دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۵ ب.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام همیشه با تو بوده ام
وطن، وطن
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام
سیاوش کسرایی
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۴ ق.ظ. |
یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۱ ق.ظ. |
پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸
نخست اینکه امروز تخته سیاهی که برای دفتر کارم سفارش داده بودم رسید. هر چی کار دستم بود کنار گذاشتم و با اشتیاق تمام وسط اتاق چارزانو زدم و ، مثل پسر بچه ۷ ساله ای که کادوی عیدش رو باز میکنه، تخته سیاه رو از تو بسته اش در آوردم. خوب به رنگ سیاهش خیره شدم تا مطمن شم سیاهش کاملا سیاهه که بود. با وسواس عجیبی شروع کردم به نصبش روی دیوار. کلی محاسبات مهندسی به خرج دادم که صاف نصبش کنم و هر اونچه از علم «تراز» و « راست ورزی » میدونستم ریختم وسط و در نتیجه موفق شدم به شکل دقیقی تخته سیاه رو «کج» نصب کنم. تخته سیاه کج من هنوز نصب نشده فضای دفترم رو کامل عوض کرد. حالا دیگه کاملا توجیهم که چه کاره ام و هر روز صبح که از در خونه میام بیرون خوب میدونم شغلم چیه.
دیگر اینکه امروز یه ساعت رادیو دار (یا رادیوی ساعت دار) خریدم تا هر روز صبح با صدای روح نواز «ان پی آر» بیدار شم. ظاهرا برای عقب نموندن از قافله سبزها و لیبرالها و طرفداران محیط زیست و لایه عزیز اوزن باید به برخی بی ناموسیها تن داد !!
و دست آخر اینکه دارم وسوسه میشم از دل به سیب هجرت کنم. امان ازاین بیماریهای وا گیر دار.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۳ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۸
۱- اونایی که هفت سین میچینن چون بهش اهمیت میدن.
۲-اونایی که هفت سین نمیچینن اما بهش اهمیت میدن .
من امسال در دسته دوم قرار داشتم اما سالهای پیش بیشتر دسته اولی بودم. برای اینکه خودم رو متقاعد کنم که دسته سومی نیستم، دیروز رفتم یه گلدون گل (که اسمش رو بلد نیستم) خریدم و جلوی در خونم آویزون کردم تا خودم رو یه جورایی به دسته دومیها آویزون کرده باشم. احتمالا یه جایی یه اصلی هست که میگه «بعضی از سقوطها برگشت ناپذیرند».
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷
کوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
-ميهن سيارشان-
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من ميجوشد:
اي کاش ...
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.
«شفیعی کدکنی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۷ ب.ظ. |
جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷
سهشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷
۲- داستان هواپیمایی «یو اس ایر ویز» هم در نوع خودش خیلی پند آموزه. این یو اس ایر ویز انصافا یکی از یهترینهای هواپیمایی این مملکته. همیشه کمترین تاخیر رو داشته و یکبار هم نشده چمدونم دیر برسه ویا گم بشه و از همه مهمتر خلبانهایی داره که میتونن هواپیما رو با موتور خاموش رو از لابلای آسمونخراشای نیویورک رد کنن و روی رودخانه هودسون بشونن طوری که از کسی حتی یه خراش هم بر نداره. حالا تو این هاگیر واگیر بحران افتصادی، بنده خداها تصمیم گرفتن نوشیدنی حین پرواز رو که قبلا مفتی بود پولی کنن از قرار لیوانی ۲ دلار. بعد از این تصمیم ، یو اس ایر ویز مورد غضب مسافرین ننر و از خود راضی (منجمله خودم) قرار میگیره و فروشش به تدریج پایین میاد در حدی که مدیران شرکت به «شکر» خوردن میوفتن و دوباره نوشیدنی رو رایگان می کنن. نتیجه گیری اخلاقی اینکه یک عیب سطحی و مشهود به راحتی میتونه چندین حسن عمیق و درونی رو محو و نا پیدا کنه.
بی خود نیست که شاعر گفته : «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول ٓطبع مردم صاحب نظر شود»
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۱۲ ب.ظ. |
شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷
وقتی سه تار کوکه، اگه دستت تصادفی هم به سیما بخوره، حاصلش یه صدای دلنشینه. اگه فقط سیم اول یه ساز کوک رو به ارتعاش در بیاری بقیه سیمها هم به شوق میان و و طبق قوانین فیزیکی به رزنانس میوفتن . حالا اگه چند تا ساز هم کوک با هم نواخته بشن دیگه واویلاست و تارهای مرتعش و ارواح مرتعشتر (این دومی طبق قوانین متا فیزیکی) همینطور رزنانس میکنن.
