست و لایه عزیز اوزن باید به برخی بی ناموسیها تن داد !!
و دست آخر اینکه دارم وسوسه میشم از دل به سیب هجرت کنم. امان ازاین بیماریهای وا گیر دار.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۳ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۸
آدمها بر سه دسته هستند:
۱- اونایی که هفت سین میچینن چون بهش اهمیت میدن.
۲-اونایی که هفت سین نمیچینن اما بهش اهمیت میدن .
۱- اونایی که هفت سین میچینن چون بهش اهمیت میدن.
۲-اونایی که هفت سین نمیچینن اما بهش اهمیت میدن .
۳- اونایی که هفت سین نمیچینن چون بهش اهمیت نمیدن.
من امسال در دسته دوم قرار داشتم اما سالهای پیش بیشتر دسته اولی بودم. برای اینکه خودم رو متقاعد کنم که دسته سومی نیستم، دیروز رفتم یه گلدون گل (که اسمش رو بلد نیستم) خریدم و جلوی در خونم آویزون کردم تا خودم رو یه جورایی به دسته دومیها آویزون کرده باشم. احتمالا یه جایی یه اصلی هست که میگه «بعضی از سقوطها برگشت ناپذیرند».
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷
در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
-ميهن سيارشان-
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من ميجوشد:
اي کاش ...
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.
«شفیعی کدکنی»
کوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
-ميهن سيارشان-
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من ميجوشد:
اي کاش ...
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.
«شفیعی کدکنی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
۱- با وجود اینکه معمولا سعی میکنم در دام «همگونسازی آمریکایی» گرفتار نشم، بعضی وقتا چاره ای جز تسلیم نیست. من، مثل خیلیای دیگه ، روزم رو همیشه در استار باکس و با نوشیدن چای (یا قهوه) و مطالعه روزنامه یو اس ای تودی (یا نیویورک تایمز) شروع میکنم. تصورکنید ۳۰ میلیون نفر همزمان با هم چای هورت بکشن و روزنامه بخونن و تازه احساس متفاوت بودن هم بکنن .... خنده دار نیست ؟! شایدم نیست !!
۲- داستان هواپیمایی «یو اس ایر ویز» هم در نوع خودش خیلی پند آموزه. این یو اس ایر ویز انصافا یکی از یهترینهای هواپیمایی این مملکته. همیشه کمترین تاخیر رو داشته و یکبار هم نشده چمدونم دیر برسه ویا گم بشه و از همه مهمتر خلبانهایی داره که میتونن هواپیما رو با موتور خاموش رو از لابلای آسمونخراشای نیویورک رد کنن و روی رودخانه هودسون بشونن طوری که از کسی حتی یه خراش هم بر نداره. حالا تو این هاگیر واگیر بحران افتصادی، بنده خداها تصمیم گرفتن نوشیدنی حین پرواز رو که قبلا مفتی بود پولی کنن از قرار لیوانی ۲ دلار. بعد از این تصمیم ، یو اس ایر ویز مورد غضب مسافرین ننر و از خود راضی (منجمله خودم) قرار میگیره و فروشش به تدریج پایین میاد در حدی که مدیران شرکت به «شکر» خوردن میوفتن و دوباره نوشیدنی رو رایگان می کنن. نتیجه گیری اخلاقی اینکه یک عیب سطحی و مشهود به راحتی میتونه چندین حسن عمیق و درونی رو محو و نا پیدا کنه.
بی خود نیست که شاعر گفته : «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول ٓطبع مردم صاحب نظر شود»
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۲ ب.ظ. |
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
«کوک» بودن موضوع مهمیه و از اون مهمتر «هم کوک» بودنه.
وقتی سه تار کوکه، اگه دستت تصادفی هم به سیما بخوره، حاصلش یه صدای دلنشینه. اگه فقط سیم اول یه ساز کوک رو به ارتعاش در بیاری بقیه سیمها هم به شوق میان و و طبق قوانین فیزیکی به رزنانس میوفتن . حالا اگه چند تا ساز هم کوک با هم نواخته بشن دیگه واویلاست و تارهای مرتعش و ارواح مرتعشتر (این دومی طبق قوانین متا فیزیکی) همینطور رزنانس میکنن.
این چهار خط مقدمه رو گفتم که برسم به پنج خط موخره:
آدما بر دو نوع هستند. اونایی که زندگیشون موسیقی داره و اونایی که زندگیشون موسیقی نداره. اونایی که به اهمیت موسیقی زندگی پی بردن و آگاهانه سازهای لازم رو در ارکستر زندگیشون چیدن حتما برای هم کوک کردن سازها هم فکری کردن. بعضی از این سازا مثل کار، همراه، دوستان و محل زندگی سازهای اصلی زندگی به شمار میرن و اگه با روحیه آدم هم کوک نباشن موسیقی زندگی عجیب گوش خراش و آزار دهنده میشه و همون بهتر که با یه نت سکوت طولانی جایگزین بشه. خلاصه اینکه اگه اونقدر خوش شانسی که کوک خودت دستت اومده، حیفه اگه محیط اطرافت رو با خودت هم کوک نکنی.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۸ ق.ظ. |
سهشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷
هر چی از روز برگشت از ایران دورتر میشم باور این سفر و اتفاقاتش برام سختتر میشه. تمام اون هفت ماه و اتفاقاتش الان برام مثل خواب میمونه. یه خواب مبهم و درهم و برهم که وقایعش هیچ ربطی به هم ندارن. اگه همین الان یکی به من بگه تمام اون هفت ماه یه خواب بوده شاید حرفش رو باور کنم. اینکه این چند وقت از ایران و ماجراهاش ننوشتم شاید به این علت بوده که هنوز این اتفاق رو به عنوان یک واقعیت نپذیرفتم. بعد هفت سال یهو به کلم زد که برم ایران. رفتم و هفت ماه به اجبار موندم و برگشتم و به ظاهر هیچ اتفاقی نیوفتاد و همین و بس. اینکه نمی فهمم عایدی ملموس این سفر چی بود اذیتم میکنه. البته دیدن خانواده و برگشتن به حال و هوای خوب «خونه» به تنهایی ارزش گذر ازیه اقیانوس و دو قاره رو داشت اما دلبستگی و احساس مسئولیت خانوادگی من قبل و بعد از سفر تفاوت چندانی نکرده.
