یکشنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۹


خلاصه اینکه امسال هم بی هفتسین گذشت اما در صد سفره هفتسین فیس بوکی «تگ» شدم. گاهی سکه بودم و گاهی ماهی. گاهی هم پایه میز بودم یا دیوار پشت سفره. هفتصد تبریک گروهی الکترونیک هم گرفتم به علاوه یک کارت تبریک مقوایی که واقعا به مقصد من پست شده بود.

یکشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۸

امسال هفتسین می چینم.

چهارشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۸

با سلام

احتراماً، به استحضار می‌رساند در حاشیه هفت نگاه سوم، نشست تخصصی اقتصاد هنر با هدف واکاوی جریان اقتصاد هنر تجسمی و بررسی راهکارها و موانع این حوزه، ساعت 11 صبح چهارشنبه پنجم اسفند 88 در مجتمع سینمایی پردیس پارک ملت برپا خواهد شد.از جنابعالی و همراه جهت شرکت در این نشست دعوت به عمل می‌آید.

گفتنی ا‌ست در این نشست «لیلی گلستان» سخنگوی هفت نگاه و مدیر گالری گلستان درخصوص بازار داخلی هنرهای تجسمی ایران، «آناهیتا قبائیان» مدیر گالری راه ابریشم درباره بازار تجسمی ایران در خارج از کشور و «فریال سلحشور» مدیر گالری دی پیرامون اقتصاد هنر تجسمی دیدگاههای خود را ابراز خواهند نمود.

قدوم پرمهرتان را چشم انتظاریم.

با احترام

گروه هفت نگاه


نمی دونم چرا متن این دعوتنامه به دلم نشست. شاید چون منو یاد موسسه ماه مهر و کلاس عکاسی اردشیر توکلی انداخت. شایدم به خاطر جمله آخر که میگه قدوم پر مهرتان را چشم انتظاریم . شایدم به خاطر عبارت جدید «واکاوی» و شایدم اینکه دلم برای خونه تنگ شده ...



چهارشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۸

اندیشه، شوهر خواهر اردلان، گفت: «خارج رفتن فقط وقتی توجیه پذیر هست که یا باعث ‍پیشرفت مادی آدم بشه یا پیشرفت معنوی آدم ». من هم همینطور که چایی هورت میکشیدم گفتم: «اوهوم» ... یعنی اینکه من موافقم حسنک کجایی ؟! ... مکان: چایخانه سنتی بوستان گفتگو. زمان: پاییز پارسال.

اندیشه، شوهر خواهر اردلان، از یکی مونده به بغل دستیم خواست که نتهای موسیقی رو برعکس بگه که گفت. سی لا سل فا می ر دو ... و از بغل دستیم خواست که یکی در میون حالا نتها رو بگه همینطور هی هی و بغل دستیم گفت دو می سل سی ر فا لا و الخ. به من که رسید من باب مزاح گفتم حالا من رندوم میگم نتها رو. همه خندیدن و من و شوهر خواهر اردلان، اندیشه، نخندیدیم. بعدش همه دسته جمعی خوندیم «خانه دل میسازیم خانه جان میسوزیم» ... مکان : اتاقی در خانه ای در کوچه شادی، نبش پاتریس لومومبا، زمان: پاییز پارسال.

خود اردلان گفت یه سری سوال کلی دارم ازت در مورد زندگی و اینحرفا. هستی؟‌ گفتم آره خونه ای؟ ... میام دنبالت. رفتم دنبالش. بعدش اردلان یه سری سوالای کلی کرد در مورد زندگی و منم بهش یه سری جوابای کلی دادم در مورد زندگی. مکان: لب جدول یه باغچه در بازارچه گلستان، زمان: پاییز پارسال.

اردلان، خودش، گفت بیا بالا میخوام یه چیزی نشونت بدم. رفتیم بالا... اتاقش ... به حیاط خونه پشتی اشاره کرد که از پنجره اتاقش دیده میشد. انگار که کسی تو دیگه تو اون خونه زندگی نمیکرد چون باغچه ها پر بود از علف هرز و درختها هم خشک بود. گفت بیست سال پیش در این خونه خانواده ای زندگی میکردن که پسری هم سن من داشتن. عصرا میومد تو حیاط و من همینجا می ایستادم و ساعتها همدیگه رو نگاه میکردیم. هیچ وقت حرف هم زدین ؟‌گفت نه ... چون اردلان رو میشناختم باور کردم. مکان: اتاق اردلان، زمان:‌‍ پاییز پارسال.

پاییز پارسال در تهران اتفاقات زیادی افتاد.
پاییز امسال در تگزاس اتفاقات کمتری افتاد.


یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

من اهل چکسلواکی نیستم.
من اهل چک و اسلواکی نیستم.
من چک نیستم.
اسلواک هم نیستم.
آخه به کی بگم من اهل چکسلواکی نیستم.
اصلا همچین کشوری دیگه وجود نداره.
برای آمریکاییها اگه کسی اروپایی باشه اما اهل فرانسه یا ایتالیا یا آلمان یا انگلیس یا اسپانیا نباشه حتما اهل چکسلواکی هست.
اما من اهل چکسلواکی نیستم.

حالا دنگ دنگ دنگ
بنگ بنگ بنگ
حاجی اهل کجایی؟
ملایر
ملایر یا دوایر؟
ملایر بابا ملایر!!
خلایر هر چه لایر
چی گفتی؟
تو که همچین نبودی
چین واچین نبودی
کی همچین همچینت کرد؟
از چین واچینت کرد؟‌
حاجی آتیش داری؟
بعله
تیش تی تیش داری ؟
بعله
حاجی خرابتم
دیگه چی؟
من مذابتم
دیگه چی؟
حاجی شهر شلوغه
خب باشه
وقت بوق بوقه
خب باشه
میگن اوضاع خیطه
نه بابا
چارش بیلیطه
نه بابا
حاجی بزن بریم
به کجا؟
بدون زن بریم
به کجا؟
یه جا سراغ دارم
بی خیال
سه چارتام باغ دارم
بی خیال
باغ رو وللش
قبوله
بکش سمت فلش
قبوله
بگم کجا میره؟
د بنال
دنده جا میره؟
د بنال

بگم ؟‌ بگم؟‌
.....
حاجی چکسلواکی ... لواکی یا که خاکی آی لواکی وای لواکی ... حاجی چکسلواکی

سه‌شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۸

این شومینه من آتیشش سرده. یعنی یه وجبیشم بشینی بازم گرم نمیشی. آتیش داره چه جورم. گر گر هم میکنه. اما سرده. حتی دوبار هم صورتم رو چسبوندم به شیشش اما نسوخت. حالا دیگه برای باور نکردن داستان«ابراهیم در گلستان» بهانه کافی ندارم.

پی نوشت: این دو خط رو نوشتم که بگم زندم. این دو خط رو شاید هم نوشتم که بگم برخی از حواسم کار نمیکنه. بخشیش به خاطر بالا رفتن سنه و بخشیش هم به خاطر پایین اومدن از خر شیطونه. وزنم فرقی نکرده. قدم هم همونه . صراطم هم کماکان مستقیمه. البته بعضیها بنا به دلایل محکمه پسندی با این آخری موافق نیستن. که دفاعی نیست مرا. کهدفاعینیستمرا.

شنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۸

ترم تموم شد. روز اول کلاس دانشجوهام جوری نگام میکردن که انگار از یه سیاره دیگه اومدم. یک عالمه چشم هراسان و کنجکاو. روز آخر اما جوری به نصیحتهای صد من یه غاز من گوش میکردن انگار من بابا بزرگشونم.

شنبه، آبان ۳۰، ۱۳۸۸

به قول توکا نیستانی «دیوار موجود جالبی است، هم خانه را می‌سازد و هم زندان را». بچه که بودم برای اینکه خوابم ببره به جای گوسفند شمردن تو ذهنم دیوار می ساختم. دیوار آجری. اونقدر دونه دونه آجر رو هم میذاشتم تا یا دیوارم تکمیل بشه یا اینکه خوابم ببره. توجهم به دیوار در نقاشیهام هم بروز کرده بود و به جای اینکه با چهار تا خط دیوار یه خونه رو بکشم و قالش رو بکنم، یکی یکی آجر رو آجر می ذاشتم تا دیوار ساخته بشه. و معمولا هم حوصلم سر می رفت و دیوار و خونه رو نیمه کاره ول می کردم . اینه که زندگی من پره از دیوارای نیمه کاره. دیوارایی که یا باید تا آخر بالا برن یا به کل خراب بشن. هیجوقتم کار به دیوار چهارم نکشید تا خونه ای یا حتی زندانی ساخته بشه. فعلا به کمک تعدادی دیوار نیمه کاره، زندگی من، از نمای بالا، چیزی هست شبیه هزار توی پیچ در پیچ بورخس.

پنجشنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۸

اینکه اینجا ساکته از فیس بوکه ... راش میندازم. اگه ۴ نفر بگن راش بنداز.

شنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۸

یه چیزی یه جایی خاموشه ...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

خرید پاکتی امروز همراه با طعم خوش زندگی‌

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

(این رو ۳-۴ هفته پیش نوشته بودم ولی‌ پست نکرده بودم)

اولین باری که شعر «سایه های شب» فریدون توللی رو خوندم شاید ۱۲-۱۳ سال بیشتر نداشتم. شعری که یک شب معمولی رو توصیف میکرد . تشبیهات و استعاره های این شعر به قدری رو من اثر گذاشته بود که تا مدتها شبها قبل از خواب، صحنه های «سایه های شب» مثل یه فیلم تو ذهنم عقب و جلو میشدن تا خوابم ببره: ناله ی جانوری گرسنه از جنگل دور، بیرون پریدن یه روباه از روزن گوری نمناک، جان سپردن بیماری در تبی گرم و سیاه یا سرفه یه گدای بیدار از ته یه کوچه. یه جایی از شعر میگه:

دور ، آنجا به سر کوه ، یکی شعله ی سرخ
می زند چشمک و می افسردش گاه شرار
اهرمن بسته مگر دیده به تاریکی شب
یا ستاره ست که خون می دودش بر رخسار ؟

یادمه تا مدتها وقتی شبا نوری رو کوههای تهران میدیدم بی اختیار شیطون رو مجسم می کردم که روی یه تخته سنگ وسط کوه ها، یه جایی حوالی شیر پلا،با قبایی ژنده نشسته و به شهر خیره شده و برای فردا نقشه میکشه در حالیکه از چشماش آتیش زبونه میکشه. این صحنه تا مدتها وحشتناک ترین صحنه دنیای خیالی من بود.

امروز که ویدوی «الله اکبر» مردم تهران رو دیدم یاد «اهریمن کوههای تهران» افتادم که از اون بالا هر شب شهر رو میپاد. شاید این شبا دیگه خبری از شعله سرخ اهریمن کوهستان نباشه. چون یا با ظلمی که بر این مردم رفته اشک شیطون هم جاری شده و شعله نگاهش رو خاموش کرده یا اینکه کلا بار سفر بسته و از مسیر دامنه های شمالی توچال راهی دیار دیگه ای شده .... جایی که از خودش سیاه دلتر پیدا نکنه.

دوشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۸

خونه جدید من پره از آفتاب. من هم ...

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

چه بگویم ؟ سخنی نیست ...

شنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۸

مهار این شتر مست را که می گیرد ؟

کنون که مرتعی اینگونه خوش چرا دیدست
به سایه سار خوش بید و باد جو باران
دگر نخواهد هرگز به رفته ها پیوست.

به آب برکه تلخاب شور و کور کویر
و آفتاب گدازان دشتها هرگز
دو باره باز نگردد آنکه حریم شکست.

دگر به بار و خار شتر نخواهد ساخت
نه ساربان و نه صاحب شناسد این بدمست
نگاه کن که دهانش چگونه کف کرده ست.