این چهار خط مقدمه رو گفتم که برسم به پنج خط موخره:
آدما بر دو نوع هستند. اونایی که زندگیشون موسیقی داره و اونایی که زندگیشون موسیقی نداره. اونایی که به اهمیت موسیقی زندگی پی بردن و آگاهانه سازهای لازم رو در ارکستر زندگیشون چیدن حتما برای هم کوک کردن سازها هم فکری کردن. بعضی از این سازا مثل کار، همراه، دوستان و محل زندگی سازهای اصلی زندگی به شمار میرن و اگه با روحیه آدم هم کوک نباشن موسیقی زندگی عجیب گوش خراش و آزار دهنده میشه و همون بهتر که با یه نت سکوت طولانی جایگزین بشه. خلاصه اینکه اگه اونقدر خوش شانسی که کوک خودت دستت اومده، حیفه اگه محیط اطرافت رو با خودت هم کوک نکنی.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۲۸ ق.ظ. |
سهشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷
رفتنم بی علت نبود. گرچه مقصود حاصل نشد اما مطمئنم این سفر یه جوری سرنوشت من یا حداقل یه نفر دیگه رو عوض کرده. کی و چجوری نمیدونم. اما شک ندارم یه روز پی به سر این سفر میبرم. البته اگر خواب نبوده باشه !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۲ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۰۷ ق.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۰۸ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۳۸ ب.ظ. |
پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷
دیشب همین اتفاق برای من افتاد. با این تفاوت که بعد از ورود به کلبه، به جای روبرو شدن با پیرمرد ترسناک و اتاقی کم نور و عنکبوتی، جمع زیادی آدم خوشحال و خندان رو در برابر خودم دیدم که در فضایی گرم و صمیمی ساز میزدن و آواز اسکاتلندی میخوندن و میرقصیدن و حال دنیا رو میبردن. منم یه چایی از نوع جمهوری چای گرفتم و یه گوشه سرقفلی دار نشستم ومغزم رو خاموش کردم. کافی شاپ «مرده رو بیدارکن» رفت تو لیست پاتوقهای مورد علاقه من.
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۹ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۵ ب.ظ. |
چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۵ ب.ظ. |
سهشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۳ ب.ظ. |
دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷
درسته که ارزش همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزهای آدم قراره یکسان باشه اما نمیشه منکراین شد که بعضی از روزها میتونن خیلی خاص بشن و برای همیشه در خاطر آدم بمونن. مثل امروز: اولین روز کاری.
صبح بدون اضطراب و هیجان خاصی از خواب بیدار شدم. مراسم صبحگاهی رو مثل بقیه روزا برگزار کردم. فقط موقع انتخاب لباس کمی ژانرم رو رسمی کردم و همینطور از مالیدن افزودنیها مجاز به موها خودداری کردم. میخوام بگم خیلی تو کتم نبود که امروز روز متفاوتیه. در محل کار دو سه ساعت اول به خوشامدگویی و معارفه و فرم پر کردن و اینچیزا گذشت و منم تمام وقت با لبخندی به غایت تصنعی و از سر تعارف در صحنه ها حضور داشتم و منتظر بودم این بازیای خسته کننده تموم بشن و من به زندگی دل ای دل خودم، به سبک چند ماه اخیر برگردم. تا اینکه قرار شد «کارلا»، منشی دانشکده، دفتر کارم رو بهم نشون بده.
کارلا کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت به خونه جدید دور از خونت خوش اومدی. یه دفتر کار کاملا جدی بود با وسایل کاملا نو و آکبند. میز و کتابخونه و فایل و کامپوتر و پرینتر و تلفن و خلاصه همه ادوات لازم برای کار جدی. بوی چوب نو اتاق رو پر کرده بود. کارلا با نگاهش ازم خواست که دهانه در رو رها کنم و برم داخل دفتر. و من اینچنین کردم. کمی بهم فرصت داد که همه چیز رو برانداز کنم و بعد گفت اگه چیزی کم و کسر داشتی به من بگو و خواست که بره. روم رو کردم به سمتش و درست مثل بچه کلاس اولیا که میخوان همراه مامانشون برگردن خونه، منم اومدم که به سمت در حرکت کنم که کارلا خداحافظی کرد و در رو بست و رفت. و من موندم و یه دفتر پر ولی خالی. در این لحظه بود که پذیرفتم امروز روز متفاوتیه. پشت میز نشستم و به مسیری که برای رسیدن به این میز طی کرده بودم فکر کردم. به این فکر می کردم که این میز به چه قیمتی برام تموم شده و برای بدست آوردنش چیا رو از دست دادم که ناگهان حس ناخوشایندی اومد سراغم. بی اختیار بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و منظره بیرون رو بر انداز کردم. نیمی از منظره ساختمونای شهر بود و نیم دیگه تپه های پر درخت اطراف شهر. میدونم در طی چند سال آینده بارها و بارها برای فکر کردن و یا فرار از فکر کردن به این پنجره پناه میارم.
دستشویی که رفتم در آینه آدم متفاوتی دیدم. آدمی که هیچ ربطی به ۳-۴ ساعت پیشش نداشت. سعی کردم چهره خودم رو در اولین روز کاری به خاطر بسپرم. نمی دونم چرا. شاید برای اینکه چهره آخرین روز کاریم رو با چهره امروزم مقایسه کنم. که چی ؟ بازم نمیدونم.
فردا دومین روز کاریه و هیچ چیز بی رحم تر از گذر زمان نیست. میدونم ده سال دیگه امروز برام مثل دیروز میمونه. فقط امیدوارم اون موقع ده سال گذشته رو در کفه «زمانهای بدست آورده» قرار بدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۵۶ ب.ظ. |
یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۶ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷
یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷
گفتم نمیخوام.
این رو که گفتم پسرک از حرکت ایستاد و باحالتی شدیدا سرزنش آمیز نگاهم کرد طوری که من هم مجبور به توقف شدم. انگار که با نگاهش طنابی انداخت دور گردنم. بعد از چند ثانیه سکوت به منظور اطمینان از اثر گذاری نگاه با لهجه شیرازی شیرینی گفت:
مثل خجالت کشیدن آدم بزرگی که یواشکی بستنی یه بچه رو لیس میزنه و یهو بچهه میبینه.
