از خاطرات یک تبعیدی خلاق
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷
از خاطرات یک تبعیدی خلاق
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۱ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷
رفتن از کجا ؟
بعضیها میروند تا برگردند
من روزی را انتظار می کشم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۲ ق.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۵ ق.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷
از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۱ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷
پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۶ ق.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۸ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۴ ب.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :
یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.
اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن
به همین خاطر
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟سخنی نیست .
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۸ ب.ظ. |
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶
امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...
خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم. پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست. وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره. بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه. خيلي مهم نيست چي ميکشه. همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...
من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم !!
هااااااااااااااااااااااا .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶
۲- تو گروه موسیقی ما هر کسی یه اسم مستعار داشت که به «علی شاه» ختم میشد. مثلا « ساسان» که استاد تار بود اسمش بود «استاد علی شاه» یا شروین که برای کشوندن بچه ها به تمرین مجبور به پاچه خواریهای مبسوط بود اسمش بود «دستمال علی شاه» و کامران که با اشتیاق عجیبی سه تارمیزد به «مشتاق علی شاه » معروف بود. من هم به خاطر گیج بازیهای مثال زدنیم «حیران علی شاه» بودم . ماجرای حیران علی شاه از اون روزی شروع شد که سر تمرین موبایلم رو از جیبم در آوردم که شماره بگیرم که متوجه شدم به جای موبایل «ریش تراشی» تو دستمه !!! گروه موسیقی ما ۴-۵ سال بیشتردوموم نیوورد چون هر کس به یه گوشه دور پرتاب شد اما «حیران علی» حیران باقی موند.
الان در فرودگاه «آستین» هستم. امروز میخواستم بلیط برگشت به «آتلانتا» رو در باجه « آمریکن ایرلاینز» پرینت بگیرم متوجه شدم به جای ۲۰ فوریه برای ۲۰ می بلیط خریدم !!! دوتا انتخاب داشتم: یکی اینکه به سبک «تام هنکس» در فیلم «ترمینال» ۳ ماه در فرودگاه زندگی کنم و یکی اینکه ۲۰۰ دلار بدم و شب تو تخت خودم بخوابم. و چون من آدم لارجی (!!) هستم به طبع سر کیسه رو شل کردم. هم از دست خودم عصبانی بودم و هم خندم گرفته بود از جدید ترین حیران گریم.
۳-من «آستین» را دوست میدارم. شهر لیبرال هیپی وار باحالیه و با وجود اینکه مرکز تگزاس هست هیچ ربطی به تگزاس نداره. یه راز رو میخوام با شما در میون بذارم: به احتمال خوبی شهر بعدی من در مسیر زندگی کولی وار و حیرانگرم همن «آستین» خواهد بود. اگه کنجکاوید که بدونید دست تقدیر ( که همین روزا از «آستین» روزگار بیرون میاد و یقم رو میگیره) منو کجا پرتاب خواهد کرد، یه ماه دیگه یه سری به اینجا بزنید.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۷ ق.ظ. |
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶
شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶
دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶
از این به بعد بانوان محترم می توانند برای انعکاس نگاه زنانه به موضوعات مختلف ازتریبون حمام عمومی استفاده کنن تا نه امنیت روانی کسی سلب بشه و نه هیچ «سفیدی» «سیاه» نمایانده بشه. قطعاً در این راستا «سفید آب » نقش موٰثری خواهد داشت.
طفلی پرستو .... حتما کلی حالش گرفته.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۹ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶
- با همسایه های مجاور ارتباط برقرار کن
- ورزش را ترک نکن
- در مورد سکسکه به دکتر مراجعه کن
- از وان حمام که بیرون میایی میله پرده را بگیر سرنخوری
- ارتباط با دکتر اردلان را قطع نکن
- میوه جات و سبزی جات را ترک نکن
- بازدید فنی ماشین مخصوصا پیچ چرخ، فرمان، ترمزها و باد لاستیک
- در ورزشگاه دانشگاه وزنه سنگین نزن
- از آب شیر منزل نخور چون املاح دارد سنگ کلیه و مثانه می آورد
- از پله های منزل تند پایین و بالا نرو
- در حین رانندگی از تلفن همراه استفاده نکن حواست پرت میشود
- دکترا مبارک است
- کتابت مبارک است
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۰۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۱ ق.ظ. |
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
در حین دعا همه باید به سمت جلو خم میشدن و سرشون رو پایین مینداختن. بعد از چند ثانیه سرمو کمی بالا اوردم تا ببینم منظره اطراف چه ریختیه که چشمم خورد به دختر کوچولوی موطلایی نازی در ردیف جلویی که با تعجب داشت منو نگاه میکرد. عین کسایی که در حین ارتکاب جرم گیر میوفتن یه لبخندی همراه با خجالت بهش زدم و دوباره سرم رو پایین انداختم. سعی کردم یادم بیاد آخرین باری که مسجد رفتم کی بود و چرا رفتم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۹ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۰ ب.ظ. |
شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶
جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

عکسای بیشتری اینجا گذاشتم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۷ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۸ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶
کشف امشب اینکه آلو برقونی تو خورش کرفس ترکیب مبسوطی میشه
من صبحها با صدای بوق اسموک دیتکتور بیدارمیشم. هر صبح طبق عادت همیشگی جناب پدر برای صبحانه نون داغ میکنه و چون هنوز با توستر من آشنا نیست نونا میسوزن و اسموک دیتکتور به کارمیوفته
***
اختراع مجدد چرخ کنایه هست از کاری بسیار بیهوده و من در پروژه ای مشغول شدم که هدفش اختراع مجدد چرخه. این چرخ رو ۱۰ سال دیگه زیر ماشینا شاید ببینید. تا اونجایی که حافظم یاری میکنه آخرین کسایی که قبل از گروه ما چرخ رو اختراع کرد انسانهای نخستین بودن.