مهار این شتر مست را که می گیرد ؟

«شفیعی کدکنی»

سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۸

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

دوم خرداد ۷۶ نه عادل فردوسی پور و نه محمد خاتمی هیچکدوم در لیست اثر گذارترین ایرانیهای سال قرار نداشتن. طبق معمول صبحهای جمعه، اونروز همراه با عادل و جمعی از خس و خاشاکهای گیشا برای فوتبال گل کوچیک رفتیم پارک لاله. نه در مسیر، از خونه تا پارک، و نه در حین بازی و فرصتای لابلای بازی هیچ صحبتی از انتخابات و رای و اینچیزا مطرح نشد. همه بحثمون حول این موضوع بود که چقدر عادل شبیه «رابی فاولر» بازیکن سابق لیورپول تیم محبوب عادل ، که اونروز پیرهنش رو پوشیده بود، بازی نمیکنه. بازی که تموم شد دروازه ها رو چپوندیم تو رنوی عادل و خودمون هم به هر زحمتی شده سوار شدیم و و با همون سر و وضع فوتبالی خیلی «طبیعی» رفتیم یه مسجد تو یوسف آباد و رای دادیم. حتی تو صف رای هم موضوع صحبت فوتبال بود. می خوام بگم اون سال ضرورت رای دادن به قدری بدیهی بود که بحث و گفتگو بردار نبود. احساسم اینه که شرایط سال ۸۸ هم شباهتای زیادی به سال۷۶ داره و واقعا نیازی نیست که وقت و انرژی زیادی صرف ترغیب مردم برای شرکت در انتخابات بشه. ولی به علت وجود دو گزینه شدنی (موسوی و کروبی)، میشه کمی در مورد اینکه «چه کسی رای را شاید» صحبت کرد.

در این شکی نیست که تا اینجای کار اقبال عمومی موسوی به مراتب بیشتر از کروبی بوده به این علت که از حمایت خاتمی برخورداره. اساسا بارزترین ویژگی میر حسین اینه که رای میاره و انتخاب میشه و هر عقل سلیمی حکم میکنه که همیشه طرفدار تیمی باشی که میدونی میبره (مثل من که جام جهاتی ۱۹۸۶ طرفدار آرژانتین بودم چون مارادونا رو داشت ). اما من تا این لحظه متقاعد نشدم که موسوی لزوما انتخاب بهتریه. این روهم بگم که منم تا جند روز پیش «سبز» فکر میکردم چون جوگیر شده بودم. تا «زمستون سر اومد جان جان جان» رو شنیدم نوستالژی دوم خردادیم عود کرد و رفتم تو فیس بوک عکسم رو سبز کردم و با «کول» بودن خودم کلی حال کردم. توپرانتز اینکه نمی خوام همه اهالی موج سبز رو به جوگیر شدن متهم کنم. خوشبختانه خیلی از دور و بریهای من با تحلیل و منطق به موسوی رسیدن و برای انتخابشون احترام زیادی قایلم. حتی وجه سازنده جهت گیری احساسی (مخصوصا در بین جوونتر ها ) رو هم پررنگتر از وجه نه چندان سازندش می دونم. شاید اگر منم دوازده سال پیش وارد فضای احساسی جریان دوم خرداد نمیشدم الآن نسبت به سرنوشت سیاسی ایران کاملا بی تفاوت بودم. میر حسینی بودم تا اینکه اولین نطق انتخاباتی سید رو شنیدم. حرفای موسوی (که لزوما بد هم نبود) بیشتر از هر چیز تلنگری بود به من تا کمی بیشتر به حرفا و برنامه ها و سوابق دو کاندید اصلاح طلب توجه کنم و انتخابم رو با دلیل و برهان عقلی تقویت کنم. بیشتر از هر چیز حس کردم موسوی «به روز» نیست و برای اینکه به اصطلاح موتورش گرم بشه و از باغ هنر دل بکنه و همچین مردونه پا به نکبت سرای سیاست بذاره چند سالی کار داره. برعکس، شیخ اصلاحات که ۵-۶ سالی هست برای صندلی ریاست جمهوری خیز برداشته، آنچنان شتاب گرفته که اکه همین امروز ترمز کنه شاید هشت سال دیگه متوقف بشه. به دلایل زیر معتقدم در شرایط فعلی کروبی و تیمش قابلیت بیشتری برای خارج کردن ایران از بحران دارن:

۱- عرصه سیاست نیاز به کمی «پدر سوخته گیری» داره و موسوی ، با اون روحیه هنریش، در این مورد از حداقلای لازم برخوردار نیست. اتفاقا بزرگترین نقطه ضعف خاتمی هم همین بود. میرحسین مرد بسیار نجیب و دل نازکیه و اگر انتخاب بشه بارها و بارها در خلوت خودش زیر بار فشاراشک میریزه. ما نباید این بلا رو سر این مرد بیاریم.

۲- من معنی «اصلاح طلب اصولگرا» رو نمی فهمم. یکی به نعل و یکی به میخ زدن و راضی نگه داشتن همه بدترین استراتژی هست میشه در این شرایط در پیش گرفت.

۳- بیست سال دوری از دنیای سیاست و مسولیت اجرایی چیزی نیست که بشه به راحتی ازش گذشت.

۴- موسوی تاحالا بیشتر انتقاد کرده و از طرح برنامه هاش طفره رفته. در مقابل، محور صحبتهای کروبی بیشتر راه حلهاش بوده تا تکرار مشکلات موجود. البته خوشبختانه موسوی اخیرا متوجه این نفطه ضعف شده و در صحبتای جدید ترش گریزی به برنامه هاش هم میزنه.

۵- آدمای دور و بر کروبی آدمای کوچیکی نیستن. یه مارمولک مثل کرباسچی به تنهایی میتوه از پس خیلی از مشکلات بر بیاد . در شرایط فعلی ما یه سری آدم مدیر و عملگرا نیاز داریم. میدونم هیچکدوم از کاندیداهای فعلی نمیتونن و نمی خوان دست به اصلاحات بنیادی بزنن. تنها توقع من از رییس جمهور آتی ایران اینه که آدمایی رو بیاره سر کار که با نگرش علمی و حرفه ای کشور رو اداره کنن و نه به روش هیٔتی.

پی نوشت ها:
- پرچم سبز این پایین رو نگه میدارم چون میدونم به احتمال زیاد برای دور دوم بازم باید علمش کنم.
- این مهمه که، با هر تحلیلی، حتما به یکی از دو کاندید اصلاح طلب رای بدیم. از اون مهمتر اینکه امروز در نقد موسوی یا کروبی اونقدر تندنریم که اگر فردا لازم شد به نفر دوم رای بدیم دچار تردید یشیم.

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

شنبه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۸

وصیت نامه یک مست

اول این شعر حافظ رو یه بار بخونین تا بگم:

من ار زانکه که گشتم به مستی هلاک
به آئین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
ولیکن به شرطی که در مرگ من
ننالد بجز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر زمستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب


امروز تو اتوبان مشغول رانندگی بودم که یهو بارون شدیدی گرفت طوری که رانندگی ممکن نبود. این بود که اگزیت زدم و یه جا توقف کردم تا بارون بند بیاد. رادیو روشن بود و موزیک پخش میکرد. حواسم بیشتر به این بود که کی ریتم موزیک با شرپ شرپ برف پاکن یکی میشه که یهو متن ترانه توجهم رو جلب کرد. وصیت نامه یه آدم الکلی بود و از نظر مضمون و محتوا و نوع استعاره ها خیلی به این شعر حافظ شبیه بود. بعید میدونم سراینده این ترانه گذرش به دیوان حافظ افتاده باشه. خلاصه هیجان زده از کشف این تشابه سریع قلم کاغذ در آوردم و یادداشت کردم شعرشو و بعدا کاملترش رو از اینترنت گیر آوردم. ترجمش حدودا اینه:


اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده

اگه من فردا مردم برام دسته موزیک راه نندازید
نمی خوام گروه کر با روبانهای بنفش از سرزمین موعود بخونن
اصلا امیدوارم هوا سرد و ابری و بارونی باشه که هیچکاری نشه کرد
البته اگه خواستید یه گروه کولی خبر کنید که بیان کنار جنازه ام بزنن و برقصن حرفی ندارم

اگه من فردا مردم و به خاک برگشتم
نمیخوام حسابدارا بشینن و برای محاسبه ارزش خالص من یه قرون دوزار کننن
فقط از تو جیباتون دوتا یه قرونی پیدا کنین و بذارین رو چشمام
اینجوری ثروتم از روز قبل از مرگم دو قرون بیشتر شده

اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده

اگه تو زندان مردم یه جایی خاکم کنین که آزاد باشم
اگه تو «آیووا» مردم منو به «تنسی» برگردونین
اگه اور دوز زدم منو بالای صخره ها دفن کنین
واگه شراب قرمز کارمو ساخت، منوهرجا میبرید «فورت ناکس» نبرید

چند تا عملی از سرمنقل بیارین تا یه پوف حسابی تو صورتم بکنن
گرچه میدونم از نظراقتصادی ضرر میکنن
یه بطرویسکی فرد اعلا هم گیر بیارین و روم خالی کنین
آخه شنیدم نه تو جهنم و نه تو بهشت خبری از عرقیات نیست

اگه فردا مردم لازم نیست خیاط خبر کنید
خودم بلدم برای مراسم کفن و دفن تیپ بزنم
به روضه خون بگین بساطشو یه جای دیگه ولو کنه
به اون سیاستمدارای حقه باز هم بگین که میتونن ماتحتمو ماچ کنن

اگه من فردا مردم، نمی خوام برام گریه کنین
فقط همتون یه سر برین «جیگز بار» به صرف یه عرق تلخ
فردا که آفتاب بزنه یه چیز قطعی شده
و اونم اینکه از تعداد مستای نگون بخت دنیا یکی کم شده


جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

دنیا مثل یه سیب گرده که بی صدا توفضا دور خودش میچرخه.

گرد ...
مثل دایره هایی که تو آسیاب بادی ذهنت پیدا میکنی
مثل یه تونل تو دل یه تونل دیگه
مثل چرخش مدام یه در تو یه خواب نیمه فراموش شده
مثل گوله برفی که از بالای یه کوه قل میخوره و میاد پایین
مثل چرخش یه چرخ تو یه چرخ دیگه ...
یا مثل یه دایره تو یه حلزونی
که نه شروعی داره و نه پایانی .....
چرا تابستون اینقدر زود تموم شد؟‌... تو همچین حرفی زدی ؟

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

کتاب «خانوم» مسعود بهنود بالاخره امروز تموم شد. پنج یا شش ماهی به شکل آهسته و پیوسته مشغولش بودم و بیشتر مزمزش میکردم تا مطالعه فعال. وقتی «مانا» این کتاب رو در پایان یک روز تهران گردی به یاد موندنی به من هدیه داد، کاملا آماده بودم تا همون شب شروع کنم به خوندن کتاب. با تجربه ای که از کارای قبلی بهنود داشتم تخمینم این بود که در کمتر از یه ماه تمومش کنم مخصوصا اینکه در روزای صبر و انتظار تابستون و پاییز هشتاد و هفت، برای کتاب خوندن همیشه وقت داشتم. اما چون حدسم این بود که مامان از این کتاب خوشش میاد بهش پیشنهاد کردم که اول اون شروع کنه. و چقدر حدسم درست بود چون ظرف یک هفته با اشتیاق تمام کتاب رو خوند و تموم کرد و تحویلم داد.

خوندن کتاب رو در آغاز سفر آلمان در فرودگاه تهران شروع کردم. هروقت صفحات اول کتاب رو میخونم یاد سالن انتظار فرودگاه تهران میوفتم و همه هیجاناتی که قبل از اون سفر داشتم دوباره میاد سراغم. خلاصه اینکه با خانوم به آلمان رفتم و برگشتم و مدتی در تهران مشغولش شدم و باز با خانوم به استانبول رفتم و برگشتم. جالب اینجا بود که در استانبول اون قسمتی از داستان رو خوندم که در استانبول میگذشت. اونجایی که خانواده احمد شاه بعد از انقلاب بلشویکی از روسیه به استانبول رونده شده بودن تا مدتی مهمون دولت عثمانی باشن. در مسیر برگشت به آمریکا هم خانوم همراهم بود. از تهران به رم، از رم به نیویورک، از نیویورک یه آتلانتا. اگر با خانوم یه سر پاریس هم میرفتیم (که چیزی نمونده بود بریم)، کتاب خانوم همون مسیری رو طی میکرد که زندگی خانوم طی کرده بود. به هر حال چون مدت زیادی درگیر این داستان بودم، کاراکترای داستان خوب برام جا افتاده بودن و بهشون عادت کرده بودم به طوری که الان که کتاب تموم شده یه جورایی احساس دلتنگی میکنم.
نتیجه گیری خاصی از این کتاب نکردم چون قرار نیست هر داستانی پیام تازه ای داشته باشه. به قول یکی، در دنیا هیچ حرف تازه ای زده نمیشه ... هر اونچه که گفته میشه قبلا گفته شده. اما بعد از خوندن هر داستانی باز به این نکته میرسم که یکی از بهترین راههای معنی دادن به زندگی، نگاه کردن به اون در قالب یه داستانه. وقتی قرار باشه روزی قصه زندگیت رو بنویسی، مجبور میشی گذشته رو خوب به خاطر بسپری و برای خوندنی تر کردن داستان زندگیت آینده رو اونجور که دوست داری ترسیم کنی و به سمتش حرکت کنی. داستان زندگی من برای اینکه قابل چاپ بشه ،اونم فقط در یک نسخه، حداقل به دو حرکت انتحاری دیگه نیاز داره.