رفتنم بی علت نبود. گرچه مقصود حاصل نشد اما مطمئنم این سفر یه جوری سرنوشت من یا حداقل یه نفر دیگه رو عوض کرده. کی و چجوری نمیدونم. اما شک ندارم یه روز پی به سر این سفر میبرم. البته اگر خواب نبوده باشه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۲ ب.ظ. |
حدود یه ربعه که پشت خط تلفن اداره مالیات هستم . تلفن رو بلندگو هست و موسیقی کلاسیک تلفن اداره اتاق رو پر کرده. این موسیقی نا حودآگاه آدم رو میکشونه به تفکرات فلسفی در مورد مفهوم هستی و مرگ و زندگی و اینچیزا. البته مشکل اینجاست که وقتی خوب عمیق میشی و میخوایی جمع بندی کنی که در زندگی فقط معنویاته که ارزش داره و باید دل از مادیات کند تا به عرش اعلا رسید، کارمند بی حوصله اداره مالیات یهو موزیک رو قطع میکنه و تو از خواب میپری مجبوری باهاش در مورد یه قرون دوزار مالیات سال پیش چونه بزنی. اینجاست که واقعیت جفت پا میره تو شکمت ... حدوداً.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷
امروز موفق شدم یه آرایشگر کار بلد پیدا کنم و خیالم از این بابت در شهر جدید راحت شد. البته طرف یه هوا «گی» میزنه اما خب چه میشه کرد دیگه. انگار تو این مملکت اگه یکی بخواد سر و وضعش مثل حمالا نباشه تنها راهش اینه که با گی جماعت معاشرت کنه (و در برخی موارد هزینه اش رو هم بپردازه !!! ).
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۸ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷
نمی دونم اینکه آدم شروع میکنه به دوستدار محیط زیست شدن و به اصطلاح «سبز» فکر کردن یه اتفاقه یا یه فرآیند خزنده هست که به تدریج به ثمر میرسه و یا نشونه ورود به دوران میانسالیه یا اینکه نتیجه زائل شدن عقل آدمه در پی سالها زندگی در فرنگ. هر چی که هست به نظر میاد من دچار این بیماری شدم . امروز وقتی به پرینترم که داشت یه مقاله رو پرینت میگرفت نگاه میکردم این احساس رو داشتم که پرینتر داره خون بدن منو میکشه و به جای جوهر استفاده میکنه. کاغذای زبون بسته هم که یکی یکی داخل پرینتر کشیده میشدن به نظرم مثل آدمایی بودن که کت بسته روی نوار نقاله به داخل کوره آدم سوزی فرستاده میشدن. برای جبران ۱۰ برگ پرینتی که میتونستم نگیرم، موقع خروج از دفترم دقت کردم که حتما چراغ رو خاموش کنم و در مسیر بین دفتر و آسانسور هم به هر چراغ اضافه ای رسیدم خاموش کردم. به در آسانسور که رسیدم مکثی کردم و راه پله رو انتخاب کردم و موقع سفارش چایی در استارباکس، به قهوه چی گفتم به جای اینکه دو تا لیوان کاغذی تو هم کنه که دستم نسوزه، از یه لیوان استفاده کنه فوقش دستم میسوزه. اتفاقا اینجوری بهتره چون شاید یاد آتیش جهندم بیوفتم. اگر فردا نوشتم که زنگ زدم به اداره برق و ازشون خواستم برای تٔامین انرژی مصرفی خونم از پهن گاو استفاده بشه تعجب نکنید. من حالم اصلا خوب نیست !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷
حتما با این نوع خط داستانی در فیلمای ژانر وحشت آمریکایی آشنا هستیدکه مثلا یه بابایی داره درشب تو جاده های بیابونی تگزاس یا نیو مکزیکو و یا آریزونا میرونه که متوجه میشه بنزینش روبه اتمامه. پس از چند کیلو متر رانندگی در اوج ناامیدی چشمش به نور کمسویی در دور دستها میخوره. به سمت نورحرکت میکنه و به یه کلبه چوبی می رسه که پشت پنجرش یه تابلوی نئون آویزونه که تو باد تکون میخوره و میگه «باز است» یعنی اینجا فروشگاهی چیزیه. یارو خیالش راحت میشه و وارد مغازه میشه که بنزین بخره. فروشنده پشت دخل یه پیرمرده با شلوار بند شونه ای و چهره ای ترسناک که یک کلمه هم حرف نیمزنه و فقط موقع برگردوندن مابقی پول یه نگاه شرورانه ای به مرد راننده میندازه. قهرمان داستان بی خبر از همه جا با نگاهی حاکی از رضایت گالن بنزین رو تو باکش خالی میکنه و سوار ماشینش میشه و میخواد استارت بزنه که یهو یه دست خونی از زیر صندلی ماشین بیرون میاد و پای یارو رو میگیره و باقی قضایا .....