جناب پدر در مکالمه تلفنی از عمو جان خواستند که در سطر هفتم از نامه ای که من باب تشکر به خاطر مهمان نوازیهای خانواده عمو جان توسط پدر نوشته شده عبارت زبانم قاطر است را به زبانم قاصر است تبدیل کنند. لازم به ذکر است این نامه در تیراژ ۱۰ نسخه تکثیر و در آمریکای شمالی توزیع شده است.
امروزیک زندانی دیگر عفو خورد. کامران خبر داد که گرین کاردش رسیده و به اتفاق شیدا برای تعطیلات سال نو میرن ایران. من هم دو سال دیگه حبس بکشم و جفتک پرونی خاصی هم نکنم شاید حکمم بیاد. البته من اخیرا در دیوار زندان سوراخ دلگشایی پیدا کردم و شاید تابستون بعد استعمالش کردم. ظریفی میگفت اول ببین کدومور دیواری بعد بپر
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۱ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
و
نگرانی های فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و
آسان هدر شود
هر روز را همان روز زندگی کن
بدینسان است که همه ی عمر را به کمال زیسته ای
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
این روزها كه میگذرد
شادم
كه میگذرد
این روزها
شادم
كه میگذرد
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۱ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶
هر وقت پامو تو این شهر میذارم عجیب هوایی میشم . خیلی دلم میخواد چند سالی توش زندگی کنم. جاییه که جریان زندگی رو خیلی عریان و واقعی و دلچسب میشه حس کرد. پر هست از آدمای هیجان انگیز و عمیق که زندگی براشون یه بازیه. و از همه مهمتر اینکه برای من تا ابد سوژه عکاسی داره

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶
شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶
با همون کیف قدیمی
با همون احساسات دوست داشتنی
در فرودگاه اون بود که منو پیدا کرد
کسی اسممو صدا زد
برگشتم ... پدر بود
بعد از شش سال
تو راه خونه
مثل بچه ای که در راه برگشت از مدرسه با آب و تاب ماجراهای اونروزش رو برای مادرش تعریف میکنه
برام از ایران و اهالیش میگفت
امشب به یاد بچگیا وقتی بابا خوابش برد دزدکی سراغ کیف دستیش رفتم
فضولی در کیف پدر مثل گذشته ها هیجان انگیز بود
عکسهایی پیدا کردم که باید و خبری که نباید
امشب باز صدای عطسه پدر درخواب بهم قوت قلب داد
درست مثل بچگیا که شبا برای فرار از ترس تو تخت گوشامو تیز میکردم که صدای عطسش رو بشنوم و احساس امنیت کنم
من امشب از هیچ چیز نمی ترسم
پدر اینجاست
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۳ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶
البته غیر از لواشک و آجیل و سبزی خشک و باقلوا و پشمک و پسته و زعفرون و اینجور چیزا که خواه نا خواه نصف چمدون رو پر میکنه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۹ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶
در همین لحظه بود که آقای میرفندرسکی با خودش فکر کرد که دیگه دلیل چندانی برای خوشبین بودن و مثبت فکرکردن نداره. پس در حالی که به دریچه مسدود شکر پاش خیره شده بود تصمیم گرفت بعد عمری مثبت و رنگی فکر کردن کمی منفی بین بشه. میرفندرسکی بالاخره پذیرفت که دنیای واقعی با دنیای ساختگیش تفاوتهای زیادی داره.
برای شروع تصمیم گرفت تعدادی لیست سیاه درست کنه. لیست سیاه آدما. لیست سیاه اشیأ، لیست سیاه مکانها و زمانها. فی الفور مربای انجیر و شکر پاش رو در لیست سیاه اشیا و اول صبح رو در لیست سیاه زمانها قرار داد. بعد به سراغ لیست سیاه آدما رفت. طبیعتااولین اسمی که وارد لیست سیاه آدمامیشد اسم خودش بود. این کار روکرد اما برای پیدا کردن نفر دوم تلاشی نکرد چون میدونست موفق نمیشه. این بود که بلافاصله لیست سیاه آدما رو در لیست سیاه اشیا قرار داد چون لیست یک عضوی براش چیز مسخره ای بود. همین کار رو با لیست سیاه زمانها و مکانها هم کرد. بعد یک لیست سیاه جدید برای لیستهای سیاه درست کرد و لیست سیاه اشیا رو در لیست سیاه لیستهای سیاه قرار داد. یک هورت از چای تلخش کشید و ناخوداگاه با خودش فکر کرد اگه چاییش شیرین نیست در عوض طعم هلش خیلی دلچسبه.هورت دوم رو با تمرکز بیشتری کشید و همزمان تصمیم گرفت دیگه نذاره شیرینی شکر طعم هل رو تحت الشعاع قرار بده. میرفندرسکی روز خوبی رو شروع کرده بود.