و من یک دعا خریدم از جنس «ون یکاد» تا از خجالت پسرک در بیام.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |
چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷
دیگر: امشب میخوام نمایش «مانیفست چو » رو ببینم. «کرگدن» هم تو لیست انتظاره برای یک شب دیگه. مثل کسایی که میدونن دو هفته بیشتر زنده نیستن و میخوان در زمان باقیمونده حال دنیا رو ببرن،منم با حرص و ولع عجیبی تلاش میکنم تا در این دو هفته ای که از حضور من در ایران باقیمونده وقتم رو با چیزایی بگذرونم که میدونم «اونور» گیرم نمیاد. نه که اونور تئاتر و اینچیزا نباشه که اتفاقا بیشتر هم هست. اما حال و هوای نمایشنامه های ایرانی(البته از نوع خوبش) و سالنهای تئاتر شهر یه چیز دیگست.
سر انجام: قرار شد اردلان از «آبزرویشن» جدیدش برام بگه. این بود که، با وجود نزدیک بودن به چند تا کافه دلربا و چیتان، رفتیم لب باغچه داخل پاساژ گلستان شهرک به سبک لوزرهای پاساژگرد نشستیم مشغول به صحبت شدیم . آبزرویشن اردلان این بود که همه هم دوره های من که ایران موندن صاحب «زن و زندگی» شدن اما ماها که ایران رو ترک کردیم از «زن و زندگی» واموندیم. حول این موضوع که اساسا «زندگی» رو چی می سازه و المانهای خوشبختی چیان کلی بحث سنگین روشنفکری کردیم که طبیعتا به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم. این بود که رفتیم یه جا چایی خوردیم. البته اون روز من هم به یه «آبزرویشن» جالب رسیدم و اون اینکه مردها نا خود آگاه «زن» و «زندگی» رو مترادف به شمار میارن.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۲۳ ق.ظ. |
شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷
دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷
این عکس، که به بیست و شش هفت سال پیش مربوط میشه، برای خودش ماجرایی داشت. همه معتقد بودن که من در این عکس حالتم خیلی طبیعی شده ولی در مورد فیروزه کسی نظر خاصی نداشت. البته من الآن معتقدم فیروزه هم در این عکس کاملا طبیعی و واقعی افتاده. خلاصه اینکه سر این موضوع فیروزه بهش بر خورد و چند روزی قهر بود. کلا این آبجی خانوم ناز ما دست به قهرش خوب بود. جالب اینجاست سر سفره عقد فیروزه هم این عکس به نمایندگی از من حضور داشت. اینا رو گفتم تا بگم از اینکه در طی ۶-۷ ماه حضورم در تهران فیروزه رو ندیدم حسابی حالم گرفته. اون برای من از یه خواهر خیلی بیشتره. اصلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم که شاید تا دو سه سال دیگه هم نبینمش.فقط امیدوارام سارا کوچولو، که اون موقع حدودا چهار سالش هست، منو به عنوان خان داییش به رسمیت بشناسه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۲ ق.ظ. |
پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷
مدتیه که از مایکل پیامبر هیچ خبری ندارم. اولین باری که دیدمش مشغول پیانو زدن در رستوران دانشگاه بود. به سبک کاملا شرقی هم پیانو میزد. نمیدونستم به زودی همسایه میشیم. روزی که مشغول اسباب کشی به آپارتمان جدید بودیم کسی در خونه رو زد. در رو باز کردم و مایکل پیامبر رو پشت در دیدم. خیلی محترمانه سلام کرد و گفت که همسایه ماست و در آپارتمان روبرویی زندگی میکنه و از من خواست که در آپارتمان رو هنگام بستن به هم نکوبیم چون که باعث میشه کل ساحتمان بلرزه و تمرکز اون به هم بریزه. وقتی اینا رو میگفت من همه حواسم به تکه الماس بزرگی بود که وسط فربم عینکش نصب شده بود. در نتیجه نفهمیدم که چی گفت. مایکل هم متوجه این موضوع شد و اینبار کمی جدی تر گفت : « در رو میگم .... نکوبید» و بعدش خیره شد تو چشام. من که تازه به خودم اومده بودم سریع و خجالت زده گفتم :«او ه .. بله حتما ... جدا معذرت میخوام». و این شروعی بود برای ماجراهایی که به «داستانهای مایکل پیغمبر» معروف شد و تا هفت آبادی اونطرفتر همه رو مجذوب خودش کرد.
شبی از شبای سرد «ان آربر» که من و جاوید و شروین مشغول خوردن شام و بحث در مورد مذهب و ضرورت آن بودیم مایکل در زد و قبل از اینکه ما در رو بروش باز کنیم خودش وارد خونه شد. گفت چند آیه امروز به اون وحی شده و دلش میخواد ما اولین کسانی باشیم که اونا رو میشنویم. و شروع کرد به زبونی که ترکیبی بود از فارسی و عربی و عبری به گفتن جملاتی که تمومی نداشت. بعد از یک ساعت جاوید با خنده تمسخر آمیزی بلند شد که بره بخوابه اما من و شروین نشستیم و دو ساعت و نیم دیگه به آیه های مایکل گوش کردیم.هیچ چیز نفهمیدیم اما شک نداشتیم که حرفاش بی معنی نیست. از فردای اونروز همه مایکل رو با عنوان «پیامبر» میشناختن.