دیشب همین اتفاق برای من افتاد. با این تفاوت که بعد از ورود به کلبه، به جای روبرو شدن با پیرمرد ترسناک و اتاقی کم نور و عنکبوتی، جمع زیادی آدم خوشحال و خندان رو در برابر خودم دیدم که در فضایی گرم و صمیمی ساز میزدن و آواز اسکاتلندی میخوندن و میرقصیدن و حال دنیا رو میبردن. منم یه چایی از نوع جمهوری چای گرفتم و یه گوشه سرقفلی دار نشستم ومغزم رو خاموش کردم. کافی شاپ «مرده رو بیدارکن» رفت تو لیست پاتوقهای مورد علاقه من.
دیشب همین اتفاق برای من افتاد. با این تفاوت که بعد از ورود به کلبه، به جای روبرو شدن با پیرمرد ترسناک و اتاقی کم نور و عنکبوتی، جمع زیادی آدم خوشحال و خندان رو در برابر خودم دیدم که در فضایی گرم و صمیمی ساز میزدن و آواز اسکاتلندی میخوندن و میرقصیدن و حال دنیا رو میبردن. منم یه چایی از نوع جمهوری چای گرفتم و یه گوشه سرقفلی دار نشستم ومغزم رو خاموش کردم. کافی شاپ «مرده رو بیدارکن» رفت تو لیست پاتوقهای مورد علاقه من.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۹ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷
وسایل اتاق نشیمن من تشکیل شده از دو تا بالشتک سرمه ای و نارنجی و یه کارتن پر کتاب که به عنوان میز لپ تاپ ازش استفاده میکنم و یه قالیچه عشایری نازنینی که با مامان از بازار تهران خریدیم و یه وری وسط اتاق پهنه. عصرا که از سر کار میام یه لیوان چایی از نوع گلستان دم میکنم و گوشه اتاق چار زانو میزنم و به بالشتکا تکیه میدم و کامپیوتر رو آتیش می کنم و به وب گردی مشغول می شم. یه دسته سی دی موسیقی هم کنارم هست که به فراخور حالم یکیشون رو به جریان میندازم تا سکوت خیلی دورو برم جولون نده. البته در کنار این همه هیچ، از نورخوب نمیتونم بگذرم چون معتقدم اگه اتاقی نورش درست باشه دیگه هیچ چیز نمی خواد. پس نور پردازیم هم حتما به راهه. اسباب کشی که میکردم همه تیر و تخته ها و لوازم خونه رو خیرات کردم. میل عجیبی به سبکی دارم و از اینکه حجم زیادی «ماده» با خودم حمل کنم بیزارم حتی اگه به قیمت خوابیدن روی زمین سفت برام تموم بشه. شبها ، به لطف Netflix حتما یه فیلم استخون دار در بساط دارم و با تنقلاتی از جنس سوهان محمد ساعدی نیا و لواشک مادر بزرگ و کلوچه نبات ریز کاشان، با بیش از یک قرن سابقه، اوقات خوشی رو سپری میکنم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷
امروز اولین نامه رو در صندوق پستیم در دانشکده دریافت کردم. نامه ای بود از «سوزان فاکس» سرمربی تیم بسکتبال دختران دانشگاه که در اون از خدمات بی دریغ من در طی چند سال گذشته به دانشجویان این دانشگاه قدردانی شده بود. واقعا این نامه همه خستگی «چند سال گذشته» رو از تنم بیرون کرد !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۵ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷
.If you pursue several dreams all at the same time, you will lose them all
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۳ ب.ظ. |
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
اولین روز کاری ....
درسته که ارزش همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزهای آدم قراره یکسان باشه اما نمیشه منکراین شد که بعضی از روزها میتونن خیلی خاص بشن و برای همیشه در خاطر آدم بمونن. مثل امروز: اولین روز کاری.
صبح بدون اضطراب و هیجان خاصی از خواب بیدار شدم. مراسم صبحگاهی رو مثل بقیه روزا برگزار کردم. فقط موقع انتخاب لباس کمی ژانرم رو رسمی کردم و همینطور از مالیدن افزودنیها مجاز به موها خودداری کردم. میخوام بگم خیلی تو کتم نبود که امروز روز متفاوتیه. در محل کار دو سه ساعت اول به خوشامدگویی و معارفه و فرم پر کردن و اینچیزا گذشت و منم تمام وقت با لبخندی به غایت تصنعی و از سر تعارف در صحنه ها حضور داشتم و منتظر بودم این بازیای خسته کننده تموم بشن و من به زندگی دل ای دل خودم، به سبک چند ماه اخیر برگردم. تا اینکه قرار شد «کارلا»، منشی دانشکده، دفتر کارم رو بهم نشون بده.
کارلا کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت به خونه جدید دور از خونت خوش اومدی. یه دفتر کار کاملا جدی بود با وسایل کاملا نو و آکبند. میز و کتابخونه و فایل و کامپوتر و پرینتر و تلفن و خلاصه همه ادوات لازم برای کار جدی. بوی چوب نو اتاق رو پر کرده بود. کارلا با نگاهش ازم خواست که دهانه در رو رها کنم و برم داخل دفتر. و من اینچنین کردم. کمی بهم فرصت داد که همه چیز رو برانداز کنم و بعد گفت اگه چیزی کم و کسر داشتی به من بگو و خواست که بره. روم رو کردم به سمتش و درست مثل بچه کلاس اولیا که میخوان همراه مامانشون برگردن خونه، منم اومدم که به سمت در حرکت کنم که کارلا خداحافظی کرد و در رو بست و رفت. و من موندم و یه دفتر پر ولی خالی. در این لحظه بود که پذیرفتم امروز روز متفاوتیه. پشت میز نشستم و به مسیری که برای رسیدن به این میز طی کرده بودم فکر کردم. به این فکر می کردم که این میز به چه قیمتی برام تموم شده و برای بدست آوردنش چیا رو از دست دادم که ناگهان حس ناخوشایندی اومد سراغم. بی اختیار بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و منظره بیرون رو بر انداز کردم. نیمی از منظره ساختمونای شهر بود و نیم دیگه تپه های پر درخت اطراف شهر. میدونم در طی چند سال آینده بارها و بارها برای فکر کردن و یا فرار از فکر کردن به این پنجره پناه میارم.