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶
مادر ترسا
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
Blowin' in the Wind: Bob Dylan
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶
.این اسمیه که یه سری دخترک کافه چی برای من انتخاب کردن و این موضوع رومن امروز کشف کردم
طبق معمول اکثر شبای وسط هفته امشب هم رفتم قهوه خونه همیشگی. به محض اینکه نزدیک دخل شدم، دخترکان اونور دخل که مشغول ریز ریز حرف زدن بودن ساکت شدن. یکیشون دوید سمت دخل که از من سفارش بگیره. اون دوتای دیگه هم که مشغول کار خودشون بودن معلوم بود یه جوری حواسشون به اینه که من چی میخوام سفارش بدم. تا گفتم چای هلو زنجبیل یهو هر سه تاشون شروع کردن جیغ زدن و بالا پایین پریدن وخندیدن. حالا نخند کی بخند. قیافه هاج و واج منم که دیدن داشت. بعد از چند لحظه که یکم آروم گرفتن یکیشون گفت آخه شرط بسته بودیم شما چای هلو زنجبیل سفارش میدین. یکی دیگشون یه نگاهی به بقیه کرد و با یکم منو مون گفت راستشو بخوایین اسم شما رو هم گذاشتیم آقای هلو زنجبیل
.به هر حال اینم از شهرت من در یک روستای متروک در یک گوشه گم از دنیا!!! البته امیدوار شهرت موجب غفلت نشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶
سوار ماشینش شد و راه افتاد سمت خونه. یادش افتاد سر یکی از کلاسا وقتی داشت یک مدل احتمالی رو توضیح میداد یهو بحث رو فلسفی کرد و گفت اصلا زندگی یه مدل احتمالی بزرگه پر از متغیر های تصادفی و این تفکر که یک تدبیری بر زندگی آدما حاکمه مزخرف محضه. آخر همون ترم چند تا از دانشجوها رو این موضوع انگشت گذاشته بودن و به اینکه پروفسور پتیل سر کلاس نقش خدا و مذهب رو در زندگی آدما زیر سوال برده اعتراض کرده بودن. يادشه رییس دپارتمان خواسته بودش و گفته بود که اصلا ایده خوبی نیست که سر کلاس مهندسی بحثای مذهبی بکنی. اونم در بکی از مذهبی تر کشورای دنیا. پیچید سمت خروجی اتوبات آی ۳۵ چون حدس زد شاید خلوت تر باشه. همینطور هم بود. با خودش فکر کرد نمیتونه منکر رندوم بودن دنیا بشه. یاد فیلم درهای کشویی افتاد که در دوران دانشجوییش با دو تا از همخونه هاش دیده بود و منجر به یک بحث طولانی بین اونها شده بود. موضوع فیلم این بود که چطور رد شدن یا نشدن از یه در کشویی (مثل در مترو یا اتوبوس یا آسانسور ) زندگی آدما رو عوض میکنه. جالب اینجاست که آشیش همسر خودش رواولین بار تو آسانسور اداره مالیات دیده بود. این ایده که زندگی یه فرآیند تصادفیه همیشه بهش آرامش میداد چون باعث میشد که نه افسوس گذشته رو بخوره و نه نگران آینده باشه. یاد گرفته بود در موردهدف و فلسفه زندگی خیلی سوال نکنه و در عوض به زندگی به چشم یه بازی هیجان انگیزی نگاه کنه که برد و باختی توش نیست. سالها بود که با بالا پایینای زندگی بالا پایین رفته بود. البته پذیرفته بود که این بازی سوختن توش هست.
نزدیکیای پل رودخونه می سی سی پی یه اتوبوس مدرسه ازش سبقت گرفت. با خودش فکر کرد که این اتوبوس داره یکم تند میره. دقت کرد که بینه آیا اتوبوس پره یا خالی که اتفاقا پر بود. هنوز برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتن. زنش میگفت دلش بچه میخواد اما میترسه از پس تربیت بچه اون مدلی که میخواد بر نیاد. اونم تو کشوری تربیت بچه ها دست مدیا هست. خودشم تمایل چندانی به پدر شدن نداشت چون معتقد بوداضافه شدن یک متغیر تصادفی جدید، که در عین حال به متغیر های موجود وابسته هم هست، حاصلی جز پیچیده تر شدن زندگی، اونم به شکلی غیر ضروری، نداره. حتی اصل ازدواج و پیوند همیشگی دو نفر رو هم در تضاد با تئوری خودش میدونست. ازدواجش بیشتر تلاشی بود برای فرار از وسوسه ازدواج بادختری که سالها عاشقش بود. از نظر اون زندگی مشترک با قید و بندای امروزیش گنجایش رابطه عاشقانه رو نداشت. ازدواج با معشوق رو به ریختن آب یک رودخانه خروشان تو یه بشکه تعبیر میکرد. از فکرای فلسفی خسته شد و تصمیم گرفت تا رسیدن به خونه به مغزش استراحت بده.
