دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

کفش من چند وقتی بود که موقع حرکت شدیدا غیرژ غیرژ میکرد و توجه همه رو به خودش جلب میکرد. مخصوصا وقتی کفپوش راهروهای دانشکده رو واکس میزدن آن چنان سر و صدای راه مینداخت که آدما از دفتر کارشون سرک میکشیدن که ببینن منشا این صدا چیه. چون این صدا همیشه همراهم بود برای من عادی شده بود و یه جوارایی فیلتر میشد تو گوشم. اما برای بقیه به این راحتیا عادی نمی شد. این بود که تصمیم گرفتم یه کفش بی صدا بخرم واینکارو کردم. از وقتی که کفش جدید رو میپوشم بی صدا راه میرم. اما این سکوت به من این امکان رو داد که صدای تازه ای رو کشف کنم که قبلا در لابلای غیرژ غیرژ کفش گم میشد. صدای جدید از نوع تلق تلق هست و به نظر میاد منشا‌ٔ درونی داشته باشه. حالا یا از سایش استخونهام در حین حرکت ایجاد میشه و یا در اثرلق خوردن مغزمه تو جمجمم. گرچه این صدا هم به تدریج برام عادی میشه اما کنجکاوم بدونم دیگه چه صداهایی پشت این تلق تلق پنهان شدن. اینه که تصمیم گرفتم مفصلام رو بدم روغنکاری و مغزم رو هم با مداد پاکنی چیزی سرجاش فیکس کنم.

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام همیشه با تو بوده ام

وطن، وطن
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام

سیاوش کسرایی

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

امروز به کشور شراب شدیم تا « غم کهن به می سالخورده دفع کنیم». به هفت کارگاه شراب شیوه شدیم و از هفتاد خم جرعه ای شراب زور دار نوشیدیم. ما بودیم و سر خوشی و وضع بی خبری. آن دم که خورشید می ز مغرب ساغر غروب کرد راه صحرا گرفتیم و سوی دیار روان گشتیم تا باز فردا روز به کار دنیا شویم.

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

تحولاتی چند ...

نخست اینکه امروز تخته سیاهی که برای دفتر کارم سفارش داده بودم رسید. هر چی کار دستم بود کنار گذاشتم و با اشتیاق تمام وسط اتاق چارزانو زدم و ، مثل پسر بچه ۷ ساله ای که کادوی عیدش رو باز میکنه، تخته سیاه رو از تو بسته اش در آوردم. خوب به رنگ سیاهش خیره شدم تا مطمن شم سیاهش کاملا سیاهه که بود. با وسواس عجیبی شروع کردم به نصبش روی دیوار. کلی محاسبات مهندسی به خرج دادم که صاف نصبش کنم و هر اونچه از علم «تراز» و « راست ورزی » میدونستم ریختم وسط و در نتیجه موفق شدم به شکل دقیقی تخته سیاه رو «کج» نصب کنم. تخته سیاه کج من هنوز نصب نشده فضای دفترم رو کامل عوض کرد. حالا دیگه کاملا توجیهم که چه کاره ام و هر روز صبح که از در خونه میام بیرون خوب میدونم شغلم چیه.

دیگر اینکه امروز یه ساعت رادیو دار (یا رادیوی ساعت دار) خریدم تا هر روز صبح با صدای روح نواز «ان پی آر» بیدار شم. ظاهرا برای عقب نموندن از قافله سبزها و لیبرالها و طرفداران محیط زیست و لایه عزیز اوزن باید به برخی بی ناموسیها تن داد !!

و دست آخر اینکه دارم وسوسه میشم از دل به سیب هجرت کنم. امان ازاین بیماریهای وا گیر دار.

دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۸


آدمها بر سه دسته هستند:
۱- اونایی که هفت سین میچینن چون بهش اهمیت میدن.
۲-اونایی که هفت سین نمیچینن اما بهش اهمیت میدن .
۳- اونایی که هفت سین نمیچینن چون بهش اهمیت نمیدن.

من امسال در دسته دوم قرار داشتم اما سالهای پیش بیشتر دسته اولی بودم. برای اینکه خودم رو متقاعد کنم که دسته سومی نیستم، دیروز رفتم یه گلدون گل (که اسمش رو بلد نیستم) خریدم و جلوی در خونم آویزون کردم تا خودم رو یه جورایی به دسته دومیها آویزون کرده باشم. احتمالا یه جایی یه اصلی هست که میگه «بعضی از سقوطها برگشت ناپذیرند».

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست
.

در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
-ميهن سيارشان-
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من ميجوشد:

اي کاش ...
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.

«شفیعی کدکنی»

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

سن فرانسیسکو

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

۱- با وجود اینکه معمولا سعی میکنم در دام «همگونسازی آمریکایی» گرفتار نشم، بعضی وقتا چاره ای جز تسلیم نیست. من، مثل خیلیای دیگه ، روزم رو همیشه در استار باکس و با نوشیدن چای (یا قهوه) و مطالعه روزنامه یو اس ای تودی (یا نیویورک تایمز) شروع میکنم. تصورکنید ۳۰ میلیون نفر همزمان با هم چای هورت بکشن و روزنامه بخونن و تازه احساس متفاوت بودن هم بکنن .... خنده دار نیست ؟! شایدم نیست !!

۲- داستان هواپیمایی «یو اس ایر ویز» هم در نوع خودش خیلی پند آموزه. این یو اس ایر ویز انصافا یکی از یهترینهای هواپیمایی این مملکته. همیشه کمترین تاخیر رو داشته و یکبار هم نشده چمدونم دیر برسه ویا گم بشه و از همه مهمتر خلبانهایی داره که میتونن هواپیما رو با موتور خاموش رو از لابلای آسمونخراشای نیویورک رد کنن و روی رودخانه هودسون بشونن طوری که از کسی حتی یه خراش هم بر نداره. حالا تو این هاگیر واگیر بحران افتصادی، بنده خداها تصمیم گرفتن نوشیدنی حین پرواز رو که قبلا مفتی بود پولی کنن از قرار لیوانی ۲ دلار. بعد از این تصمیم ، یو اس ایر ویز مورد غضب مسافرین ننر و از خود راضی (منجمله خودم) قرار میگیره و فروشش به تدریج پایین میاد در حدی که مدیران شرکت به «شکر» خوردن میوفتن و دوباره نوشیدنی رو رایگان می کنن. نتیجه گیری اخلاقی اینکه یک عیب سطحی و مشهود به راحتی میتونه چندین حسن عمیق و درونی رو محو و نا پیدا کنه.

بی خود نیست که شاعر گفته : «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول ٓطبع مردم صاحب نظر شود»

یه مقاله جالب از بی بی سی در مورد کیفیت و کمیت دوست ...

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

«کوک» بودن موضوع مهمیه و از اون مهمتر «هم کوک» بودنه.

وقتی سه تار کوکه، اگه دستت تصادفی هم به سیما بخوره، حاصلش یه صدای دلنشینه. اگه فقط سیم اول یه ساز کوک رو به ارتعاش در بیاری بقیه سیمها هم به شوق میان و و طبق قوانین فیزیکی به رزنانس میوفتن . حالا اگه چند تا ساز هم کوک با هم نواخته بشن دیگه واویلاست و تارهای مرتعش و ارواح مرتعشتر (این دومی طبق قوانین متا فیزیکی) همینطور رزنانس میکنن.

این چهار خط مقدمه رو گفتم که برسم به پنج خط موخره:

آدما بر دو نوع هستند. اونایی که زندگیشون موسیقی داره و اونایی که زندگیشون موسیقی نداره. اونایی که به اهمیت موسیقی زندگی پی بردن و آگاهانه سازهای لازم رو در ارکستر زندگیشون چیدن حتما برای هم کوک کردن سازها هم فکری کردن. بعضی از این سازا مثل کار، همراه، دوستان و محل زندگی سازهای اصلی زندگی به شمار میرن و اگه با روحیه آدم هم کوک نباشن موسیقی زندگی عجیب گوش خراش و آزار دهنده میشه و همون بهتر که با یه نت سکوت طولانی جایگزین بشه. خلاصه اینکه اگه اونقدر خوش شانسی که کوک خودت دستت اومده، حیفه اگه محیط اطرافت رو با خودت هم کوک نکنی.

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

هر چی از روز برگشت از ایران دورتر میشم باور این سفر و اتفاقاتش برام سختتر میشه. تمام اون هفت ماه و اتفاقاتش الان برام مثل خواب میمونه. یه خواب مبهم و درهم و برهم که وقایعش هیچ ربطی به هم ندارن. اگه همین الان یکی به من بگه تمام اون هفت ماه یه خواب بوده شاید حرفش رو باور کنم. اینکه این چند وقت از ایران و ماجراهاش ننوشتم شاید به این علت بوده که هنوز این اتفاق رو به عنوان یک واقعیت نپذیرفتم. بعد هفت سال یهو به کلم زد که برم ایران. رفتم و هفت ماه به اجبار موندم و برگشتم و به ظاهر هیچ اتفاقی نیوفتاد و همین و بس. اینکه نمی فهمم عایدی ملموس این سفر چی بود اذیتم میکنه. البته دیدن خانواده و برگشتن به حال و هوای خوب «خونه» به تنهایی ارزش گذر ازیه اقیانوس و دو قاره رو داشت اما دلبستگی و احساس مسئولیت خانوادگی من قبل و بعد از سفر تفاوت چندانی نکرده.

رفتنم بی علت نبود. گرچه مقصود حاصل نشد اما مطمئنم این سفر یه جوری سرنوشت من یا حداقل یه نفر دیگه رو عوض کرده. کی و چجوری نمیدونم. اما شک ندارم یه روز پی به سر این سفر میبرم. البته اگر خواب نبوده باشه !!

حدود یه ربعه که پشت خط تلفن اداره مالیات هستم . تلفن رو بلندگو هست و موسیقی کلاسیک تلفن اداره اتاق رو پر کرده. این موسیقی نا حودآگاه آدم رو میکشونه به تفکرات فلسفی در مورد مفهوم هستی و مرگ و زندگی و اینچیزا. البته مشکل اینجاست که وقتی خوب عمیق میشی و میخوایی جمع بندی کنی که در زندگی فقط معنویاته که ارزش داره و باید دل از مادیات کند تا به عرش اعلا رسید، کارمند بی حوصله اداره مالیات یهو موزیک رو قطع میکنه و تو از خواب میپری مجبوری باهاش در مورد یه قرون دوزار مالیات سال پیش چونه بزنی. اینجاست که واقعیت جفت پا میره تو شکمت ... حدوداً.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

امروز موفق شدم یه آرایشگر کار بلد پیدا کنم و خیالم از این بابت در شهر جدید راحت شد. البته طرف یه هوا «گی» میزنه اما خب چه میشه کرد دیگه. انگار تو این مملکت اگه یکی بخواد سر و وضعش مثل حمالا نباشه تنها راهش اینه که با گی جماعت معاشرت کنه (و در برخی موارد هزینه اش رو هم بپردازه !!! ).