دستشویی که رفتم در آینه آدم متفاوتی دیدم. آدمی که هیچ ربطی به ۳-۴ ساعت پیشش نداشت. سعی کردم چهره خودم رو در اولین روز کاری به خاطر بسپرم. نمی دونم چرا. شاید برای اینکه چهره آخرین روز کاریم رو با چهره امروزم مقایسه کنم. که چی ؟ بازم نمیدونم.
فردا دومین روز کاریه و هیچ چیز بی رحم تر از گذر زمان نیست. میدونم ده سال دیگه امروز برام مثل دیروز میمونه. فقط امیدوارم اون موقع ده سال گذشته رو در کفه «زمانهای بدست آورده» قرار بدم.
درسته که ارزش همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزهای آدم قراره یکسان باشه اما نمیشه منکراین شد که بعضی از روزها میتونن خیلی خاص بشن و برای همیشه در خاطر آدم بمونن. مثل امروز: اولین روز کاری.
صبح بدون اضطراب و هیجان خاصی از خواب بیدار شدم. مراسم صبحگاهی رو مثل بقیه روزا برگزار کردم. فقط موقع انتخاب لباس کمی ژانرم رو رسمی کردم و همینطور از مالیدن افزودنیها مجاز به موها خودداری کردم. میخوام بگم خیلی تو کتم نبود که امروز روز متفاوتیه. در محل کار دو سه ساعت اول به خوشامدگویی و معارفه و فرم پر کردن و اینچیزا گذشت و منم تمام وقت با لبخندی به غایت تصنعی و از سر تعارف در صحنه ها حضور داشتم و منتظر بودم این بازیای خسته کننده تموم بشن و من به زندگی دل ای دل خودم، به سبک چند ماه اخیر برگردم. تا اینکه قرار شد «کارلا»، منشی دانشکده، دفتر کارم رو بهم نشون بده.
کارلا کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت به خونه جدید دور از خونت خوش اومدی. یه دفتر کار کاملا جدی بود با وسایل کاملا نو و آکبند. میز و کتابخونه و فایل و کامپوتر و پرینتر و تلفن و خلاصه همه ادوات لازم برای کار جدی. بوی چوب نو اتاق رو پر کرده بود. کارلا با نگاهش ازم خواست که دهانه در رو رها کنم و برم داخل دفتر. و من اینچنین کردم. کمی بهم فرصت داد که همه چیز رو برانداز کنم و بعد گفت اگه چیزی کم و کسر داشتی به من بگو و خواست که بره. روم رو کردم به سمتش و درست مثل بچه کلاس اولیا که میخوان همراه مامانشون برگردن خونه، منم اومدم که به سمت در حرکت کنم که کارلا خداحافظی کرد و در رو بست و رفت. و من موندم و یه دفتر پر ولی خالی. در این لحظه بود که پذیرفتم امروز روز متفاوتیه. پشت میز نشستم و به مسیری که برای رسیدن به این میز طی کرده بودم فکر کردم. به این فکر می کردم که این میز به چه قیمتی برام تموم شده و برای بدست آوردنش چیا رو از دست دادم که ناگهان حس ناخوشایندی اومد سراغم. بی اختیار بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و منظره بیرون رو بر انداز کردم. نیمی از منظره ساختمونای شهر بود و نیم دیگه تپه های پر درخت اطراف شهر. میدونم در طی چند سال آینده بارها و بارها برای فکر کردن و یا فرار از فکر کردن به این پنجره پناه میارم.
دستشویی که رفتم در آینه آدم متفاوتی دیدم. آدمی که هیچ ربطی به ۳-۴ ساعت پیشش نداشت. سعی کردم چهره خودم رو در اولین روز کاری به خاطر بسپرم. نمی دونم چرا. شاید برای اینکه چهره آخرین روز کاریم رو با چهره امروزم مقایسه کنم. که چی ؟ بازم نمیدونم.
فردا دومین روز کاریه و هیچ چیز بی رحم تر از گذر زمان نیست. میدونم ده سال دیگه امروز برام مثل دیروز میمونه. فقط امیدوارم اون موقع ده سال گذشته رو در کفه «زمانهای بدست آورده» قرار بدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۶ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷
این آقای جیپ انصافا در طی این چند سال در رفاقت و مرام سنگ تموم گذاشت. هر چی من بهش نرسیدم و هی دووندمش دور آمریکا، اون آقایی کرد و خم به ابرو نیوورد و پا بود برام. منم در عوض تصمیم گرفتم برای همیشه نگرش دارم. اگه یه ماشین دیگه هم بخرم پارکینگ سقف دار مال آقای جیپه. فعلا علی الحساب براش دو جفت کفش نو خریدم به پاس خدمات بی دریغ در طی شش سال گذشته. گرچه مطمئنم هیچ توقعی نداره. به هر حال قدر یار وفادار رو باید خیلی دونست.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۶ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷
یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷
در پیاده رو قدم میزدیم. پسرکی دعا فروش به ما نزدیک شد و از من خواست ازش یه دعا بخرم.
(جملات زیر در حال حرکت رد و بدل شد)
گفتم نمیخوام.
گفت یکی بخر دیگه.
گفتم پسر جان برو نمی خوام.
گفت همش دویست تومن.