به وسطای پل که رسید پیش خودش فکر کرد این رودخونه می سی سی پی عجب طولانیه. تا خلیج مکزیک میره. داشت توذهنش نقشه آمریکا رو مجسم میکردکه ناگهان ماشینش تکون شدیدی خورد.حس کرد زیر پاش خالی شده و داره سقوط آزاد میکنه. به نظرش اومد که پل داره میریزه. اولش خندش گرفت و فکر کرد که این یه شوخی هالیوودی دیگست.

اما شوخی نبود. پل فرو ریخت. ماشین آشیش زیر انبوهی از بتون و فولاد مدفون شد. برای آشیش بازی تموم شد. اگر آشیش میتونست احتمال این رو حساب کنه که درست در لحظه تخریب پلی که چهل سال از عمرش گذشته بود و هزاران کیلومتر با محل تولدش فاصله داشت از روی پل عبور کنه کلی تفریح میکرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۲ ب.ظ. |
کنار دریاچه کیووی
با محمد دکاک فلسطینی مشغول تماشای آسمون سیاه و پر ستاره کارولینای جنوبی بودیم. محمد گفت چرا وقتی صحبت از دنیاهای دیگه و موجودات هوشمند غیر از انسان میشه بی اختیار نگاهمون رو به سمت آسمون میگردونیم. چرا به منفی بینهایت فکر نمیکنیم؟ چرا نباید زیر پوستمون دنبال یه نیویورک بگردیم؟ اصلا از کجا معلوم زمین و کهکشان راه شیری بخشی از عنبیه چشم یه موجود غولپیکر نباشه؟
گفتم آخه
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۵ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۴ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
هنوز هیچی نشده حافظ به روایت کیا رستمی حافظه حافظیم رو عوض کرده. یعنی به جای اینکه سعی کنم بیتهای کامل رو به یاد بیارم خودم رو با مصرعها مشغول میکنم. نشونیشم اینکه پریروزا رفته بودیم یه شهری که پر دخترای خوشگل بود. منم بی اختیار رو به بقیه کردم و گفتم
شهریست
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۳۲ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶
دوست داری فرمان عالم در دست تو باشد
وچرخ عالم را چند روزی بچرخانی
گفتم باشد بگذار امتحان کنم
خب حالا کجا بنشینم
حقوقم چقدر میشود
کی باید ناهار بخورم
چه ساعتی تعطیل میشوم
فرمانروای دنیا گفت :فرمان را بده ببینم
فکر می کنم اینکار هنوز برای تو زود است
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۰ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۲ ب.ظ. |
All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۸ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۲ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !
=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۶
ب ) ترجیح میدی یه ای-میل خاص از یه آدم خاص با محتوی مشخص رو نگیری و میخوایی مطمئن بشی که همچین ای-میلی رو نگرفتی
ج ) منتظر ای-میل خاصی نیستی اماحس می کنی دیگه وقتشه که یه ای-میل جدیدبگیری
د ) کلا منتظری و ترجیح میدی اتفاق جدیدی بیوفته
ه ) اصلا منتظر نیستی و ترجیح میدی اتفاق جدیدی نیوفته
و ) همه موارد فوق
!!حالم به هم میخوره از این همه تضاد
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۱۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۶


ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۶
سهشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۵
یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۵
کولی به جایی دل نمیبنده
کولی همیشه به حرکت فکر میکنه
کولی جعبه های کمی رو همراه خودش میبره
کولی حتما سازش رو همراه خودش میبره
این فصل از قصه زندگی من تموم شد. نقطه سر خط.
دوشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۵
- نه ... باید برم ... هر جایی دورانی داره. یه حسی بهم میگه دوره اینجا تموم شده.
- کجا میری ؟
- هنوز نمیدونم ...