روزی مایکل با چهار کاست وارد خونه شد و از من خواست که از اونها کپی بگیرم و بهش برگردونم. بهش قول آخر هفته رو دادم. روزی که مشغول ضبط شدم متوجه شدم که تمام کاست اول صدای آب هست. انگار که کسی ضبط صوت رو کنار یه رودخانه گذاشته و برای یک ساعت صدای جربان آب رو ضبط کرده. رفتم سراغ دومی و متوجه شدم که اون هم صدای آبه. سومی و چهارم هم همینطور. پس رفتم در آپارتمان مایکل و بهش گفتم که گویا اشتباهی شده چون هر چهار تا کاست صدای آبه و هیچ فرقی هم با هم ندارن. لبخندی زد و گفت که انتظار داشته که من متوجه تفاوت بین صدا ها بشم. «بدون هیچ دو قطره آبی هم صدا نیستن». این رو گفت و در رو بست. یک روز بعد از اینکه چهار کاست ضبط شده رو به مایکل پیامبر دادم، اون به نشونه تشکر کفش زمستونی من رو که دهن باز کرده بود و پشت در بود با چسب چسبوند. بعدا برام توضیح داد که این چسب ،که از اختراعات اجدادش هست، از ترکیب بچه قورباغه له شده و عرق ریواس کوهی به دست میاد. البته نکته حساس در تهیه این چسب این هست که بچه قورباغه ها رو باید جوری کوبید که روحشون از کالبدشون بیرون نیاد وگرنه چسب گیرایی لازم رو نداره.
آخرین باری که مایکل رو دیدم دستمالی به سر داشت و مشغول تغییر مسیر رودخانه پشت خونه بود. وقتی علت اینکار رو ازش پرسیدم گفت : «ما همه از آب درست شده ایم» و این دقیقا همون جمله ای بود که ملیکادیس به آرکادیو در روزهای آخر زندگیش گفت.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۹ ب.ظ. |
شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷
من متولد تهرانم و در تهران زندگی کردم و بزرگ شدم. تهران رو دوست دارم اما هر وقت هر کس از من میپرسه کجایی هستی میگم« نطنزی». امروز دایی اسماعیل، که اخیرا با خانواده به کانادا کوچ کرده، لابلای آف لاینهای یاهوییش گفت: «من در شهرهای زیادی بودم و زندگی کردم اما هیچ شهری مثل نطنز به من حس آرامش و امنیت نمیده». با خودم فکر کردم چقدر با این حرف موافقم. در سفر اخیر به نطنز هم به این حس رسیدم. وقتی تو کوچه باغای نطنز بی هدف پرسه میزدم و عکس میگرفتم آرامش مطلق رو تجربه میکردم. با کسب اجازه از نطنزی های واقعی (مخصوصا فرانک، فرشته، حسین و حامد) من کماکان هرجا که برم خودم رو نطنزی جا میزنم چون هر وقت این دل وا مونده رو رها میکنم از کوچه باغای «افوشته» و «سرشک» سر در میاره.ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۹ ق.ظ. |
یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷
نمیدونم من چون اینروزا دارم «خانوم» مسعود بهنود رو میخونم و تو حال و هوای دوران قاجار سیر میکنم حس کردم این حرف از جنس حرفایی هست که غنسول روس برای خر کردن احمد شاه هجده ساله میزنه یا اینکه از نظر بقیه هم حرفای این باباتوهین آمیز به نظر میاد. البته چه میشه کرد. از قدیم گفتن از ماست که گرماست !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۸ ق.ظ. |
سهشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷
یه کسی یه جایی گفته بود میزان خوشحالی آدمها ارتباطی معکوس با تعداد انتخابهای ممکن در زندگیشون داره. حق انتخاب کمتر = خوشحالی بیشتر. حرف بی ربطی هم نیست. به شرطی که «محکوم» به انتخاب بودن آدم رو اذیت نکنه. من رو اذیت میکرد. در مجموع خوشحالم که فرمون زندگیم دست خودمه چون معتقدم بخشی از زیبا زندگی کردن همین تغییر مسیرهای ناگهانیه.
حالا در ادامه مسیر جدید زندگی به یه دوراهی رسیدم. از اون دوراهی ها که آغازکننده دو داستان کاملا متفاوت در زندگی هست. اگه بخوام دلی تصمیم بگیرم انتخاب مشخصه و اگه بخوام منطقی تصمیم بگیرم باز هم انتخاب مشخصه. حالا باید دید زور دل بیشتره یا منطق. اونایی که منو میشناسم میدونن در مقاطع حسساس زندگی من این دل بوده که فرمان داده و نه عقل. یواشکی بگم امیدوارم این بار هم دل کار خودشو بکنه !! ولی لعنت به دوراهی !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۲ ق.ظ. |
سهشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

در روز اول می سال ۱۹۴۷ «اولین مک هیل» بیست و سه ساله بعد از جدایی از نامزدش به طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت، که مخصوص تماشای مناظر اطراف هست، میره و خودش رو به پایین پرت میکنه. اون مستقیم روی سقف لیموزین سیاه رنگ سازمان ملل فرود میاد و به طبع درجا میمیره. شدت ضربه چنان بوده که لیموزین به آهن پاره ای تبدیل میشه و اگر کسی داخل لیموزین میبود به هیچ وجه جون به در نمی برد. درست چهار دقیقه بعد «رابرت وایلز» -دانشجوی عکاسی - که همون اطراف پرسه میزده این عکس رو از «اولین» میگیره. این عکس،بعد از چاپ در مجله «لایف»، خیلی زود معروف میشه و باعث میشه این خودکشی لقب« زیباترین خودکشی» رو بگیره. زیباترین نه از نظر انگیزه و روش خودکشی بلکه به خاطر حالت چهره و بدن «اولین» پس از سقوط. آرامش چهرش و حالت بدنش مثل کسی میمونه که روی تشک پر قو به خوابی عمیق فرو رفته و ازش لذت میبره.انتظار آدم از چنین سقوطی چیزی نیست جز جسدی متلاشی شده. اما دریغ از خراشی و قطره خونی.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۴۷ ب.ظ. |
شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۳۶ ق.ظ. |
شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷
پرشده از مردمانی «نا اصل»
که شب و روز
نگران و آشفته
در پی تن پوش «اصل»
از دالانی به دالانی دیگر
سرک می کشند
کوششی بیهوده
برای پوشاندن عریانی درون
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۶ ق.ظ. |
سهشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷
دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۳۳ ق.ظ. |
جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....
امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !
پابلو نرودا
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷
از خاطرات یک تبعیدی خلاق
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۵۱ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۲:۲۸ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷
رفتن از کجا ؟
بعضیها میروند تا برگردند
من روزی را انتظار می کشم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۲ ق.ظ. |
دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۳۰ ب.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۰۵ ق.ظ. |
سهشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۳۵ ق.ظ. |
دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷
از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۱ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷
پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۱۶ ق.ظ. |
دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷
چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷
۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۲۸ ب.ظ. |
دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۴ ب.ظ. |
سهشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷
جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۵۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶
اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :
یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.
اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶
شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن
به همین خاطر
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۵۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶
هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۹ ب.ظ. |
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟سخنی نیست .
شاملو
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۸ ب.ظ. |
جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶
جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶
امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...
خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم. پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست. وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره. بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه. خيلي مهم نيست چي ميکشه. همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...
من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم !!
هااااااااااااااااااااااا .......
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۴۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶
۲- تو گروه موسیقی ما هر کسی یه اسم مستعار داشت که به «علی شاه» ختم میشد. مثلا « ساسان» که استاد تار بود اسمش بود «استاد علی شاه» یا شروین که برای کشوندن بچه ها به تمرین مجبور به پاچه خواریهای مبسوط بود اسمش بود «دستمال علی شاه» و کامران که با اشتیاق عجیبی سه تارمیزد به «مشتاق علی شاه » معروف بود. من هم به خاطر گیج بازیهای مثال زدنیم «حیران علی شاه» بودم . ماجرای حیران علی شاه از اون روزی شروع شد که سر تمرین موبایلم رو از جیبم در آوردم که شماره بگیرم که متوجه شدم به جای موبایل «ریش تراشی» تو دستمه !!! گروه موسیقی ما ۴-۵ سال بیشتردوموم نیوورد چون هر کس به یه گوشه دور پرتاب شد اما «حیران علی» حیران باقی موند.
الان در فرودگاه «آستین» هستم. امروز میخواستم بلیط برگشت به «آتلانتا» رو در باجه « آمریکن ایرلاینز» پرینت بگیرم متوجه شدم به جای ۲۰ فوریه برای ۲۰ می بلیط خریدم !!! دوتا انتخاب داشتم: یکی اینکه به سبک «تام هنکس» در فیلم «ترمینال» ۳ ماه در فرودگاه زندگی کنم و یکی اینکه ۲۰۰ دلار بدم و شب تو تخت خودم بخوابم. و چون من آدم لارجی (!!) هستم به طبع سر کیسه رو شل کردم. هم از دست خودم عصبانی بودم و هم خندم گرفته بود از جدید ترین حیران گریم.
۳-من «آستین» را دوست میدارم. شهر لیبرال هیپی وار باحالیه و با وجود اینکه مرکز تگزاس هست هیچ ربطی به تگزاس نداره. یه راز رو میخوام با شما در میون بذارم: به احتمال خوبی شهر بعدی من در مسیر زندگی کولی وار و حیرانگرم همن «آستین» خواهد بود. اگه کنجکاوید که بدونید دست تقدیر ( که همین روزا از «آستین» روزگار بیرون میاد و یقم رو میگیره) منو کجا پرتاب خواهد کرد، یه ماه دیگه یه سری به اینجا بزنید.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۷ ق.ظ. |
دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶
شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶
دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶
از این به بعد بانوان محترم می توانند برای انعکاس نگاه زنانه به موضوعات مختلف ازتریبون حمام عمومی استفاده کنن تا نه امنیت روانی کسی سلب بشه و نه هیچ «سفیدی» «سیاه» نمایانده بشه. قطعاً در این راستا «سفید آب » نقش موٰثری خواهد داشت.
طفلی پرستو .... حتما کلی حالش گرفته.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۹ ب.ظ. |
شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶
- با همسایه های مجاور ارتباط برقرار کن
- ورزش را ترک نکن
- در مورد سکسکه به دکتر مراجعه کن
- از وان حمام که بیرون میایی میله پرده را بگیر سرنخوری
- ارتباط با دکتر اردلان را قطع نکن
- میوه جات و سبزی جات را ترک نکن
- بازدید فنی ماشین مخصوصا پیچ چرخ، فرمان، ترمزها و باد لاستیک
- در ورزشگاه دانشگاه وزنه سنگین نزن
- از آب شیر منزل نخور چون املاح دارد سنگ کلیه و مثانه می آورد
- از پله های منزل تند پایین و بالا نرو
- در حین رانندگی از تلفن همراه استفاده نکن حواست پرت میشود
- دکترا مبارک است
- کتابت مبارک است
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۰۶ ب.ظ. |
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۳۱ ق.ظ. |
شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶
در حین دعا همه باید به سمت جلو خم میشدن و سرشون رو پایین مینداختن. بعد از چند ثانیه سرمو کمی بالا اوردم تا ببینم منظره اطراف چه ریختیه که چشمم خورد به دختر کوچولوی موطلایی نازی در ردیف جلویی که با تعجب داشت منو نگاه میکرد. عین کسایی که در حین ارتکاب جرم گیر میوفتن یه لبخندی همراه با خجالت بهش زدم و دوباره سرم رو پایین انداختم. سعی کردم یادم بیاد آخرین باری که مسجد رفتم کی بود و چرا رفتم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۹ ب.ظ. |
یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۰ ب.ظ. |
شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶
جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

عکسای بیشتری اینجا گذاشتم
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۴۷ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۵۸ ب.ظ. |
جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۲۸ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶
کشف امشب اینکه آلو برقونی تو خورش کرفس ترکیب مبسوطی میشه
من صبحها با صدای بوق اسموک دیتکتور بیدارمیشم. هر صبح طبق عادت همیشگی جناب پدر برای صبحانه نون داغ میکنه و چون هنوز با توستر من آشنا نیست نونا میسوزن و اسموک دیتکتور به کارمیوفته
***
اختراع مجدد چرخ کنایه هست از کاری بسیار بیهوده و من در پروژه ای مشغول شدم که هدفش اختراع مجدد چرخه. این چرخ رو ۱۰ سال دیگه زیر ماشینا شاید ببینید. تا اونجایی که حافظم یاری میکنه آخرین کسایی که قبل از گروه ما چرخ رو اختراع کرد انسانهای نخستین بودن.