گفتم اصلا میدونی چیه؟! من مسلمون نیستم. جهودم !! حالا چی میگی ؟
این رو که گفتم پسرک از حرکت ایستاد و باحالتی شدیدا سرزنش آمیز نگاهم کرد طوری که من هم مجبور به توقف شدم. انگار که با نگاهش طنابی انداخت دور گردنم. بعد از چند ثانیه سکوت به منظور اطمینان از اثر گذاری نگاه با لهجه شیرازی شیرینی گفت:
برا دویس تومن ؟!؟! برا دویس تومن میگی مسلمون نیستی ؟! دویس تومن ؟!؟!
و وقتی میگفت «دویس تومن» انگشست شستش رو به انگشت سبابش چسبوند که بگه دویست تومن چقدر کمه. من فکر نمیکردم خجالت بکشم و بعدا هم نفهمیدم چی شد که خجالت کشیدم اما واقعا خجالت کشیدم.
مثل خجالت کشیدن آدم بزرگی که یواشکی بستنی یه بچه رو لیس میزنه و یهو بچهه میبینه.
یا آدم بزرگی که مشغول ماشین بازی میشه و یهو یه آدم بزرگ دیگه میبیندش.
یا یه مدیر عامل موقری که در سکوت اتاقش بابا کرم میرقصه و ناگهان منشیش وارد اتاق میشه.
و من یک دعا خریدم از جنس «ون یکاد» تا از خجالت پسرک در بیام.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷
ابتدا: امروز در حین وبگردی سر از وبلاگ توکا نیستانی در آوردم. اولش نفهمیدم که وبلاگ اونه و چند تا پست خوندم تا صاحب وبلاگ رو شناختم. خیلی زود متوجه شدم یکی از پر خواننده ترین وبلاگهاست و مدتی پیش هم کاندید بهترین وبلاگ فارسی شده بود. توکا نیستانی، علیرغم اینکه نویسنده نیست، قلم روونی داره و صریح و اثرگذار مینویسه. اتفاقا از طریق همین وبلاگ گذرم افتاد به وب سایت آیدین آغداشلو که اون هم، با وجود اینکه یه اصولا نقاشه، به دید من نویسنده ماهری اومد. تز من اینه که سرچشمه «آفرینش هنری» در مغز فقط یک جاست. حالا بسته به نوع «فیلتری» که خالق اثر هنری انتخاب میکنه نمود خارجی هنر فرق میکنه. اینکه یکی نقاش میشه یکی نویسنده یکی موسیقیدان و یکی مجسمه ساز. بعضی ها هم از هر انگشتشون یه «فیلتر» میباره. حرفم اینه که مثلا یه عکاس خوب اصولا میتونه یه فیلمنامه نویس خوب هم باشه یا یه شاعر خوب یا یه نوازنده خوب. برای این تزمثال واقعی هم کم سراغ ندارم. حالا اگه توکا نیستانی این پاراگراف رو بخونه مطمٔنم میگه : «حرفی از این یاوه تر نشنیده بودم !!»
دیگر: امشب میخوام نمایش «مانیفست چو » رو ببینم. «کرگدن» هم تو لیست انتظاره برای یک شب دیگه. مثل کسایی که میدونن دو هفته بیشتر زنده نیستن و میخوان در زمان باقیمونده حال دنیا رو ببرن،منم با حرص و ولع عجیبی تلاش میکنم تا در این دو هفته ای که از حضور من در ایران باقیمونده وقتم رو با چیزایی بگذرونم که میدونم «اونور» گیرم نمیاد. نه که اونور تئاتر و اینچیزا نباشه که اتفاقا بیشتر هم هست. اما حال و هوای نمایشنامه های ایرانی(البته از نوع خوبش) و سالنهای تئاتر شهر یه چیز دیگست.
سر انجام: قرار شد اردلان از «آبزرویشن» جدیدش برام بگه. این بود که، با وجود نزدیک بودن به چند تا کافه دلربا و چیتان، رفتیم لب باغچه داخل پاساژ گلستان شهرک به سبک لوزرهای پاساژگرد نشستیم مشغول به صحبت شدیم . آبزرویشن اردلان این بود که همه هم دوره های من که ایران موندن صاحب «زن و زندگی» شدن اما ماها که ایران رو ترک کردیم از «زن و زندگی» واموندیم. حول این موضوع که اساسا «زندگی» رو چی می سازه و المانهای خوشبختی چیان کلی بحث سنگین روشنفکری کردیم که طبیعتا به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم. این بود که رفتیم یه جا چایی خوردیم. البته اون روز من هم به یه «آبزرویشن» جالب رسیدم و اون اینکه مردها نا خود آگاه «زن» و «زندگی» رو مترادف به شمار میارن.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۳ ق.ظ. |
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷
این عکس، که به بیست و شش هفت سال پیش مربوط میشه، برای خودش ماجرایی داشت. همه معتقد بودن که من در این عکس حالتم خیلی طبیعی شده ولی در مورد فیروزه کسی نظر خاصی نداشت. البته من الآن معتقدم فیروزه هم در این عکس کاملا طبیعی و واقعی افتاده. خلاصه اینکه سر این موضوع فیروزه بهش بر خورد و چند روزی قهر بود. کلا این آبجی خانوم ناز ما دست به قهرش خوب بود. جالب اینجاست سر سفره عقد فیروزه هم این عکس به نمایندگی از من حضور داشت. اینا رو گفتم تا بگم از اینکه در طی ۶-۷ ماه حضورم در تهران فیروزه رو ندیدم حسابی حالم گرفته. اون برای من از یه خواهر خیلی بیشتره. اصلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم که شاید تا دو سه سال دیگه هم نبینمش.فقط امیدوارام سارا کوچولو، که اون موقع حدودا چهار سالش هست، منو به عنوان خان داییش به رسمیت بشناسه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۲ ق.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷
بعد از خوندن سه چهار فصل اول رمان «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز شباهت عجیبی بین کاراکتر «ملیکادس کولی» و «مایکل پیامبر» احساس کردم. اول داشت باورم میشد که مایکل همون ملیکادس هست اما بعد از اینکه فهمیدم ملیکادس مرده و جسدش سه روز در کنار جیوه جوشان قرار گرفته تا متلاشی بشه پذیرفتم که مایکل نمیتونه همون ملیکادس باشه. اما یقین دارم مایکل از نوادگان ملیکادسه.