- سعی کن یه جای گرم بری
- آره ... میرم یه جای گرم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۱ ب.ظ. |
یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵
به یک دلیل
دو نیمکت رو هیچوقت فراموش نمیکنم
یکی در تهران، پارک ساعی، روی یک تپه
ویکی در ان آربر، خیابون استیت، مقابل کلیسای سن فرانسیس
و امروز رو ... ۱۰ دسامبر ... یک روز زمستونی با آفتابی بی رمق شبیه به روزای زمستونی تهران
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۰۰ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۵
هفته پیش بود ... سر نهار اشکان رو دیدم ... طبق معمول از «پاندا» «چو مین تو گو» گرفته بود و با بی حوصلگی مشغول خوردن بود ... تا نشستم پیشش شروع کرد به غر زدن و ایراد گرفتن از زمین و زمان که اینجا چرا اینقدر سرده و چرا همه اینقدر خر خونن و کی ژانویه میشه من برم برکلی خلاص شم از اینجا و از این حرفا ... خوب که غراشو زد بهش گفتم میدونی تو به چی نیاز داری ؟ به « جهانبینی تئودر گوز برنا» ... بچه گربه به دنیا به چشم یه شهر بازی بزرگ نگاه میکنه و هر چیزی برای اون جز اسباب بازی معنی دیگه ای نمیده ... به محض اینکه از یه اسباب بازی حوصلش سر بره یه اسباب بازی دیگه پیدا میکنه ... به این میگن هنر بازی کردن ... آدما هم باید یاد بگیرن که با دنیا و پدیده هاش بازی کنن وگرنه این دنیاست که اونا رو بازی میده ....
اشکان با چشمای خواب آلود یه نگاهی بهم انداخت و گفت : « بریم ؟ » گفتم تو اصلا فهمیدی من چی گفتم ؟!؟! گفت : « بریم ؟!؟ » ... گفتم بریم !!!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۷ ب.ظ. |
دوشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۵
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
توان دوست داشتن و دوست داشته شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان انده گین و شادمان شدن
توان خندیدن به وسعت دل،توان گریستن از سویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوه ناک فروتنی
توان جلیل به دوش بردن بار امانت
و توان غم ناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی عریان
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۹ ب.ظ. |
سهشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۵
خب ... این یه دروغ فضایی و لوس بود .... ولی بدم نمیاد باورش کنم. واقعیت اینه که هر کسی در هر گوشه گم دنیا حق داره فکر کنه که ارکستر فیلارمونیک لندن داره برای اون برنامه اجرا میکنه ... یا اینکه همه اتفاقایی که در طی روز تو دنیا میوفته رو تبدیل به موسیقی کنه و بذاره تو پیش زمینه داستان زندگیش انگار که همه دنیا در کاره که موسیقی زندگی اون رو کامل کنه .. این عین واقعیته ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۶ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۶ ب.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۵
Memories are wonderful things as long as you do not have to deal with the past
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۵

توضیح : این نوشته مربوط به ۳-۴ هفته پیشه که نصفه کاره رها شد ... قرار بود از فکرهایی که در زمان انتظار در ماشین کنار اتوبان ۹۴ تو سرم وول می خورد بنویسم که به هر حال ننوشتم . میخواستم از این بنویسم که چه مرگم بود که هی کنسرت برگزار می کردم ... اما مشخصه که ننوشتم .... الانم منتظر اردلان هستم که از خواب بیدار بشه تا با هم چایی بخوربم با نبات ... تو پیچ و خمای جاده بی ام و آخرین مدلشو همچین آرتیستی روندم که طفلک داشت شکوفه میزد !!! به قدری این جاده و ماشین سوسه کننده بودن که چاره دیگه ای نداشتم ... پاییز هم غوغا کرده بود. ... به قول LG : زندگی خوبه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۸ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۵
منو به بهانه یه استکان چای نعناع کشید تو. تا چشمش به اسم «صدرالدین عینی» خورد به یه نقطه خیره شد و انگار که مشغول بازیافت چندین گیگا بایت اطلاعات باشه چهرش رو در هم کشید و یهو گفت :«می دونستی صدرالدین عینی بود که زبون فارسی رو تو تاجیکستان زنده نگه داشت ؟» و این شروع ماجرا بود !! از صدرالدین عینی گفت و گفت و رسید به اینکه در سال ۱۳۲۳ زمانی که «صادق هدایت» سفری به تاجیکستان داشته با صدرالدین عینی آشنا میشه و کاراشون رو ردو بدل میکنن و بعده ها یه بابایی( که اسمش یادم نیست) کشف میکنه که هدایت داستان « حاجی آقا» رو تحت تاثیر کتاب «مرگ سود خور» عینی نوشته و اینکه این ایده بر خلاف نظر احسان طبری بوده که میگفت هدایت به خاطر آشناییش با افکارحزب توده جهانبینیش عوض شده ... بعد کشید تو هدایت و شروع کرد به گفتن از اون .... من هم منتظر زمان مناسبی بودم که حرفش رو قطع کنم و بگم :« آقای براتلو .. من که از شنیدن حرفای شما که هیچوقت سیرنمیشم ... اما راستش کاری دارم و باید برم» .... سر سه ساعت بود که زمان مناسبش پیش اومد و اون وقتی بود که داشت سعی میکرد اسم موسیویی که پشت مسجد فخرالدوله یه ساندویچی داشت به اسم «خاکچی» و پاتوق هدایت بود یادش بیاد....