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

نمی دونم اینکه آدم شروع میکنه به دوستدار محیط زیست شدن و به اصطلاح «سبز» فکر کردن یه اتفاقه یا یه فرآیند خزنده هست که به تدریج به ثمر میرسه و یا نشونه ورود به دوران میانسالیه یا اینکه نتیجه زائل شدن عقل آدمه در پی سالها زندگی در فرنگ. هر چی که هست به نظر میاد من دچار این بیماری شدم . امروز وقتی به پرینترم که داشت یه مقاله رو پرینت میگرفت نگاه میکردم این احساس رو داشتم که پرینتر داره خون بدن منو میکشه و به جای جوهر استفاده میکنه. کاغذای زبون بسته هم که یکی یکی داخل پرینتر کشیده میشدن به نظرم مثل آدمایی بودن که کت بسته روی نوار نقاله به داخل کوره آدم سوزی فرستاده میشدن. برای جبران ۱۰ برگ پرینتی که میتونستم نگیرم، موقع خروج از دفترم دقت کردم که حتما چراغ رو خاموش کنم و در مسیر بین دفتر و آسانسور هم به هر چراغ اضافه ای رسیدم خاموش کردم. به در آسانسور که رسیدم مکثی کردم و راه پله رو انتخاب کردم و موقع سفارش چایی در استارباکس، به قهوه چی گفتم به جای اینکه دو تا لیوان کاغذی تو هم کنه که دستم نسوزه، از یه لیوان استفاده کنه فوقش دستم میسوزه. اتفاقا اینجوری بهتره چون شاید یاد آتیش جهندم بیوفتم. اگر فردا نوشتم که زنگ زدم به اداره برق و ازشون خواستم برای تٔامین انرژی مصرفی خونم از پهن گاو استفاده بشه تعجب نکنید. من حالم اصلا خوب نیست !!!

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷

مرده رو بیدار کن ...

حتما با این نوع خط داستانی در فیلمای ژانر وحشت آمریکایی آشنا هستیدکه مثلا یه بابایی داره درشب تو جاده های بیابونی تگزاس یا نیو مکزیکو و یا آریزونا میرونه که متوجه میشه بنزینش روبه اتمامه. پس از چند کیلو متر رانندگی در اوج ناامیدی چشمش به نور کمسویی در دور دستها میخوره. به سمت نورحرکت میکنه و به یه کلبه چوبی می رسه که پشت پنجرش یه تابلوی نئون آویزونه که تو باد تکون میخوره و میگه «باز است» یعنی اینجا فروشگاهی چیزیه. یارو خیالش راحت میشه و وارد مغازه میشه که بنزین بخره. فروشنده پشت دخل یه پیرمرده با شلوار بند شونه ای و چهره ای ترسناک که یک کلمه هم حرف نیمزنه و فقط موقع برگردوندن مابقی پول یه نگاه شرورانه ای به مرد راننده میندازه. قهرمان داستان بی خبر از همه جا با نگاهی حاکی از رضایت گالن بنزین رو تو باکش خالی میکنه و سوار ماشینش میشه و میخواد استارت بزنه که یهو یه دست خونی از زیر صندلی ماشین بیرون میاد و پای یارو رو میگیره و باقی قضایا .....

دیشب همین اتفاق برای من افتاد. با این تفاوت که بعد از ورود به کلبه، به جای روبرو شدن با پیرمرد ترسناک و اتاقی کم نور و عنکبوتی، جمع زیادی آدم خوشحال و خندان رو در برابر خودم دیدم که در فضایی گرم و صمیمی ساز میزدن و آواز اسکاتلندی میخوندن و میرقصیدن و حال دنیا رو میبردن. منم یه چایی از نوع جمهوری چای گرفتم و یه گوشه سرقفلی دار نشستم ومغزم رو خاموش کردم. کافی شاپ «مرده رو بیدارکن» رفت تو لیست پاتوقهای مورد علاقه من.

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

وسایل اتاق نشیمن من تشکیل شده از دو تا بالشتک سرمه ای و نارنجی و یه کارتن پر کتاب که به عنوان میز لپ تاپ ازش استفاده میکنم و یه قالیچه عشایری نازنینی که با مامان از بازار تهران خریدیم و یه وری وسط اتاق پهنه. عصرا که از سر کار میام یه لیوان چایی از نوع گلستان دم میکنم و گوشه اتاق چار زانو میزنم و به بالشتکا تکیه میدم و کامپیوتر رو آتیش می کنم و به وب گردی مشغول می شم. یه دسته سی دی موسیقی هم کنارم هست که به فراخور حالم یکیشون رو به جریان میندازم تا سکوت خیلی دورو برم جولون نده. البته در کنار این همه هیچ، از نورخوب نمیتونم بگذرم چون معتقدم اگه اتاقی نورش درست باشه دیگه هیچ چیز نمی خواد. پس نور پردازیم هم حتما به راهه. اسباب کشی که میکردم همه تیر و تخته ها و لوازم خونه رو خیرات کردم. میل عجیبی به سبکی دارم و از اینکه حجم زیادی «ماده» با خودم حمل کنم بیزارم حتی اگه به قیمت خوابیدن روی زمین سفت برام تموم بشه. شبها ، به لطف Netflix حتما یه فیلم استخون دار در بساط دارم و با تنقلاتی از جنس سوهان محمد ساعدی نیا و لواشک مادر بزرگ و کلوچه نبات ریز کاشان، با بیش از یک قرن سابقه، اوقات خوشی رو سپری میکنم.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷

امروز اولین نامه رو در صندوق پستیم در دانشکده دریافت کردم. نامه ای بود از «سوزان فاکس» سرمربی تیم بسکتبال دختران دانشگاه که در اون از خدمات بی دریغ من در طی چند سال گذشته به دانشجویان این دانشگاه قدردانی شده بود. واقعا این نامه همه خستگی «چند سال گذشته» رو از تنم بیرون کرد !!!

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

.If you pursue several dreams all at the same time, you will lose them all

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

اولین روز کاری ....
درسته که ارزش همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزهای آدم قراره یکسان باشه اما نمیشه منکراین شد که بعضی از روزها میتونن خیلی خاص بشن و برای همیشه در خاطر آدم بمونن. مثل امروز: اولین روز کاری.

صبح بدون اضطراب و هیجان خاصی از خواب بیدار شدم. مراسم صبحگاهی رو مثل بقیه روزا برگزار کردم. فقط موقع انتخاب لباس کمی ژانرم رو رسمی کردم و همینطور از مالیدن افزودنیها مجاز به موها خودداری کردم. میخوام بگم خیلی تو کتم نبود که امروز روز متفاوتیه. در محل کار دو سه ساعت اول به خوشامدگویی و معارفه و فرم پر کردن و اینچیزا گذشت و منم تمام وقت با لبخندی به غایت تصنعی و از سر تعارف در صحنه ها حضور داشتم و منتظر بودم این بازیای خسته کننده تموم بشن و من به زندگی دل ای دل خودم، به سبک چند ماه اخیر برگردم. تا اینکه قرار شد «کارلا»، منشی دانشکده، دفتر کارم رو بهم نشون بده.

کارلا کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت به خونه جدید دور از خونت خوش اومدی. یه دفتر کار کاملا جدی بود با وسایل کاملا نو و آکبند. میز و کتابخونه و فایل و کامپوتر و پرینتر و تلفن و خلاصه همه ادوات لازم برای کار جدی. بوی چوب نو اتاق رو پر کرده بود. کارلا با نگاهش ازم خواست که دهانه در رو رها کنم و برم داخل دفتر. و من اینچنین کردم. کمی بهم فرصت داد که همه چیز رو برانداز کنم و بعد گفت اگه چیزی کم و کسر داشتی به من بگو و خواست که بره. روم رو کردم به سمتش و درست مثل بچه کلاس اولیا که میخوان همراه مامانشون برگردن خونه، منم اومدم که به سمت در حرکت کنم که کارلا خداحافظی کرد و در رو بست و رفت. و من موندم و یه دفتر پر ولی خالی. در این لحظه بود که پذیرفتم امروز روز متفاوتیه. پشت میز نشستم و به مسیری که برای رسیدن به این میز طی کرده بودم فکر کردم. به این فکر می کردم که این میز به چه قیمتی برام تموم شده و برای بدست آوردنش چیا رو از دست دادم که ناگهان حس ناخوشایندی اومد سراغم. بی اختیار بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و منظره بیرون رو بر انداز کردم. نیمی از منظره ساختمونای شهر بود و نیم دیگه تپه های پر درخت اطراف شهر. میدونم در طی چند سال آینده بارها و بارها برای فکر کردن و یا فرار از فکر کردن به این پنجره پناه میارم.

دستشویی که رفتم در آینه آدم متفاوتی دیدم. آدمی که هیچ ربطی به ۳-۴ ساعت پیشش نداشت. سعی کردم چهره خودم رو در اولین روز کاری به خاطر بسپرم. نمی دونم چرا. شاید برای اینکه چهره آخرین روز کاریم رو با چهره امروزم مقایسه کنم. که چی ؟ بازم نمیدونم.

فردا دومین روز کاریه و هیچ چیز بی رحم تر از گذر زمان نیست. میدونم ده سال دیگه امروز برام مثل دیروز میمونه. فقط امیدوارم اون موقع ده سال گذشته رو در کفه «زمانهای بدست آورده» قرار بدم.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

این آقای جیپ انصافا در طی این چند سال در رفاقت و مرام سنگ تموم گذاشت. هر چی من بهش نرسیدم و هی دووندمش دور آمریکا، اون آقایی کرد و خم به ابرو نیوورد و پا بود برام. منم در عوض تصمیم گرفتم برای همیشه نگرش دارم. اگه یه ماشین دیگه هم بخرم پارکینگ سقف دار مال آقای جیپه. فعلا علی الحساب براش دو جفت کفش نو خریدم به پاس خدمات بی دریغ در طی شش سال گذشته. گرچه مطمئنم هیچ توقعی نداره. به هر حال قدر یار وفادار رو باید خیلی دونست.