مدتیه که از مایکل پیامبر هیچ خبری ندارم. اولین باری که دیدمش مشغول پیانو زدن در رستوران دانشگاه بود. به سبک کاملا شرقی هم پیانو میزد. نمیدونستم به زودی همسایه میشیم. روزی که مشغول اسباب کشی به آپارتمان جدید بودیم کسی در خونه رو زد. در رو باز کردم و مایکل پیامبر رو پشت در دیدم. خیلی محترمانه سلام کرد و گفت که همسایه ماست و در آپارتمان روبرویی زندگی میکنه و از من خواست که در آپارتمان رو هنگام بستن به هم نکوبیم چون که باعث میشه کل ساحتمان بلرزه و تمرکز اون به هم بریزه. وقتی اینا رو میگفت من همه حواسم به تکه الماس بزرگی بود که وسط فربم عینکش نصب شده بود. در نتیجه نفهمیدم که چی گفت. مایکل هم متوجه این موضوع شد و اینبار کمی جدی تر گفت : « در رو میگم .... نکوبید» و بعدش خیره شد تو چشام. من که تازه به خودم اومده بودم سریع و خجالت زده گفتم :«او ه .. بله حتما ... جدا معذرت میخوام». و این شروعی بود برای ماجراهایی که به «داستانهای مایکل پیغمبر» معروف شد و تا هفت آبادی اونطرفتر همه رو مجذوب خودش کرد.
شبی از شبای سرد «ان آربر» که من و جاوید و شروین مشغول خوردن شام و بحث در مورد مذهب و ضرورت آن بودیم مایکل در زد و قبل از اینکه ما در رو بروش باز کنیم خودش وارد خونه شد. گفت چند آیه امروز به اون وحی شده و دلش میخواد ما اولین کسانی باشیم که اونا رو میشنویم. و شروع کرد به زبونی که ترکیبی بود از فارسی و عربی و عبری به گفتن جملاتی که تمومی نداشت. بعد از یک ساعت جاوید با خنده تمسخر آمیزی بلند شد که بره بخوابه اما من و شروین نشستیم و دو ساعت و نیم دیگه به آیه های مایکل گوش کردیم.هیچ چیز نفهمیدیم اما شک نداشتیم که حرفاش بی معنی نیست. از فردای اونروز همه مایکل رو با عنوان «پیامبر» میشناختن.
روزی مایکل با چهار کاست وارد خونه شد و از من خواست که از اونها کپی بگیرم و بهش برگردونم. بهش قول آخر هفته رو دادم. روزی که مشغول ضبط شدم متوجه شدم که تمام کاست اول صدای آب هست. انگار که کسی ضبط صوت رو کنار یه رودخانه گذاشته و برای یک ساعت صدای جربان آب رو ضبط کرده. رفتم سراغ دومی و متوجه شدم که اون هم صدای آبه. سومی و چهارم هم همینطور. پس رفتم در آپارتمان مایکل و بهش گفتم که گویا اشتباهی شده چون هر چهار تا کاست صدای آبه و هیچ فرقی هم با هم ندارن. لبخندی زد و گفت که انتظار داشته که من متوجه تفاوت بین صدا ها بشم. «بدون هیچ دو قطره آبی هم صدا نیستن». این رو گفت و در رو بست. یک روز بعد از اینکه چهار کاست ضبط شده رو به مایکل پیامبر دادم، اون به نشونه تشکر کفش زمستونی من رو که دهن باز کرده بود و پشت در بود با چسب چسبوند. بعدا برام توضیح داد که این چسب ،که از اختراعات اجدادش هست، از ترکیب بچه قورباغه له شده و عرق ریواس کوهی به دست میاد. البته نکته حساس در تهیه این چسب این هست که بچه قورباغه ها رو باید جوری کوبید که روحشون از کالبدشون بیرون نیاد وگرنه چسب گیرایی لازم رو نداره.
آخرین باری که مایکل رو دیدم دستمالی به سر داشت و مشغول تغییر مسیر رودخانه پشت خونه بود. وقتی علت اینکار رو ازش پرسیدم گفت : «ما همه از آب درست شده ایم» و این دقیقا همون جمله ای بود که ملیکادیس به آرکادیو در روزهای آخر زندگیش گفت.
مدتیه که از مایکل پیامبر هیچ خبری ندارم. اولین باری که دیدمش مشغول پیانو زدن در رستوران دانشگاه بود. به سبک کاملا شرقی هم پیانو میزد. نمیدونستم به زودی همسایه میشیم. روزی که مشغول اسباب کشی به آپارتمان جدید بودیم کسی در خونه رو زد. در رو باز کردم و مایکل پیامبر رو پشت در دیدم. خیلی محترمانه سلام کرد و گفت که همسایه ماست و در آپارتمان روبرویی زندگی میکنه و از من خواست که در آپارتمان رو هنگام بستن به هم نکوبیم چون که باعث میشه کل ساحتمان بلرزه و تمرکز اون به هم بریزه. وقتی اینا رو میگفت من همه حواسم به تکه الماس بزرگی بود که وسط فربم عینکش نصب شده بود. در نتیجه نفهمیدم که چی گفت. مایکل هم متوجه این موضوع شد و اینبار کمی جدی تر گفت : « در رو میگم .... نکوبید» و بعدش خیره شد تو چشام. من که تازه به خودم اومده بودم سریع و خجالت زده گفتم :«او ه .. بله حتما ... جدا معذرت میخوام». و این شروعی بود برای ماجراهایی که به «داستانهای مایکل پیغمبر» معروف شد و تا هفت آبادی اونطرفتر همه رو مجذوب خودش کرد.