جناب پدر در مکالمه تلفنی از عمو جان خواستند که در سطر هفتم از نامه ای که من باب تشکر به خاطر مهمان نوازیهای خانواده عمو جان توسط پدر نوشته شده عبارت زبانم قاطر است را به زبانم قاصر است تبدیل کنند. لازم به ذکر است این نامه در تیراژ ۱۰ نسخه تکثیر و در آمریکای شمالی توزیع شده است.
امروزیک زندانی دیگر عفو خورد. کامران خبر داد که گرین کاردش رسیده و به اتفاق شیدا برای تعطیلات سال نو میرن ایران. من هم دو سال دیگه حبس بکشم و جفتک پرونی خاصی هم نکنم شاید حکمم بیاد. البته من اخیرا در دیوار زندان سوراخ دلگشایی پیدا کردم و شاید تابستون بعد استعمالش کردم. ظریفی میگفت اول ببین کدومور دیواری بعد بپر
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۴۰ ب.ظ. |
چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۴۱ ق.ظ. |
دوشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۶
و
نگرانی های فردا های نیامده
زندگی را مگذار که از لا به لای انگشتانت فرو لغزد و
آسان هدر شود
هر روز را همان روز زندگی کن
بدینسان است که همه ی عمر را به کمال زیسته ای
ارسال شده توسط یک لولی در ۱:۵۳ ب.ظ. |
چهارشنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۰۸ ب.ظ. |
سهشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۶
این روزها كه میگذرد
شادم
كه میگذرد
این روزها
شادم
كه میگذرد
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۱ ب.ظ. |
شنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۶
هر وقت پامو تو این شهر میذارم عجیب هوایی میشم . خیلی دلم میخواد چند سالی توش زندگی کنم. جاییه که جریان زندگی رو خیلی عریان و واقعی و دلچسب میشه حس کرد. پر هست از آدمای هیجان انگیز و عمیق که زندگی براشون یه بازیه. و از همه مهمتر اینکه برای من تا ابد سوژه عکاسی داره

ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۲ ب.ظ. |
پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶
شنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۶
با همون کیف قدیمی
با همون احساسات دوست داشتنی
در فرودگاه اون بود که منو پیدا کرد
کسی اسممو صدا زد
برگشتم ... پدر بود
بعد از شش سال
تو راه خونه
مثل بچه ای که در راه برگشت از مدرسه با آب و تاب ماجراهای اونروزش رو برای مادرش تعریف میکنه
برام از ایران و اهالیش میگفت
امشب به یاد بچگیا وقتی بابا خوابش برد دزدکی سراغ کیف دستیش رفتم
فضولی در کیف پدر مثل گذشته ها هیجان انگیز بود
عکسهایی پیدا کردم که باید و خبری که نباید
امشب باز صدای عطسه پدر درخواب بهم قوت قلب داد
درست مثل بچگیا که شبا برای فرار از ترس تو تخت گوشامو تیز میکردم که صدای عطسش رو بشنوم و احساس امنیت کنم
من امشب از هیچ چیز نمی ترسم
پدر اینجاست
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۰:۱۳ ب.ظ. |
دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶
البته غیر از لواشک و آجیل و سبزی خشک و باقلوا و پشمک و پسته و زعفرون و اینجور چیزا که خواه نا خواه نصف چمدون رو پر میکنه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۹ ب.ظ. |
جمعه، مهر ۰۶، ۱۳۸۶
در همین لحظه بود که آقای میرفندرسکی با خودش فکر کرد که دیگه دلیل چندانی برای خوشبین بودن و مثبت فکرکردن نداره. پس در حالی که به دریچه مسدود شکر پاش خیره شده بود تصمیم گرفت بعد عمری مثبت و رنگی فکر کردن کمی منفی بین بشه. میرفندرسکی بالاخره پذیرفت که دنیای واقعی با دنیای ساختگیش تفاوتهای زیادی داره.