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

امروزم روز کلاغ بود. یعنی به همون اندازه که کلاغ از عقل و احساسش برای معنی دادن به یک روز از عمرش استفاده میکنه منم از شعور و حسم کار کشیدم. این بود که حالم از خودم به هم خورد. مشغول بازسازی چهره خودم در قالب یک کلاغ بودم که چشمم خورد به سه تار نگون بخت در گوشه اتاق که اخیرا «بی پرده سل» شده بود. پس نشستم و پرده سل سه تار رو بستم و یه دل سیر «میخوام برم کوه» زدم. اینجوری شد که من ،در وقت اضافه، روزم رو از افتادن به ورطه کلاغ نجات دادم. این مهمه که آدم بدونه فرق کلاغ چیه!!

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

کافه گرامافون:
صدای قهوه
با طعم گرامافون

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

نمیدونم چی شد که امشب در یو تیوب گذرم افتادبه برنامه «شب شیشه ای »، اون قسمتی که «بهرام رادان» مهمون برنامه بود.گمون کنم مربوط به دو سه سال پیش بود. من اصولا ندیدم بودم شب شیشه ای رو . یعنی نبودم که ببینم. امشب یه قسمتش رو کامل دیدم و برنامه خیلی به دلم نشست.

نه که بهرام رادان حرف عجیبی بزنه یا اینکه به نکته تکون دهنده اشاره کنه. نه .. من اساسا پیگیر نقد فیلم و تحلیل هنری و اینچیزا نیستم. فیلم زیاد میبینم اما از فیلما بیشتر احساس جمع میکنم تا اطلاعات. یعنی باورتون نمیشه اگه بگم حتی اسم فیلمی رو که دیروز دیدم یادم نیست. فقط میدونم مکزیکی بود. اما احساسی که این فیلم به من داد یه جایی رو روحم یه ردی گذاشته که همیشه میمونه اما یه «بیت» هم دیتا تو ذهنم به جا نذاشته یا بهتر بگم نخواستم که بذاره. من اصلا چی دارم میگم؟!!؟ بحث من که این نیست. من میخوام بگم که اصولا آدم سینمایی نیستم که شیفته مباحث شب شیشه ای بشم. اون چیزی که به دل من نشیت حال و هوای حرفای رادان و تن صداش و طنز شدیدا ایرونیش و صمیمیت آشناش بود. از یه جایی به بعد اصلا به حرفاش گوش نمیدادم و به این فکر میکردم چقدر مهمه دور و وریای آدم از جنس خود آدم باشن. چقدر لازمه آدم تو فضایی تنفس کنه که پر باشه از روحهای آشنا.

من میدونم چرا اومدم اینجا اما نمیدونم چرا موندم. هنوز معتقدم اومدن من به این کشور یکی از بهترین تصمیمایی بوده که در زندگی گرفتم اما مطمٔن نیستم که موندنم تصمیم درستیه. من به همراه یه جریان و ناخواسته تن به این سفر ندادم اما نگرانم اسیر جریان بشم و بمونم. چند وقت پیش تلفنی با دکتر محلوجی (استادم در دانشگاه شریف - که اونم آمریکا درس خونده) صحبت میکردم بحث به اینجا رسید که برگشتن صلاحه یا نه. خیلی راحت و ساده به من گفت که :«به طبیعتت رجوع کن» . خودش می گفت طبیعت من با آمریکا نمی خورد و برگشتم. الان محلوجی محبوب ترین و مشهور ترین استاد در مهندسی صنایع در ایران هست و هزاران نفر عاشقانه دوستش دارن. اگه آمریکا میموند هیجوقت اون «هاشم محلوجی» این «هاشم محلوجی» نمیشد. حتما مقاله های بیشتری چاپ میکرد و محقق موفقتری میشد اما در یاد کسی نمیموند. حالا این منم و این طبیعت من که فریاد میکشه که باید برگشت تا به آرامش رسید و عاشقانه زندگی کرد. یه بار برای همیشه بگم اگه من آمریکا موندم و بر نگشتم از ترسمه. اگه بعدها رو منبر رفتم و از مزایای زندگی در غرب گفتم و موندنم رو توجیه کردم بدونین دروغ گفتم.

پی نوشت :‌ فکر کنم تابستون سال۶۷بود. شمال بودیم . من ساحل بودم و مشغول بادبادک بازی . کمی دورتر پسرکی رو دیدم که تلاش میکرد که بادبادکش رو هوا کنه اما نمی تونست. اول توجهی بهش نکردم و سرگرم بادبادک بازی خودم شدم. اما وقتی دیدم خیلی تقلا میکنه دلم براش سوخت و رفتم کمکش و بادبادکش رو فرستادیم هوا. خلاصه این شد سرآغاز دوستی من با پسرک حدودا ده ساله چشم سبز و بلوندی که خودش رو «بهرام» معرفی کرد. بعدا فهمیدم که در اون سفرمن از معدود پسرایی بودم که به خاطر خودش، و نه خواهرش الهام، باهاش دوست شده بودم و از این بابت خیلی بامن حال کرده بود. البته این دوستی،مثل اکثر دوستیهای اون سنین، خیلی دوامی نداشت. دو سه باری زنگ زدم خونشون و احتمالا گفتم: « ببخشید منزل آقای رادان ؟ ... ببخشید بهرام خونست ؟ » و چند کلمه صحبتی و همین و بس. بعدشم که عکسش رو رو سردر سینماها دیدم. اگه میدونستم این تخم سگ اینقدر قراره معروف بشه حداقل میگفتم بادبادکم رو امضا کنه !!!

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

کافه «مرده رو بیدار کن» شده پاتوق من. نه که فکر کنید به خاطر دخترک قهوه چی خوش بر و رویی هست که همیشه منو حسابی تحویل میگیره. به هیچ وجه !!! بیشترش به خاطر فضاشه. یعنی نورش و موزیکش و دکورش و کلا حس و حال گرمش. عکسای در و دیوارش هم از عکاسای محلیه که به هوای فروش کاراشون رو میارن اینجا. به کلم زده ۶-۷ تا از عکسای قابل عرضه ام رو بیارم و بکوبونم تخت دیوار. نه برای فروش بلکه برای اینکه احساس کنم که هستم و بودنم موجب یه سری اتفاقات فیزیکی و قابل رویت در یه گوشه گم دنیا میشه.

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

موج مرگبار آنفولانزای مکزیکی در حال حرکت به سمت شماله و به زودی به اینجا میرسه. اگه طی ۴-۵ روز آینده مطلب تازه ای از من ندیدید یعنی اینکه من آنفولانزای مکزیکی گرفتم و مردم. اگر قرار بود نحوه مرگ رو انتخاب کنم حتما ابتلا به آنفولانزای مکزیکی یکی از ده انتخاب اول من نمی بود. اما حالا که قسمت اینه سعی میکنم خیلی در برابرش مقاومت نکنم. به هر حال هر چی باشه از مرگ در اثر ابتلا به آنفولانزای مرغی شرافتمندانه تره.

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

«تنها چیزی که در زندگی در اختیار داریم زمانه» ... این تنها نتی بود که من در طول یه جلسه کاملا تخصصی با موضوع نقش متقابل عناصر نیکل و کادمیوم در بهبود چسبندگی مواد و کاهش خستگی در پروسه متالورژی پودر در ابعاد میکرونی برداشتم.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۸

در لابی یه هتل ژیگولانس در دالاس، تگزاس، (شهر جرج دبلیو بوش) نشستم ومنتظرم کنفرانس شروع بشه. کنار هتل یه زمین گلف هست و آمریکاییهای پولدار و خوشحال بالباس گلف از جلوم رژه میرن. همه چیز خوب و رنگی و آفتابیه. فقط خواستم بگم اینهمه خوشی و آبادی رو اعصابمه. اصل بقای خوشی میگه مجموع میزان «خوشی» در دنیا مقدار ثابتیه و «خوشی» بعضیها در یک گوشه از دنیا حتما به قیمت «ناخوشی» بعضیای دیگه در یک گوشه دیگه دنیا تموم میشه. از فلسفه بافیای سوسیالیستی خوشم نمیاد. فقط میخواستم احساسم رو بیان کنم.

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

کفش من چند وقتی بود که موقع حرکت شدیدا غیرژ غیرژ میکرد و توجه همه رو به خودش جلب میکرد. مخصوصا وقتی کفپوش راهروهای دانشکده رو واکس میزدن آن چنان سر و صدای راه مینداخت که آدما از دفتر کارشون سرک میکشیدن که ببینن منشا این صدا چیه. چون این صدا همیشه همراهم بود برای من عادی شده بود و یه جوارایی فیلتر میشد تو گوشم. اما برای بقیه به این راحتیا عادی نمی شد. این بود که تصمیم گرفتم یه کفش بی صدا بخرم واینکارو کردم. از وقتی که کفش جدید رو میپوشم بی صدا راه میرم. اما این سکوت به من این امکان رو داد که صدای تازه ای رو کشف کنم که قبلا در لابلای غیرژ غیرژ کفش گم میشد. صدای جدید از نوع تلق تلق هست و به نظر میاد منشا‌ٔ درونی داشته باشه. حالا یا از سایش استخونهام در حین حرکت ایجاد میشه و یا در اثرلق خوردن مغزمه تو جمجمم. گرچه این صدا هم به تدریج برام عادی میشه اما کنجکاوم بدونم دیگه چه صداهایی پشت این تلق تلق پنهان شدن. اینه که تصمیم گرفتم مفصلام رو بدم روغنکاری و مغزم رو هم با مداد پاکنی چیزی سرجاش فیکس کنم.

پنجشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۸

وطن، وطن
نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام همیشه با تو بوده ام

وطن، وطن
تو سبز جاودان بمان
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشوده ام

سیاوش کسرایی

یکشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۸

امروز به کشور شراب شدیم تا « غم کهن به می سالخورده دفع کنیم». به هفت کارگاه شراب شیوه شدیم و از هفتاد خم جرعه ای شراب زور دار نوشیدیم. ما بودیم و سر خوشی و وضع بی خبری. آن دم که خورشید می ز مغرب ساغر غروب کرد راه صحرا گرفتیم و سوی دیار روان گشتیم تا باز فردا روز به کار دنیا شویم.

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

تحولاتی چند ...

نخست اینکه امروز تخته سیاهی که برای دفتر کارم سفارش داده بودم رسید. هر چی کار دستم بود کنار گذاشتم و با اشتیاق تمام وسط اتاق چارزانو زدم و ، مثل پسر بچه ۷ ساله ای که کادوی عیدش رو باز میکنه، تخته سیاه رو از تو بسته اش در آوردم. خوب به رنگ سیاهش خیره شدم تا مطمن شم سیاهش کاملا سیاهه که بود. با وسواس عجیبی شروع کردم به نصبش روی دیوار. کلی محاسبات مهندسی به خرج دادم که صاف نصبش کنم و هر اونچه از علم «تراز» و « راست ورزی » میدونستم ریختم وسط و در نتیجه موفق شدم به شکل دقیقی تخته سیاه رو «کج» نصب کنم. تخته سیاه کج من هنوز نصب نشده فضای دفترم رو کامل عوض کرد. حالا دیگه کاملا توجیهم که چه کاره ام و هر روز صبح که از در خونه میام بیرون خوب میدونم شغلم چیه.

دیگر اینکه امروز یه ساعت رادیو دار (یا رادیوی ساعت دار) خریدم تا هر روز صبح با صدای روح نواز «ان پی آر» بیدار شم. ظاهرا برای عقب نموندن از قافله سبزها و لیبرالها و طرفداران محیط زیست و لایه عزیز اوزن باید به برخی بی ناموسیها تن داد !!

و دست آخر اینکه دارم وسوسه میشم از دل به سیب هجرت کنم. امان ازاین بیماریهای وا گیر دار.

دوشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۸۸


آدمها بر سه دسته هستند:
۱- اونایی که هفت سین میچینن چون بهش اهمیت میدن.
۲-اونایی که هفت سین نمیچینن اما بهش اهمیت میدن .
۳- اونایی که هفت سین نمیچینن چون بهش اهمیت نمیدن.

من امسال در دسته دوم قرار داشتم اما سالهای پیش بیشتر دسته اولی بودم. برای اینکه خودم رو متقاعد کنم که دسته سومی نیستم، دیروز رفتم یه گلدون گل (که اسمش رو بلد نیستم) خریدم و جلوی در خونم آویزون کردم تا خودم رو یه جورایی به دسته دومیها آویزون کرده باشم. احتمالا یه جایی یه اصلی هست که میگه «بعضی از سقوطها برگشت ناپذیرند».

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

در روزهاي آخر اسفند
کوچ بنفشه هاي مهاجر،
زيباست
.

در نيمروز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاک و ريشه
-ميهن سيارشان-
در جعبه هاي کوچک چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من ميجوشد:

اي کاش ...
اي کاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
در جعبه هاي خاک
يکروز ميتوانست
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران
در آفتاب پاک.

«شفیعی کدکنی»

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

سن فرانسیسکو

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۷

۱- با وجود اینکه معمولا سعی میکنم در دام «همگونسازی آمریکایی» گرفتار نشم، بعضی وقتا چاره ای جز تسلیم نیست. من، مثل خیلیای دیگه ، روزم رو همیشه در استار باکس و با نوشیدن چای (یا قهوه) و مطالعه روزنامه یو اس ای تودی (یا نیویورک تایمز) شروع میکنم. تصورکنید ۳۰ میلیون نفر همزمان با هم چای هورت بکشن و روزنامه بخونن و تازه احساس متفاوت بودن هم بکنن .... خنده دار نیست ؟! شایدم نیست !!

۲- داستان هواپیمایی «یو اس ایر ویز» هم در نوع خودش خیلی پند آموزه. این یو اس ایر ویز انصافا یکی از یهترینهای هواپیمایی این مملکته. همیشه کمترین تاخیر رو داشته و یکبار هم نشده چمدونم دیر برسه ویا گم بشه و از همه مهمتر خلبانهایی داره که میتونن هواپیما رو با موتور خاموش رو از لابلای آسمونخراشای نیویورک رد کنن و روی رودخانه هودسون بشونن طوری که از کسی حتی یه خراش هم بر نداره. حالا تو این هاگیر واگیر بحران افتصادی، بنده خداها تصمیم گرفتن نوشیدنی حین پرواز رو که قبلا مفتی بود پولی کنن از قرار لیوانی ۲ دلار. بعد از این تصمیم ، یو اس ایر ویز مورد غضب مسافرین ننر و از خود راضی (منجمله خودم) قرار میگیره و فروشش به تدریج پایین میاد در حدی که مدیران شرکت به «شکر» خوردن میوفتن و دوباره نوشیدنی رو رایگان می کنن. نتیجه گیری اخلاقی اینکه یک عیب سطحی و مشهود به راحتی میتونه چندین حسن عمیق و درونی رو محو و نا پیدا کنه.

بی خود نیست که شاعر گفته : «بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول ٓطبع مردم صاحب نظر شود»

یه مقاله جالب از بی بی سی در مورد کیفیت و کمیت دوست ...

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

«کوک» بودن موضوع مهمیه و از اون مهمتر «هم کوک» بودنه.

وقتی سه تار کوکه، اگه دستت تصادفی هم به سیما بخوره، حاصلش یه صدای دلنشینه. اگه فقط سیم اول یه ساز کوک رو به ارتعاش در بیاری بقیه سیمها هم به شوق میان و و طبق قوانین فیزیکی به رزنانس میوفتن . حالا اگه چند تا ساز هم کوک با هم نواخته بشن دیگه واویلاست و تارهای مرتعش و ارواح مرتعشتر (این دومی طبق قوانین متا فیزیکی) همینطور رزنانس میکنن.

این چهار خط مقدمه رو گفتم که برسم به پنج خط موخره:

آدما بر دو نوع هستند. اونایی که زندگیشون موسیقی داره و اونایی که زندگیشون موسیقی نداره. اونایی که به اهمیت موسیقی زندگی پی بردن و آگاهانه سازهای لازم رو در ارکستر زندگیشون چیدن حتما برای هم کوک کردن سازها هم فکری کردن. بعضی از این سازا مثل کار، همراه، دوستان و محل زندگی سازهای اصلی زندگی به شمار میرن و اگه با روحیه آدم هم کوک نباشن موسیقی زندگی عجیب گوش خراش و آزار دهنده میشه و همون بهتر که با یه نت سکوت طولانی جایگزین بشه. خلاصه اینکه اگه اونقدر خوش شانسی که کوک خودت دستت اومده، حیفه اگه محیط اطرافت رو با خودت هم کوک نکنی.

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

هر چی از روز برگشت از ایران دورتر میشم باور این سفر و اتفاقاتش برام سختتر میشه. تمام اون هفت ماه و اتفاقاتش الان برام مثل خواب میمونه. یه خواب مبهم و درهم و برهم که وقایعش هیچ ربطی به هم ندارن. اگه همین الان یکی به من بگه تمام اون هفت ماه یه خواب بوده شاید حرفش رو باور کنم. اینکه این چند وقت از ایران و ماجراهاش ننوشتم شاید به این علت بوده که هنوز این اتفاق رو به عنوان یک واقعیت نپذیرفتم. بعد هفت سال یهو به کلم زد که برم ایران. رفتم و هفت ماه به اجبار موندم و برگشتم و به ظاهر هیچ اتفاقی نیوفتاد و همین و بس. اینکه نمی فهمم عایدی ملموس این سفر چی بود اذیتم میکنه. البته دیدن خانواده و برگشتن به حال و هوای خوب «خونه» به تنهایی ارزش گذر ازیه اقیانوس و دو قاره رو داشت اما دلبستگی و احساس مسئولیت خانوادگی من قبل و بعد از سفر تفاوت چندانی نکرده.

رفتنم بی علت نبود. گرچه مقصود حاصل نشد اما مطمئنم این سفر یه جوری سرنوشت من یا حداقل یه نفر دیگه رو عوض کرده. کی و چجوری نمیدونم. اما شک ندارم یه روز پی به سر این سفر میبرم. البته اگر خواب نبوده باشه !!

حدود یه ربعه که پشت خط تلفن اداره مالیات هستم . تلفن رو بلندگو هست و موسیقی کلاسیک تلفن اداره اتاق رو پر کرده. این موسیقی نا حودآگاه آدم رو میکشونه به تفکرات فلسفی در مورد مفهوم هستی و مرگ و زندگی و اینچیزا. البته مشکل اینجاست که وقتی خوب عمیق میشی و میخوایی جمع بندی کنی که در زندگی فقط معنویاته که ارزش داره و باید دل از مادیات کند تا به عرش اعلا رسید، کارمند بی حوصله اداره مالیات یهو موزیک رو قطع میکنه و تو از خواب میپری مجبوری باهاش در مورد یه قرون دوزار مالیات سال پیش چونه بزنی. اینجاست که واقعیت جفت پا میره تو شکمت ... حدوداً.

پنجشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۷

امروز موفق شدم یه آرایشگر کار بلد پیدا کنم و خیالم از این بابت در شهر جدید راحت شد. البته طرف یه هوا «گی» میزنه اما خب چه میشه کرد دیگه. انگار تو این مملکت اگه یکی بخواد سر و وضعش مثل حمالا نباشه تنها راهش اینه که با گی جماعت معاشرت کنه (و در برخی موارد هزینه اش رو هم بپردازه !!! ).

سه‌شنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۷

نمی دونم اینکه آدم شروع میکنه به دوستدار محیط زیست شدن و به اصطلاح «سبز» فکر کردن یه اتفاقه یا یه فرآیند خزنده هست که به تدریج به ثمر میرسه و یا نشونه ورود به دوران میانسالیه یا اینکه نتیجه زائل شدن عقل آدمه در پی سالها زندگی در فرنگ. هر چی که هست به نظر میاد من دچار این بیماری شدم . امروز وقتی به پرینترم که داشت یه مقاله رو پرینت میگرفت نگاه میکردم این احساس رو داشتم که پرینتر داره خون بدن منو میکشه و به جای جوهر استفاده میکنه. کاغذای زبون بسته هم که یکی یکی داخل پرینتر کشیده میشدن به نظرم مثل آدمایی بودن که کت بسته روی نوار نقاله به داخل کوره آدم سوزی فرستاده میشدن. برای جبران ۱۰ برگ پرینتی که میتونستم نگیرم، موقع خروج از دفترم دقت کردم که حتما چراغ رو خاموش کنم و در مسیر بین دفتر و آسانسور هم به هر چراغ اضافه ای رسیدم خاموش کردم. به در آسانسور که رسیدم مکثی کردم و راه پله رو انتخاب کردم و موقع سفارش چایی در استارباکس، به قهوه چی گفتم به جای اینکه دو تا لیوان کاغذی تو هم کنه که دستم نسوزه، از یه لیوان استفاده کنه فوقش دستم میسوزه. اتفاقا اینجوری بهتره چون شاید یاد آتیش جهندم بیوفتم. اگر فردا نوشتم که زنگ زدم به اداره برق و ازشون خواستم برای تٔامین انرژی مصرفی خونم از پهن گاو استفاده بشه تعجب نکنید. من حالم اصلا خوب نیست !!!

پنجشنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۷

مرده رو بیدار کن ...

حتما با این نوع خط داستانی در فیلمای ژانر وحشت آمریکایی آشنا هستیدکه مثلا یه بابایی داره درشب تو جاده های بیابونی تگزاس یا نیو مکزیکو و یا آریزونا میرونه که متوجه میشه بنزینش روبه اتمامه. پس از چند کیلو متر رانندگی در اوج ناامیدی چشمش به نور کمسویی در دور دستها میخوره. به سمت نورحرکت میکنه و به یه کلبه چوبی می رسه که پشت پنجرش یه تابلوی نئون آویزونه که تو باد تکون میخوره و میگه «باز است» یعنی اینجا فروشگاهی چیزیه. یارو خیالش راحت میشه و وارد مغازه میشه که بنزین بخره. فروشنده پشت دخل یه پیرمرده با شلوار بند شونه ای و چهره ای ترسناک که یک کلمه هم حرف نیمزنه و فقط موقع برگردوندن مابقی پول یه نگاه شرورانه ای به مرد راننده میندازه. قهرمان داستان بی خبر از همه جا با نگاهی حاکی از رضایت گالن بنزین رو تو باکش خالی میکنه و سوار ماشینش میشه و میخواد استارت بزنه که یهو یه دست خونی از زیر صندلی ماشین بیرون میاد و پای یارو رو میگیره و باقی قضایا .....

دیشب همین اتفاق برای من افتاد. با این تفاوت که بعد از ورود به کلبه، به جای روبرو شدن با پیرمرد ترسناک و اتاقی کم نور و عنکبوتی، جمع زیادی آدم خوشحال و خندان رو در برابر خودم دیدم که در فضایی گرم و صمیمی ساز میزدن و آواز اسکاتلندی میخوندن و میرقصیدن و حال دنیا رو میبردن. منم یه چایی از نوع جمهوری چای گرفتم و یه گوشه سرقفلی دار نشستم ومغزم رو خاموش کردم. کافی شاپ «مرده رو بیدارکن» رفت تو لیست پاتوقهای مورد علاقه من.

سه‌شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۷

وسایل اتاق نشیمن من تشکیل شده از دو تا بالشتک سرمه ای و نارنجی و یه کارتن پر کتاب که به عنوان میز لپ تاپ ازش استفاده میکنم و یه قالیچه عشایری نازنینی که با مامان از بازار تهران خریدیم و یه وری وسط اتاق پهنه. عصرا که از سر کار میام یه لیوان چایی از نوع گلستان دم میکنم و گوشه اتاق چار زانو میزنم و به بالشتکا تکیه میدم و کامپیوتر رو آتیش می کنم و به وب گردی مشغول می شم. یه دسته سی دی موسیقی هم کنارم هست که به فراخور حالم یکیشون رو به جریان میندازم تا سکوت خیلی دورو برم جولون نده. البته در کنار این همه هیچ، از نورخوب نمیتونم بگذرم چون معتقدم اگه اتاقی نورش درست باشه دیگه هیچ چیز نمی خواد. پس نور پردازیم هم حتما به راهه. اسباب کشی که میکردم همه تیر و تخته ها و لوازم خونه رو خیرات کردم. میل عجیبی به سبکی دارم و از اینکه حجم زیادی «ماده» با خودم حمل کنم بیزارم حتی اگه به قیمت خوابیدن روی زمین سفت برام تموم بشه. شبها ، به لطف Netflix حتما یه فیلم استخون دار در بساط دارم و با تنقلاتی از جنس سوهان محمد ساعدی نیا و لواشک مادر بزرگ و کلوچه نبات ریز کاشان، با بیش از یک قرن سابقه، اوقات خوشی رو سپری میکنم.