ژانویه ۲۰۰۷


ژانویه ۲۰۰۹

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

در جستجوی گرما
به جنوب سفر میکنم

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

در پیاده رو قدم میزدیم. پسرکی دعا فروش به ما نزدیک شد و از من خواست ازش یه دعا بخرم.
(جملات زیر در حال حرکت رد و بدل شد)

گفتم نمیخوام.
گفت یکی بخر دیگه.
گفتم پسر جان برو نمی خوام.
گفت همش دویست تومن.
گفتم اصلا میدونی چیه؟! ‌من مسلمون نیستم. جهودم !! حالا چی میگی ؟

این رو که گفتم پسرک از حرکت ایستاد و باحالتی شدیدا سرزنش آمیز نگاهم کرد طوری که من هم مجبور به توقف شدم. انگار که با نگاهش طنابی انداخت دور گردنم. بعد از چند ثانیه سکوت به منظور اطمینان از اثر گذاری نگاه با لهجه شیرازی شیرینی گفت:
برا دویس تومن ؟!؟! برا دویس تومن میگی مسلمون نیستی ؟! دویس تومن ؟!؟!
و وقتی میگفت «دویس تومن» انگشست شستش رو به انگشت سبابش چسبوند که بگه دویست تومن چقدر کمه. من فکر نمیکردم خجالت بکشم و بعدا هم نفهمیدم چی شد که خجالت کشیدم اما واقعا خجالت کشیدم.

مثل خجالت کشیدن آدم بزرگی که یواشکی بستنی یه بچه رو لیس میزنه و یهو بچهه میبینه.
یا آدم بزرگی که مشغول ماشین بازی میشه و یهو یه آدم بزرگ دیگه میبیندش.
یا یه مدیر عامل موقری که در سکوت اتاقش بابا کرم میرقصه و ناگهان منشیش وارد اتاق میشه.

و من یک دعا خریدم از جنس «ون یکاد» تا از خجالت پسرک در بیام.

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

ابتدا: امروز در حین وبگردی سر از وبلاگ توکا نیستانی در آوردم. اولش نفهمیدم که وبلاگ اونه و چند تا پست خوندم تا صاحب وبلاگ رو شناختم. خیلی زود متوجه شدم یکی از پر خواننده ترین وبلاگهاست و مدتی پیش هم کاندید بهترین وبلاگ فارسی شده بود. توکا نیستانی، علیرغم اینکه نویسنده نیست، قلم روونی داره و صریح و اثرگذار مینویسه. اتفاقا از طریق همین وبلاگ گذرم افتاد به وب سایت آیدین آغداشلو که اون هم، با وجود اینکه یه اصولا نقاشه، به دید من نویسنده ماهری اومد. تز من اینه که سرچشمه «آفرینش هنری» در مغز فقط یک جاست. حالا بسته به نوع «فیلتری» که خالق اثر هنری انتخاب میکنه نمود خارجی هنر فرق میکنه. اینکه یکی نقاش میشه یکی نویسنده یکی موسیقیدان و یکی مجسمه ساز. بعضی ها هم از هر انگشتشون یه «فیلتر» میباره. حرفم اینه که مثلا یه عکاس خوب اصولا میتونه یه فیلمنامه نویس خوب هم باشه یا یه شاعر خوب یا یه نوازنده خوب. برای این تزمثال واقعی هم کم سراغ ندارم. حالا اگه توکا نیستانی این پاراگراف رو بخونه مطمٔنم میگه : «حرفی از این یاوه تر نشنیده بودم !!»

دیگر: امشب میخوام نمایش «مانیفست چو » رو ببینم. «کرگدن» هم تو لیست انتظاره برای یک شب دیگه. مثل کسایی که میدونن دو هفته بیشتر زنده نیستن و میخوان در زمان باقیمونده حال دنیا رو ببرن،منم با حرص و ولع عجیبی تلاش میکنم تا در این دو هفته ای که از حضور من در ایران باقیمونده وقتم رو با چیزایی بگذرونم که میدونم «اونور» گیرم نمیاد. نه که اونور تئاتر و اینچیزا نباشه که اتفاقا بیشتر هم هست. اما حال و هوای نمایشنامه های ایرانی(البته از نوع خوبش) و سالنهای تئاتر شهر یه چیز دیگست.

سر انجام: قرار شد اردلان از «آبزرویشن» جدیدش برام بگه. این بود که، با وجود نزدیک بودن به چند تا کافه دلربا و چیتان، رفتیم لب باغچه داخل پاساژ گلستان شهرک به سبک لوزرهای پاساژگرد نشستیم مشغول به صحبت شدیم . آبزرویشن اردلان این بود که همه هم دوره های من که ایران موندن صاحب «زن و زندگی» شدن اما ماها که ایران رو ترک کردیم از «زن و زندگی» واموندیم. حول این موضوع که اساسا «زندگی» رو چی می سازه و المانهای خوشبختی چیان کلی بحث سنگین روشنفکری کردیم که طبیعتا به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم. این بود که رفتیم یه جا چایی خوردیم. البته اون روز من هم به یه «آبزرویشن» جالب رسیدم و اون اینکه مردها نا خود آگاه «زن» و «زندگی» رو مترادف به شمار میارن.

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷


ظهریک روز کاملا «صاف و آفتابی» در تهران عزیز !!

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

این عکس، که به بیست و شش هفت سال پیش مربوط میشه، برای خودش ماجرایی داشت. همه معتقد بودن که من در این عکس حالتم خیلی طبیعی شده ولی در مورد فیروزه کسی نظر خاصی نداشت. البته من الآن معتقدم فیروزه هم در این عکس کاملا طبیعی و واقعی افتاده. خلاصه اینکه سر این موضوع فیروزه بهش بر خورد و چند روزی قهر بود. کلا این آبجی خانوم ناز ما دست به قهرش خوب بود. جالب اینجاست سر سفره عقد فیروزه هم این عکس به نمایندگی از من حضور داشت.

اینا رو گفتم تا بگم از اینکه در طی ۶-۷ ماه حضورم در تهران فیروزه رو ندیدم حسابی حالم گرفته. اون برای من از یه خواهر خیلی بیشتره. اصلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم که شاید تا دو سه سال دیگه هم نبینمش.فقط امیدوارام سارا کوچولو، که اون موقع حدودا چهار سالش هست، منو به عنوان خان داییش به رسمیت بشناسه.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

بعد از خوندن سه چهار فصل اول رمان «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز شباهت عجیبی بین کاراکتر «ملیکادس کولی» و «مایکل پیامبر» احساس کردم. اول داشت باورم میشد که مایکل همون ملیکادس هست اما بعد از اینکه فهمیدم ملیکادس مرده و جسدش سه روز در کنار جیوه جوشان قرار گرفته تا متلاشی بشه پذیرفتم که مایکل نمیتونه همون ملیکادس باشه. اما یقین دارم مایکل از نوادگان ملیکادسه.

مدتیه که از مایکل پیامبر هیچ خبری ندارم. اولین باری که دیدمش مشغول پیانو زدن در رستوران دانشگاه بود. به سبک کاملا شرقی هم پیانو میزد. نمیدونستم به زودی همسایه میشیم. روزی که مشغول اسباب کشی به آپارتمان جدید بودیم کسی در خونه رو زد. در رو باز کردم و مایکل پیامبر رو پشت در دیدم. خیلی محترمانه سلام کرد و گفت که همسایه ماست و در آپارتمان روبرویی زندگی میکنه و از من خواست که در آپارتمان رو هنگام بستن به هم نکوبیم چون که باعث میشه کل ساحتمان بلرزه و تمرکز اون به هم بریزه. وقتی اینا رو میگفت من همه حواسم به تکه الماس بزرگی بود که وسط فربم عینکش نصب شده بود. در نتیجه نفهمیدم که چی گفت. مایکل هم متوجه این موضوع شد و اینبار کمی جدی تر گفت : « در رو میگم .... نکوبید» و بعدش خیره شد تو چشام. من که تازه به خودم اومده بودم سریع و خجالت زده گفتم :«او ه .. بله حتما ... جدا معذرت میخوام». و این شروعی بود برای ماجراهایی که به «داستانهای مایکل پیغمبر» معروف شد و تا هفت آبادی اونطرفتر همه رو مجذوب خودش کرد.

شبی از شبای سرد «ان آربر» که من و جاوید و شروین مشغول خوردن شام و بحث در مورد مذهب و ضرورت آن بودیم مایکل در زد و قبل از اینکه ما در رو بروش باز کنیم خودش وارد خونه شد. گفت چند آیه امروز به اون وحی شده و دلش میخواد ما اولین کسانی باشیم که اونا رو میشنویم. و شروع کرد به زبونی که ترکیبی بود از فارسی و عربی و عبری به گفتن جملاتی که تمومی نداشت. بعد از یک ساعت جاوید با خنده تمسخر آمیزی بلند شد که بره بخوابه اما من و شروین نشستیم و دو ساعت و نیم دیگه به آیه های مایکل گوش کردیم.هیچ چیز نفهمیدیم اما شک نداشتیم که حرفاش بی معنی نیست. از فردای اونروز همه مایکل رو با عنوان «پیامبر» میشناختن.

روزی مایکل با چهار کاست وارد خونه شد و از من خواست که از اونها کپی بگیرم و بهش برگردونم. بهش قول آخر هفته رو دادم. روزی که مشغول ضبط شدم متوجه شدم که تمام کاست اول صدای آب هست. انگار که کسی ضبط صوت رو کنار یه رودخانه گذاشته و برای یک ساعت صدای جربان آب رو ضبط کرده. رفتم سراغ دومی و متوجه شدم که اون هم صدای آبه. سومی و چهارم هم همینطور. پس رفتم در آپارتمان مایکل و بهش گفتم که گویا اشتباهی شده چون هر چهار تا کاست صدای آبه و هیچ فرقی هم با هم ندارن. لبخندی زد و گفت که انتظار داشته که من متوجه تفاوت بین صدا ها بشم. «بدون هیچ دو قطره آبی هم صدا نیستن». این رو گفت و در رو بست. یک روز بعد از اینکه چهار کاست ضبط شده رو به مایکل پیامبر دادم، اون به نشونه تشکر کفش زمستونی من رو که دهن باز کرده بود و پشت در بود با چسب چسبوند. بعدا برام توضیح داد که این چسب ،که از اختراعات اجدادش هست، از ترکیب بچه قورباغه له شده و عرق ریواس کوهی به دست میاد. البته نکته حساس در تهیه این چسب این هست که بچه قورباغه ها رو باید جوری کوبید که روحشون از کالبدشون بیرون نیاد وگرنه چسب گیرایی لازم رو نداره.