وقتی از پله های زیر زمین نمور براتلو بالا میومدم با خودم فکر میکردم این بشر چرابا این همه سواد و اطلاعات باید تو این گوشه گم دنیا تک و تنها روزگارسپری کنه و کسی نباشه که درستو درمون ازش بهره ببره ...حیف نیست آخه ؟!؟! امیدوارم حداقل خودش قصه هاش رو بنویسه ...میدونم مینویسه
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۷ ب.ظ. |
شنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۲ ق.ظ. |
جمعه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۲۴ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۲ ب.ظ. |
شنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۵
سهشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۰۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۵
Judy and I will be in our Kolbeh where we normally hustle and bustle. At 7:30 we'll have a big pot of coffee brewing with cups, napkins , forks & knives and hugs, one from each, except the ones who rather have a handshake and a smile.
اونا برای عکاسی میرن
A reminder ... don't forget your camera. And especially don't forget your tripod, monopod or two-legged pod, like your wife or husband to carry it for you
حسین مساوات فکر کردن زیاد در مورد اومدن یا نیومدن رو جایز نمیدونه
And for all those who think they're going to think twice before they do this, forget thinking twice. No amount of thinking is going to help you. Just get your camera and see you in the morning.
ولی من بیشتر که فکر کردم تصمیم گرفتم که نرم .... لعنت به فکر کردن زیاد ...
My name is Hosain and I approve this message, and Judy does not
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۹ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۵
وقتی وارد کافه شد قیافه تابلوش توجه همه رو جلب کرد. کت و شلوار سیاه و چروکیده ای که یه هوا براش گشاد بود. یه پیرهن کرم با یقه های بلند و کروات بادمجونی که گرش زیادی بزرگ بود. کلاه معروفش هم سرش بود و یه کیف مخمل قهوه ای رنگ که سنگین هم به نظر میرسید دستش بود ... حالت بی قرار و سراسیمه ای داشت... نزدیکترین میز خالی رو (که میز بغلی من بود ) نشون کرد به سرعت به سمتش حرکت کرد ... قبل از اینکه به میز برسه نگاهش به آینه پشت میز افتاد و انگار که چیزی غیر عادی تو آینه دیده باشه ناگهان متوقف شد ... برای چند ثانیه به آینه خیره شد و بعد و رفت پشت میزی که نشون کرده بود نشست ... بی اختیار حرکاتش رو زیر نظر داشتم ... میدونستم آدم کافه رویی هست اما نمی دونستم گذرش به «اسپرسو رویال» هم میوفته ... کافه ایی که موزیک جازش خیلی وقتا رو اعصاب منم میره چه برسه به صادق هدایت !! ... کیف مخمل قهوه ای رنگش رو روی میز گذاشت و زیپش دور تا دوریش رو (که بین راه یکی دو بار هم گیر کرد) باز کرد و به محتویاتش خیره شد ... چند تا کتاب کهنه، یه لیوان پلاستیکی و یه جلد عینک چرمی ... غم سنگینی تو چهرش موج میزد ...
همینطور که نگاهش رو محتویات کیف خشک شده بود یه دفعه عطسش گرفت ولی نصفه نیمه کنترلش کرد ... قبل از اینکه عطسه دوم بیاد سریع دست کرد تو جییباش و به نظر میومد دنبال دستمال میگرده ... اما پیدا نکرد این بود که پاشد تا از میزی که اونور کافه بود دستمال برداره .. و مسیری انتخاب کرد که درست از روی سیم لپ تاپ من رد میشد .. حس کردم الانه که پاش بگیره به سیم ... تا اومدم بگم « مواظب باشید آقای هدایت !! » اون به شکل میلیمتری از روی سیم به سلامت گذشت و رفت سمت دستمال ... مطمٔن بودم که سیم رو ندید .. اصلا انگاری تو این عالم نبود ... از دیدرسم که خارج شد نگاهم برگشت رو صفحه مونیتورو مشغول کار خودم شدم ... بعد یکی دو دقیقه یهو حس کردم کامپیوترم داره به سرعت از من دور میشه ... درست قبل از اینکه از روی میز زمین بیوفته دو دستی گرفتمش و بلافاصله متوجه صادق هدایت شدم که سکندری خوران به سمت پنجره در حرکت بود و اگر میز مانعش نمیشد با کله میرفت تو پنجره ... چند ثانیه ای گذشت تا بخودش اومد و فهمید که چی شده ... یه نگاه به من کرد و یه نگاه به سیمی که از روی زمین افتاده بود ... با نگاهی شدیدا شرمنده و نگران رو به من کردو گفت : « اصلا ندیدم ... عذر میخوام» ... گفتم : « نه ... چیزی نشد» ... میخواستم بگم اشتباه از من بود که سیم رو تو مسیر گذاشتم اما دیدم که حواسش اصلا به من نیست ... این بود که چیزی نگفتم . پشت میزش نشست و خیلی سریع زیپ کیفش رو بست ... گفت: « اینروزا فکرم خیلی مشغوله » ... معلوم نبود داره با من حرف میزنه یا با خودش ... « من دارم میرم ... من خیلی زود از اینجا میرم» ... حالتش و حرفاش آدمو یاد کسایی مینداخت که میخوان به زودی خود کشی کنن ... اینو گفت و پا شد رفت.... با همون سرعت و حالتی که اومده بود ... و بر خلاف لحظه ورودش، کسی متوجه خروجش نشد ... سعی کردم با نگاه دنبالش کنم تا سوار ماشینش بشه ... برام جالب بود بدونم ماشینش چیه ... اما بدون اینکه سوار ماشینی بشه تو تاریکی شب گم شد ... یه هورت از چای زرد آلو کشیدم و با خودم فکر کردم که خیلی سخته تو این مملکت آدم بدون ماشین باشه ..