چهارشنبه، بهمن ۱۶، ۱۳۸۷

امروز اولین نامه رو در صندوق پستیم در دانشکده دریافت کردم. نامه ای بود از «سوزان فاکس» سرمربی تیم بسکتبال دختران دانشگاه که در اون از خدمات بی دریغ من در طی چند سال گذشته به دانشجویان این دانشگاه قدردانی شده بود. واقعا این نامه همه خستگی «چند سال گذشته» رو از تنم بیرون کرد !!!

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

.If you pursue several dreams all at the same time, you will lose them all

دوشنبه، بهمن ۱۴، ۱۳۸۷

اولین روز کاری ....
درسته که ارزش همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزهای آدم قراره یکسان باشه اما نمیشه منکراین شد که بعضی از روزها میتونن خیلی خاص بشن و برای همیشه در خاطر آدم بمونن. مثل امروز: اولین روز کاری.

صبح بدون اضطراب و هیجان خاصی از خواب بیدار شدم. مراسم صبحگاهی رو مثل بقیه روزا برگزار کردم. فقط موقع انتخاب لباس کمی ژانرم رو رسمی کردم و همینطور از مالیدن افزودنیها مجاز به موها خودداری کردم. میخوام بگم خیلی تو کتم نبود که امروز روز متفاوتیه. در محل کار دو سه ساعت اول به خوشامدگویی و معارفه و فرم پر کردن و اینچیزا گذشت و منم تمام وقت با لبخندی به غایت تصنعی و از سر تعارف در صحنه ها حضور داشتم و منتظر بودم این بازیای خسته کننده تموم بشن و من به زندگی دل ای دل خودم، به سبک چند ماه اخیر برگردم. تا اینکه قرار شد «کارلا»، منشی دانشکده، دفتر کارم رو بهم نشون بده.

کارلا کلید انداخت و در رو باز کرد و گفت به خونه جدید دور از خونت خوش اومدی. یه دفتر کار کاملا جدی بود با وسایل کاملا نو و آکبند. میز و کتابخونه و فایل و کامپوتر و پرینتر و تلفن و خلاصه همه ادوات لازم برای کار جدی. بوی چوب نو اتاق رو پر کرده بود. کارلا با نگاهش ازم خواست که دهانه در رو رها کنم و برم داخل دفتر. و من اینچنین کردم. کمی بهم فرصت داد که همه چیز رو برانداز کنم و بعد گفت اگه چیزی کم و کسر داشتی به من بگو و خواست که بره. روم رو کردم به سمتش و درست مثل بچه کلاس اولیا که میخوان همراه مامانشون برگردن خونه، منم اومدم که به سمت در حرکت کنم که کارلا خداحافظی کرد و در رو بست و رفت. و من موندم و یه دفتر پر ولی خالی. در این لحظه بود که پذیرفتم امروز روز متفاوتیه. پشت میز نشستم و به مسیری که برای رسیدن به این میز طی کرده بودم فکر کردم. به این فکر می کردم که این میز به چه قیمتی برام تموم شده و برای بدست آوردنش چیا رو از دست دادم که ناگهان حس ناخوشایندی اومد سراغم. بی اختیار بلند شدم و به سمت پنجره رفتم و منظره بیرون رو بر انداز کردم. نیمی از منظره ساختمونای شهر بود و نیم دیگه تپه های پر درخت اطراف شهر. میدونم در طی چند سال آینده بارها و بارها برای فکر کردن و یا فرار از فکر کردن به این پنجره پناه میارم.

دستشویی که رفتم در آینه آدم متفاوتی دیدم. آدمی که هیچ ربطی به ۳-۴ ساعت پیشش نداشت. سعی کردم چهره خودم رو در اولین روز کاری به خاطر بسپرم. نمی دونم چرا. شاید برای اینکه چهره آخرین روز کاریم رو با چهره امروزم مقایسه کنم. که چی ؟ بازم نمیدونم.

فردا دومین روز کاریه و هیچ چیز بی رحم تر از گذر زمان نیست. میدونم ده سال دیگه امروز برام مثل دیروز میمونه. فقط امیدوارم اون موقع ده سال گذشته رو در کفه «زمانهای بدست آورده» قرار بدم.

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

این آقای جیپ انصافا در طی این چند سال در رفاقت و مرام سنگ تموم گذاشت. هر چی من بهش نرسیدم و هی دووندمش دور آمریکا، اون آقایی کرد و خم به ابرو نیوورد و پا بود برام. منم در عوض تصمیم گرفتم برای همیشه نگرش دارم. اگه یه ماشین دیگه هم بخرم پارکینگ سقف دار مال آقای جیپه. فعلا علی الحساب براش دو جفت کفش نو خریدم به پاس خدمات بی دریغ در طی شش سال گذشته. گرچه مطمئنم هیچ توقعی نداره. به هر حال قدر یار وفادار رو باید خیلی دونست.

ژانویه ۲۰۰۷


ژانویه ۲۰۰۹

شنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۷

در جستجوی گرما
به جنوب سفر میکنم

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

در پیاده رو قدم میزدیم. پسرکی دعا فروش به ما نزدیک شد و از من خواست ازش یه دعا بخرم.
(جملات زیر در حال حرکت رد و بدل شد)

گفتم نمیخوام.
گفت یکی بخر دیگه.
گفتم پسر جان برو نمی خوام.
گفت همش دویست تومن.
گفتم اصلا میدونی چیه؟! ‌من مسلمون نیستم. جهودم !! حالا چی میگی ؟

این رو که گفتم پسرک از حرکت ایستاد و باحالتی شدیدا سرزنش آمیز نگاهم کرد طوری که من هم مجبور به توقف شدم. انگار که با نگاهش طنابی انداخت دور گردنم. بعد از چند ثانیه سکوت به منظور اطمینان از اثر گذاری نگاه با لهجه شیرازی شیرینی گفت:
برا دویس تومن ؟!؟! برا دویس تومن میگی مسلمون نیستی ؟! دویس تومن ؟!؟!
و وقتی میگفت «دویس تومن» انگشست شستش رو به انگشت سبابش چسبوند که بگه دویست تومن چقدر کمه. من فکر نمیکردم خجالت بکشم و بعدا هم نفهمیدم چی شد که خجالت کشیدم اما واقعا خجالت کشیدم.

مثل خجالت کشیدن آدم بزرگی که یواشکی بستنی یه بچه رو لیس میزنه و یهو بچهه میبینه.
یا آدم بزرگی که مشغول ماشین بازی میشه و یهو یه آدم بزرگ دیگه میبیندش.
یا یه مدیر عامل موقری که در سکوت اتاقش بابا کرم میرقصه و ناگهان منشیش وارد اتاق میشه.

و من یک دعا خریدم از جنس «ون یکاد» تا از خجالت پسرک در بیام.

چهارشنبه، دی ۱۱، ۱۳۸۷

ابتدا: امروز در حین وبگردی سر از وبلاگ توکا نیستانی در آوردم. اولش نفهمیدم که وبلاگ اونه و چند تا پست خوندم تا صاحب وبلاگ رو شناختم. خیلی زود متوجه شدم یکی از پر خواننده ترین وبلاگهاست و مدتی پیش هم کاندید بهترین وبلاگ فارسی شده بود. توکا نیستانی، علیرغم اینکه نویسنده نیست، قلم روونی داره و صریح و اثرگذار مینویسه. اتفاقا از طریق همین وبلاگ گذرم افتاد به وب سایت آیدین آغداشلو که اون هم، با وجود اینکه یه اصولا نقاشه، به دید من نویسنده ماهری اومد. تز من اینه که سرچشمه «آفرینش هنری» در مغز فقط یک جاست. حالا بسته به نوع «فیلتری» که خالق اثر هنری انتخاب میکنه نمود خارجی هنر فرق میکنه. اینکه یکی نقاش میشه یکی نویسنده یکی موسیقیدان و یکی مجسمه ساز. بعضی ها هم از هر انگشتشون یه «فیلتر» میباره. حرفم اینه که مثلا یه عکاس خوب اصولا میتونه یه فیلمنامه نویس خوب هم باشه یا یه شاعر خوب یا یه نوازنده خوب. برای این تزمثال واقعی هم کم سراغ ندارم. حالا اگه توکا نیستانی این پاراگراف رو بخونه مطمٔنم میگه : «حرفی از این یاوه تر نشنیده بودم !!»

دیگر: امشب میخوام نمایش «مانیفست چو » رو ببینم. «کرگدن» هم تو لیست انتظاره برای یک شب دیگه. مثل کسایی که میدونن دو هفته بیشتر زنده نیستن و میخوان در زمان باقیمونده حال دنیا رو ببرن،منم با حرص و ولع عجیبی تلاش میکنم تا در این دو هفته ای که از حضور من در ایران باقیمونده وقتم رو با چیزایی بگذرونم که میدونم «اونور» گیرم نمیاد. نه که اونور تئاتر و اینچیزا نباشه که اتفاقا بیشتر هم هست. اما حال و هوای نمایشنامه های ایرانی(البته از نوع خوبش) و سالنهای تئاتر شهر یه چیز دیگست.

سر انجام: قرار شد اردلان از «آبزرویشن» جدیدش برام بگه. این بود که، با وجود نزدیک بودن به چند تا کافه دلربا و چیتان، رفتیم لب باغچه داخل پاساژ گلستان شهرک به سبک لوزرهای پاساژگرد نشستیم مشغول به صحبت شدیم . آبزرویشن اردلان این بود که همه هم دوره های من که ایران موندن صاحب «زن و زندگی» شدن اما ماها که ایران رو ترک کردیم از «زن و زندگی» واموندیم. حول این موضوع که اساسا «زندگی» رو چی می سازه و المانهای خوشبختی چیان کلی بحث سنگین روشنفکری کردیم که طبیعتا به هیچ نتیجه ای هم نرسیدیم. این بود که رفتیم یه جا چایی خوردیم. البته اون روز من هم به یه «آبزرویشن» جالب رسیدم و اون اینکه مردها نا خود آگاه «زن» و «زندگی» رو مترادف به شمار میارن.

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷


ظهریک روز کاملا «صاف و آفتابی» در تهران عزیز !!

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

این عکس، که به بیست و شش هفت سال پیش مربوط میشه، برای خودش ماجرایی داشت. همه معتقد بودن که من در این عکس حالتم خیلی طبیعی شده ولی در مورد فیروزه کسی نظر خاصی نداشت. البته من الآن معتقدم فیروزه هم در این عکس کاملا طبیعی و واقعی افتاده. خلاصه اینکه سر این موضوع فیروزه بهش بر خورد و چند روزی قهر بود. کلا این آبجی خانوم ناز ما دست به قهرش خوب بود. جالب اینجاست سر سفره عقد فیروزه هم این عکس به نمایندگی از من حضور داشت.

اینا رو گفتم تا بگم از اینکه در طی ۶-۷ ماه حضورم در تهران فیروزه رو ندیدم حسابی حالم گرفته. اون برای من از یه خواهر خیلی بیشتره. اصلا نمیخوام به این موضوع فکر کنم که شاید تا دو سه سال دیگه هم نبینمش.فقط امیدوارام سارا کوچولو، که اون موقع حدودا چهار سالش هست، منو به عنوان خان داییش به رسمیت بشناسه.

پنجشنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۷

بعد از خوندن سه چهار فصل اول رمان «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز شباهت عجیبی بین کاراکتر «ملیکادس کولی» و «مایکل پیامبر» احساس کردم. اول داشت باورم میشد که مایکل همون ملیکادس هست اما بعد از اینکه فهمیدم ملیکادس مرده و جسدش سه روز در کنار جیوه جوشان قرار گرفته تا متلاشی بشه پذیرفتم که مایکل نمیتونه همون ملیکادس باشه. اما یقین دارم مایکل از نوادگان ملیکادسه.