آخرین باری که مایکل رو دیدم دستمالی به سر داشت و مشغول تغییر مسیر رودخانه پشت خونه بود. وقتی علت اینکار رو ازش پرسیدم گفت : «ما همه از آب درست شده ایم» و این دقیقا همون جمله ای بود که ملیکادیس به آرکادیو در روزهای آخر زندگیش گفت.

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

من متولد تهرانم و در تهران زندگی کردم و بزرگ شدم. تهران رو دوست دارم اما هر وقت هر کس از من میپرسه کجایی هستی میگم« نطنزی». امروز دایی اسماعیل، که اخیرا با خانواده به کانادا کوچ کرده، لابلای آف لاینهای یاهوییش گفت: «من در شهرهای زیادی بودم و زندگی کردم اما هیچ شهری مثل نطنز به من حس آرامش و امنیت نمیده». با خودم فکر کردم چقدر با این حرف موافقم. در سفر اخیر به نطنز هم به این حس رسیدم. وقتی تو کوچه باغای نطنز بی هدف پرسه میزدم و عکس میگرفتم آرامش مطلق رو تجربه میکردم. با کسب اجازه از نطنزی های واقعی (مخصوصا فرانک، فرشته، حسین و حامد) من کماکان هرجا که برم خودم رو نطنزی جا میزنم چون هر وقت این دل وا مونده رو رها میکنم از کوچه باغای «افوشته» و «سرشک» سر در میاره.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

خاویر سولانا : « اروپا هیچگاه مخالف دستیابی ایران به نیروگاه هسته ای برای تولید برق نبوده است، اما شما دانش اینکار را ندارید در عوض ما در اروپا این دانش را در اختیار داریم. شما نفت دارید و ما دانش داریم پس آیا بهتر نیست ایندو را با هم مبادله کنیم؟ این یک راه حل برد-برد است» همشهری - ۱۶ آذر۱۳۸۷

نمیدونم من چون اینروزا دارم «خانوم» مسعود بهنود رو میخونم و تو حال و هوای دوران قاجار سیر میکنم حس کردم این حرف از جنس حرفایی هست که غنسول روس برای خر کردن احمد شاه هجده ساله میزنه یا اینکه از نظر بقیه هم حرفای این باباتوهین آمیز به نظر میاد. البته چه میشه کرد. از قدیم گفتن از ماست که گرماست !!

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

رفتم از کتاب فروشی ایستگاه قطار مونیخ یه کتابی چیزی بخرم تا در طی ۵-۶ ساعتی که در راهم سرم گرم بشه اما دریغ از یه کتاب یا مجله انگلیسی.از دم همه چیز به زبون آلمانی بود. این بود که دست خالی سوار قطار شدم. تا چیزی از روشنی روز باقی بود سرم رو با تماشای مناظر اطراف و نقاشیهای زیر پلها گرم میکردم. تا اینکه کم کم شب شد و پنجره پهن کنار من یکدست سیاه شد. نگاهی به داخل کوپه انداختم اما در بین اهالی کوپه کسی رو پیدا نکردم که گفتمانپذیر به نظر بیاد پس دوباره سرم رو به سمت پنجره سیاه از شب قطار برگردوندم. با خودم فکر کردم مهمترین عاملی که باعث میشه حس غربت سراغ آدما بیاد ندونستن زبونه. درطی شش سال و اندی که در آمریکا تنها زندگی کردم به اندازه سفر دو روزه به مونیخ غربت رو حس نکرده بودم. در همین افکار بودم که دیدم یه قطره آب از گوشه چپ بالایی پنجره قطار به سمت گوشه راست پایینی شروع به حرکت کرد و در مسیر ردی کج و معوج از خودش به جا گذاشت. بارون گرفته بود. کم کم تعداد قطره ها بیشتر شد. بعضیاشون مسیر کم و بیش مستقیم رو میرفتن و بعضی خیلی پیچ میخوردن. بعضی سریع و بی مکث میرفتن. بعضیهام کند و با توماٰنینه. انگار که میایستن تا مسیر بهتری انتخاب کنن. بی اختیار یاد زندگی خودم و انتخابهای پیش روم افتادم. منی که تا چند وقت پیش مسیر مستقیمی رو با سرعت طی می کردم ناگهان مسیرم رو عوض کردم وتعداد انتخابهای ممکن رو هم بیشتر کردم. البته دلیل خوبی برای اینکار داشتم. حالا اینکه اینکارم حماقت بود یا شجاعت در آینده مشخص میشه.

یه کسی یه جایی گفته بود میزان خوشحالی آدمها ارتباطی معکوس با تعداد انتخابهای ممکن در زندگیشون داره. حق انتخاب کمتر = خوشحالی بیشتر. حرف بی ربطی هم نیست. به شرطی که «محکوم» به انتخاب بودن آدم رو اذیت نکنه. من رو اذیت میکرد. در مجموع خوشحالم که فرمون زندگیم دست خودمه چون معتقدم بخشی از زیبا زندگی کردن همین تغییر مسیرهای ناگهانیه.

حالا در ادامه مسیر جدید زندگی به یه دوراهی رسیدم. از اون دوراهی ها که آغازکننده دو داستان کاملا متفاوت در زندگی هست. اگه بخوام دلی تصمیم بگیرم انتخاب مشخصه و اگه بخوام منطقی تصمیم بگیرم باز هم انتخاب مشخصه. حالا باید دید زور دل بیشتره یا منطق. اونایی که منو میشناسم میدونن در مقاطع حسساس زندگی من این دل بوده که فرمان داده و نه عقل. یواشکی بگم امیدوارم این بار هم دل کار خودشو بکنه !! ولی لعنت به دوراهی !!

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷


وقتی از طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت به پایین نگاه میکردم با خودم فکر می کردم اگه کسی از این ارتفاع سقوط کنه وقتی به زمین میرسه ازش چی میمونه. هیچ نمیدونستم ۶۰ سال پیش به این سوال جواب داده شده.

در روز اول می سال ۱۹۴۷ «اولین مک هیل» بیست و سه ساله بعد از جدایی از نامزدش به طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت، که مخصوص تماشای مناظر اطراف هست، میره و خودش رو به پایین پرت میکنه. اون مستقیم روی سقف لیموزین سیاه رنگ سازمان ملل فرود میاد و به طبع درجا میمیره. شدت ضربه چنان بوده که لیموزین به آهن پاره ای تبدیل میشه و اگر کسی داخل لیموزین میبود به هیچ وجه جون به در نمی برد. درست چهار دقیقه بعد «رابرت وایلز» -دانشجوی عکاسی - که همون اطراف پرسه میزده این عکس رو از «اولین» میگیره. این عکس،بعد از چاپ در مجله «لایف»، خیلی زود معروف میشه و باعث میشه این خودکشی لقب« زیباترین خودکشی» رو بگیره. زیباترین نه از نظر انگیزه و روش خودکشی بلکه به خاطر حالت چهره و بدن «اولین» پس از سقوط. آرامش چهرش و حالت بدنش مثل کسی میمونه که روی تشک پر قو به خوابی عمیق فرو رفته و ازش لذت میبره.انتظار آدم از چنین سقوطی چیزی نیست جز جسدی متلاشی شده. اما دریغ از خراشی و قطره خونی.

معتقدم« زیبا مردن» هم به اندازه «زیبا زندگی کردن» اهمیت داره.به نوعی، مرگ زیبا حسن ختام خوبی برای زندگی زیباست. از مرگهای زیبایی که سراغ دارم در حال حاضر مرگ «جیم موریسون» و «چمران» به ذهنم میرسه. جالب اینجاست که مرگ غیر طبیعی،نسبت به مرگ طبیعی، از شانس بیشتری برای زیبا شدن برخوردار هست. با کمی ترس و مقداری تعجب باید بگم در مورد خودم مرگ غیر طبیعی رو ترجیح میدم.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

Someone once said
if you want something very badly
set it free
if it comes back to you, it is yours for ever
if it doesn't
it was never yours to begin with

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

شهر من
پرشده از مردمانی «نا اصل»
که شب و روز
نگران و آشفته
در پی تن پوش «اصل»
از دالانی به دالانی دیگر
سرک می کشند

کوششی بیهوده
برای پوشاندن عریانی درون

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷


بدون شرح

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

امروز ...
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....

امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !

پابلو نرودا

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

امروز روز مفیدی بود. یه مدل گره کراوات جدید یاد گرفتم. اسمش هست گره «پرت» (به کسر پ و فتح ر). البته بش گره «شلبی» هم میگن چون «دون شلبی» در برنامه های تلویزیونیش از این مدل گره استفاده میکرد و همه به اشتباه فکر میکردن که شلبی مبدع این گره هست. اما واقعیت اینه که «جری پرت» برای بار اول این گره رو اختراع کرد. حسن این گره اینه که متقارن هست و سایزش هم نه خیلی بزرگه و نه خیلی کوچیک. برای فردا هنوز برنامه خیلی مشخصی ندارم. شاید روزنامه های بایگانی شده رو به ترتیب تاریخ مرتب کنم یا اینکه اتوبانهای جدید شهر رو از رو نقشه یاد بگیرم.

از خاطرات یک تبعیدی خلاق

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷


اگه کسی تو تهران همچین پنجره ای با همچین منظره ای سراغ داره به من خبر بده. پول خوبی براش میدم. میخوام با خودم ببرمش آمریکا و روی دیورار اتاقم نصبش کنم.

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

کسانی منتظربودند که برگردی
تو برگشتی
اما باز هم کسانی منتظرند که برگردی
تو خودت منتظر برگشت بودی
تو برگشتی
اما باز هم منتظری که برگردی

رفتن از کجا ؟
برگشت به کجا ؟

بعضیها میروند تا برگردند
بعضیها هم برمیگردند تا برگردند

من روزی را انتظار می کشم
که دیگر به « رفتن» فکر نکنم
تا برگشتی در کار نباشد

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

اگربعد از سالها
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

به یک نقاش جهت نقاشی یک لکه برف روی یک کوه نیازمندیم
به خودم قول دادم قبل از اینکه آخرین لکه برف روی کوههای تهران کاملا محو بشه برم کوه . لکه های برف هر روز کوچیک و کوچیکتر میشن و من هنوز که هنوزه کوه نرفتم. اگر شما نقاش ماهری سراغ دارید که میتونه روی کوههای تهران یه لکه بزرگ برف نقاشی کنه، لطفا اون رو به من معرفی کنید. اگر نه، حضرت عباسی یکیتون با من یباد کوه !!