برای شروع تصمیم گرفت تعدادی لیست سیاه درست کنه. لیست سیاه آدما. لیست سیاه اشیأ، لیست سیاه مکانها و زمانها. فی الفور مربای انجیر و شکر پاش رو در لیست سیاه اشیا و اول صبح رو در لیست سیاه زمانها قرار داد. بعد به سراغ لیست سیاه آدما رفت. طبیعتااولین اسمی که وارد لیست سیاه آدمامیشد اسم خودش بود. این کار روکرد اما برای پیدا کردن نفر دوم تلاشی نکرد چون میدونست موفق نمیشه. این بود که بلافاصله لیست سیاه آدما رو در لیست سیاه اشیا قرار داد چون لیست یک عضوی براش چیز مسخره ای بود. همین کار رو با لیست سیاه زمانها و مکانها هم کرد. بعد یک لیست سیاه جدید برای لیستهای سیاه درست کرد و لیست سیاه اشیا رو در لیست سیاه لیستهای سیاه قرار داد. یک هورت از چای تلخش کشید و ناخوداگاه با خودش فکر کرد اگه چاییش شیرین نیست در عوض طعم هلش خیلی دلچسبه.هورت دوم رو با تمرکز بیشتری کشید و همزمان تصمیم گرفت دیگه نذاره شیرینی شکر طعم هل رو تحت الشعاع قرار بده. میرفندرسکی روز خوبی رو شروع کرده بود.
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۰۹ ب.ظ. |
جمعه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۶
مادر ترسا
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۹ ق.ظ. |
پنجشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۵:۳۷ ب.ظ. |
چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶
How many years can a mountain exist
Before it's washed to the sea?
Yes, 'n' how many years can some people exist
Before they're allowed to be free?
Yes, 'n' how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesn't see?
The answer, my friend, is blowin' in the wind,
The answer is blowin' in the wind.
Blowin' in the Wind: Bob Dylan
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۳ ب.ظ. |
یکشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۶
پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶
دوشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۶
.این اسمیه که یه سری دخترک کافه چی برای من انتخاب کردن و این موضوع رومن امروز کشف کردم
طبق معمول اکثر شبای وسط هفته امشب هم رفتم قهوه خونه همیشگی. به محض اینکه نزدیک دخل شدم، دخترکان اونور دخل که مشغول ریز ریز حرف زدن بودن ساکت شدن. یکیشون دوید سمت دخل که از من سفارش بگیره. اون دوتای دیگه هم که مشغول کار خودشون بودن معلوم بود یه جوری حواسشون به اینه که من چی میخوام سفارش بدم. تا گفتم چای هلو زنجبیل یهو هر سه تاشون شروع کردن جیغ زدن و بالا پایین پریدن وخندیدن. حالا نخند کی بخند. قیافه هاج و واج منم که دیدن داشت. بعد از چند لحظه که یکم آروم گرفتن یکیشون گفت آخه شرط بسته بودیم شما چای هلو زنجبیل سفارش میدین. یکی دیگشون یه نگاهی به بقیه کرد و با یکم منو مون گفت راستشو بخوایین اسم شما رو هم گذاشتیم آقای هلو زنجبیل
.به هر حال اینم از شهرت من در یک روستای متروک در یک گوشه گم از دنیا!!! البته امیدوار شهرت موجب غفلت نشه
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۴۷ ب.ظ. |
پنجشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۷:۲۰ ب.ظ. |
یکشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۶
پنجشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۶
سوار ماشینش شد و راه افتاد سمت خونه. یادش افتاد سر یکی از کلاسا وقتی داشت یک مدل احتمالی رو توضیح میداد یهو بحث رو فلسفی کرد و گفت اصلا زندگی یه مدل احتمالی بزرگه پر از متغیر های تصادفی و این تفکر که یک تدبیری بر زندگی آدما حاکمه مزخرف محضه. آخر همون ترم چند تا از دانشجوها رو این موضوع انگشت گذاشته بودن و به اینکه پروفسور پتیل سر کلاس نقش خدا و مذهب رو در زندگی آدما زیر سوال برده اعتراض کرده بودن. يادشه رییس دپارتمان خواسته بودش و گفته بود که اصلا ایده خوبی نیست که سر کلاس مهندسی بحثای مذهبی بکنی. اونم در بکی از مذهبی تر کشورای دنیا. پیچید سمت خروجی اتوبات آی ۳۵ چون حدس زد شاید خلوت تر باشه. همینطور هم بود. با خودش فکر کرد نمیتونه منکر رندوم بودن دنیا بشه. یاد فیلم درهای کشویی افتاد که در دوران دانشجوییش با دو تا از همخونه هاش دیده بود و منجر به یک بحث طولانی بین اونها شده بود. موضوع فیلم این بود که چطور رد شدن یا نشدن از یه در کشویی (مثل در مترو یا اتوبوس یا آسانسور ) زندگی آدما رو عوض میکنه. جالب اینجاست که آشیش همسر خودش رواولین بار تو آسانسور اداره مالیات دیده بود. این ایده که زندگی یه فرآیند تصادفیه همیشه بهش آرامش میداد چون باعث میشد که نه افسوس گذشته رو بخوره و نه نگران آینده باشه. یاد گرفته بود در موردهدف و فلسفه زندگی خیلی سوال نکنه و در عوض به زندگی به چشم یه بازی هیجان انگیزی نگاه کنه که برد و باختی توش نیست. سالها بود که با بالا پایینای زندگی بالا پایین رفته بود. البته پذیرفته بود که این بازی سوختن توش هست.