مدتیه که از مایکل پیامبر هیچ خبری ندارم. اولین باری که دیدمش مشغول پیانو زدن در رستوران دانشگاه بود. به سبک کاملا شرقی هم پیانو میزد. نمیدونستم به زودی همسایه میشیم. روزی که مشغول اسباب کشی به آپارتمان جدید بودیم کسی در خونه رو زد. در رو باز کردم و مایکل پیامبر رو پشت در دیدم. خیلی محترمانه سلام کرد و گفت که همسایه ماست و در آپارتمان روبرویی زندگی میکنه و از من خواست که در آپارتمان رو هنگام بستن به هم نکوبیم چون که باعث میشه کل ساحتمان بلرزه و تمرکز اون به هم بریزه. وقتی اینا رو میگفت من همه حواسم به تکه الماس بزرگی بود که وسط فربم عینکش نصب شده بود. در نتیجه نفهمیدم که چی گفت. مایکل هم متوجه این موضوع شد و اینبار کمی جدی تر گفت : « در رو میگم .... نکوبید» و بعدش خیره شد تو چشام. من که تازه به خودم اومده بودم سریع و خجالت زده گفتم :«او ه .. بله حتما ... جدا معذرت میخوام». و این شروعی بود برای ماجراهایی که به «داستانهای مایکل پیغمبر» معروف شد و تا هفت آبادی اونطرفتر همه رو مجذوب خودش کرد.

شبی از شبای سرد «ان آربر» که من و جاوید و شروین مشغول خوردن شام و بحث در مورد مذهب و ضرورت آن بودیم مایکل در زد و قبل از اینکه ما در رو بروش باز کنیم خودش وارد خونه شد. گفت چند آیه امروز به اون وحی شده و دلش میخواد ما اولین کسانی باشیم که اونا رو میشنویم. و شروع کرد به زبونی که ترکیبی بود از فارسی و عربی و عبری به گفتن جملاتی که تمومی نداشت. بعد از یک ساعت جاوید با خنده تمسخر آمیزی بلند شد که بره بخوابه اما من و شروین نشستیم و دو ساعت و نیم دیگه به آیه های مایکل گوش کردیم.هیچ چیز نفهمیدیم اما شک نداشتیم که حرفاش بی معنی نیست. از فردای اونروز همه مایکل رو با عنوان «پیامبر» میشناختن.

روزی مایکل با چهار کاست وارد خونه شد و از من خواست که از اونها کپی بگیرم و بهش برگردونم. بهش قول آخر هفته رو دادم. روزی که مشغول ضبط شدم متوجه شدم که تمام کاست اول صدای آب هست. انگار که کسی ضبط صوت رو کنار یه رودخانه گذاشته و برای یک ساعت صدای جربان آب رو ضبط کرده. رفتم سراغ دومی و متوجه شدم که اون هم صدای آبه. سومی و چهارم هم همینطور. پس رفتم در آپارتمان مایکل و بهش گفتم که گویا اشتباهی شده چون هر چهار تا کاست صدای آبه و هیچ فرقی هم با هم ندارن. لبخندی زد و گفت که انتظار داشته که من متوجه تفاوت بین صدا ها بشم. «بدون هیچ دو قطره آبی هم صدا نیستن». این رو گفت و در رو بست. یک روز بعد از اینکه چهار کاست ضبط شده رو به مایکل پیامبر دادم، اون به نشونه تشکر کفش زمستونی من رو که دهن باز کرده بود و پشت در بود با چسب چسبوند. بعدا برام توضیح داد که این چسب ،که از اختراعات اجدادش هست، از ترکیب بچه قورباغه له شده و عرق ریواس کوهی به دست میاد. البته نکته حساس در تهیه این چسب این هست که بچه قورباغه ها رو باید جوری کوبید که روحشون از کالبدشون بیرون نیاد وگرنه چسب گیرایی لازم رو نداره.

آخرین باری که مایکل رو دیدم دستمالی به سر داشت و مشغول تغییر مسیر رودخانه پشت خونه بود. وقتی علت اینکار رو ازش پرسیدم گفت : «ما همه از آب درست شده ایم» و این دقیقا همون جمله ای بود که ملیکادیس به آرکادیو در روزهای آخر زندگیش گفت.

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

من متولد تهرانم و در تهران زندگی کردم و بزرگ شدم. تهران رو دوست دارم اما هر وقت هر کس از من میپرسه کجایی هستی میگم« نطنزی». امروز دایی اسماعیل، که اخیرا با خانواده به کانادا کوچ کرده، لابلای آف لاینهای یاهوییش گفت: «من در شهرهای زیادی بودم و زندگی کردم اما هیچ شهری مثل نطنز به من حس آرامش و امنیت نمیده». با خودم فکر کردم چقدر با این حرف موافقم. در سفر اخیر به نطنز هم به این حس رسیدم. وقتی تو کوچه باغای نطنز بی هدف پرسه میزدم و عکس میگرفتم آرامش مطلق رو تجربه میکردم. با کسب اجازه از نطنزی های واقعی (مخصوصا فرانک، فرشته، حسین و حامد) من کماکان هرجا که برم خودم رو نطنزی جا میزنم چون هر وقت این دل وا مونده رو رها میکنم از کوچه باغای «افوشته» و «سرشک» سر در میاره.

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

خاویر سولانا : « اروپا هیچگاه مخالف دستیابی ایران به نیروگاه هسته ای برای تولید برق نبوده است، اما شما دانش اینکار را ندارید در عوض ما در اروپا این دانش را در اختیار داریم. شما نفت دارید و ما دانش داریم پس آیا بهتر نیست ایندو را با هم مبادله کنیم؟ این یک راه حل برد-برد است» همشهری - ۱۶ آذر۱۳۸۷

نمیدونم من چون اینروزا دارم «خانوم» مسعود بهنود رو میخونم و تو حال و هوای دوران قاجار سیر میکنم حس کردم این حرف از جنس حرفایی هست که غنسول روس برای خر کردن احمد شاه هجده ساله میزنه یا اینکه از نظر بقیه هم حرفای این باباتوهین آمیز به نظر میاد. البته چه میشه کرد. از قدیم گفتن از ماست که گرماست !!

سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

رفتم از کتاب فروشی ایستگاه قطار مونیخ یه کتابی چیزی بخرم تا در طی ۵-۶ ساعتی که در راهم سرم گرم بشه اما دریغ از یه کتاب یا مجله انگلیسی.از دم همه چیز به زبون آلمانی بود. این بود که دست خالی سوار قطار شدم. تا چیزی از روشنی روز باقی بود سرم رو با تماشای مناظر اطراف و نقاشیهای زیر پلها گرم میکردم. تا اینکه کم کم شب شد و پنجره پهن کنار من یکدست سیاه شد. نگاهی به داخل کوپه انداختم اما در بین اهالی کوپه کسی رو پیدا نکردم که گفتمانپذیر به نظر بیاد پس دوباره سرم رو به سمت پنجره سیاه از شب قطار برگردوندم. با خودم فکر کردم مهمترین عاملی که باعث میشه حس غربت سراغ آدما بیاد ندونستن زبونه. درطی شش سال و اندی که در آمریکا تنها زندگی کردم به اندازه سفر دو روزه به مونیخ غربت رو حس نکرده بودم. در همین افکار بودم که دیدم یه قطره آب از گوشه چپ بالایی پنجره قطار به سمت گوشه راست پایینی شروع به حرکت کرد و در مسیر ردی کج و معوج از خودش به جا گذاشت. بارون گرفته بود. کم کم تعداد قطره ها بیشتر شد. بعضیاشون مسیر کم و بیش مستقیم رو میرفتن و بعضی خیلی پیچ میخوردن. بعضی سریع و بی مکث میرفتن. بعضیهام کند و با توماٰنینه. انگار که میایستن تا مسیر بهتری انتخاب کنن. بی اختیار یاد زندگی خودم و انتخابهای پیش روم افتادم. منی که تا چند وقت پیش مسیر مستقیمی رو با سرعت طی می کردم ناگهان مسیرم رو عوض کردم وتعداد انتخابهای ممکن رو هم بیشتر کردم. البته دلیل خوبی برای اینکار داشتم. حالا اینکه اینکارم حماقت بود یا شجاعت در آینده مشخص میشه.

یه کسی یه جایی گفته بود میزان خوشحالی آدمها ارتباطی معکوس با تعداد انتخابهای ممکن در زندگیشون داره. حق انتخاب کمتر = خوشحالی بیشتر. حرف بی ربطی هم نیست. به شرطی که «محکوم» به انتخاب بودن آدم رو اذیت نکنه. من رو اذیت میکرد. در مجموع خوشحالم که فرمون زندگیم دست خودمه چون معتقدم بخشی از زیبا زندگی کردن همین تغییر مسیرهای ناگهانیه.

حالا در ادامه مسیر جدید زندگی به یه دوراهی رسیدم. از اون دوراهی ها که آغازکننده دو داستان کاملا متفاوت در زندگی هست. اگه بخوام دلی تصمیم بگیرم انتخاب مشخصه و اگه بخوام منطقی تصمیم بگیرم باز هم انتخاب مشخصه. حالا باید دید زور دل بیشتره یا منطق. اونایی که منو میشناسم میدونن در مقاطع حسساس زندگی من این دل بوده که فرمان داده و نه عقل. یواشکی بگم امیدوارم این بار هم دل کار خودشو بکنه !! ولی لعنت به دوراهی !!

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷


وقتی از طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت به پایین نگاه میکردم با خودم فکر می کردم اگه کسی از این ارتفاع سقوط کنه وقتی به زمین میرسه ازش چی میمونه. هیچ نمیدونستم ۶۰ سال پیش به این سوال جواب داده شده.

در روز اول می سال ۱۹۴۷ «اولین مک هیل» بیست و سه ساله بعد از جدایی از نامزدش به طبقه هشتاد و ششم ساختمان امپایر استیت، که مخصوص تماشای مناظر اطراف هست، میره و خودش رو به پایین پرت میکنه. اون مستقیم روی سقف لیموزین سیاه رنگ سازمان ملل فرود میاد و به طبع درجا میمیره. شدت ضربه چنان بوده که لیموزین به آهن پاره ای تبدیل میشه و اگر کسی داخل لیموزین میبود به هیچ وجه جون به در نمی برد. درست چهار دقیقه بعد «رابرت وایلز» -دانشجوی عکاسی - که همون اطراف پرسه میزده این عکس رو از «اولین» میگیره. این عکس،بعد از چاپ در مجله «لایف»، خیلی زود معروف میشه و باعث میشه این خودکشی لقب« زیباترین خودکشی» رو بگیره. زیباترین نه از نظر انگیزه و روش خودکشی بلکه به خاطر حالت چهره و بدن «اولین» پس از سقوط. آرامش چهرش و حالت بدنش مثل کسی میمونه که روی تشک پر قو به خوابی عمیق فرو رفته و ازش لذت میبره.انتظار آدم از چنین سقوطی چیزی نیست جز جسدی متلاشی شده. اما دریغ از خراشی و قطره خونی.

معتقدم« زیبا مردن» هم به اندازه «زیبا زندگی کردن» اهمیت داره.به نوعی، مرگ زیبا حسن ختام خوبی برای زندگی زیباست. از مرگهای زیبایی که سراغ دارم در حال حاضر مرگ «جیم موریسون» و «چمران» به ذهنم میرسه. جالب اینجاست که مرگ غیر طبیعی،نسبت به مرگ طبیعی، از شانس بیشتری برای زیبا شدن برخوردار هست. با کمی ترس و مقداری تعجب باید بگم در مورد خودم مرگ غیر طبیعی رو ترجیح میدم.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۷

Someone once said
if you want something very badly
set it free
if it comes back to you, it is yours for ever
if it doesn't
it was never yours to begin with

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

شهر من
پرشده از مردمانی «نا اصل»
که شب و روز
نگران و آشفته
در پی تن پوش «اصل»
از دالانی به دالانی دیگر
سرک می کشند

کوششی بیهوده
برای پوشاندن عریانی درون

سه‌شنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۷


بدون شرح

دوشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۷

امروز ...
یه حرف تازه بزن
یه نگاه متفاوت بیار
یه موزیک من در آوردی بساز
یه فحش جدید اختراع کن
یه عکس مرگ بگیر
یه شعر ناب بگو
یه چای نو دم کن
یه چیز جدید بیار وسط از جنس خودت
از رو جا پای بقیه راه نرو
تا بشه گفت امروز رو «بودی»

جمعه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۷

آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت یا عشقت شاد نیستی
آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی ....

امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن !
نگذار که به آرامی بمیری ...شادی را فراموش نکن !

پابلو نرودا

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

امروز روز مفیدی بود. یه مدل گره کراوات جدید یاد گرفتم. اسمش هست گره «پرت» (به کسر پ و فتح ر). البته بش گره «شلبی» هم میگن چون «دون شلبی» در برنامه های تلویزیونیش از این مدل گره استفاده میکرد و همه به اشتباه فکر میکردن که شلبی مبدع این گره هست. اما واقعیت اینه که «جری پرت» برای بار اول این گره رو اختراع کرد. حسن این گره اینه که متقارن هست و سایزش هم نه خیلی بزرگه و نه خیلی کوچیک. برای فردا هنوز برنامه خیلی مشخصی ندارم. شاید روزنامه های بایگانی شده رو به ترتیب تاریخ مرتب کنم یا اینکه اتوبانهای جدید شهر رو از رو نقشه یاد بگیرم.

از خاطرات یک تبعیدی خلاق

شنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۷


اگه کسی تو تهران همچین پنجره ای با همچین منظره ای سراغ داره به من خبر بده. پول خوبی براش میدم. میخوام با خودم ببرمش آمریکا و روی دیورار اتاقم نصبش کنم.

جمعه، تیر ۰۷، ۱۳۸۷

کسانی منتظربودند که برگردی
تو برگشتی
اما باز هم کسانی منتظرند که برگردی
تو خودت منتظر برگشت بودی
تو برگشتی
اما باز هم منتظری که برگردی

رفتن از کجا ؟
برگشت به کجا ؟

بعضیها میروند تا برگردند
بعضیها هم برمیگردند تا برگردند

من روزی را انتظار می کشم
که دیگر به « رفتن» فکر نکنم
تا برگشتی در کار نباشد

دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۷

اگربعد از سالها
به فضایی سفر کردی که گذشته تو در اونجا بازی شده
در صندوقچه خاطرات رو باز نکن
بذار که مکانها و اشیاء
که هرکدومشون بخشی از گذشته تو هستن
تو همون تاریکی صندوقچه باقی بمونن
که اگه تنگ در باز بشه و نور امروز رو ببینن
مثل کاغذ حساس عکاسی سیاه میشن
و خاطرات تو تو تاریکخونه زمان محو و گم میشه
سیر درعالم خاطرات رو به دنیای ذهن واگذار کن

دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

به یک نقاش جهت نقاشی یک لکه برف روی یک کوه نیازمندیم
به خودم قول دادم قبل از اینکه آخرین لکه برف روی کوههای تهران کاملا محو بشه برم کوه . لکه های برف هر روز کوچیک و کوچیکتر میشن و من هنوز که هنوزه کوه نرفتم. اگر شما نقاش ماهری سراغ دارید که میتونه روی کوههای تهران یه لکه بزرگ برف نقاشی کنه، لطفا اون رو به من معرفی کنید. اگر نه، حضرت عباسی یکیتون با من یباد کوه !!

سه‌شنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۷

« آقا در ماشین بازه »
شنیدن گاه و بیگاه این جمله پشت چراغ قرمزای تهران یادآور این نکته هست که هنوز «معرفت شرقی» مردم سر جاشه. حالا این مرام و معرفت تا کی دووم میاره خدا میدونه.

دوشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۷

سوار مترو بودم. میرفتم بازار تهران. در طی ۲۷ سالی که تهران زندگی می کردم هیچوقت گذرم اونطرفا نیوفتاده بود. موضوعی بود که هم اذیتم میکرد و هم برام جالب بود. منی که به هر شهر گمنامی که میرسم دلم میخواد خودمو به شلوغترین نقطش (که معمولا بازارش هست) برسونم، چرا هیچوقت سراغی از بازار تهران، شهر خودم، نگرفته بودم؟ انگار تماشای دیدنیهای یه شهر فقط مال غریبه هاست. آیا من یه غریبه به حساب میام ؟‌درسته که ۷ سال دور بودم اما ۲۷ سال هم تو این شهر زندگی کردم. ولی تو این ۷ سال خیلی چیزا عوض شده و من دیگه با خیلی از نگاهها، کلمات، و افکار آشنا نیستم. من از جریان زندگی تهرانی خارج شدم و برگشت به این جریان برام مثل پریدن داخل یه قطار مملو از آدم میمونه که با سرعت تو یه تونل تاریک در حرکته، درست مثل همون قطاری که سوارش بودم. گرچه چهره مسافرای متروی تهران برام آشنا تر از چهره مسافرای فقیر و بی خانمان و عمدتا سیاه پوست متروی آتلانتا و نیویورک هست، اما یه حسی نمیذاره خودم رو از یه حدی بیشتر به آدمای دورو برم نزدیک کنم. شاید دچار توهم «خود غریبه انگاری» شده باشم. نمیدونم !!. یکی به من گفته بود تو بازار تهران اگه بفهمن غریبه هستی و به زور بهت فرش میفروشن.
قطار تو یکی از ایستگاهها ایستاد. سعی کردم از لابلای جمعیت، که مثل ماهیهای کنسرو ساردین به هم چسبیده بودن، روزنه ای به بیرون پیدا کنم و نگاهی به سرو وضع اون ایستگاه بندازم. انصافا ایستگاههای متروی تهران ترو تمیز هستن و خوب رنگ و لعاب گرفتن. اصولا ایرانیا در رنگ و لعاب دادن و رسیدن به ظاهر و روکار مهارت عجیبی دارن.
در همین افکار بودم که دیدم یکی از ته واگن و از لابلای جمعیت با تلاش زیاد داره سعی میکنه خودش رو به من برسونه. به من که رسید گفت «فرهاد !! خودتی ؟ ». تو همون لحظه اول شناختمش. «رامین» بود. ارشد گروهانمون در دوران سربازی حدود ۱۰ سال پیش. خیلی کوتاه خوش و بش کردیم چون تو ایستگاه بعدی باید پیاده می شد. تلفنش رو به من داد و رفت و گفت حتما تماس بگیرم باهاش تا یه روز همدیگه رو ببینیم. بعد از دیدن رامین حس خوبی سراغم اومد. حس اینکه لابلای اینهمه آدم نا آشنا، آدمهای آشنایی پیدا میشن که به زبون خودت صحبت می کنن.

از پله های مترو بالا اومدم. هنوز چشمم به روشنایی آفتاب شدید خرداد ماه تهران عادت نکرده بود که یکی بهم گفت : «آقا فرش میخوایی ؟ ».
در راه برگشت از بازار تو واگن مترو یه دستم به میله بود و با اون یکی دستم کیسه قالیچه عشایر خراسان با طرح قفقازی رو گرفته بودم و نگاهم رو دیوار سفید واگن مترو خشک شده بود. از نگاههای نا آشنا فراری بودم.

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

حدود سه هفته هست که ایرانم. فکر میکردم تو این مدت هر روز از مشاهدات و اتفاقات سفر اینجا بنویسم اما ننوشتم. نه که گفتنی نداشته باشم.اتفاقا زیاد هم دارم. اما هنوز تمرکزلازم برای نوشتن رو بدست نیاوردم.یه جورایی گیجم و خودم رو بین زمین و آسمون حس میکنم. بیشتر از هر چیز در تعریف کلمه «خونه»دچار یه دوگانگی غریب شدم. هر وقت پام (یا کله ام) به زمین رسید و تکلیفم با کلمه « خونه » روشن شد بیشتر مینویسم.

پاورقی: البته منظورم این نبود که بهم خوش نمیگذره !!

دوشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۷

یک دو سه آزمایش می کنیم.
اولین پست از تهران.
صدای من میاد ؟

چهارشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۷

۱-زبون «ضرب» بین المللی ترین زبونه. با دو تا نیجریه ای نیم ساعت طبل آفریقایی زدم بدون اینکه کلامی بینمون رد و بدل بشه. هیچ چیز نمیتونست در مدت نیم ساعت منو به دو نفر غریبه تا این حد نزدیک کنه.

۲- لذت شکستن سد به مراتب بیشتر از لذت تماشای شکسته شدن سده. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه چیزی به شکسته شدنش نمونده باشه. سد رو باید خودت بشکنی ولو اینکه ندونی جریان خروشان آب تو رو کجا می بره.

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

The road of life is taking its turns
And I am being drifted away from all my colorful dreams
I feel coward, crippled … and way too fragile
Not that I don’t like the road ahead … the valley below
I just hate to be chosen rather than to choose
And sure hate to see how consumed I am by the worthless rules of this routine life
Now that I am supposed to play a game I have not chosen
I have decided to play against the rules for a while
Just to change the game
Just to make some mess … to scare a few
Well … I need a few off-road turns … After all I own a Jeep for god’s sake
Soon I’ll make an exciting turn … Stay tuned
It’ll be fun

سه‌شنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۷

جمعه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۷



جلد دف شد سینی گل و عیدی و آجیل و شیرینی و سبزی پلو ماهی. خود دف هم شد دهل جشن نوروز. ما همه از ارواح سرگردان سرخپوستای چروکی متشکریم که گذاشتن نوروز رو اینقدر با صفا تو سرزمینشون جشن بگیریم.



چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

یه موزیک سنگین
یه قهوه خوب
یه پنجره خوش منظره رو به پیاده روی بارون خورده

اینا رو لازم داشتم تا حس بگیرم و بتونم از عید و سال جدید و گذشته و آینده و زندگی بنویسم. و در همین اثنا :

یه تلفن از شرکت تلفن همراه مبنی بر اینکه چنانچه مبلغ معوقه را نپردازید سرویس شما به زودی قطع خواهد شد.

اینو اصلا لازم نداشتم. فعلا برم به این تلفن نا بهنگام برسم که اینروزا شدیدا به تلفن نیاز دارم. نمیدونم چرا اینروزا تا میام برم تو مود فلسفه و عرفان، یه نویزی از یه جایی از راه میرسه وهمه افکارم رو مورد عنایت قرار میده!! اما من باز برمیگردم .... بچه تهرون کم نمیاره !

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

امروز کاملا به این موزیک احتیاج داشتم. ممنون پرستو ...

شنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۶

تو فکر یک سقفم
یه سقف بی روزن
یه سقف پابرجا
محکمتر از آهن

به همین خاطر
لطفا امسال به عنوان کادوی تولد برام سی دی های «فرهاد مهراد» رو بگیرید.
اما سر جدتون همتون سی دی فرهاد نخرین.
یک بار هم که شده هماهنگ عمل کنید.
حالا کو تا تولد من ؟!
اصلا من کادوی تولد نخوام به کی باید بگم ؟!
بگذریم
من بیشتر تو فکر یک سقفم ....

پنجشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۶

اینکه میگن«ساز» جون داره و نفس میکشه بیراه نمیگن. این سه تار من بعضی وقتا که دلش گرفته با هیچ کوکی نمی خونه. بعضی وقتا هم بی دلیل همچین خوش صدا میشه که با هر نت رندومی دلبری میکنه. امشب هوس «اصفهان» کرده بودم و سه تار هم نه نگفت. با یه کوک عجیبی که تا به حال تجربه نکرده بودم سعی کردم صدای اصفهان در بیارم که اتفاقا خود اصفهان از کار در اومد اونم از نوع خراباتیش.

هر وقت میخوام ازفکر کردن فرار کنم، دستم نا خودآگاه به سه تار میره. اینروزابرای من روزای فکر کردن و تصمیم گیریه.شایدکیفیت مابقی زندگیم وابسته به تصمیمایی باشه که اینروزا میگیرم. دارم کم کم قبول میکنم که اون نسخه آرمانی که برای زندگیم پیچیدم خیلی به درد این دنیا نمیخوره. مخصوصا دنیای سیستماتیک و خط کشی شده «غرب» که کمتر به آدما فرصت میده که خودشون باشن. تا به خودت بیایی میبینی که تبدیل شدی به یه «چرخ دنده» که فقط باید بچرخی و بچرخی و اگه بایستی خورد میشی. گوبا گریزی از چرخش نیست اما حداقل دلم میخواد درجا نچرخم و جلو هم برم.حالا که باید بچرخم ترجیح میدم حالت رقص هم بهش بدم و چرخ دنده های اطرافم رو هم به رقص بیارم. برای اینکار از سه تار هم قول همکاری گرفتم. پس بچرخ تا بچرخیم.