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۱ ب.ظ. |
پنجشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۵
گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ... یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟... تو همچین حرفی زدی ؟
گوش کنید
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۲۳ ب.ظ. |
سهشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۷ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۶ ق.ظ. |
چهارشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۵
ایندفعه کارامل لاته رو همچین با لهجه آمریکایی گفتم که هنوز به ته نرسیده دخترک قهوه چی شروع کرد به آماده کردن کارامل لاته ... دفعه پیش وقتی گفته بودم کارامل لاته برای چند ثانیه عین بز بهم زل زده بود .. وقتی کارامل لاته آماده شد کارت قهوه خونه رو بهش دادم تا یه سوراخ دیگه بزنه روش بلکه روزی سوراخا به ده تا برسه و یه نوشیدنی مفتی بگیرم ... این تنها انگیزه منه برای شروع روزی تازه در اینروزها !!!
یاد شایان افتادم که بعد از اینکه از اینجا رفت کارتاش رو برای شروین پست کرد .... از اون کارایی که اینروزا دیگه خیلی مرسوم نیست و به همین خاطر حسابی به دل آدم میشینه. ۲ روز بعد از اینکه رفت تو صندق پستم یه کارت پستال پیدا کردم با عکس بوفالو ... از شایان بود ... نوشته بود هنوز به مقصد نرسیده دلش تنگ شده و چون در حال گذر از سرزمین بوفالوها بوده یاد ماها افتاده و هوس کرده دو خط بنویسه ... آخرشم نوشته بود خاک پای دوست ...مدل نامه های قدیمی ... امروز بعد یه سال و اندی برام این سوال پیش اومد که ربط ما و بوفالوها چی بوده ؟ سوالای دیگه ای هم برام پیش اومد. مثلا اینکه چه حکایتیه که خوب که به یکی نزدیک شدی یهو همچین ازت دور میشه که نمیفهمی کی رفت ... انگاری به آدما یه کش وصله که یهو در میره ... یه سر کش دست تو و یه سر دیگش بسته شده به یه درختی چیزی در یک نقطه نا معلوم و به اندازه کافی دور اونطرف سرزمین بوفالوها و پنگؤناو فیلهای آبی ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۴ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۱۲ ب.ظ. |
یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵
امروز و قتی بعد سه هفته به صفحه ۷۷ از این کتاب سیصد صفحه ای رسیدم با خودم فکر کردم چی باعث شد تو اونروز همه کتاب رو ظرف ۶-۷ ساعت بخونی ... بهت گفته بودم اینروزا فرصت کتابخونی ندارم و راست گفته بودم. موقع رفتن ازت خواسته بودم کتابی رو که برای من آورده بودی برگردونی ... البته از اول هم قرارمون همین بود چون گفته بودی کتاب یادگاریه از یه دوست و قرار بود تا وقتی اینجا هستی من بخونمش ... و من تنها وقتی که برای خوندن اون کتاب پیدا کرده بودم توی هواپیما بود ... و تو هم کتابی رو که میخواستی تو هواپیما بخونی اشتباهی به بار تحویل داده بودی و به همین خاطر کلی اعصابت به هم ریخته بود ... گرچه میدونستم پیشنهادم مسخرست اما بهت گفتم اگه میخوایی میتونی کتاب منو بخونی ... و تو هم بدون اینکه چیزی بگی با نگاهت تایید کردی که پیشنهادم مسخرست....
اسم کتاب یادم نیست مثل خیلی اسمای دیگه ای که یادم نیست اما داستان یه زن و شوهر بود که تو اروپا زندگی میکردن ... ماجرای داستان تو یه قطار میگذشت ... مرد و زن حرفی نداشتن که بزنن این بود که زن قصه زندگیش مرور میکرد. کتاب نیمه کاره موند چون وقت دیگه ای نبود که بخونمش ... البته وقت که بود اما ترجیح میدادم تا تو اینجا هستی خودمو غرق کتاب نکنم . روزی که داشتی چمدونتو می بستی کتاب رو بهت دادم. تو گفتی پیشم باشه و بخونمش اما من گفتم که ببریش چون میدونستم تا مدتی نه وقت کتاب خوندن دارم نه دلو دماغشو ... و راست هم میگفتم ... اما بعدها فکر کردم نکنه دلیلی خاصی وجود داشته که تو میخواستی من این کتاب رو بخونم ... نکنه میخواستی به واسطه این کتاب من متوجه موضوع خاصی بشم . یا نکنه اینم یه تست بود . مثل تست کاست « قاصدک» شجریان که هفت سال پیش تو ماشین گذاشتی تا ببینی عکس العمل من چیه ... اینو بعدا خودت به من گفتی. و من بدترین نمره ممکن رو گرفتم چون اون موقع هیچ عکس العملی نشون نداده بودم ... شاید برای جبران اون نمره افتضاح بود که من بعده ها ۲ تا ساز یادگرفتم و اکثر گوشه های دستگاههای موسیقی ایرانی رو از بر کردم و یه گروه موسیقی جفتو جور کردم و ۶-۷ تا اجرا جلوی جمعهای بزرگ داشتم ... نمی دونم ... به هر حال اگه این کتاب هم یه تست دیگه بود پس بازم رد شدم ... خدا میدونه جریمم چیه. شاید مجبور شم بعدها یه کتاب بنویسم.