شبی از شبای سرد «ان آربر» که من و جاوید و شروین مشغول خوردن شام و بحث در مورد مذهب و ضرورت آن بودیم مایکل در زد و قبل از اینکه ما در رو بروش باز کنیم خودش وارد خونه شد. گفت چند آیه امروز به اون وحی شده و دلش میخواد ما اولین کسانی باشیم که اونا رو میشنویم. و شروع کرد به زبونی که ترکیبی بود از فارسی و عربی و عبری به گفتن جملاتی که تمومی نداشت. بعد از یک ساعت جاوید با خنده تمسخر آمیزی بلند شد که بره بخوابه اما من و شروین نشستیم و دو ساعت و نیم دیگه به آیه های مایکل گوش کردیم.هیچ چیز نفهمیدیم اما شک نداشتیم که حرفاش بی معنی نیست. از فردای اونروز همه مایکل رو با عنوان «پیامبر» میشناختن.
روزی مایکل با چهار کاست وارد خونه شد و از من خواست که از اونها کپی بگیرم و بهش برگردونم. بهش قول آخر هفته رو دادم. روزی که مشغول ضبط شدم متوجه شدم که تمام کاست اول صدای آب هست. انگار که کسی ضبط صوت رو کنار یه رودخانه گذاشته و برای یک ساعت صدای جربان آب رو ضبط کرده. رفتم سراغ دومی و متوجه شدم که اون هم صدای آبه. سومی و چهارم هم همینطور. پس رفتم در آپارتمان مایکل و بهش گفتم که گویا اشتباهی شده چون هر چهار تا کاست صدای آبه و هیچ فرقی هم با هم ندارن. لبخندی زد و گفت که انتظار داشته که من متوجه تفاوت بین صدا ها بشم. «بدون هیچ دو قطره آبی هم صدا نیستن». این رو گفت و در رو بست. یک روز بعد از اینکه چهار کاست ضبط شده رو به مایکل پیامبر دادم، اون به نشونه تشکر کفش زمستونی من رو که دهن باز کرده بود و پشت در بود با چسب چسبوند. بعدا برام توضیح داد که این چسب ،که از اختراعات اجدادش هست، از ترکیب بچه قورباغه له شده و عرق ریواس کوهی به دست میاد. البته نکته حساس در تهیه این چسب این هست که بچه قورباغه ها رو باید جوری کوبید که روحشون از کالبدشون بیرون نیاد وگرنه چسب گیرایی لازم رو نداره.
آخرین باری که مایکل رو دیدم دستمالی به سر داشت و مشغول تغییر مسیر رودخانه پشت خونه بود. وقتی علت اینکار رو ازش پرسیدم گفت : «ما همه از آب درست شده ایم» و این دقیقا همون جمله ای بود که ملیکادیس به آرکادیو در روزهای آخر زندگیش گفت.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۹ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
من متولد تهرانم و در تهران زندگی کردم و بزرگ شدم. تهران رو دوست دارم اما هر وقت هر کس از من میپرسه کجایی هستی میگم« نطنزی». امروز دایی اسماعیل، که اخیرا با خانواده به کانادا کوچ کرده، لابلای آف لاینهای یاهوییش گفت: «من در شهرهای زیادی بودم و زندگی کردم اما هیچ شهری مثل نطنز به من حس آرامش و امنیت نمیده». با خودم فکر کردم چقدر با این حرف موافقم. در سفر اخیر به نطنز هم به این حس رسیدم. وقتی تو کوچه باغای نطنز بی هدف پرسه میزدم و عکس میگرفتم آرامش مطلق رو تجربه میکردم. با کسب اجازه از نطنزی های واقعی (مخصوصا فرانک، فرشته، حسین و حامد) من کماکان هرجا که برم خودم رو نطنزی جا میزنم چون هر وقت این دل وا مونده رو رها میکنم از کوچه باغای «افوشته» و «سرشک» سر در میاره.ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۹ ق.ظ. |
یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷
خاویر سولانا : « اروپا هیچگاه مخالف دستیابی ایران به نیروگاه هسته ای برای تولید برق نبوده است، اما شما دانش اینکار را ندارید در عوض ما در اروپا این دانش را در اختیار داریم. شما نفت دارید و ما دانش داریم پس آیا بهتر نیست ایندو را با هم مبادله کنیم؟ این یک راه حل برد-برد است» همشهری - ۱۶ آذر۱۳۸۷
نمیدونم من چون اینروزا دارم «خانوم» مسعود بهنود رو میخونم و تو حال و هوای دوران قاجار سیر میکنم حس کردم این حرف از جنس حرفایی هست که غنسول روس برای خر کردن احمد شاه هجده ساله میزنه یا اینکه از نظر بقیه هم حرفای این باباتوهین آمیز به نظر میاد. البته چه میشه کرد. از قدیم گفتن از ماست که گرماست !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۸ ق.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
رفتم از کتاب فروشی ایستگاه قطار مونیخ یه کتابی چیزی بخرم تا در طی ۵-۶ ساعتی که در راهم سرم گرم بشه اما دریغ از یه کتاب یا مجله انگلیسی.از دم همه چیز به زبون آلمانی بود. این بود که دست خالی سوار قطار شدم. تا چیزی از روشنی روز باقی بود سرم رو با تماشای مناظر اطراف و نقاشیهای زیر پلها گرم میکردم. تا اینکه کم کم شب شد و پنجره پهن کنار من یکدست سیاه شد. نگاهی به داخل کوپه انداختم اما در بین اهالی کوپه کسی رو پیدا نکردم که گفتمانپذیر به نظر بیاد پس دوباره سرم رو به سمت پنجره سیاه از شب قطار برگردوندم. با خودم فکر کردم مهمترین عاملی که باعث میشه حس غربت سراغ آدما بیاد ندونستن زبونه. درطی شش سال و اندی که در آمریکا تنها زندگی کردم به اندازه سفر دو روزه به مونیخ غربت رو حس نکرده بودم. در همین افکار بودم که دیدم یه قطره آب از گوشه چپ بالایی پنجره قطار به سمت گوشه راست پایینی شروع به حرکت کرد و در مسیر ردی کج و معوج از خودش به جا گذاشت. بارون گرفته بود. کم کم تعداد قطره ها بیشتر شد. بعضیاشون مسیر کم و بیش مستقیم رو میرفتن و بعضی خیلی پیچ میخوردن. بعضی سریع و بی مکث میرفتن. بعضیهام کند و با توماٰنینه. انگار که میایستن تا مسیر بهتری انتخاب کنن. بی اختیار یاد زندگی خودم و انتخابهای پیش روم افتادم. منی که تا چند وقت پیش مسیر مستقیمی رو با سرعت طی می کردم ناگهان مسیرم رو عوض کردم وتعداد انتخابهای ممکن رو هم بیشتر کردم. البته دلیل خوبی برای اینکار داشتم. حالا اینکه اینکارم حماقت بود یا شجاعت در آینده مشخص میشه.