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

« آقا در ماشین بازه »
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

سوار مترو بودم. میرفتم بازار تهران. در طی ۲۷ سالی که تهران زندگی می کردم هیچوقت گذرم اونطرفا نیوفتاده بود. موضوعی بود که هم اذیتم میکرد و هم برام جالب بود. منی که به هر شهر گمنامی که میرسم دلم میخواد خودمو به شلوغترین نقطش (که معمولا بازارش هست) برسونم، چرا هیچوقت سراغی از بازار تهران، شهر خودم، نگرفته بودم؟ انگار تماشای دیدنیهای یه شهر فقط مال غریبه هاست. آیا من یه غریبه به حساب میام ؟‌درسته که ۷ سال دور بودم اما ۲۷ سال هم تو این شهر زندگی کردم. ولی تو این ۷ سال خیلی چیزا عوض شده و من دیگه با خیلی از نگاهها، کلمات، و افکار آشنا نیستم. من از جریان زندگی تهرانی خارج شدم و برگشت به این جریان برام مثل پریدن داخل یه قطار مملو از آدم میمونه که با سرعت تو یه تونل تاریک در حرکته، درست مثل همون قطاری که سوارش بودم. گرچه چهره مسافرای متروی تهران برام آشنا تر از چهره مسافرای فقیر و بی خانمان و عمدتا سیاه پوست متروی آتلانتا و نیویورک هست، اما یه حسی نمیذاره خودم رو از یه حدی بیشتر به آدمای دورو برم نزدیک کنم. شاید دچار توهم «خود غریبه انگاری» شده باشم. نمیدونم !!. یکی به من گفته بود تو بازار تهران اگه بفهمن غریبه هستی و به زور بهت فرش میفروشن.
قطار تو یکی از ایستگاهها ایستاد. سعی کردم از لابلای جمعیت، که مثل ماهیهای کنسرو ساردین به هم چسبیده بودن، روزنه ای به بیرون پیدا کنم و نگاهی به سرو وضع اون ایستگاه بندازم. انصافا ایستگاههای متروی تهران ترو تمیز هستن و خوب رنگ و لعاب گرفتن. اصولا ایرانیا در رنگ و لعاب دادن و رسیدن به ظاهر و روکار مهارت عجیبی دارن.
در همین افکار بودم که دیدم یکی از ته واگن و از لابلای جمعیت با تلاش زیاد داره سعی میکنه خودش رو به من برسونه. به من که رسید گفت «فرهاد !! خودتی ؟ ». تو همون لحظه اول شناختمش. «رامین» بود. ارشد گروهانمون در دوران سربازی حدود ۱۰ سال پیش. خیلی کوتاه خوش و بش کردیم چون تو ایستگاه بعدی باید پیاده می شد. تلفنش رو به من داد و رفت و گفت حتما تماس بگیرم باهاش تا یه روز همدیگه رو ببینیم. بعد از دیدن رامین حس خوبی سراغم اومد. حس اینکه لابلای اینهمه آدم نا آشنا، آدمهای آشنایی پیدا میشن که به زبون خودت صحبت می کنن.

از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
در راه برگشت از بازار تو واگن مترو یه دستم به میله بود و با اون یکی دستم کیسه قالیچه عشایر خراسان با طرح قفقازی رو گرفته بودم و نگاهم رو دیوار سفید واگن مترو خشک شده بود. از نگاههای نا آشنا فراری بودم.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

حدود سه هفته هست که ایرانم. فکر میکردم تو این مدت هر روز از مشاهدات و اتفاقات سفر اینجا بنویسم اما ننوشتم. نه که گفتنی نداشته باشم.اتفاقا زیاد هم دارم. اما هنوز تمرکزلازم برای نوشتن رو بدست نیاوردم.یه جورایی گیجم و خودم رو بین زمین و آسمون حس میکنم. بیشتر از هر چیز در تعریف کلمه «خونه»دچار یه دوگانگی غریب شدم. هر وقت پام (یا کله ام) به زمین رسید و تکلیفم با کلمه « خونه » روشن شد بیشتر مینویسم.

پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

یک دو سه آزمایش می کنیم.
اولین پست از تهران.
صدای من میاد ؟

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

۱-زبون «ضرب» بین المللی ترین زبونه. با دو تا نیجریه ای نیم ساعت طبل آفریقایی زدم بدون اینکه کلامی بینمون رد و بدل بشه. هیچ چیز نمیتونست در مدت نیم ساعت منو به دو نفر غریبه تا این حد نزدیک کنه.

۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

The road of life is taking its turns
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷



جلد دف شد سینی گل و عیدی و آجیل و شیرینی و سبزی پلو ماهی. خود دف هم شد دهل جشن نوروز. ما همه از ارواح سرگردان سرخپوستای چروکی متشکریم که گذاشتن نوروز رو اینقدر با صفا تو سرزمینشون جشن بگیریم.



چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

یه موزیک سنگین
یه قهوه خوب
یه پنجره خوش منظره رو به پیاده روی بارون خورده

اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :

یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.

اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

امروز کاملا به این موزیک احتیاج داشتم. ممنون پرستو ...

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

تو فکر یک سقفم
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن

به همین خاطر
لطفا امسال به عنوان کادوی تولد برام سی دی های «فرهاد مهراد» رو بگیرید.
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
یک بار هم که شده هماهنگ عمل کنید.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

اینکه میگن«ساز» جون داره و نفس میکشه بیراه نمیگن. این سه تار من بعضی وقتا که دلش گرفته با هیچ کوکی نمی خونه. بعضی وقتا هم بی دلیل همچین خوش صدا میشه که با هر نت رندومی دلبری میکنه. امشب هوس «اصفهان» کرده بودم و سه تار هم نه نگفت. با یه کوک عجیبی که تا به حال تجربه نکرده بودم سعی کردم صدای اصفهان در بیارم که اتفاقا خود اصفهان از کار در اومد اونم از نوع خراباتیش.

هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.

چه بگویم؟ سخنی نیست .
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟سخنی نیست .

شاملو

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

حال و هوای من اینروزا شباهت عجیبی به تصویر زیر داره:

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

توضیح : این پست مال ۳-۴ سال پیشه. وقتی خوندمش حس کردم هنوز بهش معتقدم. اینه که دوباره پستش کردم.

امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...

خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم. پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست. وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره. بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه. خيلي مهم نيست چي ميکشه. همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...

من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم !!
هااااااااااااااااااااااا .......

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

۱-وبلاگ نویسی در فرودگاه هم صفای خودش رو داره.

۲- تو گروه موسیقی ما هر کسی یه اسم مستعار داشت که به «علی شاه» ختم میشد. مثلا « ساسان» که استاد تار بود اسمش بود «استاد علی شاه» یا شروین که برای کشوندن بچه ها به تمرین مجبور به پاچه خواریهای مبسوط بود اسمش بود «دستمال علی شاه» و کامران که با اشتیاق عجیبی سه تارمیزد به «مشتاق علی شاه » معروف بود. من هم به خاطر گیج بازیهای مثال زدنیم «حیران علی شاه» بودم . ماجرای حیران علی شاه از اون روزی شروع شد که سر تمرین موبایلم رو از جیبم در آوردم که شماره بگیرم که متوجه شدم به جای موبایل «ریش تراشی» تو دستمه !!! گروه موسیقی ما ۴-۵ سال بیشتردوموم نیوورد چون هر کس به یه گوشه دور پرتاب شد اما «حیران علی» حیران باقی موند.

الان در فرودگاه «آستین» هستم. امروز میخواستم بلیط برگشت به «آتلانتا» رو در باجه « آمریکن ایرلاینز» پرینت بگیرم متوجه شدم به جای ۲۰ فوریه برای ۲۰ می بلیط خریدم !!! دوتا انتخاب داشتم:‌ یکی اینکه به سبک «تام هنکس» در فیلم «ترمینال» ۳ ماه در فرودگاه زندگی کنم و یکی اینکه ۲۰۰ دلار بدم و شب تو تخت خودم بخوابم. و چون من آدم لارجی (!!) هستم به طبع سر کیسه رو شل کردم. هم از دست خودم عصبانی بودم و هم خندم گرفته بود از جدید ترین حیران گریم.

۳-من «آستین» را دوست میدارم. شهر لیبرال هیپی وار باحالیه و با وجود اینکه مرکز تگزاس هست هیچ ربطی به تگزاس نداره. یه راز رو میخوام با شما در میون بذارم: به احتمال خوبی شهر بعدی من در مسیر زندگی کولی وار و حیرانگرم همن «آستین» خواهد بود. اگه کنجکاوید که بدونید دست تقدیر ( که همین روزا از «آستین» روزگار بیرون میاد و یقم رو میگیره) منو کجا پرتاب خواهد کرد، یه ماه دیگه یه سری به اینجا بزنید.

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

اعتمادی نیست
برکارجهان
"حافظ"

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

شرابی تلخ می خواهم
که مرد افکن بود
زورش

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

مجله زنان به جرم سیاه نمایی وضعیت زنان در ایران و سلب امنیت روانی جامعه لغو امتیاز شد.

این قسمت مطلب بی بی سی در مورد خبر لغو امتیاز مجله زنان چندان تعجب بر انگیز نبود چون بستن نشریات در ایران اتفاق تازه ای نیست. قسمت جالب مطلب بی بی سی این بود که : « ماهنامه زنان با شانزده سال قدمت یکی از قدیمی ترین نشریات غیردولتی ایرانی است که .... » یعنی در ایران یه نشریه با ۱۶ سال قدمت از قدیمی ترین ها به حساب میاد !!!

از این به بعد بانوان محترم می توانند برای انعکاس نگاه زنانه به موضوعات مختلف ازتریبون حمام عمومی استفاده کنن تا نه امنیت روانی کسی سلب بشه و نه هیچ «سفیدی» «سیاه» نمایانده بشه. قطعاً در این راستا «سفید آب » نقش مو‌ٰثری خواهد داشت.

طفلی پرستو .... حتما کلی حالش گرفته.

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

سفر پدر باعث شد زندگی من به دوقسمت تقسیم بشه:‌ یکی قبل از سفر پدر و یکی بعد از سفر پدر. در قسمت دوم از زندگی دیگه هیچکس نگران من نباشه چون قراره به توصیه هایی که جناب پدر در نامه خداحافظیشون کردن گوش کنم :

- با همسایه های مجاور ارتباط برقرار کن
- ورزش را ترک نکن
- در مورد سکسکه به دکتر مراجعه کن
- از وان حمام که بیرون میایی میله پرده را بگیر سرنخوری
- ارتباط با دکتر اردلان را قطع نکن
- میوه جات و سبزی جات را ترک نکن
- بازدید فنی ماشین مخصوصا پیچ چرخ، فرمان، ترمزها و باد لاستیک
- در ورزشگاه دانشگاه وزنه سنگین نزن
- از آب شیر منزل نخور چون املاح دارد سنگ کلیه و مثانه می آورد
- از پله های منزل تند پایین و بالا نرو
- در حین رانندگی از تلفن همراه استفاده نکن حواست پرت میشود
- دکترا مبارک است
- کتابت مبارک است

جاش خیلی خالیه ...