چه بگویم؟ سخنی نیست .
می وزد از سر امید نسیمی،
لیک، تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به ره اش
نارونی نیست .
چه بگویم ؟سخنی نیست .

شاملو

جمعه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۶

حال و هوای من اینروزا شباهت عجیبی به تصویر زیر داره:

جمعه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۶

توضیح : این پست مال ۳-۴ سال پیشه. وقتی خوندمش حس کردم هنوز بهش معتقدم. اینه که دوباره پستش کردم.

امروز به پنجره «ها» کردم و روش شکل کشيدم ...

خيلي وقت بود که اينکارو نکرده بودم. پنجره يه موجود کاملا جديه ولي تو دنياي بچه ها هيچ چيز از يه حدي جدي تر نيست. وقتي يه بچه به پنجره «ها» ميکنه اونوقت پنجره معمولا چاره اي جز تسليم نداره. بعدش بچه هه سرفرصت روي جاي «ها»ش شکلاي بي ربط ميکشه. خيلي مهم نيست چي ميکشه. همه کيفش به اينه که رو پنجره که مال اينکار نيست نقاشي مي کشه ...

من تصميم گرفتم از امروز به بعد به هر چيز و هر کس که خواست برام قيافه بگيره و بگه که من خيلي جدي هستم «ها» کنم و روش نقاشي بکشم !!
هااااااااااااااااااااااا .......

چهارشنبه، اسفند ۰۱، ۱۳۸۶

۱-وبلاگ نویسی در فرودگاه هم صفای خودش رو داره.

۲- تو گروه موسیقی ما هر کسی یه اسم مستعار داشت که به «علی شاه» ختم میشد. مثلا « ساسان» که استاد تار بود اسمش بود «استاد علی شاه» یا شروین که برای کشوندن بچه ها به تمرین مجبور به پاچه خواریهای مبسوط بود اسمش بود «دستمال علی شاه» و کامران که با اشتیاق عجیبی سه تارمیزد به «مشتاق علی شاه » معروف بود. من هم به خاطر گیج بازیهای مثال زدنیم «حیران علی شاه» بودم . ماجرای حیران علی شاه از اون روزی شروع شد که سر تمرین موبایلم رو از جیبم در آوردم که شماره بگیرم که متوجه شدم به جای موبایل «ریش تراشی» تو دستمه !!! گروه موسیقی ما ۴-۵ سال بیشتردوموم نیوورد چون هر کس به یه گوشه دور پرتاب شد اما «حیران علی» حیران باقی موند.

الان در فرودگاه «آستین» هستم. امروز میخواستم بلیط برگشت به «آتلانتا» رو در باجه « آمریکن ایرلاینز» پرینت بگیرم متوجه شدم به جای ۲۰ فوریه برای ۲۰ می بلیط خریدم !!! دوتا انتخاب داشتم:‌ یکی اینکه به سبک «تام هنکس» در فیلم «ترمینال» ۳ ماه در فرودگاه زندگی کنم و یکی اینکه ۲۰۰ دلار بدم و شب تو تخت خودم بخوابم. و چون من آدم لارجی (!!) هستم به طبع سر کیسه رو شل کردم. هم از دست خودم عصبانی بودم و هم خندم گرفته بود از جدید ترین حیران گریم.

۳-من «آستین» را دوست میدارم. شهر لیبرال هیپی وار باحالیه و با وجود اینکه مرکز تگزاس هست هیچ ربطی به تگزاس نداره. یه راز رو میخوام با شما در میون بذارم: به احتمال خوبی شهر بعدی من در مسیر زندگی کولی وار و حیرانگرم همن «آستین» خواهد بود. اگه کنجکاوید که بدونید دست تقدیر ( که همین روزا از «آستین» روزگار بیرون میاد و یقم رو میگیره) منو کجا پرتاب خواهد کرد، یه ماه دیگه یه سری به اینجا بزنید.

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

اعتمادی نیست
برکارجهان
"حافظ"

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

شرابی تلخ می خواهم
که مرد افکن بود
زورش

دوشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۶

مجله زنان به جرم سیاه نمایی وضعیت زنان در ایران و سلب امنیت روانی جامعه لغو امتیاز شد.

این قسمت مطلب بی بی سی در مورد خبر لغو امتیاز مجله زنان چندان تعجب بر انگیز نبود چون بستن نشریات در ایران اتفاق تازه ای نیست. قسمت جالب مطلب بی بی سی این بود که : « ماهنامه زنان با شانزده سال قدمت یکی از قدیمی ترین نشریات غیردولتی ایرانی است که .... » یعنی در ایران یه نشریه با ۱۶ سال قدمت از قدیمی ترین ها به حساب میاد !!!

از این به بعد بانوان محترم می توانند برای انعکاس نگاه زنانه به موضوعات مختلف ازتریبون حمام عمومی استفاده کنن تا نه امنیت روانی کسی سلب بشه و نه هیچ «سفیدی» «سیاه» نمایانده بشه. قطعاً در این راستا «سفید آب » نقش مو‌ٰثری خواهد داشت.

طفلی پرستو .... حتما کلی حالش گرفته.

شنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۶

سفر پدر باعث شد زندگی من به دوقسمت تقسیم بشه:‌ یکی قبل از سفر پدر و یکی بعد از سفر پدر. در قسمت دوم از زندگی دیگه هیچکس نگران من نباشه چون قراره به توصیه هایی که جناب پدر در نامه خداحافظیشون کردن گوش کنم :

- با همسایه های مجاور ارتباط برقرار کن
- ورزش را ترک نکن
- در مورد سکسکه به دکتر مراجعه کن
- از وان حمام که بیرون میایی میله پرده را بگیر سرنخوری
- ارتباط با دکتر اردلان را قطع نکن
- میوه جات و سبزی جات را ترک نکن
- بازدید فنی ماشین مخصوصا پیچ چرخ، فرمان، ترمزها و باد لاستیک
- در ورزشگاه دانشگاه وزنه سنگین نزن
- از آب شیر منزل نخور چون املاح دارد سنگ کلیه و مثانه می آورد
- از پله های منزل تند پایین و بالا نرو
- در حین رانندگی از تلفن همراه استفاده نکن حواست پرت میشود
- دکترا مبارک است
- کتابت مبارک است

جاش خیلی خالیه ...

دیروز رفتم سخنرانی «باراک اوباما». آدم جالبیه و به نظر من از بقیه کاندیدهای ریاست جمهوری آمریکا یه سر و گردن بالاتره. البته میدونم شانسش بالا نیست ولی اگه رای بیاره خیلی چیزا رو عوض میکنه. اصلا شعارش هم همینه: تغییر. یه جورایی منو یاد خاتمی و دوم خرداد میندازه. البته امیدوارم دوم خرداد آمریکا مستدام باشه.

شنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۶

به دعوت دوستی که جناب پدر در پیاده رویهای روزانه پیدا کرده بود امروز به کلیسا رفتیم. اول قصدم این بود که بابا رو تا دم در کلیسا برسونم و خودم برم به کارام برسم. اما یه جورایی کنجکاویم گل کرد و تصمیم گرفتم منم برم تو ببینم که چه خبره. داخل سالن شدیم مراسم شروع شده بود و همه نشسته بودن. ما هم ردیف آخر نشستیم. کلیسای با صفا و ترو تمیزی بود. منتظر بودم که خیلی زود حس غریبگی سراغم بیاد. اما نه تنها اینطورکه نشد هیچی هر چی بیشتر از مراسم میگذشت بیشتر فضا به دلم میشست. بابا هم طوری با اعتماد به نفس و جدی و با ژست صاحب مجلسی نشسته بود انگار هفتاد ساله که هر یه شنبه میاد این کلیسا. بعد از پیانو و بایبل خونی موزیکال نوبت به دعا رسید. قبل از دعاتکو توکی از حاضرین دعای اون روز رو تقدیم میکردند به کسایی که میخواستن. به جسیکا کوچلو که پاش شکسته. به خواهر زاده اریک که اخیرا ورشکست شده. به مونیکا که رفته کوبا برای ترویج مسیحیت. منم بی اختیار پاشدم و دعا رو تقدیم کردم به آقای پدر که بعد ۶ سال اومده دیدن من. اسم ایران رو که بردم یهو همه سالن برگشتن و با کنجکاوی به ما دوتا نگاه کردن.

در حین دعا همه باید به سمت جلو خم میشدن و سرشون رو پایین مینداختن. بعد از چند ثانیه سرمو کمی بالا اوردم تا ببینم منظره اطراف چه ریختیه که چشمم خورد به دختر کوچولوی موطلایی نازی در ردیف جلویی که با تعجب داشت منو نگاه میکرد. عین کسایی که در حین ارتکاب جرم گیر میوفتن یه لبخندی همراه با خجالت بهش زدم و دوباره سرم رو پایین انداختم. سعی کردم یادم بیاد آخرین باری که مسجد رفتم کی بود و چرا رفتم.

یکشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۶

هیچ برفی به اندازه برف تهرون به من نمیچسبه. آهای تهرونیا ... حال اینروزا رو ببرید

شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۶

جناب پدر برای خودش یه پازل جدید دستو پا کرد.
داشتیم وسایل رو از ماشین بیرون می آووردیم که کاسه سفالی شمع که امروز خریده بودم از دستش افتاد و شکست. بالا که اومدم دیدم بابا وسط اتاق نشسته و داره زیر نور چراغ مطالعه تیکه های کاسه رو کنار هم میچینه .

جمعه، دی ۰۷، ۱۳۸۶

چارلزتون، کارولینای جنوبی
اگه به من یه تیکه زمین بدن و بگن با سلیقه خودت یه شهر توش بساز، شهرم میشه یه چیزی مثل چارلزتون. پر از خیابونای باریک و سنگفرش شده و با صفا که گله به گلشون رستورانا و بارا و کافه های با حال پیدا میشه. نایت لایف چارلزتون معرکه هست. مردمش هم خواب ندارن.خونه هاشون هم بی نهایت با صفا و با روحن. امشب با جناب پدر گوشه هایی از این شهر رو کشف کردیم. فردا رو هم داریم. حالا باید یه سری بیام فقط برای عکاسی.تعطیلات خوبی بود.


عکسای بیشتری اینجا گذاشتم

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم

جمعه، آذر ۲۳، ۱۳۸۶

امروزآقای پدر همه گلهای مصنوعی خانه را آب داد، به جای خیاراشتباهی کدو خرید و پازل کاشی را که اسباب سرگرمی من و دوستان بود برای همیشه با چسب چسباند. قصه های من و بابام ادامه دارد

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

پراکنده گوییهای شبانه

کشف امشب اینکه آلو برقونی تو خورش کرفس ترکیب مبسوطی میشه
***
من صبحها با صدای بوق اسموک دیتکتور بیدارمیشم. هر صبح طبق عادت همیشگی جناب پدر برای صبحانه نون داغ میکنه و چون هنوز با توستر من آشنا نیست نونا میسوزن و اسموک دیتکتور به کارمیوفته

***
اختراع مجدد چرخ کنایه هست از کاری بسیار بیهوده و من در پروژه ای مشغول شدم که هدفش اختراع مجدد چرخه. این چرخ رو ۱۰ سال دیگه زیر ماشینا شاید ببینید. تا اونجایی که حافظم یاری میکنه آخرین کسایی که قبل از گروه ما چرخ رو اختراع کرد انسانهای نخستین بودن.
***
جناب پدر در مکالمه تلفنی از عمو جان خواستند که در سطر هفتم از نامه ای که من باب تشکر به خاطر مهمان نوازیهای خانواده عمو جان توسط پدر نوشته شده عبارت زبانم قاطر است را به زبانم قاصر است تبدیل کنند. لازم به ذکر است این نامه در تیراژ ۱۰ نسخه تکثیر و در آمریکای شمالی توزیع شده است.
***
امروزیک زندانی دیگر عفو خورد. کامران خبر داد که گرین کاردش رسیده و به اتفاق شیدا برای تعطیلات سال نو میرن ایران. من هم دو سال دیگه حبس بکشم و جفتک پرونی خاصی هم نکنم شاید حکمم بیاد. البته من اخیرا در دیوار زندان سوراخ دلگشایی پیدا کردم و شاید تابستون بعد استعمالش کردم. ظریفی میگفت اول ببین کدومور دیواری بعد بپر

چهارشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۸۶

بعد عهدی اینجا رو گرد گیری کردم

غیر از این نکته
که حافظ
زتو ناخشنود است
در سراپای وجودت
هنری نیست
که نیست