یه کسی یه جایی گفته بود میزان خوشحالی آدمها ارتباطی معکوس با تعداد انتخابهای ممکن در زندگیشون داره. حق انتخاب کمتر = خوشحالی بیشتر. حرف بی ربطی هم نیست. به شرطی که «محکوم» به انتخاب بودن آدم رو اذیت نکنه. من رو اذیت میکرد. در مجموع خوشحالم که فرمون زندگیم دست خودمه چون معتقدم بخشی از زیبا زندگی کردن همین تغییر مسیرهای ناگهانیه.
حالا در ادامه مسیر جدید زندگی به یه دوراهی رسیدم. از اون دوراهی ها که آغازکننده دو داستان کاملا متفاوت در زندگی هست. اگه بخوام دلی تصمیم بگیرم انتخاب مشخصه و اگه بخوام منطقی تصمیم بگیرم باز هم انتخاب مشخصه. حالا باید دید زور دل بیشتره یا منطق. اونایی که منو میشناسم میدونن در مقاطع حسساس زندگی من این دل بوده که فرمان داده و نه عقل. یواشکی بگم امیدوارم این بار هم دل کار خودشو بکنه !! ولی لعنت به دوراهی !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۲ ق.ظ. |
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

وقتی از طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت به پایین نگاه میکردم با خودم فکر می کردم اگه کسی از این ارتفاع سقوط کنه وقتی به زمین میرسه ازش چی میمونه. هیچ نمیدونستم ۶۰ سال پیش به این سوال جواب داده شده.
در روز اول می سال ۱۹۴۷ «اولین مک هیل» بیست و سه ساله بعد از جدایی از نامزدش به طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت، که مخصوص تماشای مناظر اطراف هست، میره و خودش رو به پایین پرت میکنه. اون مستقیم روی سقف لیموزین سیاه رنگ سازمان ملل فرود میاد و به طبع درجا میمیره. شدت ضربه چنان بوده که لیموزین به آهن پاره ای تبدیل میشه و اگر کسی داخل لیموزین میبود به هیچ وجه جون به در نمی برد. درست چهار دقیقه بعد «رابرت وایلز» -دانشجوی عکاسی - که همون اطراف پرسه میزده این عکس رو از «اولین» میگیره. این عکس،بعد از چاپ در مجله «لایف»، خیلی زود معروف میشه و باعث میشه این خودکشی لقب« زیباترین خودکشی» رو بگیره. زیباترین نه از نظر انگیزه و روش خودکشی بلکه به خاطر حالت چهره و بدن «اولین» پس از سقوط. آرامش چهرش و حالت بدنش مثل کسی میمونه که روی تشک پر قو به خوابی عمیق فرو رفته و ازش لذت میبره.انتظار آدم از چنین سقوطی چیزی نیست جز جسدی متلاشی شده. اما دریغ از خراشی و قطره خونی.
معتقدم« زیبا مردن» هم به اندازه «زیبا زندگی کردن» اهمیت داره.به نوعی، مرگ زیبا حسن ختام خوبی برای زندگی زیباست. از مرگهای زیبایی که سراغ دارم در حال حاضر مرگ «جیم موریسون» و «چمران» به ذهنم میرسه. جالب اینجاست که مرگ غیر طبیعی،نسبت به مرگ طبیعی، از شانس بیشتری برای زیبا شدن برخوردار هست. با کمی ترس و مقداری تعجب باید بگم در مورد خودم مرگ غیر طبیعی رو ترجیح میدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۷ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷
Someone once said
if you want something very badly
set it free
if it comes back to you, it is yours for ever
if it doesn't
it was never yours to begin with
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۶ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷
شهر من
پرشده از مردمانی «نا اصل»
که شب و روز
نگران و آشفته
در پی تن پوش «اصل»
از دالانی به دالانی دیگر
سرک می کشند
کوششی بیهوده
برای پوشاندن عریانی درون
پرشده از مردمانی «نا اصل»
که شب و روز
نگران و آشفته
در پی تن پوش «اصل»
از دالانی به دالانی دیگر
سرک می کشند
کوششی بیهوده
برای پوشاندن عریانی درون
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۶ ق.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷
دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷
امروز ...
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۳ ق.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷
آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !
پابلو نرودا
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !
پابلو نرودا
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۱ ب.ظ. |
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)