دیروز رفتم سخنرانی «باراک اوباما». آدم جالبیه و به نظر من از بقیه کاندیدهای ریاست جمهوری آمریکا یه سر و گردن بالاتره. البته میدونم شانسش بالا نیست ولی اگه رای بیاره خیلی چیزا رو عوض میکنه. اصلا شعارش هم همینه: تغییر. یه جورایی منو یاد خاتمی و دوم خرداد میندازه. البته امیدوارم دوم خرداد آمریکا مستدام باشه.

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

به دعوت دوستی که جناب پدر در پیاده رویهای روزانه پیدا کرده بود امروز به کلیسا رفتیم. اول قصدم این بود که بابا رو تا دم در کلیسا برسونم و خودم برم به کارام برسم. اما یه جورایی کنجکاویم گل کرد و تصمیم گرفتم منم برم تو ببینم که چه خبره. داخل سالن شدیم مراسم شروع شده بود و همه نشسته بودن. ما هم ردیف آخر نشستیم. کلیسای با صفا و ترو تمیزی بود. منتظر بودم که خیلی زود حس غریبگی سراغم بیاد. اما نه تنها اینطورکه نشد هیچی هر چی بیشتر از مراسم میگذشت بیشتر فضا به دلم میشست. بابا هم طوری با اعتماد به نفس و جدی و با ژست صاحب مجلسی نشسته بود انگار هفتاد ساله که هر یه شنبه میاد این کلیسا. بعد از پیانو و بایبل خونی موزیکال نوبت به دعا رسید. قبل از دعاتکو توکی از حاضرین دعای اون روز رو تقدیم میکردند به کسایی که میخواستن. به جسیکا کوچلو که پاش شکسته. به خواهر زاده اریک که اخیرا ورشکست شده. به مونیکا که رفته کوبا برای ترویج مسیحیت. منم بی اختیار پاشدم و دعا رو تقدیم کردم به آقای پدر که بعد ۶ سال اومده دیدن من. اسم ایران رو که بردم یهو همه سالن برگشتن و با کنجکاوی به ما دوتا نگاه کردن.

در حین دعا همه باید به سمت جلو خم میشدن و سرشون رو پایین مینداختن. بعد از چند ثانیه سرمو کمی بالا اوردم تا ببینم منظره اطراف چه ریختیه که چشمم خورد به دختر کوچولوی موطلایی نازی در ردیف جلویی که با تعجب داشت منو نگاه میکرد. عین کسایی که در حین ارتکاب جرم گیر میوفتن یه لبخندی همراه با خجالت بهش زدم و دوباره سرم رو پایین انداختم. سعی کردم یادم بیاد آخرین باری که مسجد رفتم کی بود و چرا رفتم.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

هیچ برفی به اندازه برف تهرون به من نمیچسبه. آهای تهرونیا ... حال اینروزا رو ببرید

شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶

جناب پدر برای خودش یه پازل جدید دستو پا کرد.
داشتیم وسایل رو از ماشین بیرون می آووردیم که کاسه سفالی شمع که امروز خریده بودم از دستش افتاد و شکست. بالا که اومدم دیدم بابا وسط اتاق نشسته و داره زیر نور چراغ مطالعه تیکه های کاسه رو کنار هم میچینه .

جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

چارلزتون، کارولینای جنوبی
اگه به من یه تیکه زمین بدن و بگن با سلیقه خودت یه شهر توش بساز، شهرم میشه یه چیزی مثل چارلزتون. پر از خیابونای باریک و سنگفرش شده و با صفا که گله به گلشون رستورانا و بارا و کافه های با حال پیدا میشه. نایت لایف چارلزتون معرکه هست. مردمش هم خواب ندارن.خونه هاشون هم بی نهایت با صفا و با روحن. امشب با جناب پدر گوشه هایی از این شهر رو کشف کردیم. فردا رو هم داریم. حالا باید یه سری بیام فقط برای عکاسی.تعطیلات خوبی بود.


عکسای بیشتری اینجا گذاشتم

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم

جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶

امروزآقای پدر همه گلهای مصنوعی خانه را آب داد، به جای خیاراشتباهی کدو خرید و پازل کاشی را که اسباب سرگرمی من و دوستان بود برای همیشه با چسب چسباند. قصه های من و بابام ادامه دارد

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

پراکنده گوییهای شبانه

کشف امشب اینکه آلو برقونی تو خورش کرفس ترکیب مبسوطی میشه
***
من صبحها با صدای بوق اسموک دیتکتور بیدارمیشم. هر صبح طبق عادت همیشگی جناب پدر برای صبحانه نون داغ میکنه و چون هنوز با توستر من آشنا نیست نونا میسوزن و اسموک دیتکتور به کارمیوفته

***
اختراع مجدد چرخ کنایه هست از کاری بسیار بیهوده و من در پروژه ای مشغول شدم که هدفش اختراع مجدد چرخه. این چرخ رو ۱۰ سال دیگه زیر ماشینا شاید ببینید. تا اونجایی که حافظم یاری میکنه آخرین کسایی که قبل از گروه ما چرخ رو اختراع کرد انسانهای نخستین بودن.
***
جناب پدر در مکالمه تلفنی از عمو جان خواستند که در سطر هفتم از نامه ای که من باب تشکر به خاطر مهمان نوازیهای خانواده عمو جان توسط پدر نوشته شده عبارت زبانم قاطر است را به زبانم قاصر است تبدیل کنند. لازم به ذکر است این نامه در تیراژ ۱۰ نسخه تکثیر و در آمریکای شمالی توزیع شده است.
***
امروزیک زندانی دیگر عفو خورد. کامران خبر داد که گرین کاردش رسیده و به اتفاق شیدا برای تعطیلات سال نو میرن ایران. من هم دو سال دیگه حبس بکشم و جفتک پرونی خاصی هم نکنم شاید حکمم بیاد. البته من اخیرا در دیوار زندان سوراخ دلگشایی پیدا کردم و شاید تابستون بعد استعمالش کردم. ظریفی میگفت اول ببین کدومور دیواری بعد بپر

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

بعد عهدی اینجا رو گرد گیری کردم

غیر از این نکته
که حافظ
زتو ناخشنود است
در سراپای وجودت
هنری نیست
که نیست

دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶

با دم زدن در هوای گذشته
و
نگرانی های فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و
آسان هدر شود
هر روز را همان روز زندگی کن
بدینسان است که همه ی عمر را به کمال زیسته ای
نانسی سیمز

چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶









تصمیم جدی گرفتم که در انتخاب شهر بعدی برای زندگی وسواس زیادی به خرج بدم. اینه که اینروزا به هرشهر تازه ای که سر میزنم سعی میکنم خوب براندازش کنم. پریروزا سیاتل بودم و عجیب مهرش به دلم نشست. سیاتل هم همه مزیتای یه شهر متوسط آمریکایی رو داره و هم صفای شهرای اروپایی. پره از کافی شاپ و رستوران محلی. نمیدونستم اولین استارباکس تو سیاتل بوده. تو این شهر کم پیش میاد تو خیابون راه بری و صدای موسیقی نشنوی. آدماشم به معنی کلمه حسابی هستن. طبیعت بی نهایت زیبایی هم داره و مثل تهرون خودمون از تو شهر کوهای اطراف رو میشه دید. البته نکات منفی هم داره. مهمترینش اینه که شهر گرونیه و بعدش اینکه هواش عمدتا ابری هست. خلاصه اینکه سیاتل رفت تو لیست شهرای محبوب من

سه‌شنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶


این روز‌ها كه می‌گذرد
شادم
كه می‌گذرد
این روز‌ها
شادم
كه می‌گذرد
...
قیصر امین پور

شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶

باز هم نیویورک
هر وقت پامو تو این شهر میذارم عجیب هوایی میشم . خیلی دلم میخواد چند سالی توش زندگی کنم. جاییه که جریان زندگی رو خیلی عریان و واقعی و دلچسب میشه حس کرد. پر هست از آدمای هیجان انگیز و عمیق که زندگی براشون یه بازیه. و از همه مهمتر اینکه برای من تا ابد سوژه عکاسی داره


پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

امشب با جناب پدر آب جویی زدیمو تو یو تیوب بزم هایده و گلپا تماشا کردیم. صفایی داشت

شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶

پدر آمد
با همون ساعت مچی پنجاه و چند ساله
با همون کیف قدیمی
با همون احساسات دوست داشتنی
با همون چمدون قهوه ای که صندوقچه اسرار دوران کودکی بود
با موهایی کمی سفید تر

در فرودگاه اون بود که منو پیدا کرد
کسی اسممو صدا زد
برگشتم ... پدر بود
بعد از شش سال

تو راه خونه
مثل بچه ای که در راه برگشت از مدرسه با آب و تاب ماجراهای اونروزش رو برای مادرش تعریف میکنه
برام از ایران و اهالیش میگفت
شش سال بود اینقدر با اشتیاق به حرفای کسی گوش نکرده بودم
امشب به یاد بچگیا وقتی بابا خوابش برد دزدکی سراغ کیف دستیش رفتم
فضولی در کیف پدر مثل گذشته ها هیجان انگیز بود
عکسهایی پیدا کردم که باید و خبری که نباید
امشب باز صدای عطسه پدر درخواب بهم قوت قلب داد
درست مثل بچگیا که شبا برای فرار از ترس تو تخت گوشامو تیز میکردم که صدای عطسش رو بشنوم و احساس امنیت کنم

من امشب از هیچ چیز نمی ترسم
پدر اینجاست

دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶

کمی کمک فکری لازم دارم
اگر قرار باشه بعد از شش سال مسافری ازایران داشته باشید که میتونه یه چمدون سوغاتی براتوان بیاره، شما ترجیح میدید که چی بیاره؟
البته غیر از لواشک و آجیل و سبزی خشک و باقلوا و پشمک و پسته و زعفرون و اینجور چیزا که خواه نا خواه نصف چمدون رو پر میکنه

جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶

آقای میر فندرسکی به مثبت فکر کردن و خوشبین بودن نسبت به همه چیز و همه کس معروف بود. یک روز صبح هنگام صرف صبحانه آقای میرفندرسکی متوجه شد که مربای انجیری که به خیال خوشمزه بودن خریده اونقدرام خوشمزه نیست. سعی کرد نذاره ماجرای مربا باعث تلخی اوقاتش در ابتدای روز بشه. این بود که برای چند لحظه به نقش قالی زیر میز که بر اثر تابش آفتاب صبحگاهی خوشرنگتر از همیشه به نظر میومد خیره شد تا حال و هوای مثبت همیشگیش برگرده. بعدش شکرپاش رو برداشت که چاییش رو شیرین کنه امادریغ از یک دونه شکر که از شکر پاش خارج بشه. بخارات هر روزه چای داغ میرفندرسکی باعث شدبود راه عبور شکر مسدود بشه اونم با خود شکر.