نزدیکیای پل رودخونه می سی سی پی یه اتوبوس مدرسه ازش سبقت گرفت. با خودش فکر کرد که این اتوبوس داره یکم تند میره. دقت کرد که بینه آیا اتوبوس پره یا خالی که اتفاقا پر بود. هنوز برنامه ای برای بچه دار شدن نداشتن. زنش میگفت دلش بچه میخواد اما میترسه از پس تربیت بچه اون مدلی که میخواد بر نیاد. اونم تو کشوری تربیت بچه ها دست مدیا هست. خودشم تمایل چندانی به پدر شدن نداشت چون معتقد بوداضافه شدن یک متغیر تصادفی جدید، که در عین حال به متغیر های موجود وابسته هم هست، حاصلی جز پیچیده تر شدن زندگی، اونم به شکلی غیر ضروری، نداره. حتی اصل ازدواج و پیوند همیشگی دو نفر رو هم در تضاد با تئوری خودش میدونست. ازدواجش بیشتر تلاشی بود برای فرار از وسوسه ازدواج بادختری که سالها عاشقش بود. از نظر اون زندگی مشترک با قید و بندای امروزیش گنجایش رابطه عاشقانه رو نداشت. ازدواج با معشوق رو به ریختن آب یک رودخانه خروشان تو یه بشکه تعبیر میکرد. از فکرای فلسفی خسته شد و تصمیم گرفت تا رسیدن به خونه به مغزش استراحت بده.
به وسطای پل که رسید پیش خودش فکر کرد این رودخونه می سی سی پی عجب طولانیه. تا خلیج مکزیک میره. داشت توذهنش نقشه آمریکا رو مجسم میکردکه ناگهان ماشینش تکون شدیدی خورد.حس کرد زیر پاش خالی شده و داره سقوط آزاد میکنه. به نظرش اومد که پل داره میریزه. اولش خندش گرفت و فکر کرد که این یه شوخی هالیوودی دیگست.

اما شوخی نبود. پل فرو ریخت. ماشین آشیش زیر انبوهی از بتون و فولاد مدفون شد. برای آشیش بازی تموم شد. اگر آشیش میتونست احتمال این رو حساب کنه که درست در لحظه تخریب پلی که چهل سال از عمرش گذشته بود و هزاران کیلومتر با محل تولدش فاصله داشت از روی پل عبور کنه کلی تفریح میکرد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۱۲ ب.ظ. |
کنار دریاچه کیووی
با محمد دکاک فلسطینی مشغول تماشای آسمون سیاه و پر ستاره کارولینای جنوبی بودیم. محمد گفت چرا وقتی صحبت از دنیاهای دیگه و موجودات هوشمند غیر از انسان میشه بی اختیار نگاهمون رو به سمت آسمون میگردونیم. چرا به منفی بینهایت فکر نمیکنیم؟ چرا نباید زیر پوستمون دنبال یه نیویورک بگردیم؟ اصلا از کجا معلوم زمین و کهکشان راه شیری بخشی از عنبیه چشم یه موجود غولپیکر نباشه؟
گفتم آخه
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۰۵ ق.ظ. |
دوشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۶
یکشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۱۴ ق.ظ. |
شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۶
هنوز هیچی نشده حافظ به روایت کیا رستمی حافظه حافظیم رو عوض کرده. یعنی به جای اینکه سعی کنم بیتهای کامل رو به یاد بیارم خودم رو با مصرعها مشغول میکنم. نشونیشم اینکه پریروزا رفته بودیم یه شهری که پر دخترای خوشگل بود. منم بی اختیار رو به بقیه کردم و گفتم
شهریست
ارسال شده توسط یک لولی در ۶:۳۲ ب.ظ. |
جمعه، تیر ۱۵، ۱۳۸۶
دوست داری فرمان عالم در دست تو باشد
وچرخ عالم را چند روزی بچرخانی
گفتم باشد بگذار امتحان کنم
خب حالا کجا بنشینم
حقوقم چقدر میشود
کی باید ناهار بخورم
چه ساعتی تعطیل میشوم
فرمانروای دنیا گفت :فرمان را بده ببینم
فکر می کنم اینکار هنوز برای تو زود است
ارسال شده توسط یک لولی در ۸:۵۷ ق.ظ. |
چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۳۰ ق.ظ. |
سهشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۶
به خودم آفرین گفتم چون بهترین کادوی ممکن رو برای خودم گرفته بودم. یه فنجون چایی ریختم و مقداری بیسکوییت هم گذاشتم کنارم و مشغول تماشای فیلم شدم.
ارسال شده توسط یک لولی در ۴:۰۲ ب.ظ. |
All what I need these days is a big beautiful noisy city. Big, beautiful and damn noisy.
ارسال شده توسط یک لولی در ۲:۴۸ ب.ظ. |
یکشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۶
ارسال شده توسط یک لولی در ۹:۴۲ ق.ظ. |
جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶
An e-mail from Josh Summers, The coolest professor on the face of the earth !
=========================
Friends, alumna, and colleagues,
Cheryl and I (and the girls) are opening the house to the lab for a party on Saturday afternoon, June 2 (2:00-6:00). Not really sure what the occasion is, but you can derive your own reason!
We will have some appetizers, treats, and stuff to kabob, but if anyone wants to bring their own treats to share, that would be great!
All family members (kids, wives, husbands, partners, boyfriends, girlfriends, ...) are invited to join us. This is just an informal "glad to be done with classes and happy that summer is here" party.
If you are going to make it, we would like for you to give us a holler by Wed. so we can plan accordingly.
Jds
PS - there was a few requests for updated pictures of the family (see attached).
===============================
ارسال شده توسط یک لولی در ۳:۴۱ ب.ظ. |
چهارشنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۶
با وجود همه این میانه رویها، آقای آقای میرفندرسکی در یک موضوع تندرو به شمار میاد واون میانه رویه. به همین خاطر میرفندرسکی تصمیم گرفته کمی از میانه روی کم کنه تا یه میانه روی واقعی به حساب بیاد.
ارسال شده توسط یک لولی در ۱۱:۵۱ ق.ظ. |