وقتی تلفنی بهت گفتم شروع کردم به خوندن کتابی که تو کافه خوندی تو گفتی « تو که گفتی وقت کتاب خوندن نداری ... باز تعارف کردی ؟!؟! » ... و باز هم هواس جمع تو و هواس پرت من ... جواب قانع کننده ای نداشتم ولی میدونستم که واقعا نه تعارف کرده بودم و نه وقت کتاب خوندن داشتم .... همونروز دوباره بهت زنگ زدم که بگم واقعا تعارف نکرده بودم . کارم احمقانه بود ... اما نمیدونم چرا نسبت به متهم شدن به تعارف اینقدر حساسم ... قبل از کنسرت شهرام ناظری هم وقتی تو ماشین یه قلوپ از آب تو خوردم و تو گفتی تمومش کن و من گفتم که تشنم نیست و بعدش تو سالن دنبال آبخوری میگشتم و تو گفتی چرا تعارف داری تو من باز هم سعی کردم متقاعدت کنم که تعارف ندارم و واقعا هم نداشتم ... اما فکر کنم نتونستم متقاعدت کنم مثل خیلی وقتای دیگه...
امروز وقتی به صفحه ۷۸ کتابی که تو کافه خونده بودی رسیدم فهمیدم چرا با علاقه یه ضرب تا آخرشو رفتی ... یا حداقل حدس میزنم ...
آرزو به دریا نگاه کرد : « بچه که بودم از دریا میترسیدم» یقه پالتوی خاکستری رو بالا زدو دستها رو کرد توی جیب « راستش هنور هم میترسم ... زیادی گندست .. نه ؟ همش در حال عوض شدن. هیج وقت معلوم نیست چند ثانیه بعد چه شکلیه ...نه ؟ »
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۲۴ ب.ظ. |
سهشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۵
من امروز برای ۲ ساعت سرچشمه موسیقی محلی ایرانی رو به خونم آووردم ... حسین بهروزی نیا، جمال محمدی و علیرضا شیروانی با بربط و کمونچه و دوتار غوغایی به پا کردن که تاهمیشه در خاطرم میمونه ...

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۰ ق.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۵
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵
تا اینکه تو اومدی. بدون اینکه چیزی بگم یا چیزی بگی کنارم نشستی ... و نگاهتو،مثل من، دوختی به افق ... و سنگریزه بعدی رو توی دریا انداختم. و نگاهت رفت سمت کف روی آب و تا محو کامل دنبالش کردی ... همون کاری که من کردم ... سنگهای بعدی رو هم من انداختم ... سنگی برداشتی تا پرتاب کنی ... پرتاب کردی اما به آب نرسید ... سنگ تو سراشیبی دماغه قل خورد و کنار یه سنگ بزرگتر از حرکت ایستاد ... اونموقع نگاهم رو سمت تو گردوندم ... و نگاهمون برای باراول به هم تلاقی کرد ... نمیدونم تو تو نگاه من چی پیدا کردی اما من تو نگاه توهیچ چیز پیدا نکردم ... پس هردو به افق خیره شدیم ... سنگ بعدی رو پرتاب کردم اما قبل از اینکه سنگ به سطح آب برسه تو بلند شدی ... و رفتی ... و وقتی کف روی آب محو شد تو کاملا دور شده بودی ... من موندم و یک دریا و کلی سنگریزه ... به علاوه یک سنگریزه که تو انداخته بودی ... به زحمت لابلای بقیه سنگریزه ها با نگاه پیداش کردم و از ترس اینکه مبادا گمش کنم هنوز که هنوزه نگاهمو از روش بر نداشتم ...
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۵

ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۲ ب.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۵
پرده کنار رفت و اجرا شروع شد.
و مثل سال گذشته ...
دو سال گذشته
سه سال گذشته
وچهار سال گذشته من دلم میخواست هیچوقت تموم نشه
و سینااینجوری تمومش کرد :
پیش از منو تو بسیار
بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را
اینگونه یادگاران
این نغمه محبت
بعد از منو تو ماند
تا در زمانه باقیست
آواز باد و باران ... آواز باد و باران
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۸ ب.ظ. |