در همین لحظه بود که آقای میرفندرسکی با خودش فکر کرد که دیگه دلیل چندانی برای خوشبین بودن و مثبت فکرکردن نداره. پس در حالی که به دریچه مسدود شکر پاش خیره شده بود تصمیم گرفت بعد عمری مثبت و رنگی فکر کردن کمی منفی بین بشه. میرفندرسکی بالاخره پذیرفت که دنیای واقعی با دنیای ساختگیش تفاوتهای زیادی داره.

برای شروع تصمیم گرفت تعدادی لیست سیاه درست کنه. لیست سیاه آدما. لیست سیاه اشیأ، لیست سیاه مکانها و زمانها. فی الفور مربای انجیر و شکر پاش رو در لیست سیاه اشیا و اول صبح رو در لیست سیاه زمانها قرار داد. بعد به سراغ لیست سیاه آدما رفت. طبیعتااولین اسمی که وارد لیست سیاه آدمامیشد اسم خودش بود. این کار روکرد اما برای پیدا کردن نفر دوم تلاشی نکرد چون میدونست موفق نمیشه. این بود که بلافاصله لیست سیاه آدما رو در لیست سیاه اشیا قرار داد چون لیست یک عضوی براش چیز مسخره ای بود. همین کار رو با لیست سیاه زمانها و مکانها هم کرد. بعد یک لیست سیاه جدید برای لیستهای سیاه درست کرد و لیست سیاه اشیا رو در لیست سیاه لیستهای سیاه قرار داد. یک هورت از چای تلخش کشید و ناخوداگاه با خودش فکر کرد اگه چاییش شیرین نیست در عوض طعم هلش خیلی دلچسبه.هورت دوم رو با تمرکز بیشتری کشید و همزمان تصمیم گرفت دیگه نذاره شیرینی شکر طعم هل رو تحت الشعاع قرار بده. میرفندرسکی روز خوبی رو شروع کرده بود.

جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶

اگر همواره در پی قضاوت در مورد اطرافیانتون باشید فرصت دوست داشتن اونا رو از دست میدید
مادر ترسا

پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶

وسط همه اون زرق و برق و زلم زیمبوی لاس وگاس درست جلوی هتل بلاژیو سعید گفت یه برنامه بذاریم وقتی برگشتیم یه کم سه تار بزنیم. فضای اون شب هیچ سنخیتی با سه تار نداشت اما از پیشنهاد ناگهانی سعید اصلا تعجب نکردم چون خودم در همون لحظات داشتم به این فکر می کردم که تفنن سطحی چقدر زود به شکنجه تبدیل میشه. وگاس عجیب منو یاد شهر بازی پینوکیو میندازه که درش آدما کم کم به موجوداتی دراز گوش تبدیل میشن بدون اینکه خودشون بفهمن.

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.


Blowin' in the Wind: Bob Dylan

یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶

نبودم خب

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

لاف عشق و
گله از یار
زهی لاف خلاف

حافظ

دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶

هی هی هی
و باور کنیم
کنسرت باب دیلان را
در روستای ما
(...)

پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶

آقای هلو زنجبیل
.این اسمیه که یه سری دخترک کافه چی برای من انتخاب کردن و این موضوع رومن امروز کشف کردم

طبق معمول اکثر شبای وسط هفته امشب هم رفتم قهوه خونه همیشگی. به محض اینکه نزدیک دخل شدم، دخترکان اونور دخل که مشغول ریز ریز حرف زدن بودن ساکت شدن. یکیشون دوید سمت دخل که از من سفارش بگیره. اون دوتای دیگه هم که مشغول کار خودشون بودن معلوم بود یه جوری حواسشون به اینه که من چی میخوام سفارش بدم. تا گفتم چای هلو زنجبیل یهو هر سه تاشون شروع کردن جیغ زدن و بالا پایین پریدن وخندیدن. حالا نخند کی بخند. قیافه هاج و واج منم که دیدن داشت. بعد از چند لحظه که یکم آروم گرفتن یکیشون گفت آخه شرط بسته بودیم شما چای هلو زنجبیل سفارش میدین. یکی دیگشون یه نگاهی به بقیه کرد و با یکم منو مون گفت راستشو بخوایین اسم شما رو هم گذاشتیم آقای هلو زنجبیل

.به هر حال اینم از شهرت من در یک روستای متروک در یک گوشه گم از دنیا!!! البته امیدوار شهرت موجب غفلت نشه

پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶

انگار همین دیروز بود. کلاس اول، دبستان مهران، آخرین روز مدرسه. داشتم از کلاس بیرون می رفتم که خانوم توحیدی صدام کرد. به ویترین شیشه ای گوشه کلاس اشاره کرد و گفت برو جایزه ات رو بردار. اول سال ویترین پربود از جایزه هایی که پدر مادرا برای بچه هاشون خریده بودن و در طی سال هر کس به مناسبتی جایزه اش رو میگرفت. اونروز در ویترین فقط یه جایزه مونده بود و اونم جایزه من بود. محض رضای خدا در طی سال حتی یک مناسبت، ولو الکی، هم پیش نیومده بود که من رو مستحق تشویق کنه. نگام به جایزه که افتاد چشام برقی زد و بدون اینکه ذره ای احساس شرم کنم رفتم به سمتش و برش داشتم و زدمش زیر بغلم و از کلاس بیرون رفتم.

اونایی که منو از بچگی میشناسن میدونن که من هیچوقت دانش آموز درس خونی به حساب نمیومدم. برای مامانم اینا قبول شدن با حداقل آبروریزی راضی کننده بود و هیچوقت از من توقع شق القمر تو درس و مدرسه نداشتن. خوشبختانه خواهرم به اندازه کافی نمره ۲۰توخونه میوورد و یه جورایی مامان بابا رو در مجموع راضی نگه میداشت. مشکل من این بود که تا وقتی در حال و هوای بچگی بودم درس خوندن تو کتم نمیرفت و روحم تو مورچه بازی و گل بازی و لوبیا کاشتن و گربه شستن و این چیزا بود. حالا اینکه چی شد که من هنوز که هنوزه از درس و مدرسه دل نکندم بحث جداگانه اییه که اگه دل و دماغش بود بعدا راجع بهش مینویسم. همینقدر بگم که بین فورست گامپ در عالم تنیس روی میز و من در عالم درس و مدرسه شباهتهای زیادی هست.
من اگه تو آمریکا متولد میشدم، مسیر فعلیم آخرین مسیری بود که انتخاب می کردم. شاید فیلمنامه نویس میشدم یا عکاس یا گرافیست. تو این کشور تابع هدف آدما حداکثر کردن لذت از زندگیه و برای هر چه شادتر بودن، مسیری رو انتخاب میکنن که خودشون میخوان . حالا تکلیف منی که تو نیمه راه با این آدما همراه شدم چیه؟ یه راهش اینه تا آخر عمر حسرت پرداختن به اون کارایی رو بخورم که دلم همیشه باهاشون بوده اما به مسیرم نخوردن و یه راهشم اینه که بهونه آوردن و توجیه کردن رو بذارم کنار و به حرف دلم بیشتر گوش بدم و برای خودم زندگی کنم.

همه اینا رو گفتم که بگم تصمیم دارم برم چند روز نیویورک ول بگردم و فقط عکس بگیرم. یه نکته دیگه هم اینکه کم کم داره از زندگی به سبک لنگ در هوایی خوشم میاد. اینروزا تنها محدودیت من تعداد صفرای موجودی حساب بانکیمه.

یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶

بزن آن پرده
اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه
اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
(شفیعی کدکنی)

پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶

آشیش پتیل روز پرکاری رو پشت سر گذاشته بود. ۲ تاکلاس رو درس داده بود، با دانشجوهاش سرو کله زده بود و ۲ -۳ تا میتینگ رو گردونده بود. قرار بود اونروز زودتر بره خونه. به همسرش قول داده بود قبل ۷ خونه باشه تابرای سفر برن خرید. اونا قرار بود هفته آینده برای شرکت در مراسم عروسی للیت و نیلام برن سیاتل. کاغذای رو میزش رو مختصری سروسامون داد و لپ تاپش رو جمع کرد و از آفیسش بیرون زد. در حین حرکت به سمت پارکینگ چشمش خورد به پنجره آفیس بقیه استادا که اکثرا چراغشون روشن بود مخصوصا استادای جوون. بی اختیار یاد ۷-۸ سال پیش خودش افتاد که تازه به عنوان استادیار انتخاب شده بود. سالای سختی رو پشت سرگذاشته بود. وقتی دکتراش رو گرفته بود فکر میکرد روزای سخت دیگه تموم شده و باقیش سرازیریه. اما یادش میاد بعد ازیک سال کاربه عنوان استاد دانشگاه، چیزی نمونده بود که به خاطر فشار کار بزنه زیر همه چیز و برگرده هند. کم کم یاد گرفته بود که تو این مملکت هیچوقت حجم کار سیر نزولی نمیگیره و باید به این سیستم عادت کنه. تو همین فکرا بود که به ماشینش رسید. بی اختیار نگاهش روی پلاک ماشنیش متوقف شد. متوجه شد که بعد ۶ سال هنوز نمره پلاکش رو از بر نیست. مینسوتا الف جیم کاف ۴۷۳. با خودش فکر کرد ۱۰ سال پیش محال بود بتونه تصور کنه که زندگیش تو ایالت مینسوتای آمریکا پامیگیره و ریشه میدوونه. اومدن اون به مینسوتا حاصل یه اتفاق بود و بس. همیشه براش جالب بوده که حوادث چطور مسیر زندگی آدما رو عوض میکنن.


سوار ماشینش شد و راه افتاد سمت خونه. یادش افتاد سر یکی از کلاسا وقتی داشت یک مدل احتمالی رو توضیح میداد یهو بحث رو فلسفی کرد و گفت اصلا زندگی یه مدل احتمالی بزرگه پر از متغیر های تصادفی و این تفکر که یک تدبیری بر زندگی آدما حاکمه مزخرف محضه. آخر همون ترم چند تا از دانشجوها رو این موضوع انگشت گذاشته بودن و به اینکه پروفسور پتیل سر کلاس نقش خدا و مذهب رو در زندگی آدما زیر سوال برده اعتراض کرده بودن. يادشه رییس دپارتمان خواسته بودش و گفته بود که اصلا ایده خوبی نیست که سر کلاس مهندسی بحثای مذهبی بکنی. اونم در بکی از مذهبی تر کشورای دنیا. پیچید سمت خروجی اتوبات آی ۳۵ چون حدس زد شاید خلوت تر باشه. همینطور هم بود. با خودش فکر کرد نمیتونه منکر رندوم بودن دنیا بشه. یاد فیلم درهای کشویی افتاد که در دوران دانشجوییش با دو تا از همخونه هاش دیده بود و منجر به یک بحث طولانی بین اونها شده بود. موضوع فیلم این بود که چطور رد شدن یا نشدن از یه در کشویی (مثل در مترو یا اتوبوس یا آسانسور ) زندگی آدما رو عوض میکنه. جالب اینجاست که آشیش همسر خودش رواولین بار تو آسانسور اداره مالیات دیده بود. این ایده که زندگی یه فرآیند تصادفیه همیشه بهش آرامش میداد چون باعث میشد که نه افسوس گذشته رو بخوره و نه نگران آینده باشه. یاد گرفته بود در موردهدف و فلسفه زندگی خیلی سوال نکنه و در عوض به زندگی به چشم یه بازی هیجان انگیزی نگاه کنه که برد و باختی توش نیست. سالها بود که با بالا پایینای زندگی بالا پایین رفته بود. البته پذیرفته بود که این بازی سوختن توش هست.


نزدیکیای پل رودخونه می سی سی پی یه اتوبوس مدرسه ازش سبقت گرفت. با خودش فکر کرد که این اتوبوس داره یکم تند میره. دقت کرد که بینه آیا اتوبوس پره یا خالی که اتفاقا پر بود. هنوز برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتن. زنش میگفت دلش بچه میخواد اما میترسه از پس تربیت بچه اون مدلی که میخواد بر نیاد. اونم تو کشوری تربیت بچه ها دست مدیا هست. خودشم تمایل چندانی به پدر شدن نداشت چون معتقد بوداضافه شدن یک متغیر تصادفی جدید، که در عین حال به متغیر های موجود وابسته هم هست، حاصلی جز پیچیده تر شدن زندگی، اونم به شکلی غیر ضروری، نداره. حتی اصل ازدواج و پیوند همیشگی دو نفر رو هم در تضاد با تئوری خودش میدونست. ازدواجش بیشتر تلاشی بود برای فرار از وسوسه ازدواج بادختری که سالها عاشقش بود. از نظر اون زندگی مشترک با قید و بندای امروزیش گنجایش رابطه عاشقانه رو نداشت. ازدواج با معشوق رو به ریختن آب یک رودخانه خروشان تو یه بشکه تعبیر میکرد. از فکرای فلسفی خسته شد و تصمیم گرفت تا رسیدن به خونه به مغزش استراحت بده.


به وسطای پل که رسید پیش خودش فکر کرد این رودخونه می سی سی پی عجب طولانیه. تا خلیج مکزیک میره. داشت توذهنش نقشه آمریکا رو مجسم میکردکه ناگهان ماشینش تکون شدیدی خورد.حس کرد زیر پاش خالی شده و داره سقوط آزاد میکنه. به نظرش اومد که پل داره میریزه. اولش خندش گرفت و فکر کرد که این یه شوخی هالیوودی دیگست.


اما شوخی نبود. پل فرو ریخت. ماشین آشیش زیر انبوهی از بتون و فولاد مدفون شد. برای آشیش بازی تموم شد. اگر آشیش میتونست احتمال این رو حساب کنه که درست در لحظه تخریب پلی که چهل سال از عمرش گذشته بود و هزاران کیلومتر با محل تولدش فاصله داشت از روی پل عبور کنه کلی تفریح میکرد.

شب بود
کنار دریاچه کیووی
با محمد دکاک فلسطینی مشغول تماشای آسمون سیاه و پر ستاره کارولینای جنوبی بودیم. محمد گفت چرا وقتی صحبت از دنیاهای دیگه و موجودات هوشمند غیر از انسان میشه بی اختیار نگاهمون رو به سمت آسمون میگردونیم. چرا به منفی بینهایت فکر نمیکنیم؟‌ چرا نباید زیر پوستمون دنبال یه نیویورک بگردیم؟ اصلا از کجا معلوم زمین و کهکشان راه شیری بخشی از عنبیه چشم یه موجود غولپیکر نباشه؟
نگاهش کردم و گفتم آخه
گفت آخه چی؟‌
گفتم آخه
گفت آخه چی؟
گفتم آره خب. درست میگی

دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶

آخر
به چه گویم هست
از خود
خبرم چون نیست

یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶

رو پادری جدید خونه نوشته: پارتی از اینجا شروع میشه. جمله بدی نیست. تنها مشکلش اینه که هم موقع ورود به خونه میشه خوندش و هم موقع خروج. به همین خاطر مشخص نیست که پارتی دقیقا از کجا شروع میشه. اینه که فعلا من احتیاطا تا مدتی هرجا که باشم پارتی میکنم و جشن میگیرم الا وقتی که رو پا دری وایسادم

شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶

صوفی
ار باده
به اندازه خورد
نوشش باد
کتاب حافظ به روایت کیا رستمی بالاخره به دستم رسید. با وجود اینکه خیلی از حافظ بازای حرفه ای کار کیارستمی رو یه گناه نا بخشودنی میدونن، ازدید من اثر با ارزشیه. قاب گرفتن بعضی از مصرعهای غزلهای حافظ و بیرون کشیدنشون از پس زمینه غزل باعث میشه معنی مصرع خیلی واضحتر رسونده بشه. خود من وقتی یه غزل از حافظ میخونم بعضی وقتا چنان در وزن و موسیقی غرق میشم که پرداختن به معنی رو فراموش میکنم. کیارستمی چون خودش عکاس هم هست سرش درد میکنه برای پیدا کردن زاویه ای متفاوت برای نگاه کردن به چیزی که همه همیشه یه جور بهش نگاه میکنن. از طرف دیگه دانسیته معنایی غزلای حافظ اونقدر زیاده که اگه به هزار تیکه هم تقسیم بشن هرتیکه هنوز یه دنیا حرف برای گفتن داره
.
هنوز هیچی نشده حافظ به روایت کیا رستمی حافظه حافظیم رو عوض کرده. یعنی به جای اینکه سعی کنم بیتهای کامل رو به یاد بیارم خودم رو با مصرعها مشغول میکنم. نشونیشم اینکه پریروزا رفته بودیم یه شهری که پر دخترای خوشگل بود. منم بی اختیار رو به بقیه کردم و گفتم
:
شهریست
پر ظریفان
وزهرطرف نگاری

جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶

فرمانروای دنیا یک روز صدایم زد و با لبخند گفت
دوست داری فرمان عالم در دست تو باشد
وچرخ عالم را چند روزی بچرخانی
گفتم باشد بگذار امتحان کنم
خب حالا کجا بنشینم
حقوقم چقدر میشود
کی باید ناهار بخورم
چه ساعتی تعطیل میشوم
فرمانروای دنیا گفت :فرمان را بده ببینم
فکر می کنم اینکار هنوز برای تو زود است
شل سیلور استاین

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

امروز چهارم جولای هست. روز استقلال آمریکا. تو یه کافه زیر زمینی مشغول کارم. هر مشتری که از در بیرون میره کافه چی بهش میگه چهار خوبی داشته باشی. چهار من تا اینجاش بد نبوده.

سه‌شنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶

روز تولدم تو صندوق پستم یه بسته پیدا کردم از طرف آدمی که هیچوقت اسمش رو نشنیده بودم. از یه شهری که هیچوقت نزدیکش هم نشده بودم. و محتوی بسته یکی از فیلمهای مورد علاقه ام بود . این نمیتونست صرفا یه تصادف یا اشتباه باشه. یکی برام کادوی تولد فرستاده بود. از کنجکاوی داشتم میمردم. پیش خودم همه اونایی رو که میدونستن من این فیلم رو دوست دارم مرور کردم اما به جواب بدیهی نرسیدم. البته به یه نفرشک کردم اما مطمٔن نبودم چون اون یه نفر سابقه کارای این مدلی نداشت. این بود که باگوگل بازی تلفن فرستنده رو پیدا کردم. بهش زنگ زدم. یه دختری بود که از طریق ای بی فیلم میفروخت. داستان رو براش تعریف کردم. اون هم به موضوع علاقه مند شد. گفت گوشی رو نگه دار تا ببینم ماجرا چیه. بعد از چند لحظه برگشت پای تلفن و گفت خریدار رو پیدا کردم. با اشتیاق پرسیدم کی ؟‌! و اون اسم خودم رو گفت.
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.

All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.

یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶


دو ساعت تنیس زیر شر شر بارون جوری که نفهمی خیسی تنت از بارونه یا از عرق


زندگی بود


جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !

=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶

آقای میرفندرسکی هر وقت به کافه میره معمولا قهوه متوسط سفارش میده. اون اصولا وسط رو ترجیح میده. وقتی سوار ماشینشه همیشه دقت میکنه که همه آمپراش وسط رو نشون بدن حتی آمپر بنزین و اون موقست که عمیقا احساس رضایت میکنه. برای آقای میرفندرسکی روز چهارشنبه معنی خاصی داره چون وسط هفتست. وقتی سوار هواپیما میشه ترجح میده اون وسطا بشینه البته نه روی بال چون میخواد از پنجره زمین رو ببینه و وسط زمین و آسمون بودن رو خوب حس کنه. در انتخابات قبلی به یه کاندید میانه رو رای داد ولی یه آدم تند رو انتخاب شد و باعث شد میرفندرسکی از سیاست فاصله بگیره. اگر گارسون ازش بپرسه استیکتون چقدر پخته بشه جواب میرفندرسکی مشخصه :‌مدیوم ول.آخرین باری که برای خرید لباس رفته بود با خودش فکر کرده بود اونایی که سایزشون مدیوم هست چقدر خوشبختن. سایز آقای میرفندرسکی با مدیوم فاصله زیادی داره. محبوب ترین کادوی تولدش یه ترازو بود هیچ کفه ایش سنگینی نمیکرد.

با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.